نعمتی که از ایران دریغ شد! – امیر بیگلری

نعمتِ آزرم (میرزازاده) دور از میهن و با یادِ میهن چشم از جهان فروبست. شاعری برجسته، از بنیانگذارانِ کانونِ نویسندگانِ ایران و استاد و پژوهشگرِ زبان و ادبیاتِ پارسی که پس از انقلابِ ۱۳۵۷، دوشادوشِ همفکرانِ خود، به مقاومتی شجاعانه در برابرِ غولِ استبدادِ دینی برخاست و به دلیلِ خطرهای جانی ناگزیر به ترکِ سرزمینِ مادری شد. گر‌چه از سالِ ۱۳۶۱ در فرانسه می‌زیست، اما تمامِ وجودش در ایران بود. به بیانِ شیوای خودش:

«یک نیمهٔ عمر بوده‌ام در میهن

با هم‌ من و میهنم همانا یک تن

در نیمِ نخست من در ایران بودم 

در نیمهٔ بعد هست ایران در من»

هر بار که این ادیبِ خردمند را می‌دیدم، فراوان از او می‌آموختم. آن‌گاه که از ادبیاتِ پارسی و شاعرانِ پارسی‌گوی می‌گفت، گستردگیِ دانشِ ادبی و نگاهِ ژرفِ او مرا به پرواز در می‌آورد. به تاریخِ ایران نیز اشرافِ کامل داشت، بر نظریه‌های ادبیِ شرق و غرب بسیار مسلط بود و با فلسفه و جامعه‌شناسی آشناییِ قابلِ ملاحظه‌ای داشت. 

نعمتِ آزرم فشرده‌ای از تاریخِ فرهنگیِ‌ ایران بود و دانسته‌ها و اندیشه‌های خود را با سخاوت در اختیارِ دیگران قرار می‌داد. هر نشست و برخاست با او تلنگری بود برای توجهِ بیشتر به اهمیتِ فرهنگِ اصیلِ ایرانی. 

افزون بر این‌ها، مسائلِ سیاسی-اجتماعی را موشکافانه و منصفانه تحلیل می‌کرد. نه تنها خاطراتِ شخصیِ او بازتابی معنادار از رویدادهای ایران در سال‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۶۰ بودند، بلکه با اطلاعاتِ وسیع از جریان‌های سیاسی-اجتماعی و نگرشی جامع و بی‌هیچ غرض‌ورزی تحولاتِ ایرانِ معاصر را به بهترین شکل تبیین می‌نمود.

با اطرافیان یکرنگ بود و صمیمی و پرمهر. به رغمِ همهٔ «طوفان‌هایی» (به تعبیرِ خودِ او) که در زندگیِ عمومی‌ و خصوصی‌اش وزیده بود، روحیهٔ شاداب و خوشبینی‌اش به جهانِ هستی را حفظ کرده بود. 

پس از هر دیدار، حسی دوگانه مرا در بر می‌گرفت: از یک‌‌ سو حسِ سرخوشی در پیِ سپری کردنِ لحظه‌هایی ناب؛ از دیگر سو‌ افسوسی عمیق، نه به سببِ دلتنگی‌های این رادمردِ آزاده، بلکه به خاطرِ دانشجویانِ ایران که چند دهه از نعمتِ حضورِ چنین استادی بی‌بهره مانده بودند، استادی که می‌توانست بسیارانی را بیش از پیش به زبان و ادبیات پارسی و تاریخ و فرهنگِ ایران علاقه‌مند سازد و بر دانشِ آنان بیفزاید. 

نعمتِ آزرم شاعری توانا، استادی بی‌همتا، اندیشمندی متعهد و انسانی شریف بود که تا آخرین نفس در رویای ایران و بالندگیِ فرهنگِ ایرانی به سر برد. امیدوارم شعرها و پژوهش‌های چاپ‌ نشدهٔ او به یاریِ فرهنگ‌‌دوستان آمادهٔ انتشار شوند. 

در پایانِ این نوشتار، خوانندگانِ گرامی را به هفت دوبیتی از وی در حوزه‌های گوناگون که از زبان خودش شنیده بودم، دعوت می‌کنم: انقلابِ ۱۳۵۷، تاریخ و فرهنگِ ایران، شاهنامهٔ فردوسی، مسئولیت انسان، فلسفهٔ هنر، عشق و سرانجام جنبشِ «زن، زندگی، آزادی».

۱) 

تا پاک شد آسمانِ میهن از دود

آمد به سریر دیو از ماه فرود

با جنبشِ خام و شیخ در جایِ بدیل

پیروزیِ ما خودکشیِ ملی بود 

۲) 

ایران نه همین خاک و درخت و سنگ است

آمیزهٔ تیره‌‌های رنگارنگ است

از قلبِ خلیجِ پارس تا فرقِ خزر

تاریخِ درآمیخته با فرهنگ است 

۳)

تا چرخِ زمین به دورِ خورشید به جاست

تا پارسی این زبانِ شیرین گویاست

قرآنِ زبانِ پارسی شهنامه‌است

فردوسیِ فرزانه پیام‌آور ماست 

۴)

چون صبح جوانم و چو عالم پیرم

تاریکی و روشناییِ شبگیرم

بیرون ز وجودِ خود ندارم مشکل

با باید و با نبایدم درگیرم 

۵)

نقاشی و شعر یک هنر هست و دو فن

تقسیم شده‌است این هنر بین دو تن

با رنگ تو شعر می‌سرایی بر بوم

با واژه کنم به صفحه نقاشی من

۶)

با خنده درِ بهشت را باز کنی

با نیم نگاه قصه‌ها ساز کنی

گل می‌سزدش به رنگ و بو ناز‌ کند

گلنازی و می‌سزد به گل ناز‌ کنی 

۷)

گیسوی بلندِ تو که پیچد در باد

عمامه و ریشِ شیخ باشد بر باد

غم نیست اگر شیخ برنجد از تو

آخوند فدای رقصِ گیسویت باد

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی