
اگر از میان میلیونها ایمیل موجود در «کتابخانه اپستین» در وزارت دادگستری آمریکا، یکی را اتفاقی بیرون بکشید، احتمالاً خیلی زود به تصویری میرسید که گاردین آن را جوهر این پرونده میداند: جهانی با لحنهای رفاقتیِ مردانه، شوخیهای سبک «بچهمحل» و معاملههای نفوذ؛ جهانی که در آن مردان ثروتمند و بانفوذ «پرورش داده میشوند» و زنان، بیشتر بهعنوان کسانی که سکس فراهم میکنند، برنامهها را میچینند، غذا و «اسنک» آماده میکنند، یا فقط «زینت مجلس» هستند، حضور دارند—اما نه صاحب صندلیاند و نه شریک تصمیم.
نمونهای که گزارش با آن آغاز میشود، مربوط به یک شب شنبه در فوریه ۲۰۱۳ است. جفری اپستین به دستیار بیل گیتس پیام میدهد و درباره مهمانهای شامی که میخواهد ترتیب دهد میپرسد. در ایمیل، فهرست «افراد برای بیل» را ردیف میکند: دبیرکل وقت سازمان ملل، بان کیمون، کارگردان سینما وودی آلن، نخستوزیر قطر، چند استاد هاروارد، مدیرعامل میلیاردر هتلهای هایت، یک مدیر ارتباطات کاخ سفید، یک وزیر دفاع پیشین آمریکا… ده مرد قدرتمند را نام میبرد و بعد ناگهان یک زن را پیشنهاد میدهد: «Anne Hathaway (really)». اپستین با گذاشتن کلمه «واقعاً» در پرانتز مجبور میشود روشن کند که شوخی نمیکند و منظورش جدی است که یک زن شاید بتواند کنار این مردان سر میز بنشیند. پایان فهرست هم با تردید و نگاه ابزاری کامل میآید: «مدلهای ویکتوریا سیکرت؟» و بعد از دستیار گیتس میپرسد: «فکر میکنی کدامشان بیشتر به مذاق او خوش میآید؟»
گاردین از همین لحظه، خواننده را به قلب تصویری میبرد که این ایمیلها و فایلها از «پدرسالاریِ در حال عمل» نشان میدهند: جایی که مردان، ثروت و قدرت دارند و زنان ندارند. ایمیلها رفتار خصوصی یک طبقه حاکم مردانه را ثبت میکنند؛ همان جایی که شبکهسازی، شوخی، رد و بدل کردن اطلاعات و خودنماییِ دسترسی به آدمهای مهم، کاملاً عادی است. زنان در این جهان «در حاشیه»اند: دستیارانی که برنامههای مردان را تنظیم میکنند، کسانی که غذا و تدارکات میدهند، زنانی که برای زیبایی و جلوه دادن به جمع آورده میشوند، و زنانی که برای سکس جابهجا میشوند. گزارش برای نشان دادن تفاوتِ لحن، یک تضاد تکاندهنده را برجسته میکند: ایمیل اپستین به مردان شبکهاش معمولاً از جنس این جملههاست که: «رئیس کمیته نوبل با من در نیویورک میماند، شاید برایت جالب باشد»؛ اما ایمیلهای او به برخی زنان میتواند بیپرده و تحقیرآمیز باشد و مستقیماً درخواست جنسی کند.
از نگاه نویسنده، «فایلهای اپستین» یک درس عملی هم هست: اینکه پدرسالاری مدرنِ جهانی چطور کار میکند—با تملق، با بدهبستان و با یادآوریهای کوتاه و گاه خشنِ اینکه «چه کسی به چه کسی بدهکار است». برای زنان، این اسناد یک امکان نادر است تا گفتوگوهایی را بشنوند که معمولاً از آن حذف میشوند: اینکه برخی مردان بانفوذ وقتی خیال میکنند هیچ زنی گوش نمیدهد، درباره زنان چطور حرف میزنند، چه شوخیهایی میکنند و بیاعتناییشان را چگونه عادی میسازند.
