در سالهای اخیر تعداد چشمگیری از افراد وابستە بە جریان موسوم بە “اصلاح طلبی” در ایران، بویژە چهرەهای فعال و سرشناس آن بسوی جریان ارتجاعی و فاشیستی سلطنت طلبی ( پسماندە رژیم فاشیستی پهلوی) سرازیر شدەاند. بسیاری از این افراد در ردەهای بالای این جریان و دستگاههای تبلیغاتی آن بکار گماردە شدە و از لحاظ شارلاتانیسم و وقاحت دست سلطنت طلبان کلاسیک را از پشت بستەاند. ناگفتە پیدا است کە جریان سلطنت و رسانەهایش بە اتکای میلیاردها پول غارت شدە از مردم در زمان رژیم سابق و نیز از طریق کمکهای هنگفت دولتهای امپریالیستی و ارتجاعی منطقە تأمین مالی می شوند. پرسش اساسی این است کە آیا روند ازدواج سیاسی اصلاح طلبی و سلطنت طلبی یک امر غیر عادی و شگفت آور است و یا اینکە یک روند کاملا طبیعی و قابل انتظار؟ پرسش دیگر اینکە آیا جریان چپ در این میان بخاطر ضعف و عدم نقش جدی سیاسی و تشکیلاتی در جامعە تاوانی بگردن دارد؟ اگر چپ نیرویی قوی و بانفوذ می بود، آیا حداقل افراد صادق و لیبرال مسلک جریان اصلاح طلبی بجای پیوستن بە سلطنت طلبان، بە چپها می پیوستند یا با آنها بە نوعی اتحاد می رسیدند؟
البتە امکان اینکە افرادی از اصلاح طلبان تک و توک بە چپ یا همکاری با چپ تمایل پیدا کنند، اعم از قوی بودن یا نبودن چپ، همیشە وجود دارد. این امکان برای هر کسی حتی اصولگرا یا سلطنت طلب و هر جریان دیگری نیز وجود دارد کە بە چپ تمایل پیدا کند یا بپیوندد. عکس آن نیز ممکن است. هر کسی ممکن است زمانی اندیشەهای سیاسی خود را تغییر دهد. ولی ریزش اصلاح طلبان و سرازیر شدن آنان، بویژە چهرەهای فعال بسوی سلطنت طلبان نە یک پدیدە فردی یا تصادفی تغییر عقیدە، بلکە یک روند سیاسی و جمعی قاعدەمند و تا حدی اجتناب ناپذیر است. اگر چپ قوی می بود، ممکن بود تک و توک افرادی از این جریان بسوی چپها جذب شوند، ولی بدون تردید ریزش و جذب شدن در جریان سلطنت طلبی دو چندان تشدید می شد! چرا کە آنوقت ترس از قدرت و هیمنە چپ و ترس از یک انقلاب قریب الوقوع سوسیالیستی افراد بیشتری از اصلاح طلبان را بسوی سلطنت طلبان می راند.
قبل از پرداختن بە “ازدواج” اصلاح طلبان با سلطنت طلبان نخست باید بە این مسئلە پرداخت کە فلسفە وجودی اصلاح طلبی در ایران چە بودە است. حاکمیت ایران در سالهای پس از جنگ و با روی کار آمدن رفسنجانی بعنوان رئیس جمهور بطور آشکار بە دو جناح بە اصطلاح اصول گرا و اصلاح طلب تقسیم شد. اصلاح طلبان بعنوان یکی از دو جناح حاکمیت در تمام جنایات، غارتگریها، سرکوب نیروهای سیاسی مخالف، ترورها، شکنجەها، اعدامها و ویرانگریهای اجتماعی نقش داشتەاند. ولی آنها در دو چیز با اصول گرایان درگیری و رقابت داشتەاند. مسئلە اول کسب هژمونی و هیمنە در حاکمیت بودە ، تا بتوانند اولا میدانها و زمینەهای بیشتری برای سرمایەگذاری و غارتگری نئولیبرالی اربابان پشت صحنە را بدست آورند، بتوانند منابع و زمینەهای اقتصادی را کە تا امروزە نیز بیت رهبری و نهادهای آن و سپاە پاسداران بر آنها چنگ انداختە اند، بە چنگ خود درآورند و سهم باز هم بیشتری از غارت را نصیب خود و الیگارشی پرو غرب بکنند و ثانیا سیاست خارجی را در ضدیت با روسیە و چین بسوی “تعامل” با غرب (بخوان وابستگی بە غرب و باز کردن دست سرمایەهای غربی در ایران برای تسلط بر منابع، بازار و نیروی کار ارزان) سوق دهند. بعبارت دیگر اختلاف بر سر تقسیم قدرت و “غنائم” و جهت گیری سیاست خارجی بودە است.
