۱۹ بهمن و یادی از فدایی خلق، محمدامین شیرخانی (مینه)!- کامران امین آوه

سال ۱۳۵۷، سالی سرشار از رویدادها و حوادث سرنوشت‌ساز در تاریخ ایران بود؛ سال خیزش مردم در شهرهای بزرگ و کوچک، سال اعتصاب‌های گسترده و تحصن‌هایی که بارها به دست نیروهای سرکوبگر پهلوی به خون کشیده ‌شد. برای ما نوجوانان، آن سال دیگر رنگ و بویی از زندگی عادی نداشت؛ سالی بود دور از خواسته‌ها، آرزوها و دغدغه‌هایی که می‌بایست با سن و سال‌مان همخوانی داشته باشد.

در بوکان، این شهر کوچک در دل کُردستان، مدارس تعطیل شده بودند، معلمان در اعتصاب بودند و مردم  و به ‌ویژه جوانان و نوجوانان در جنب‌وجوشی خستگی‌ناپذیر به سر می‌بردند. کتاب‌های جلد سفید در کتاب‌فروشی‌ها و بساط دست‌فروشان کنار خیابان‌ها دست‌به‌دست می‌شد و همه تشنه خواندن و آموختن بودند؛ نام‌هایی چون مارکس، انگلس، لنین، استالین، هوشی‌مین، ارانی، مصدق، روزبه، جزنی، امیر پرویز پویان، مسعود احمدزاده، اسماعیل شریفزاده، برادران معینی، عزیز یوسفی، حمید اشرف و برادران رضایی بر زبان‌ها جاری بود.

شور کتاب‌خوانی چنان اوج گرفته بود که انگار جهانی دیگر پیش روی همگان گشوده شده باشد. “مادر” ماکسیم گورکی، “فرزند خلق” موریس تورز، دفاعیات روزبه، محاکمه و دفاع دکتر محمد مصدق، “انسان کامل، چگونه میتوان یک کمونیست خوب بود” لئو شائوچی، “جامعه‌شناسی” احمد قاسمی، “بررسی چند مسئله اجتماعی و الفبای مبارزه” احسان طبری، “کتاب سرخ” مائو و ده‌ها عنوان دیگر میان مردم می‌چرخید. گاه و بی‌گاه اعلامیه‌های احزاب و نشریه‌های یک یا دو صفحه‌ای چون “نوید” و “شفق سرخ” و غیره دیده می‌شد. نام احزابی چون حزب توده ایران، حزب دمکرات کردستان، سازمان مجاهدین خلق ایران و به‌ ویژه سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران بیش از پیش شنیده می‌شد.

در سالن بزرگ دبیرستان کورش کبیر که بعدها به یاد جان‌باخته کمال حمیدی، “دبیرستان کمال” نام گرفت جلسات سیاسی و فرهنگی از سوی ‘انجمن علمی ادبی بوکان’ برگزار می‌شد؛ محفلی که معلمان و چهره‌های خوش‌نام شهر بنیان گذاشته بودند. آنانی که پیشینه‌ای سیاسی داشتند سخن می‌گفتند و در روشنگری این شهر کوچک نقشی بزرگ ایفا می‌کردند؛ شهری کوچک با انسان‌هایی بزرگ.

در یک روزی پاییزی، جوانی که به تازگی از زندان آزاد شده بود ، پشت تریبون ایستاد. با صدایی استوار، پرشور و سرشار از احساس حکومت شاهنشاهی را به چالش کشید و به مبارزه و نقش فدائیان پرداخت. سکوتی عمیق سالن را فرا گرفته بود؛ همه گوش شده بودند. چهره و صدایی داشت که ناخودآگاه آدم را به خود جذب می‌کرد؛ نمی‌شد دوستش نداشت. او کسی نبود جز فدایی خلق، محمدامین شیرخانی -کاک مینه ـ آزاده‌مردی که چند سال بعد، در اوج شکوفایی، در تابستان ۱۳۶۴ در زندان اوین تهران به صف جان‌باختگان راه آزادی و سوسیالیسم پیوست.

زمستانی سرد بود، اما با فرار شاه در اواخر دی‌ماه، هوای تازه‌ای در جامعه جریان یافته بود. حضور زندانیان سیاسی آزادشده و آن‌های که بعدها هر یک سرنوشتی جداگانه یافتند، تأثیری عمیق بر روح و روان شهر گذاشته بود.

