
اکنون، در دی ۱۴۰۴ پس از کشتاری دیگر در ابعادی همسنگ دههی شصت، آنهم فقط در دو شب، خطر در همینجاست: اینکه سوگ عظیم کنونی بار دیگر بهجای آنکه به حافظهی انتقادی بدل شود، در منطق تعلیق مستحیل شود. وعدهی چهرهای تازه، اصلاحی دیگر، یا «فرصتی دیگر» میتواند بار دیگر همان کارکرد قدیمی در طول چهلوهفت سال اخیر را ایفا کند: زدودنِ گذشته بدون پاسخگویی.
در این نوشته نخست خوانشی از یکی از مهمترین متون والتر بنیامین، «خاستگاه نمایش سوگ آلمانی»، به دست میدهیم و سپس از افق این خوانش به تاریخ دور و نزدیک ایران و شرایط بغرنج کنونی نقبی میزنیم. پرسش نوشته این است که چگونه میتوان از تبدیلشدن رنج به قانون جلوگیری کرد.
۱
مضمون «نمایش سوگ آلمانی»
والتر بنیامین در کتاب «خاستگاه نمایش سوگ آلمانی» (Ursprung des deutschen Trauerspiels) نه بهدنبال نگارش متعارفی از تاریخ ادبیات آلمانی است و نه میخواهد یک نظریهی زیباییشناسی کلاسیک به رشتهی تحریر درآورد. بنیامین با قراردادنِ گفتاری از گوته در پیشانینوشت متن، از همان آغاز اعلام میکند که با هرگونه تاریخنگاری کلیساز، اسطورهپرداز و نظاممند قطع رابطه میکند: برای او حقیقت نه در مفهوم عام، بلکه در هر پیکرهی منفرد، در هر تصویر و درهر شکست ناتمام، کلیّتِ خود را آشکار میسازد. او در این اثر، از خلال تحلیل نمایشهای سوگ باروک آلمانی قرن هفدهم، به تأمل روی پرسشی بنیادی میپردازد: وقتی تاریخ دیگر قادر به تولید معنا، رستگاری یا پیشرفت نیست، هنر و سیاست چه فرمی به خود میگیرند؟
بنیامین برای پاسخ به این پرسش، میان «تراژدی» به معنای کلاسیک یونانی و آنچه در سنّت آلمانی Trauerspiel (نمایش سوگ) مینامد، تمایزی ریشهای قائل میشود. در تراژدی یونانی، کنش قهرمان—حتی اگر به شکست یا مرگ بینجامد—دارای معناست؛ انتخاب، تقدیر را فعال میکند و مرگ به نوعی آشتی یا شناخت منتهی میشود. تراژدی یونانی از نظر بنیامین در دل یک کیهانِ معنادار رخ میدهد. خدایان المپ—زئوس، آتنا، آپولون و دیگران—نه تزئینی اسطورهای نیستند؛ هرکدام ضامن نظم جهاناند. حتی هنگامی که انسان در برابر آنها میایستد یا قربانی ارادهی آنان میشود، این تقابل درون نظمی قابل فهم رخ میدهد.
در چنین جهانی، تقدیر کور یا بیمعنا نیست. انتخاب قهرمان—حتی اگر به نابودیاش بینجامد—در نسبت با قانونی برتر معنا مییابد. مرگ قهرمان تراژیک، لحظهی فروپاشی معنا نیست، بلکه لحظهی آشکارشدن آن است. کاتارسیسِ ارسطویی نیز از همینجا ناشی میشود: تماشاگر، از خلال رنج، به شناختی دربارهی نسبت انسان، قانون و جهان دست مییابد.
بنیامین تأکید میکند که حضور فعال خدایان، تراژدی یونانی را اساساً از نمایش سوگ متمایز میسازد. در نمایش سوگ آلمانی، خدا ممکن است وجود داشته باشد، اما امر الهی دیگر ضامن معنا نیست. جهان نمایش سوگ جهانی است که در آن، پیوند میان قدرت، قانون و معنا گسسته شده است.
در غیاب این خدایان، کنش انسانی دیگر در افق رستگاری یا شناخت رخ نمیدهد. تصمیمها گرفته میشوند، اما به روشنشدن قانون یا نظم منجر نمیشوند. مرگها اتفاق میافتند، اما کاتارسیس در کار نیست. آنچه باقی میماند، تاریخ است—اما تاریخی بیسرانجام، بیداوری نهایی و بیامکان آشتی.
به بیان بنیامینی، تراژدی یونانی به الهیاتِ حضور تعلق دارد، در حالی که نمایش سوگ به الهیاتِ غیاب. این غیاب، غیاب افق معنا، سرچشمهی سوگ است. از همینجاست که نمایش سوگ، نه روایت سرنوشت قهرمان، بلکه صحنهی عریانشدن شکست تاریخی میشود. در نمایش سوگ، کنش وجود دارد، تصمیم گرفته میشود، قدرت اعمال میشود، اما هیچیک به رستگاری، حل تضاد یا نتیجهی تاریخی نمیانجامد. به همین دلیل، بنیامین تأکید میکند که نمایش سوگ نه نمایش «تراژیک»، بلکه نمایش تاریخِ شکستخورده است.
چرا «خاستگاه» و نه «ریشه»
بنیامین مینویسد: «خاستگاه هرچند کاملا یک مقولهی تاریخی است، اما دخلی با ظهور یا پیدایش ندارد.» او درهمین جملهی کوتاه یک برداشت رایج را درهممیشکند: خاستگاه همان نقطهی شروع نیست. بهبیان دیگر پرسشِ «این وضعیت از کی شروع شد؟» از نظر بنیامین وارد نیست. در ادامه مینویسد: «خاستگاه آن چیزی است که از دلِ شدن و زوال سربرمیآورد.» خاستگاه پس نه قبل از تاریخ است و نه بیرون تاریخ؛ چیزی است که از دل فرایندهای تکرارشوندهی تاریخی، از دل شکستها، قیامها و سرکوبها، از دل آنچه بارها آمده و رفته برمیجهد. به عبارتی، خاستگاه یک لحظهی خالص نیست؛ الگویی است پایدار در دل بیثباتی. برای جامعهای که بارها قیام میکند و شکست میخورد، خاستگاه در دل همین تکرار شکستهاست و نه در اولین شکست. جملهی بعدی بنیامین نگرشش را به خاستگاه روشنتر میکند: «خاستگاه در جریانِ شدن قرار دارد، مثل گردابی که پدیدار را به درون ضرباهنگ خود میکشد.» کمی درنگ کنیم: گرداب یک استعارهی بنیامینی است: چیزی که نه جلو میرود و نه عقب؛ مدام میچرخد و هرچه را واردش شود، متحرکتر میکند؛ انرژیاش را بیشتر میکند اما هرگز به بیرون نمیرساندش. این یکی از خصوصیات نمایش سوگ هم هست: کنش هست، اراده هست، قربانی تا دلتان بخواهد، اما تاریخ جلو نمیرود. «در عریانترین نمود امر واقع، خاستگاه هرگز قابل تشخیص نیست.» بنیامین میگوید اگر به پدیدارها بنگری خاستگاه را نمیبینی. با نگاه به قیامها، به کشتهها، یا به اعداد، خاستگاه به چشم نمیآید، چون خاستگاه یک الگوی ساختاری است. در ادامه بنیامین میگوید که خاستگاه همزمان دوچیز است: یک، همیشه بهصورت بازگشت خود را عیان میکند: بازگشت اقتدار، نظم، بازگشت رنج، بازگشت گذشته… تا جامعه خیال کند درحال ترمیم چیزی است. و دو، اینکه همین بازگشت هرگز کامل نمیشود، هرگز بحران را حل نمیکند.
بنیامین با مفهوم «صورتفلکی» خیلی از اندیشههایش را سر و سامان داده است. در صورت فلکی مورد بحث ما، به همراه خاستگاه، دوچیز دیگر هم هست: یکی نمایش سوگ آلمانی و دیگری اسطوره. به این خصایص اسطوره نظر افکنیم: در اسطوره گذشته همواره حاضر است؛ در اسطوره علت ونتیجه مدام جا عوض میکنند؛ و هرچیزی که زمانی دراز بوده، فقط به همین علت که بوده، طبیعی وناگزیر جلوه میکند تا درنهایت تاریخ همچون تقدیر عمل کند. خاستگاه هم کمابیش همینجور است: چیزی است که از دلِ شدن و زوال برمیجهد، خود را بازسازی میکند و حرکتش گردابی است. پس برای نقد اسطوره باید به خاستگاه برگشت اگر میخواهیم اسطوره بنیان تبیین تاریخ نباشد. همهی مسئله در همین است، زیرا در تاریخنگاری سنّتی و مألوف خاستگاه چیزی است مقدس: بلافاصله گفته میشود: ریشههای ما، هویت اصیل، آغاز ناب، دوران طلایی… اصرار بنیامین براین است که خاستگاه را بهمثابهی بازگشت به اصل فهم نکنیم اگر نمیخواهیم تاریخ را اساطیری کنیم. آن برداشت مألوف و مبتذل کارش این است که شکستها را در نهایت ضروری جلوه دهد( صدای هرزی را به یاد آوریم که در پاسخِ بهخوندرغلتیدن دههاهزار جان پاک، گفت:«هرجنگی بالاخره تلفاتی هم دارد…»)، تکرار را طبیعی سازد، مسئولیت تاریخی را پس زند و امکان گسست را ببندد.
