
همهچیز برای او به مانتییا بازمیگردد؛ محلهای اندکی دورافتاده از مرکز هاوانا، جایی که در آن زاده شده و هنوز هم در همانجا زندگی میکند. بیش از سی سال است که پادورا از همین نقطه، شهرش را برای ما روایت میکند: هاوانایی ناآرام و سرکش، شهری که در آن با مردان و زنانی روبهرو میشویم که ضربان قلبش را زنده نگه میدارند. در جهان پادورا، همه راهها به هاوانا ختم میشوند.
کتاب تازهٔ او همچون یک «دیپتیک» طراحی شده است؛ اثری دوپاره که همهٔ گونههای ادبی را در بر میگیرد و در معماری روایی خود، بخشهایی از رمانهای گذشتهٔ نویسنده را با دغدغههای امروز او در هم میتند؛ درهمتنیدگیای سرگیجهآور که گذشته و حال را به گفتوگویی بیوقفه میکشاند.
شخصیتهایی پررنگ و زنده
پادورا در قالب اعترافهایی صمیمی، شهری در حال دگرگونی را زیر نظر میگیرد: دیوارهایی فرسوده، خیابانهایی ویران، و گسترش بینزاکتیها؛ شاید از آن رو که دیگر شعارهای انقلابی بهتنهایی کفایت نمیکنند. در کشوری که زیر فشار یک محاصرهٔ ناعادلانه قرار دارد، زندگی با ضربآهنگی کند پیش میرود.
از همین رو، پادورا شخصیتهایی رنگارنگ را فرا میخواند: اسطورههای بیسبال ــ ورزشی که او، همچون هر کوبایی «واقعی»، عاشقانه دوستش دارد ــ بستنیفروشان، موسیقیدانان بزرگ جَز، لاتهای افسانهای و شیفتگان نبرد خروسها. و البته نویسندگان: آلخو کارپانتیه و کابررا اینفانته، چهرههایی که برای دلباختن به کوبا گریزی از آنها نیست.
و نیز مانوئل واسکس مونتالبان و همزاد ادبیاش، پپه کاروالیو؛ همچون آینهای روبهروی خود پادورا و دوقلوی داستانیاش، ماریو کونده. آنچه این دو نویسنده و قهرمانان دلزدهشان از دگرگونیهای بارسلون و هاوانا میگویند، هم هولناک است و هم مسحورکننده.
در پیچوخم خیابانهای هاوانا، در امتداد مالِکون ــ همانجا که جوانانی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند گرد هم میآیند و با ریتم رگهتون میرقصند و میخوانند ــ پادورا به جوانی خود بازمیگردد: به بوی مرغ سرخشده، به همهمهٔ دائمی شهر، به ترسیم دوبارهٔ نقشهٔ خیابانهایی که زمانی پرشور و سرزنده بودند؛ و به تغییر نامهایی که تاریخ را در خود حمل میکنند: کابارهٔ مونمارتر که امروز «رستوران مسکو» نام گرفته است…
پادورا هاوانا را دوست دارد؛ با همهٔ زخمهایش. او تصویری کارتپستالی از شهر نمیفروشد و خواننده را به محلههای بزککردهٔ توریستی نمیبرد. شهرش را با مهربانی و اندوه روایت میکند. از دل این روایت، نوستالژی زمانِ ازدسترفته سر برمیآورد؛ در برابر دگرگونیهای شهریای که به گفتهٔ خود او «احساسی از بیگانگی» ایجاد میکنند ــ واژهای که با آفرینش یک «نوساخت زبانی» میسازد.
در گذر زمان، چینوچروکها و سپیدی موهای نویسنده، همقدم با چینهای شهر پیش میروند. پادورا در گفتوگوهایش تصریح کرده است: «من فقط ۱۴ رمان نوشتهام و همهٔ آنها به هاوانا پیوند خوردهاند.» پیوندی ابدی.
منبع: اومانیته – برگردان برای اخبار روز گلنار افشار






