
گاردین در گزارشی تفصیلی، با تکیه بر روایتهای دستاول شاهدان، ویدئوها و عکسها و همچنین شهادتهای جمعآوریشده از مراکز درمانی، خط زمانی رویدادهای یکی از شبهای خونین اعتراضات دیماه در شهر رشت را بازسازی کرده است؛ شبی که همزمان با قطع گسترده اینترنت و ارتباطات در سراسر ایران، آتشسوزی گسترده در بازار بزرگ رشت و تیراندازی نیروهای امنیتی و افراد لباسشخصی به جمعیتِ در حال فرار، به گفته شاهدان، به صحنهای از کشتار و وحشت بدل شد. گزارش یادآوری میکند که در همان روزها و در میانه اعتراضات سراسری، در بیش از ۲۰۰ شهر تجمع و راهپیمایی جریان داشت و به دلیل خاموشی ارتباطات، کنار هم گذاشتن تصویر دقیق آنچه رخ داده زمان برده است.
طبق این بازسازی، پنجشنبه ۸ ژانویه، درست در لحظهای که مقامهای ایرانی اینترنت را قطع کردند، «علی» ۳۶ ساله و دوستانش در حال حرکت به سمت خیابان شریعتی بودند؛ خیابانی در حاشیه بازار بزرگ رشت. به گفته او، وقتی به خیابان رسیدند هزاران نفر از قبل آنجا بودند و شعارهای آزادی سر میدادند. گاردین مینویسد اعتراضات از سهشنبه شدت گرفته بود و مردم از شهرهای اطراف هم خود را به رشت رسانده بودند. بازار بزرگ، با شبکهای از کوچههای تو در تو و قرار گرفتن در نزدیکی مسجد حاج مجتهد و در تقاطع خیابانهای اصلی، به کانون طبیعی تجمع بدل شده بود. «علی» شمار جمعیت اطراف کوچهها و بلوارهای نزدیک بازار را بیش از ۲۰ هزار نفر برآورد میکند و میگوید در میان جمعیت، همه سنین حضور داشتند؛ خانوادهها، کودکان و نوجوانان. او روایت میکند دوستش همسر و دو دخترش را آورده بود؛ یکی ۹ ساله و دیگری ۱۲ ساله: «همه خوشحال بودیم و احساس اتحاد داشتیم؛ برای آزادی کنار هم بودیم.» حتی وقتی فهمیدند اینترنت قطع شده، به گفته او احساس خطر نکردند: «مهم نبود اینترنت نیست یا تماس نیست؛ با هم بودیم و خطری حس نمیکردیم.»

در همان ساعتها، حدود یک کیلومتر آنسوتر، «سیامک» ۴۰ ساله با تردید به پیوستن به تجمع فکر میکرد. او میگوید با بزرگ شدن جمعیت، فضا «سنگین» شده بود، اما علت حضور مردم را میفهمید: فشار اقتصادی و ناتوانی در تأمین نیازهای اولیه. سیامک مثال میزند که همان هفته برای خرید دو کیلو نارنگی به بازار رفته و ۵۸۰ هزار تومان پرداخت کرده بود؛ مبلغی که به گفته او برای یک کارگر حداقلبگیر بیش از دستمزد یک روز است. او میگوید مردم جلوی مغازههای میوهفروشی و مواد غذایی میایستادند و توان خرید نداشتند و همین خشم را شعلهور میکرد. هنگام عبور با خودرو، پیرها و بچهها و خانوادههای کامل را میدید که به راهپیمایی میپیوندند. نوجوانهایی را دیده که از ماشینها پیاده میشدند و به سمت بازار میرفتند؛ او شیشه ماشین را پایین داده و گفته بود: «خدا نگهدارتان، امیدوارم سالم بمانید.» اما به روایت او، هرچه روز جلوتر رفت، «گفتوگوها عوض شد»: مردم از خانه ماندن «خجالت میکشیدند»، والدین با وجود نگرانی برای فرزندان میگفتند «چرا نرویم؟» و موضوع از «پول» به «کرامت» تبدیل شده بود. او هم به جمعیت پیوست.