نباید این نکتە را نادیدە گرفت کە آنها برای تحت فشار گذاشتن جناح رقیب کە جناح مسلط بودە است و برای عقب راندن آنها دست بە یک سری جنگهای تبلیغاتی و زرگری (و اخیرا افشاگری شکوری راد در مورد تاکتیک کشتە سازی امنیتی ها) بر علیە جناح رقیب زدەاند. آنها با زیرکی و ریاکاری تمام کوشیدەاند خود را در انظار عمومی بعنوان اصلاح گران نظام معرفی کنند، تاوان بحرانها بگردن جناح رقیب بیاندازند، تندرویها و حتی گاهی جنایات آنها را افشاء کنند و بدین طریق خود را کە هموارە بخشی از نظام و مدافع کلیت آن بودە و هستند، بعنوان یک “آلترناتیو” مسالمت آمیز و خشونت پرهیز بە مردم معرفی کنند. آنها سالها این توهم را برای مردم ایجاد کردند کە انقلاب پدیدەای ویرانگر و فاجعەبار است و تنها با اصلاحات از درون نظام (قدرت گیری هرچە بیشتر آنها) می توان کشور را بە ساحل نجات رساندە و کشور را از سوریەای شدن، جنگ داخلی و خطر تجزیە نجات داد. آنها در واقع چندین دهە همزمان با مشارکت در غارت و سرکوب و جنایت، مردم را بە بهانە اصلاحات گمراە کردند، رژیم را حفظ کردند و در عین حال در همدستی با جناح رقیب بە سرکوب نیروها و اندیشەهای عدالت خواهانە چپ پرداختند تا از شکل گیری یک آلترناتیو انقلابی جلوگیری کنند. آنها آگاهانە نقش یک سوپاپ اطمینان، یک امید توخالی و یک “آلترناتیو فیک” را برای مردم بازی کردند.
اکنون دیگر این بازی بە پایان خود نزدیک می شود یا شدە است. از یک سو بازی آلترناتیو بودن و اصلاحات مسالمت آمیز از درون نظام بە بن بست رسیدە است، دیگر کسی این بازی و جنگ زرگری را جدی نمی گیرد، مگر “تئوریسین”هایی کە از قهر تاریخ و تودەها بە وحشت افتادە و برخلاف تمام فاکتهای تاریخی ادعا می کنند کە “قهر” دیگر در تاریخ نقش ماما را ایفا نمی کند. از سوی دیگر با تشدید بحرانهای داخلی، فشار غرب و آمریکا و خطر جنگ و نیز نزول مشروعیت رژیم تا حد صفر، ادامە کشمکشهای جناحی در درون نظام بە شیوە سابق بە مراحل نهایی خود رسیدە و یکی از این دو جناح باید دیگری را حذف کند. یا جناح اصلاح طلب در شرایط فشار حداکثری آمریکا و خطر بروز جنگ موفق خواهد شد، خامنەای و جناح اصول گرا را بە حاشیە براند و کلیت نظام را تحت رهبری خود و در “تعامل” با امریکا (بخوان تسلیم شدن) نجات دهد و یا اینکە کار بە تفوق کامل جناح خامنەای و سپاە پاسداران و حذف اصلاح طلبان و احتمالا بروز جنگ و ایجاد یک وضعیت انقلابی با نتیجەای تا حدی نامعلوم و غیر قابل پیش بینی خواهد انجامید.