نکتهی دیگر در بنیامین اشارهاش به نقش بازسازیکنندهی خاستگاه است، زیرا خاستگاه هر معنای جدیدی را دوباره به دل گرداب فاجعه میکشاند، که همان منطق اسطوره است. فراموش نکنیم: وقتی مسیر آینده مسدود شده باشد، گذشته در هیئت «اصل» برمیگردد. کارکرد خاستگاه، همچنانکه اسطوره، بستن افق آینده است. پس باید خاستگاه را از اسطوره بیرون کشید اما نه با نفی گذشته بلکه با گسستِ ریتم بازگشت. اینطوری خاستگاه بدل میشود به تصویر دیالکتیکی تا گذشته دیگر الگوی ما نباشد و تبدیل به مسئله شود، تا اسطوره از تعیّن برهد و وارد تاریخ شود. برای همین بنیامین از واژهی خاستگاه[ursprung] استفاده میکند و نه ریشه[wurzel]. چون ریشه چیزی است ثابت، در خاک، در حال تغذیهشدن و تغذیهکردن، وهمین چیزها به آن مشروعیت میدهد، اما خاستگاه گردابوار درحال چرخیدن و بحرانسازی است.
حاکمیت، تصمیم و بنبست تاریخی
یکی از مفاهیم محوری کتاب، تحلیل خاص بنیامین از حاکمیت یا زمامداری است. در نمایش سوگ، شاه یا حاکم دائماً تصمیم میگیرد، اما تصمیمهای او فاقد قدرت تأسیسیاند. اقتدار وجود دارد، اما توانِ ساماندادن به تاریخ را ندارد. قانون بهطور مدام معلق است، وضعیت استثنایی دائمی میشود، و قدرت سیاسی بهجای ایجاد نظم، بیثباتی را بازتولید میکند.
در چنین جهانی، سیاست از حلّ تضاد ناتوان است و به نمایش بدل میشود. صحنهی تئاتر باروک، با انبوه نشانههای قدرت—تاج، تخت، پرچم، جسد—بهجای آنکه نمایش اقتدار واقعی باشد، نمایش پوچی اقتدار است. بنیامین نشان میدهد چگونه سیاست، وقتی از معنا تهی میشود، به سمت آیین، تشریفات و زیباییشناسی مرگ میل میکند.
سوگ بهمثابهی فرم تاریخ
نکتهی کلیدی این است که سوگ در اینجا یک حالت روانشناختی یا احساس فردی نیست، بلکه فرم تاریخی است؛ سوگ حالتی جمعی دارد. نمایش سوگ زمانی پدیدار میشود که تاریخ دیگر بهصورت روایتی رو به جلو تجربه نمیشود. در این وضعیت، گذشته نه پشت سر گذاشته میشود و نه حلوفصل؛ بلکه بهشکل سوگِ مکرر باقی میماند و پیوسته به اکنون بازمیگردد.
بنیامین تأکید میکند که این سوگ، اگر به آگاهی تاریخی بدل نشود، میتواند به امری خطرناک تبدیل شود: شکستها قدسی میشوند، مرگها مرکز معنا میشوند و تاریخ به سرنوشت بدل میشود. در چنین وضعیتی، سیاست مستعد آن است که بهجای حل تضادها، آنها را زیباشناسانه کند.
اهمیت سیاسی کتاب
به همین دلیل، «خاستگاه نمایش سوگ آلمانی» فقط مطالعهای دربارهی ادبیات باروک نیست. این کتاب تحلیلی است از شرایطی که در آن ناتوانی تاریخ در تولید معنا، راه را برای شکلهای مختلف اقتدارگرا هموار میکند. بنیامین با خواندن فرمهای هنری گذشته، منطق سیاسی آینده را شناسایی میکند و نشان میدهد که چگونه سوگِ تحلیلنشده میتواند به بنیان مشروعیت قدرت بدل شود.