گاردین مینویسد تا ساعت ۸ شب، با تاریک شدن هوا، کسی قصد رفتن نداشت و حرکت در میان جمعیت زمانبر بود. سیامک از بلوار معلم، با گذر از کوچهپسکوچهها خود را به میدان شهرداری رساند؛ میدانی در همان محدوده بازار. برای دید بهتر، به پشتبامی رفت و میگوید جمعیت «عظیم» بود و خیابانها لبریز. در همان زمان، علی و دوستانش در خیابان شریعتی به سمت کوچههای نزدیک بازار میرفتند و شعار میدادند. او حال و هوا را «جشنگونه» توصیف میکند، اما میگوید ناگهان چیزی تغییر کرد: «حس پیروزی تبدیل به ترس شد… ثانیههای قبل از فاجعه را نمیتوانم توضیح بدهم.» او میگوید نیروهای امنیتی و افراد لباسشخصیِ نقابدار شروع به محاصره کردند و خودروهای سفید «تویوتا هایلوکس» را دید که سلاحهای سنگین روی آنها نصب بود و وارد جمعیت میشدند. با این حال، میگوید در همان لحظه هم تصور نمیکردند چه چیزی در راه است.
از سمت دیگر، سیامک صدای تیراندازی را تشخیص داد: «انفجار و رگبار بیوقفه از سمت بازار میآمد.» مردم شروع کردند به دویدن به سوی خیابانهای اطراف؛ بعضی فریاد میزدند و بعضی خونین بودند. از همین افرادِ فراری بود که فهمیدند داخل بازار چه میگذرد. کمی بعد، بوی دود پیچید و در آسمان نور سرخی دیده شد: آتش بازار را گرفته بود.
حدود ساعت ۸:۳۰ شب، علی میگوید دید بازار میسوزد. گاردین تأکید میکند دقیقاً معلوم نیست آتش کجا و چگونه شروع شد، اما شاهد میگوید «خیلی سریع گسترش یافت». او روایت میکند مردم داخل بازار بین دو انتخاب گیر افتاده بودند: یا به سمت بیرون بدوند یا برای کمک به گرفتارشدگان در آتش برگردند. با پخش شدن دود و تلاش جمعیت برای باز کردن مسیر، «انبوهی از مردم» از آتش گریختند و به خیابانها ریختند. درست در همین لحظه، به گفته علی، نیروهای امنیتی شروع به تیراندازی کردند: «به جمعیتی که از آتش فرار میکردند شلیک کردند.» او مدعی است تیراندازیها مستقیم و مرگبار بود و از انواع سلاحها نام میبرد و میگوید افرادی را دیده که «مستقیم از سر» هدف قرار گرفتند. خودش و دوستانش وقتی گروهی از نیروها به سمت آنها شلیک کردند، برای پناه گرفتن دویدند.

در روایت سیامک، کسانی که از بازار بیرون میآمدند میگفتند بازار و میدان میوه و ترهبار شهرداری آتش گرفته و آتشنشانها اجازه ورود ندارند. آنها میگفتند کوچههای تنگ بازار مردم را گیر انداخته و وقتی آتش بالا گرفت، مردم مجبور شدند بین «سوختن در داخل» یا «بیرون آمدن» یکی را انتخاب کنند: «وقتی بیرون آمدند، به آنها شلیک شد.» گاردین یادآوری میکند رسانههای حکومتی ایران مدعی شدهاند بازار و یکی از مسجدهای آن «به دست آشوبگرانِ مورد حمایت خارجی» سوزانده شده است. اما علی میگوید بیرون بازار «کشتار» را با چشم دیده و از حضور گروهی از افراد لباسشخصی سخن میگوید که به جمعیتِ در حال خاموش کردن آتش حمله میکردند و مانع ورود آتشنشانها میشدند: «آدمها را کاملاً گیر انداختند و بعد به کسانی که فرار میکردند شلیک کردند.»
او میگوید وقتی بازار در آتش بود، مسجد حاج مجتهد هم در شعلهها فرو رفت. بعد، با جملههایی که بار عاطفی سنگینی دارد، میگوید هنوز نمیتواند آنچه را دیده تحلیل کند: «کودکان را میدیدم که گلوله میخورند؛ زنها، پیرها…» و روایت میکند که خون در خیابانها جاری بود. او میگوید نیروهای امنیتی و افراد مسلحِ لباسشخصی پشت سرِ فراریها میرفتند و به آنها شلیک میکردند: «انگار خاکسترها را هم تعقیب میکردند تا خاکستر را هم بسوزانند.» او در پایان این بخش میگوید: «هرگز از آنچه دیدم بهبود پیدا نمیکنم. هرگز.»
از ساعت ۹ شب تا نیمهشب، سیامک میگوید «پسلرزه» آنچه رخ داد، به اندازه خودِ لحظات اولیه فاجعهبار بود. او میگوید آدمها را میدید که در خیابانهای منتهی به بازار بر زمین میافتادند. تیراندازی از چند جهت صورت میگرفت و انفجارهای پرصدا هم شنیده میشد؛ چیزی که مردم به آن «بمب صوتی» میگفتند. او ادعا میکند خودروهای سفید هایلوکس با نیروهای نقابدار زیر پلها و در خروجیها مستقر بودند. در شهر شایع شده بود کسانی که از نخستین تیراندازیها جان سالم بردهاند، اگر بیرون بیایند «تمامشان میکنند» و به گفته او «به زخمیها هم اجازه زنده ماندن نمیدادند».