سرازیر شدن بخشی از اصلاح طلبان بسوی سلطنت طلبان در چهارچوب این سناریوی دوم قابل بررسی است. انگیزە و ارزیابی این گروە از اصلاح طلبان سابق این بودە است کە جریان اصلاح طلبی در ایران بە آخر خط رسیدە است. آنها کە زمانی در مخالفت با انقلاب و سرنگونی سخن پردازی میکردند و مروجان پر و پا قرص اصلاحات (از دید الیگارشی پرو غرب) و گذار مسالمت آمیز (بە حاشیە راندن جناح خامنەای و سپاە پاسداران) بودند، دریافتەاند کە بدون یک پروژە براندازی و تغییر رژیم نمی توانند بە هدفهایشان برسند. از دید آنها پروژە اصلاح طلبی و تسخیر قدرت کامل از درون رژیم شکست خوردە است. از طرف دیگر آنها لازم دیدەاند برای آنکە پروژە براندازی و تغییر رژیم (چە در شرایط حملە نظامی و چە از طریق خیزش مردم) بە یک انقلاب تودەای تحت رهبری نیروهای انقلابی فرا نروید، باید با استفادە از آزمونها و توانایی هایی کە در دامان رژیم حاصل کردەاند، اکنون کفە ترازو را بسود نیروی سلطنت طلب سنگین کنند تا این نیرو در تحولات آیندە دست بالا را پیدا کند. در واقع آنها بە ایجاد جبهەای دست زدەاند کە از یک سو اصول گرایان جمهوری اسلامی را هدف قرار گرفتە است و از سوی دیگر نیروهای انقلابی را تا نگذارند این نیروها بە آلترناتیو رژیم تبدیل شوند. بنا بە تحلیل اصلاح طلبان سلطنت طلب شدە جریان سلطنت طلبی در میان نیروهای راست و ضد انقلابی بنا بە دلایل چندی (سابقە دار بودن، شناختە شدگی رضا پهلوی، آسانتر بودن تبدیل این فرد بە عکس توی ماە یا حتی امام زمان، امکانات عظیم مالی، روابط خارجی، پتانسیل خشونت ورزی، رسانەهای پر بینندە و غیرە) شانس بیشتری دارد تا بتواند جلو ایجاد یک آلترناتیو قدرتمند چپ و انقلابی را گرفتە و با ایجاد یک ضد انقلاب راست و فاشیستی مانع از تحولات انقلابی و تودەای در ایران بشود.
اشتراکات فکری، فلسفی و سیاسی اصلاح طلبان با سلطنت طلبان فراوان است و از این نظر جذب و ادغام آنان در جریان فاشیستی سلطنت طلبی نە تنها عجیب نیست، بلکە بسادگی امکان پذیر است. این تغییر جایگاە مانند آن است کە گروهی از بازیکنان تیم پرسپولیس کە این تیم را در حالت ورشکستگی و بحران می بینند، بە تیم تاج ملحق شوند. در پایین نگاهی مختصر بە این اشتراکات:
۱- اصلاح طلبان مانند سلطنت طلبان معتقد بە “داروینیسم اجتماعی” هستند. هر دوی آنها جامعە انسانی را بمثابە جنگل، انسانها را بمثابە حیوان و قوانین جامعە انسانی را بمثابە قوانین حاکم بر جنگل و حیات وحش تصور می کنند یا بە تصویر می کشند. در جنگل قویترین جانور یعنی شیر در بالاترین نقطە زنجیرە غذایی قرار می گیرد و می تواند و محق است کە هر جانوری را طعمە خود کند. (بە همین جهت شیر نماد سلطنت طلبان است: شاە جنگل). بدنبال شیر برخی حیوانات قوی و درندە دیگر قرار می گیرند کە آنها، هم میتوانند در اثر بدشانسی یا بی احتیاطی طعمە شیر شوند و هم حق دارند حیوانات ضعیفتر را بدون هیچ قید و بندی بدرند و بخورند. در پایینهای این زنجیرە یا هرم ضعفا قرار دارند کە سهمشان و حقشان از زندگی طعمە شدن است و بیش از این سهمی از حیات ندارند. همە این شارلاتانهای اصلاح طلب دیروزی کە تا دیروز در سایە خامنەای و ولایت مطلقە او مشغول سرکوب و چپاول ضعفای جامعە بودند، اکنون میخواهند شیر دیگری را حاکم جنگل کنند و قوانین جنگل را همچون گذشتە بر ضعفا حاکم سازند و خود نیز بنا بە قدرت و توانایی هایشان (وقاحت، دریدگی، چاپلوسی، سرسپردگی، بیرحمی، بد دهنی، فحاشی، حقەبازی، دروغگویی و غیرە و غیرە) در این هرم حتی المقدور جایگاهی بلندتر کسب کنند و زیر سایە شیر از یک طرف بە تعظیم و تکریم او و از طرف دیگر بە دریدن بیرحمانە ضعفا ادامە دهند.
۲- ولایت مطلقە یا سلطنت خامنەای و در کل رژیم جمهوری اسلامی تفاوت کیفی و بنیادین با سلطنت مطلقە پهلوی نداشتە است. از اینرو رفت و آمد از این سو بدان سو چندان دشوار نیست.