از این رو، نمایش سوگ الگویی است برای فهم لحظاتی از تاریخ که در آنها کنش انسانی وجود دارد، اما افق رهایی بسته است؛ لحظاتی که شکست پایان نمییابد، بلکه به نمایش درمیآید، مکرر در مکرر.
۲
تاریخ حلوفصلنشده و تداوم «نمایش سوگ» در سنّت ایرانی
اگر نمایش سوگ آلمانی نزد بنیامین فرمِ تاریخیِ سوگی است که به آگاهی بدل نشده، تاریخ ایران را میتوان بهمثابهی یکی از طولانیترین میدانهای تداوم چنین سوگی خواند. در این تاریخ، شکست نه به تجربهی جمعیِ آموختنی تبدیل شده و نه به نهادهایی که بتوانند آن را به حافظهی سیاسی بدل کنند؛ بلکه پیوسته در اسطوره، آیین و اخلاق قدسی مستحیل شده است. این استحاله، از یک نقطهی مشخص آغاز نمیشود، بلکه در لایههایی انباشته میگردد.
فروپاشی ساسانی و آغاز سوگ تاریخی
پایان دولت ساسانی چیزی فراتر از یک شکست نظامی بود؛ شکستی بود که با گسست روایت تاریخی همراه شد. نه امکان بازسازی نهادی فراهم آمد، نه روایت غالبی که بتواند شکست را به «تجربه» تبدیل کند. نتیجه، چیزی شبیه به همان وضعیت بنیامینی است: تاریخ از حرکت بازمیایستد و به گذشتهای حلوفصلنشده بدل میشود. این لحظه، زمینهی روانی–تاریخیِ تبدیل شکست به سوگ را مهیا میکند.
اسطورهی سیاوش در این میان نقشی محوری دارد. سیاوش نه قهرمان پیروز است و نه شورشی موفق؛ او در بیگناهیِ تام کشته میشود. مرگ او نه نظمی را برقرار میکند و نه بیعدالتی را پایان میدهد، اما یک حقیقت اخلاقی را تثبیت میکند. بنیامین در نمایش سوگ چنین منطقی را شناسایی میکند: حقیقت، نه در پیروزی، بلکه در مظلومیتِ شکستخورده تثبیت میشود.
سوگ سیاوش، سوگی است بدون پایان؛ مرگی که به عدالت نمیانجامد و به همین دلیل، قابلیت تکرار دارد. این الگو پیشاسیاست است، اما بذرِ سیاستِ سوگ را در خود دارد.
با واقعهی کربلا، این الگوی اسطورهای وارد تاریخ میشود. آنچه در کربلا تثبیت میگردد، البته یک شکست سیاسی است، اما شکستی است که درضمن معیار حقیقت است. در فرهنگ شیعی، حقانیت نه با پیروزی، بلکه با شهادت سنجیده میشود. شکست، نه نشانهی کاستی و خطا، بلکه گواه پاکی است.
در اینجا، سوگ از اسطوره به الهیات ارتقا مییابد و در آیینها، عزاداریها، تکرار سالانه و تعلیق همیشگی پایان نهادینه میشود.
کربلا، بهمعنای دقیق بنیامینی، تاریخ را به تمثیل بدل میکند: گذشته نه میگذرد و نه حلوفصل میشود؛ همواره بازمیگردد و در هر بازگشت اقتدار فرهنگیِ تشیع را محکمتر میکند.
تشیع، در تداوم این منطق، سیاست را به قلمرو اخلاق میکشاند. کنش سیاسی نه با کارآمدی، بلکه در نسبتش با مظلومیت سنجیده میشود. در چنین افقی، شکست میتواند مشروعتر از موفقیت باشد؛ پس قربانی بر قهرمان تقدم دارد و تاریخ به میدان آزمون اخلاقی بدل میشود، نه میدان ساخت نهاد.
بنیامین این وضعیت را خطرناک میداند: سوگی که به آگاهی تاریخی بدل نشده، به منبع مشروعیت قدرت تبدیل میشود.
با ورود مدرنیتهی سیاسی، این سوگ نه تحلیل میشود و نه رفعورجوع. انقلابها، اصلاحات و جنبشها پیدرپی رخ میدهند، اما بهدلیل سرکوب یا فقدان نهادهای پایدار، شکستها هرگز به حافظهی انتقادی بدل نمیشوند. نتیجه، چرخهای است که در آن شکستها قدسی میشوند، پیروزیها ناپایدارند، و تاریخ مدام «از نو» آغاز میشود؛ چیزی که بنیامین از آن بهعنوان انباشت ویرانهها یاد میکند.
