دکترین شوک: خشونت بهمثابه سازوکار خاموشسازی
جامعههایی که در معرض شوکهای ناگهانی سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی قرار میگیرند، تنها با تغییرات عینی قدرت مواجه نمیشوند، بلکه وارد تجربهای عمیق از گسست معنایی میشوند؛ تجربهای که اغلب با سوگِ ازدسترفتن افقهای آشنا، امنیتهای پیشین و روایتهای تثبیتشده همراه است. شوک، در این معنا، صرفاً یک ابزار اعمال قدرت نیست، بلکه وضعیتی است که میکوشد توان اندیشیدن جمعی و کنش آگاهانه را مختل کند. بااینحال، این وضعیت الزاماً به انفعال ختم نمیشود. در دل سوگ، امکان مقاومت نیز پدیدار میشود؛ مقاومتی که نه لزوماً خشونتبار، بلکه میتواند بر بازسازی معنا، بازیابی حق و بازآفرینی پیوندهای اجتماعی استوار باشد. این نوشتار میکوشد نسبت میان شوک، سوگ و مقاومت را بهمثابه سه لحظهی بههمپیوسته در فهم تحولات معاصر ایران مورد بررسی قرار دهد.
امروز حال و روز جامعهٔ ایران، حالِ سوگ است؛ سوگی عمیق، سنگین و فراگیر که هر وجدان بیداری را به لرزه درمیآورد. ابعاد کشتار و دامنهٔ سبعیتی که بر مردم رفته، چنان گسترده و عریان بوده که در تاریخ معاصر ایران اندازهای برای مقایسه ندارد. این اندوه جمعی، این بهت و این سکوتهای پرمعنا، واکنشی انسانی و اجتنابناپذیر به فاجعهای است که بر یک ملت آوار شده است. من نیز، همچون بسیاری دیگر، خود را شریک این غم میدانم؛ غمی که نه خصوصی است و نه مقطعی، بلکه زخمی عمیق بر پیکر جامعه است که بهدست رژیمی فاسد، مستبد و خونریز وارد آمده است.
اما درست در همین لحظات سخت و شکننده است که مسئولیتی تاریخی بر دوش ما قرار میگیرد: شکلدادن به حسی نیرومند از همبستگی ملی و هوشیاری جمعی؛ نه برای فروکاستن درد، بلکه برای حفاظت از آیندهٔ این مردم. نظامی که چنین سبعیتی را به کار میگیرد، تنها به حذف فیزیکی معترضان نمیاندیشد؛ هدف اصلی، شکستن روان جامعه و فلجکردن حافظهٔ جمعی است. این همان پروژهای است که نائومی کلاین از آن با عنوان «دکترین شوک» یاد میکند: تبدیل فاجعه به ابزار حکمرانی و ترومای اجتماعی به ابزار سلطه.
در منطق دکترین شوک، خشونت صرفاً ابزار سرکوب نیست؛ بلکه فناوری سیاسی است. شوک ،چه در قالب کشتار مستقیم، چه در هیئت فاجعهٔ ساختگی یا پنهانکاری سازمانیافته ،جامعه را وارد وضعیتی میکند که در آن توان تحلیل، سازمانیابی و کنش جمعی بهطور موقت فرو میریزد. سکوت پس از شوک، در نگاه قدرت، نشانهٔ تسلیم است؛ حال آنکه اغلب سکوتی ترومایی و حلنشده است. پروژهٔ شوک میکوشد جامعه را به «لوح سفید» بدل کند: پیوندهای اجتماعی را بگسلد، امکان روایت و تداوم آن را مسدود سازد و فرد را در انزوای روانی رها کند.
شوک، حافظه و شکست پروژهٔ خاموشسازی
جمهوری اسلامی در چهار دههٔ گذشته بارها کوشیده است با چنین شوکهایی جامعهٔ ایران را منجمد کند: از سرکوب، کشتار و اعدامهای خونین دههٔ شصت، تا قتلهای زنجیرهای روشنفکران و نویسندگان، تا کشتار خیابانی معترضان، و تا شلیک موشک به هواپیمای مسافربری اوکراینی با دهها شهروند ایرانی در میان قربانیان. شلیک و سپس انکار آگاهانهٔ چندروزه، نه فقط کشتن انسانها، بلکه حملهای مستقیم به حقیقت، اعتماد عمومی و امکان روایت بود. پیام روشن بود: هیچجا امن نیست، حتی آسمان.