گاردین میگوید در این فایلها، آدمها تقریباً به دو گروه اصلی تقسیم میشوند: مردان—میلیاردرها، کارآفرینان فناوری، بانکداران، سیاستمداران و چهرههای دولتی—که باید «کِشت» شوند چون به اپستین امکان میدهند شبکه نفوذش را بزرگتر کند؛ و زنان که یا «همراهان کماهمیت» به حساب میآیند یا کسانی که اپستین به آنها پول میدهد چون در حال ارائه «خدمت»اند—و گزارش روشن میکند که یکی از مهمترین این «خدمات»، سکس است. زنان در ایمیلها اغلب به شکل «ابژههایی برای نگاه و اصلاح» ظاهر میشوند: بدن باید تغییر کند، دندان باید درست شود، وزن باید پایین بیاید، بیماریهای مقاربتی باید درمان شود، و حتی درباره «اصلاح» اجزای صورت توصیه میشود. در همین روایت، اپستین گاه از زنان کلافه و عصبانی است؛ نه به خاطر رنجی که میبرند، بلکه بهخاطر اینکه «مطیعِ کارکردِ تعریفشده» او نیستند.
در بخش مهمی از گزارش، نقش زنان «سازماندهنده» برجسته میشود. لسلی گراف، دستیار اجراییِ قدیمی اپستین، در فایلها مثل موتور خستگیناپذیر این شبکه دیده میشود: او برنامهها را میچیند، سفرها را هماهنگ میکند، هلیکوپتر رزرو میکند، و همزمان تدارک «اسنک» و جزئیات پذیرایی را برای مردان VIP یادآوری میکند. وقتی اپستین با لری سامرز قرار دارد، گراف به همکارانش تذکر میدهد «لری VIP است» و چند بار تأکید میکند باید «چیزی اسنکی» آماده باشد. او با دستیاران زنِ دیگر میلیاردرها هم در تماس است و درباره علایق غذایی کارفرمایانشان اطلاعات رد و بدل میکنند؛ جزئیات کوچکی که نشان میدهد شبکه قدرت چگونه با «کار نامرئیِ زنان» نرم و روان میچرخد.
اما این فقط یک خطِ کار نیست. در خطی موازی، همین دستیارها لجستیک جابهجایی زنانی را مدیریت میکنند که اپستین میخواهد همراهش باشند: خرید بلیت، گرفتن ویزا، هماهنگی ماشین، اعلام آدرس محل سوار کردن، حتی دستورالعملهایی مثل اینکه «دخترها با کارت شناسایی در خیابان ۷۱ حاضر باشند، هلیکوپتر به ایست همپتون». از منظر گزارش، این همزیستیِ «تشریفات رسمیِ قدرت» با «سکس و جابهجایی زنان» تصادفی نیست؛ بلکه دقیقاً ساختار همین باشگاه است: مردان دور میز نفوذ میچرخند و زنان در حاشیه، در نقش سوختِ این گردش. در این میان، قدردانی چندانی هم در کار نیست؛ و حتی وقتی برنامهها دوبار رزرو میشود، دستیار توبیخ میشود: «تو باید این را میدانستی.»
بخش «مردان در گفتوگو با مردان» شاید عریانترین لایه روایت باشد. گاردین از پیامهایی میگوید که در آنها مردان درباره «جذابیت» زنان مثل کالا نظر میدهند و بیمحابا از «ناامیدی» خود حرف میزنند؛ اپستین هم در پاسخ، راهحلهایی مثل «فتوشاپ» پیشنهاد میکند. واژگان جنسی در این شبکه، هم صریح است و هم گاهی با حروف اختصاری پنهان میشود؛ مردان به اپستین سال نو را با «پُر از P» تبریک میگویند و شوخیهای جنسی را مثل نمکِ رابطه میپاشند. گزارش نمونههایی میآورد از جمله ایمیلهایی که در آن یک پزشک مشهور حوزه طول عمر، درباره «فواید سکس» شوخی میکند، یا گفتوگوهایی که در آن برخی چهرههای «فرهیخته» و نامدار هم لحن بیاعتنایانه یا تحقیرآمیز درباره مسئله «سوءاستفاده از زنان» دارند. نویسنده این را «اتفاقی سردکننده» میداند: نه صرفاً شوخی رکیک، بلکه عادیبودنِ بیاعتنایی.