در این بستر، روی کار آمدن جمهوری اسلامی را میتوان لحظهای دانست که در آن سوگ تاریخیِ انباشته، به فرم دولتی بدل میشود. این حکومت، نه سوگ را پایان میدهد و نه آن را به حافظهی انتقادی تبدیل میکند؛ بلکه آن را زیباشناسانه، آیینی و نهادی میسازد.
در اینجا، سیاست به نمایش بدل میشود: شهادت به سرمایهی نمادین و مرگ به منبع مشروعیت و سرانجام تاریخ به روایتی از مظلومیت دائمی.
بنیامین این فرم را پیششرط سیاستهای اقتدارگرا میدانست: سیاستی که بهجای حل تضادها، آنها را به آیین و تصویر بدل میکند. از این منظر، میتوان از یک حکومت شبهفاشیستی دینی سخن گفت؛ نه بهمعنای شباهت ایدئولوژیک، بلکه از حیث فرم تاریخیِ زیباشناسیِ سیاست و قدسیسازیِ سوگ.
در این تاریخ، شکست بهجای آنکه تجربه شود، مقدس شده و سوگ بهجای آنکه پایان یابد، تثبیت شده است.
۳
تعزیه: تجسد فرهنگیِ نمایش سوگ
تعزیه یکی از خالصترین و پایدارترین تجسدهای فرهنگیِ منطق نمایش سوگ است. تعزیه فقط یک آیین دینی یا یک گونهی نمایشی نیست؛ بلکه فرم اجتماعیِ زیستن در سوگ تاریخی است.
در تعزیه، آنچه نمایش داده میشود، نه یک رخدادِ گذشته، بلکه تکرارِ دائمیِ شکست است. واقعهی کربلا در تعزیه هرگز به پایان نمیرسد؛ نه چون فراموش نشده، بلکه چون بنا نیست حلوفصل شود. حلوفصل نشدن واقعهی کربلا اساس استمرار تشیع است. بهقول بنیامین: گذشتهای که به تاریخ بدل نشده، ناگزیر به نمایش بدل میشود.
تعزیه، برخلاف تراژدی کلاسیک، فاقد کاتارسیس است. تماشاگر نه با مرگ قهرمان پاک و تزکیه میشود و نه به آشتی میرسد. پایان تعزیه، آغاز رهایی نیست؛ آغاز سوگِ تازه است. این نمایش، از ابتدا نتیجه را میداند و به همین دلیل، تعلیق ندارد. همه میدانند که حسین کشته خواهد شد، اما این دانستن، نه مانع اجرا، بلکه شرط اجرای دوباره است.
در اینجا کنش از معنا تهی است، انتخابها بیاثرند و تاریخ به سرنوشت تبدیل میشود. درست در تقابل با منطق تراژدی و همخوان با منطق نمایش سوگ.
تعزیه، همچون نمایش سوگ بر پایهی تمثیل بنا شده است، نه نماد. رنگها، صداها، جایگاه بازیگران، و حتی موسیقی، حامل وحدت معنا نیستند؛ بلکه هر یک به فقدانی اشاره میکنند. خیر و شرّ مطلقاند، اما این مطلقبودن نه از قدرت معنا، بلکه از انجماد معنا میآید. شخصیتها بیش از آنکه کاراکتر باشند، نشانهاند: نشانههای شکستی که قرار نیست جبران شود.
یکی از نقاط تعیینکننده در تعزیه، حضور بدن است: بدن مجروح، بدن شهید، بدن گریهکننده. سوگ در تعزیه نه امری ذهنی، بلکه جسمانی است. تاریخ از طریق بدنها به اکنون آورده میشود. وقتی تاریخ به بدن منتقل میشود، امکان نقد عقلانیاش کاهش مییابد و در عوض، قابلیت بسیج عاطفیاش افزایش پیدا میکند.
در تعزیه، مرز میان صحنه و تماشاگر فرو میریزد. جمع، نه نظارهگر، بلکه شریک سوگ است. گریه، ناله و واکنشهای جمعی بخشی از اجرا هستند. این امر تعزیه را از تئاتر به معنای مدرنش جدا میکند و آن را به آنچه بنیامین «آیین سیاسیِ پیشامدرن» مینامد، نزدیک میسازد؛ جایی که نمایش، نه برای تأمل، بلکه برای تداوم یک وضعیت عاطفی–تاریخی اجرا میشود.