در اوایل بهمن‌ماه، ما که گرد کاک مینه جمع شده بودیم، به پیشنهاد او گروه سرودی تشکیل دادیم. روزهای بسیاری سرودهای انقلابی سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران را تمرین می‌کردیم و خود را برای سالگرد ۱۹ بهمن، قیام سیاهکل، آماده می‌ساختیم. تنها فرد خوش صدای گروه، سید اسعد حسینی بود که بعدها او نیز در شمار جان‌باختگان کومله قرار گرفت.

روزهای پایانی نزدیک به ۱۹ بهمن، شور و اشتیاقمان دوچندان شده بود. آن‌قدر بلند خوانده بودیم که روز مراسم، صدای برخی از ما گرفته بود. اسعد نیز به دلایلی در شهر نبود، اما ما به هر شکلی که بود چند سرودی اجرا کردیم. با این مراسم، برای نخستین بار، حضور واقعی سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران در شهر ما احساس شد.

چند روز بعد، انقلاب پیروز شد و اندکی بعد دفتر سازمان گشایش یافت. در کتابخانه آن، دختران و پسران جوان گرد هم می‌آمدند و کتاب می‌خواندند. دیوارها با نقاشی‌هایی از کمون پاریس، جزنی و برخی از رهبران جان‌باخته سازمان آذین شده بود. حضور من ۱۵ ساله در سازمان اما دیری نپایید؛ تحت تاثیر یکی از دوستان پدرم راهی دیگر برگزیدم و بعدها به اتحادیه جوانان حزب دمکرات کردستان ایران و سپس حزب توده ایران پیوستم.

روزی که تصمیم گرفتم با سازمان خداحافظی کنم، نزد کاک مینه رفتم و کودکانه گفتم:”کاک مینه، نام مرا پاک کن.”نگاهی به من انداخت و پرسید:”چرا کامران؟” گفتم: “نمی‌خواهم با ناردونیک‌ها کار کنم.” لبخندی زد و آرام گفت: “باشه کامران، اسم تو را پاک می‌کنم. “

چند سالی گذشت. سازمان دچار انشعاب شد و بخش اکثریت آن بعدها به حزب توده ایران نزدیک شد. آن زمان در تبریز زندگی می‌کردم، روزی بطور اتفاقی در خیابان شهناز جنوبی او را دیدم. همدیگر را در آغوش کشیدیم. با لبخند گفت:

  • “دیدی، آخرش باز فدایی شدی! “

هر بار دیدنش برایم همچون هدیه‌ای بزرگ بود؛ از آن انسان‌هایی بود که آدم همیشه دلش می‌خواست دوباره ببیند و با او سخن بگوید. آخرین بار، عصر یکی از روزهای بهار ۱۳۶۱ نزدیک ‘کتاب‌فروشی شمس’ دیدمش. صدای بوق ماشینی آمد، برگشتم؛ خودش بود. ماشین را پارک کرد و پایین آمد. با کت‌وشلواری که به تن داشت، آراسته‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. دیداری کوتاه بود، اما ماندگار؛ دیداری که حسرتش هنوز بر دلم سنگینی می‌کند.

او در بهار سال ۱۳۶۱ همراه با جانباختگان لطف‌اله‌ ابراهیم‌زاده (سعید) و علی رضا شاندیز(جواد) در نزدیکی شهر اورمیه دستگیر شد و پس از شکنجه و آزار بسیار، در تابستان ۱۳۶۴ در حالی که فقط ۳۳ سال از بهار زندگی‌اش می‌گذشت، در زندان اوین تهران اعدام شد. او در آخرین دیدار با خانواده‌اش گفته بود:

  •  به رفقا بگویید مینه همان مینه قبلی است.

او تا واپسین لحظات زندگی به پیمان خود وفادار ماند و چون فدایی‌ای راستین، به استقبال جاودانگی رفت.

برچسب ها

مارگاریتا (سِدّا) باریسوونا رودِنکو (۹ اکتبر ۱۹۲۶، تفلیس – ۲٥ ژوئیه ۱۹۷۶، لنینگراد) [٣] دکترای علوم زبان‌شناسی، خاورشناس، کُردشناس، ادیب و مردم‌شناس برجسته روس بود که به عنوان بنیان‌گذار رویکرد ادبیات‌پژوهی در علم کُردشناسی شناخته می‌شود

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

اشتراک
اطلاع از
guest

0 نظرات
جدیدترین
قدیمی ترین
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات

آگهی

0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x