گاردین در ادامه به گزارش گروههای حقوق بشری اشاره میکند که گفتهاند تا بعد از نیمهشب به خودروهای آتشنشانی اجازه دسترسی مؤثر به بازار داده نشده است. علی و سیامک، طبق روایت، از دلِ آشوب عقب نشستند اما بعدها همان شب برگشتند تا ببینند چه باقی مانده است.

ساعت ۲ بامداد، علی و دوستانش به اطراف بازار برگشتند. به گفته او، چیزی حدود ۵۰۰ مغازه سوخته بود و هنوز شعلههای آتش زبانه میکشید. او وضعیت را شبیه «کابوس» توصیف میکند: «انگار شهر به خاکستر تبدیل میشد.» برخی اجساد از زیر آوار بیرون آورده شده و توی خیابانها افتاده بودند؛ چنان سوخته که قابل شناسایی نبودند. علی میگوید راه شناسایی برای خانوادهها، شاید فقط آزمایش دیانای باشد.
در همان ساعات، به روایت گاردین، بیمارستانها و درمانگاهها از مجروحان پر میشدند. یک پزشک (که نامش به دلیل ترس از پیامدها ذکر نشده) گزارشهایی را از پزشکان بخش اورژانس در رشت گردآوری کرده و میگوید بیمارستانها «صدها مورد سوختگی» از محدوده بازار دریافت کردند، از جمله اجسادی با سوختگی جزئی و بیمارانی با سوختگیهای بسیار شدید درجه سه و چهار که در روزهای بعد جان باختند. این پزشک همچنین از «صدها بیمار» با جراحتهای ترکیبیِ گلوله و سوختگی سخن میگوید؛ الگویی که با «شلیک به افراد در حال فرار از منطقه در حال سوختن» سازگار است. او جمعبندی میکند الگوی جراحتها و مرگها بیشتر به چیزی شبیه «درگیری شهری» میماند تا «کنترل جمعیت» در یک اعتراض.

سپیدهدم، علی میگوید حدود ساعت ۵ صبح دوباره برگشت و دید اجسادی که توی خیابانها بود، دیگر نیست؛ آنها را برده بودند. گاردین سپس نقلقولی از محمود امیریمقدم، مدیر سازمان «حقوق بشر ایران» مستقر در نروژ، میآورد که میگوید آنچه در رشت رخ داد «هیچ تردیدی درباره نیت مقامها باقی نمیگذارد»: به گفته او شهر به «میدان کشتار» تبدیل شد؛ مردم در کوچهها شکار شدند، در خیابانها گلوله خوردند، از مخفیگاهها با آتش بیرون کشیده شدند و وقتی زخمی بودند «اعدام» شدند؛ او این رخداد را نمونهای روشن از «جنایت علیه بشریت» بر اساس حقوق بینالملل میخواند.
برای سیامک که بعدتر از کشور گریخته، یادآوری آن شب و روزهای پس از آن شکنجهآور است. او میگوید خانوادهها مجبور بودند برای تحویل گرفتن اجساد، پولهای سنگین بپردازند و کسانی که نمیتوانستند این پول را بپردازند، اجساد عزیزانشان را از دست میدادند. برخی خانوادهها اجساد را شب تا صبح در خودرو پنهان میکردند. برخی دیگر به خاکسپاری مخفیانه روی آوردند؛ گاهی در باغها، گاهی در قبرهای بینامونشان. او فضای پس از کشتار را چنین توصیف میکند: «شهر انگار ویران شده بود. نه اینترنت، نه ارتباط. هرجا میرفتم میشنیدم یکی دیگر مرده. مثل زندان بود؛ انزوای کامل.»
گاردین در پایان یادآور میشود نامهای برخی شاهدان برای حفاظت از هویتشان تغییر داده شده است. این گزارش، در مجموع، تصویری میسازد از همزمانی سه عنصر مرگبار: قطع ارتباطات و دشوار شدن ثبت حقیقت، آتشسوزی گسترده در قلب شهر، و تیراندازی مرگبار به جمعیت—بهویژه کسانی که از آتش میگریختند—که به گفته شاهدان و گزارشهای پزشکی، رشت را در آن شب به صحنهای شبیه «جنگ شهری» تبدیل کرد.