۳- هم سلطنت طلبان و هم اصلاح طلبان طرفداران سرمایەداری هار نئولیبرالی و حتی لیبرتارین هستند، از کسانی مانند پینوشە و خاویرمیلی و ترامپ الهام می گیرند، میزس، هایک و فریدمن پیامبرانشان هستند. عمیقترین دشمنی و کینە را نسبت بە نیروها و اندیشەهای چپ و سوسیالیستی دارند و با شنیدن نام مارکس و لنین دیوانە می شوند، از آدمکشی، زندان، شکنجە، اعدام و نسل کشی، آپارتاید و نژادپرستی حمایت می کنند، ضد چین و روسیە هستند (با آنکە آنها نیز سرمایەداری هستند) و قبلەگاە آنها فقط و فقط آمریکا و دلار است. وفاداری وصف ناپذیری نسبت بە ارباب بزرگ دارند. آنها همانگونە کە در جامعە ایران طرفدار شیر و و حق انحصاری شیر بر طعمە کردن تمام موجودات دیگر هستند، در مقیاس جهانی نیز بە هژمونی شیر (در اینجا عقاب آمریکایی) باور دارند و بە همان اندازە کە حق خود می دانند بنا بە قوانین جنگل ضعفای جامعە ایران را بیرحمانە بدرند، بە همان صورت بە شیر جهانی (عقاب آمریکایی) این حق را روا می دارند کە در تمام دنیا بر طبق قوانین جنگل رفتار کند و خود نیز حقارت و سرسپردگی در مقابل این شیر جهانی را وظیفە مسلم خود می دانند.
۴- هم سلطنت طلبان و هم اصلاح طلبان رسالت مشترکی دارند و آن ضد انقلاب است. آنها ضد هر گونە تغییر و تحول بنیادین در این نظم جنگلی هستند و برای حفظ آن از کشتن دهها و حتی صدها هزار انسان بیگناە ابایی ندارند. آنها حتی با وقاحتی بی نظیر افکندن بمبهای اتمی بر هیروشیما و ناکازاکی را توجیە می کنند و هر گونە جنایت دیگری کە حتی ارباب بزرگ و عقاب والا مقام بدان اعتراف کردە و بابت آن بدروغ و عوامفریبانە بارها پوزش خواستە است، مثلا کودتای ۲۸ مرداد را. هر دوی آنها فقط خواهان کسب قدرت و یک جابجایی در قدرت سیاسی هستند، بدون آنکە نظام پوسیدە موجود دچار خلل شود و یا ماشین سرکوب و کشتار و ترور آن خدشەای بردارد. اصلاح طلبان خود یا اسلافشان سوابق طولانی در چماقداری، بازجویی، شکنجە و حتی اعدام و ترور مخالفان دارند و با این سابقە درخشان بە آسانی می توانند در میان چماقداران و فالانژهای پهلوی ادغام شوند. استادان اصلاح طلب سالها جنایات شاهان پهلوی را توجیە و تبرئە کردە و آنان را بعنوان بانیان ترقی و توسعە در ایران معرفی کردە و ستودەاند. آنها سالهاست کە زمینە فکری و سیاسی لازم برای ازدواج نامیمون امروزی میان سلطنت طلبان و اصلاح طلبان را فراهم آوردەاند.
۵- یکی دیگر از پایەهای فکری مشترک میان این دو جریان، شووینیسم و ناسیونالیسم اقتدارگرا و نگاە امنیتی بە خلقهای غیر فارس در ایران است. هر دوی آنها حقوق ویژە فرهنگی و اداری این خلقها را کە بە شیوەای سرکوبگرانە و ستمگرانە از سوی دولت مرکزگرا پایمال می شود، انکار می کنند، بر ادامە ستم و استثمار مضاعف بر این خلقها، غارت لگام گسیختە مناطق آنها و تداوم یک نظام حکومتی قدرتمند و سرکوبگر مرکزگرا تأکید دارند. هر دوی آنها در فریب افکار عمومی مردم فارس با علم کردن و عمدە کردن خطر تجزیە و تجزیە طلبی در ایران و تقویت یک ناسیونالیسم پلید و خشن علیە خلقهای غیر فارس همکاری دارند.