یکی از تکاندهندهترین نمونهها، همان بیتفاوتیِ روزمره است: مکاتبات طولانی برای رساندن اپستین به جزیره ریچارد برانسون در سال ۲۰۱۳. پرسش این است که آیا اپستین میتواند دستیار گیتس را بیاورد و «دو دختر روس» هم همراهش باشند. برانسون خیلی سریع پاسخ میدهد: مشکلی نیست. بعد میپرسند این دو زن ویزای بریتانیا ندارند؛ باز هم مسئلهای نیست. هیچ پرسشی درباره این زنان مطرح نمیشود: نه اینکه چه کسانیاند، نه اینکه چرا آورده میشوند، نه اینکه نقششان چیست، و نه اینکه چطور یک مجرم جنسیِ محکومشده چنین همراهانی را جابهجا میکند. پاسخها فقط «بله، مشکلی نیست» است. گزارش میگوید همین «بیاعتناییِ خونسردانه» از هر شوخی رکیکی ترسناکتر است.

گاردین در ادامه میکوشد پرونده را از سطح «رفتار افراطی یک مجرم جنسی» فراتر ببرد. بهزعم نویسنده، اگر محتوای رکیک و مبتذل را کنار بزنید، باز هم یک چیز مهم میماند: شیوه کارکرد پدرسالاری در زندگی روزمرهٔ قدرت. مردان مدام جای هم را روی نقشه پیدا میکنند، با خودنماییهای کوچک به هم نزدیک میشوند، خردهاطلاعات ردوبدل میکنند و بیش از آنکه دنبال فهم جهان باشند، نزدیکیشان به مرکز قدرت را به رخ میکشند. «لطفها» دستبهدست میشود: کمک برای شغلِ فرزند، اقامت در خانه، معرفی به آدمهای مهم. اپستین حتی در سال ۲۰۱۹، در اوج بدنامی، از استیو بنن درباره روزنامهنگاران «همراه» مشورت میخواهد و در عوض پیشنهاد میدهد او را به نوآم چامسکی وصل کند—بهعنوان معاملهای آشکار برای اعتبار و دسترسی.
در این جهان، «مدیریت شهرت» هم بخشی از کار است. گزارش به نمونههایی اشاره میکند که در آن دوستان اپستین از ویرایش صفحه ویکیپدیای او حرف میزنند و اینکه چطور برچسب «مجرم جنسی» را پاک کردهاند تا تصویر «تاجر و نیکوکار» بسازند. نیکوکاری، در روایت گاردین، یک ابزار است: برای شبکهسازی، برای خرید اعتبار، و برای منحرف کردن نگاهها از تجارتِ نفوذ و از همان بخش تاریکتر زندگی این مردان—از جمله سکس و سوءاستفاده.
و بالاخره، پشت صحنه، اپستین در حال «کنترل زنان» است: توصیه به آزمایشهای پزشکی و بیماریهای مقاربتی، دستورالعمل درباره بدن، شوخیهای تحقیرآمیز و ارجاع دادن به کلاسهای سکسِ تانتریک. یکی از زنان در پیامهایش تصویری از اطاعتِ فرساینده ارائه میدهد: «لباسی که گفتی پوشیدم… موهایم را همانطور که خواستی درست کردم… با تو سکس کردم… برایت بیوقفه ماساژ دادم… حتی وقتی دوست نداشتم با تو و دخترها حمام کردم… رقصیدم وقتی حالش را نداشتم…» و در برابر این همه، تحقیر و بیاعتنایی میبیند. اپستین از «گریه و ناله» یک دوستدختر بلندمدت شکایت میکند چون او میخواهد در شامهایی شرکت کند که اپستین برای مردان قدرتمند میچیند. گاردین این را بهعنوان جوهره «باشگاه» جمعبندی میکند: زنان هنوز نفهمیدهاند که در این نظم، سکس ممکن است بلیط ورود باشد، اما هرگز صندلیِ میزِ قدرت را تضمین نمیکند.
در پایان، گزارش گاردین میگوید آنچه این فایلها نشان میدهند، فقط یک رسوایی جنسی نیست؛ تصویری است از سازوکار روزمرهٔ قدرت مردانه در مقیاس جهانی: مردانی که با تملق و معامله و شوخیهای «باشگاهی» به هم نزدیک میشوند، نفوذ را میان خود تقسیم میکنند، و زنانی که همزمان در دو نقش بهکار گرفته میشوند—هم بهعنوان نیروی کار نامرئیِ سازماندهی و هم بهعنوان ابژهٔ سکس—اما «حق نشستن بر سر میز» ندارند. اینجاست که تیتر گاردین معنا پیدا میکند: «سکس و اسنک» هست، اما «صندلی» نه.