اما پرسش تعیینکننده این است: آیا این شوکها توانستهاند جنبش مردم را متوقف کنند؟
تجربهٔ تاریخی ،آنگونه که کلاین در دکترین شوک نشان میدهد ،پاسخی روشن میدهد. در شیلیِ پینوشه و آرژانتینِ حکومت نظامیان، کودتا، شکنجههای سیستماتیک، ناپدیدشدن هزاران نفر و ایجاد ترومای عمیق اجتماعی قرار بود سیاست را برای همیشه کنار نهد ؛ اما چنین نشد. همان جوامع شوکزده، پس از دورهای بهت، با حافظهای زخمی اما زنده بازگشتند. مادران میدان مایو، بازگشت اعتراضات و فرسایش مشروعیت دیکتاتورها نشان داد که شوک میتواند مقاومت را به تعویق بیندازد، اما قادر نیست آن را نابود کند.
در ایران نیز انباشت پیدرپی شوکها، نه به خاموشی جامعه، بلکه به انباشت خشم و بیاعتمادی عمیق انجامیده است. هر فاجعهٔ تازه، حافظهٔ فاجعههای پیشین را فعال میکند. سکوتهای مقطعی نه نشانهٔ شکست، بلکه نشانهٔ جامعهای است که در حال واکاوی ترومای جمعی خود است.
چگونه سوگ میتواند به نیرویی برای پیوند اجتماعی بدل شود و رژیم را وادار کند به عزای پیامدهای رفتار خود بنشیند!
سوگ ما مردم برای ازدستدادگانمان، تنها زمانی میتواند ما را به یکدیگر پیوند بزند که بهراستی ارزش گوهرهای ازدسترفته را دریابیم؛ ارزش جان جوانانی که نیروهای محرکهٔ جامعه بودند و اکنون در میان ما نیستند و جامعه از حضورشان محروم شده است. سوگ برای فرصتهای مهم زیست در آزادی و استقلال که از دست دادهایم؛ سوگ برای انرژی، استعداد، توان، عمر و زمانی که در سطح فردی و ملی هدر رفته است، زیرا اجازه دادیم با بینظارتی، با اغماض و با عادیسازی استبداد، سلطهٔ آن بهتدریج بر ما مستقر شود.
این سوگها تنها آنگاه معنا و کارکرد اجتماعی مییابند که ما را وادار کنند سازوکار «شوک» را بهمثابه ابزار آگاهانهٔ سرکوب بشناسیم؛ ابزاری که هدفش فلجکردن اندیشه و گسستن پیوندهای اجتماعی است. شناخت این ابزار، شرط خنثیسازی آن است. تنها در این صورت است که میتوانیم از تکرار چرخهٔ نابودی جلوگیری کنیم و از جان و کرامت جوانانی که هنوز زندهاند، در برابر فرسایش خاموشی که با خرافات، تابوها و رسوم دستوپاگیر بازتولید میشود، محافظت کنیم.
رسوم دستوپاگیر و سادهانگارانه، از جمله فشار برای مهریهها و جهیزیههای سنگین که مانع شکلگیری زندگی مشترک جوانان ما شدهاند، یا رفتارهای مستبدانه و تعیینوتکلیفگر در محیطهای خانوادگی، شغلی و اجتماعی، خود بخشی از همان فرسایش خاموشاند. وقتی ایران با رتبهٔ ۱۸۸ از میان ۱۹۰ کشور جهان، در قعر جدول تصادفات رانندگی ناایمن ایستاده است، دیگر نمیشود این فاجعه را به «اتفاق» یا «بدشانسی» نسبت داد. این یک زنگ بیدارباش است؛ هشداری تلخ که فریاد میزند جامعهای که به مرگ عادت میکند، آرامآرام به خشونت خو میگیرد. جایی که جان انسانها اینچنین ارزان از دست میرود، یعنی ارزش زندگی دیگر روشن و مقدس نیست. هر تصادف فقط یک عدد در آمار نیست؛ یک خانواده است که فرو میریزد، آیندهای است که خاموش میشود، و وجدانی است که اگر هنوز زنده باشد، از شرم غفلت بر خود بایستی بلرزد.