۶- در دورەهای بحران حاد اقتصادی و سیاسی نظام سرمایەداری و برای برون رفت از این بحرانها دو راە بیشتر وجود ندارد. برون رفت از این بحرانهای همە جانبە و کمرشکن بدون تغییرات رادیکال امکان پذیر نیست. راە حلهای نیم بند، اصلاحات بطئی و مسالمت آمیز، حاکمیت دوگانە و دو یا چند جناحی و حتی فاشیسم نیمە عریان دیگر پاسخگو نیست. در چنین دورەهایی انسانها بطور غریزی و برای حفظ بقا و نە فقط بطورمنطقی آمادگی پذیرش ایدەهای رادیکال (چە چپ انقلابی و چە راست افراطی و فاشیسم عریان) را پیدا می کنند. در این شرایط نبرد طبقاتی نیروهای سیاسی برای کسب هژمونی بە اوج خود می رسد. جامعە بشدت دو قطبی می شود. بیهودە نیست کە در سالهای اخیر و بر بنیان زمینەسازی فرهنگی اصلاح طلبان، کتاب “نبرد من” هیتلر در ایران جزو پرفروشترین کتابها بودە است. در چنین شرایط سرنوشت سازی اگر نیروهای چپ انقلابی توانایی آگاهی بخشی و سازماندهی انقلابی تودەها را داشتە باشند، می توانند جامعە را همانند انقلاب اکتبر، بسوی یک تحول انقلابی رادیکال رهنمون شوند. اگر این نیروها قادر بە چنین کاری نباشند، نیروهای راست افراطی برای نجات کلیت نظام سرمایەداری و در راستای حفظ منافع الیگارشی وارد میدان شدە و برای برون رفت از بحران راە حل فاشیسم عریان و “جنگ تمام عیار” را پیادە می کنند و قبل از هر چیزی بە قلع و قمع نیروهای چپ انقلابی می پردازند و تا حد کورەهای آدم سوزی پیش می روند. در چنین شرایطی حتی بسیاری از جریانها و افراد بورژوالیبرال و تا دیروز خواستار لیبرالیسم و دمکراسی و حقوق بشر و خشونت پرهیز و حتی سوسیال دمکرات، با هدف عبور از بحران و نجات سیستم سرمایەداری و الیگارشی یکدفعە سر از جبهە فاشیسم در می آورند و بسیاری را بە حیرت می اندازند.
حال آیا با وجود تمام این حقایق و اشتراکات موجود، پیوستن بخشی از اصلاح طلبان بە سلطنت طلبان می تواند امری عجیب و یا تصادفی باشد؟ رشد راست افراطی، فاشیسم عریان و جنگ تمام عیار آن با پرچمداری نیروی سلطنت طلب در ایران و نیز پیوستن “دور از انتظار” بسیاری از نیروها و افراد بورژوالیبرال دیروزی از جملە اصلاح طلبان بە آنها و دو قطبی شدن جامعە ایران یک امر کاملا قانونمند است. در چنین شرایطی نیروهای چپ و انقلابی بە یک بسیج عمومی و فوری بر ضد فاشیسم (هم پهلوی و هم اسلامی)، بە یک عکس العمل سریع و جهش وار در امر مبارزە و سازماندهی و ایجاد یک جبهە ضد فاشیستی نیاز دارند تا بتوانند جلو کورەهای آدم سوزی در ایران را بگیرند.
آرمان بهروزی





حالا که به قول تهیه کنندهٔ این «مفاهیم» (که شاید خودِ «نویسنده» باشد و شاید کسی که مشکلات زندگی در غربت او را به قبول سفارش و نوشتن پی در پی علیه رضا پهلوی با نام مستعار و ارسال آن به این سایت سوق داده است) چپ ایران فلان است و فلان است و هیچ کارایی و خاصیتی نداشته است («نویسنده» این بار خیلی چپ و ضد نئولیبرالیسم شده و دل به حال چپ می سوزاند و ضمنا از «قهر» هم دفاع می کند) من پیشنهاد می کنم که چپ ها برای رهایی از این بی عملی و واماندگی و درماندگی مورد نظر «نویسنده»، با مجاهدین و رییس جمهور برگزیده مقاومت بر اساس برنامه ده ماده ای او متحد شوند و با استعانت از روح پاک صدام حسین و به یاری نئوکان ها و پمپئو و پنس ضعف های خود را جبران کنند.
هرچه باشد مجاهدین، «سلطنت طلب» نیستند و جمهوری خواهند، و همین جمهوری خواه بودن برای اتحاد کافی است.