وقتی سایه مرگ بر جادههای ایران حاکم شده و آمار شش ماهه ابتدایی سال ۱۴۰۴ نشانگر ۱۰ هزار و ۴۱۴ کشته و ۲۰۲ هزار و ۱۴۵ مصدوم در تصادفات رانندگی است ، نباید جانِ ارزشمندِ این عزیزان ما را در نحوه رانندگی و مسئولیتپذیریمان بهگونهای بنیادین دگرگون کند؟
وقتی بهسادگی واژههای فارسی را با لغات انگلیسی جایگزین میکنیم، لازم است به پیامدهای آن نیز بیندیشیم. جوانی جویای کار میگفت برای شغل رانندگی در اسنپ از او پرسیدهاند: «پیشینهٔ تحصیلی و کاری شما چیست؟»
میگفت ابتدا نفهمیدم چه میخواهند؛ بعد متوجه شدم منظورشان همان «رزومه» است! فکر نمیکردم رزومه لازم باشه گفتم روی موبایلم بود و دیلیتش کردم، پرینت میگیرم و میآورم.
- آیا چنین جوانی به یاد میآورد که فردوسی بزرگ سی سال رنج برد تا زبان فارسی را زنده نگه دارد و پاسداشت این «داشته»گران بها تا چه اندازه اساسی است؟
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
اگرهمگی ما از این پس ارزش وقت و زمان را بدانیم؛ اگر ارزش فرصتهای تاریخی را، ارزش جنبشهای خود را، و ارزش سرمایهٔ انسانی جامعه را جدی بگیریم، میتوان این چرخه را متوقف کرد.
اگر با یک جملهٔ کلی و سادهساز، بر انقلاب ۵۷ ــ که در آن مردم ایران بهعنوان یک جنبش همگانی برخاستند ــ خط بطلان نکشیم و آن را یکسره به نظام حاکم که ربایندهٔ انقلاب است، واگذار نکنیم؛ اگر این کلاه گشادِ محرومماندن از دستاوردها و حتی از امکان نقد و تصحیح خطاها و کاستیهای آن حرکت تاریخی را خود بر سر خود نگذاریم؛ آنگاه میتوانیم از گسست نسلی جلوگیری کنیم.
متهمکردن یک نسل به «بیعقلی»، صرفاً به دلیل ایستادن آن در برابر یک نظام شاهی مستبد و دستنشانده، کمکی به درک پیچیدگیهای تاریخ نمیکند. چنین رویکردی بیش از آنکه روشنگر باشد، به گسست نسلی، تضعیف اعتماد و احساس تنهایی نسلی میانجامد که امروز در دل یک جنبش اجتماعی قرار دارد.
جنبشی که از گفتوگو و پیوند میان نسلها محروم بماند، بهتدریج فرسوده و آسیبپذیر خواهد شد. همچنین نادیدهگرفتن تجربههای پیشین ــ چه در نقاط قوت و چه در کاستیها ــ و پرهیز از نقدی دقیق، منصفانه و فارغ از احساسات، مسیر حرکت را مبهم میکند و احتمال تکرار خطاها را افزایش میدهد.
اگر همگی واقعاً نسبت به آنچه ارزشمند بوده و از دست دادهایم سوگواریم، این سوگ باید ما را وادار کند که از این پس قدر “داشتههای “خود را بدانیم: جان جوانانی که هنوز زندهاند، فرصتهای ناتمام، و امکانهای بازسازی. تنها در این صورت است که شوک ــ که تا امروز ابزار سلطه و انجماد بوده است ــ میتواند به ضدّ خود بدل شود؛ و سوگ، نه نقطهٔ توقف، بلکه موتور حرکت، آگاهی و همبستگی ملی ما گردد.
اگر از سر استیصال، خشم، فشار روانی یا تنبلی فکری، بیهیچ اندیشهای بر زبان بیاوریم ویا بر قلم جاری کنیم که «بگذار ترامپ یا اسرائیل بیایند و بزنند تا اوضاع درست شود»، لختی بیاندیشیم که چگونه به شکلی بس خطرناک مسئولیت فاجعهای بزرگ را عادیسازی کردهایم. این همان خوشخیالی کودکانهای نیست که گمان میکند «سلام گرگ، بیطمع نیست» فقط یک ضربالمثل است، نه هشداری تاریخی ؟!
تصور اینکه نتانیاهو یا ترامپ جان سربازان خود و ثروت انباشته در زرادخانههای نظامیشان را بیچشمداشت، بیطلب خاک، نفوذ یا باجی سنگین، صرفاً برای «نجات مردم ایران» خرج میکنند، توهینی آشکار به عقل، تجربه و حافظهٔ تاریخی است.
با گفتن چنین جملهای، آنچه به تاراج میدهیم کم نیست: استقلال، عزت، اعتمادبهنفس جمعی، باور به توان ایستادن روی پای خود، و شرافت یک ملت. این فقط یک نظر سیاسی نیست؛ لگدزدن به میراثی است که با خون حفظ شده.
بر زبان راندن یا نوشتن چنین خواستی، بیاحترامی مستقیم است به جان تمام آنانی که در طول تاریخ، از آرش اسطورهای تا انسانهای گمنام، مرزهای این سرزمین را با جان خود نگاه داشتهاند؛ و تحقیر جان همه کسانی است که در جنگ عراق، وجببهوجب این خاک را نه با شعار، که با بدن و خون خود حفظ کردند.
خشونتِ حداکثری، نشانهٔ ترس حاکمیت
آنگاه که در پس سوگ روایتها از نو آغاز میشوند، نامها بر زبان میآیند، چهرهها به یاد سپرده میشوند و تجربههای فردی به زبان جمعی ترجمه میگردند، شوک میتواند به ضدّ خود بدل شود. این دگرگونی یا میتواند به خشم ویرانگری بی انجامد که همهچیز را در مسیر خود نابود میکند -همان زمینی که رژیم بر آن مسلط است – یا میتواند، با اتکا به پشتوانهٔ فرهنگی غنی و تجربههای ارزشمند جنبشهای پیشین، به اعتلای جنبشی آگاهانه، فراگیر و خشونتزدا منتهی شود.
هدف از این تحلیل، بههیچوجه نادیدهگرفتن سالها مبارزه، پایداری و هزینهدادنِ زنانی و مردانی نیست که در دل جنبش ایستادهاند و همچنان ایستادهاند. برعکس، خشونت افسارگسیخته و کشتار هولناکی که نظام در مقطع اخیر به کار بسته است، خود گواهی روشن بر هراس عمیق حاکمیت از جنبش شماست. رژیمی که احساس امنیت کند، دست به چنین سبعیتی نمیزند؛ این شدتِ خشونت، تلاشی مذبوحانه برای خواباندن جنبشی است که آن را تهدیدی واقعی و بلندمدت برای بقای خود میبیند. هدف آن است که با وارد آوردن ضربهای چنان سهمگین، جامعه و جنبش را برای سالیان دراز در بهت، ترس و سکوت فرو ببرد.
اما دقیقاً در همین نقطه است که نباید اجازه داد ارادهٔ جمعی ما مقهور خشونت عریان شود. جنبشی که بارها زخم خورده و دوباره برخاسته است، توان آن را دارد که این بار نیز همچون ققنوس، از خاکستر خشونتها سر برآورد؛ نه با تکرار مسیرهای فرساینده، بلکه با روشهایی سنجیدهتر، مؤثرتر و ریشهدارتر که واقعاً توان فرسایش و ازکارانداختن نظام را داشته باشند. تکیه بر تواناییهای خود، بر تجربههای انباشتهٔ سالیان مبارزه، و بر درسهایی که دیگر ملتها در گذار از استبداد -زیر شدیدترین سرکوبها-اندوختهاند، میتواند این خیز دوباره را به مرحلهای بالاتر و سرنوشتسازتر ارتقا دهد. آنچه امروز در برابر ماست، نه پایان راه، بلکه لحظهٔ بازاندیشی و نوزایی جنبش است.
در نوشتار بعدی، به این پرسش پرداخته خواهد شد که این نوزایی چگونه میتواند در قالب راهبردهایی مؤثرتر، ریشهدارتر و خشونتزدا تبلور یابد.
پاورقی :
نویسنده: نائومی کلاین
(۱*) کتاب دکترین شوک
مترجمان :مهرداد خلیل شهابی و میر محمود نبوی
ناشر : نشر اختران
(*۲) مادران میدان مایو (Madres de Plaza de Mayo)
مادران میدان مایو چهرههای برجسته یک جنبش مقاومت مسالمتآمیز در آرژانتین بودند ( همچون جنبش اعتراضی مادران عزادار ایرانی که هر هفته در پارک لاله گرد هم می آیند) که در دوران دیکتاتوری نظامی (۱۹۷۶-۱۹۸۳) برای پیدا کردن فرزندان ناپدید شده خود مبارزه کردند. آنها با سرکوب دیکتاتوری نظامی که مخالفان سیاسی را ناپدید و شکنجه میکرد، مخالفت کردند . این مادران بدل شدند به وجدان بیدار جامعه و شاهدان بر جنایت دیکتاتوری نظامی حاکم برآرژانتین.برای دریافت نقش آنها در مبارزه با استبداد نظامی رجوع شود به کتاب زیر :
Revolutionizing Motherhood: The Mothers of the Plaza de Mayo (Latin American Silhouettes) Taschenbuch – ۱. Januar 2002