از آیین به سیاست
همین ویژگیهاست که تعزیه را به پلی میان فرهنگ و سیاست بدل میکند. تعزیه به جامعه میآموزاند که شکست را زیست کند، و نه تحلیل؛ از اومیخواهد که مظلومیت را حفظ کند، و تاریخ را در مقام حسینِ شکستخورده تکرار کند، ونه بازخوانی.
پس تعزیه، فقط بازنمایی سوگ نیست؛ تمرین اجتماعیِ سوگ هم هست. تمرینی که بعدها میتواند، در سطحی کلانتر، به زیباشناسی سیاست، قدسیسازی قربانی و مشروعیتبخشی به اقتدار تبدیل شود. تعزیه را میتوان صورت فرهنگیِ کاملِ نمایش سوگ دانست: جایی که اسطوره، الهیات، بدن، جمع و تاریخِ حلنشده در یک فرم واحد به هم میرسند. این فرم، نه گذشته را دفن میکند و نه آینده را میگشاید؛ بلکه اکنون را در حالت تعلیقِ دائمی نگه میدارد. به زبان بنیامینی، تعزیه صحنهای است که در آن ویرانههای تاریخ، آیینی میشوند.
۴
فراموشی سازمانیافته: چگونه سوگ به حافظه بدل نمیشود
یکی از نشانههای اصلی درجازدن تاریخی، نه فقط شکستهای پیدرپی، بلکه ناتوانی جامعه در نگهداشتن شکست در حافظهی فعال است. در تاریخ معاصر ایران، حجم خشونت دولتی در چهلوهفت سال اخیر در هر نوبت بهتنهایی میبایست برای گسست کامل میان جامعه و حاکمیت کافی مینمود؛ اما این گسست هر بار، بهطرزی شگفتآور، معلق مانده است.
در دههی ۱۳۶۰، حدود شصت هزار نفر توسط جمهوری اسلامی کشته یا اعدام شدند. در بسیاری از جوامع، چنین سطحی از خشونت عریان، نقطهی بیبازگشت است: لحظهای که مشروعیت حاکمیت بهطور برگشتناپذیر فرو میریزد. اما در ایران، این کشتار نه به حافظهی جمعی پایدار، بلکه به سوگی حلنشده تبدیل شد. سوگی که ثبت نشد، تحلیل نشد، و به مطالبهی نهادی بدل نگردید.
در غیاب حافظه، امکان فریب دوباره فراهم شد. با روی کار آمدن دولت خاتمی، گذشته نه انکار شد و نه پاسخ داده شد، بلکه به تعویق افتاد. جامعه، بهجای آنکه پیوند خود را با قدرت قطع کند، وارد منطق تعلیق شد: امید بدون تصفیهحساب نهایی. این نخستین بار نبود و آخرین بار هم نماند.
در سال ۱۳۸۸، با کودتای انتخاباتی و تحقیر آشکار ارادهی جمعی، بار دیگر لحظهای پدید آمد که میتوانست به گسست منجر شود. میلیونها نفر به خیابان آمدند؛ سرکوب شدند؛ رهبران جنبش به حصر رفتند. اما این شکست نیز به حافظه بدل نشد. نه ساختارهای فریب تحلیل شدند، نه مسئولیتها تثبیت، و نه حسابِ گذشته بسته. نتیجه، بازگشت همان منطق بود: انتظار اصلاح از درون نظمی که خود تولید خشونت میکند.
انتخابات ریاستجمهوری سال ۱۳۹۲ تکرار همین الگو را نشان داد: تغییر چهرهها، تداوم ساختارها، و فراموشی فعال شکستهای پیشین. هر بار، جامعه از نو آغاز کرد، گویی هیچچیز رخ نداده است. این «آغاز از نو» نه نشانهی امید، بلکه نشانهی فقدان حافظهی فعّال تاریخی است.
اکنون، در دی ۱۴۰۴ پس از کشتاری دیگر در ابعادی همسنگ دههی شصت، آنهم فقط در دو شب، خطر در همینجاست: اینکه سوگ عظیم کنونی بار دیگر بهجای آنکه به حافظهی انتقادی بدل شود، در منطق تعلیق مستحیل شود. وعدهی چهرهای تازه، اصلاحی دیگر، یا «فرصتی دیگر» میتواند بار دیگر همان کارکرد قدیمی در طول چهلوهفت سال اخیر را ایفا کند: زدودنِ گذشته بدون پاسخگویی.
از منظر بنیامینی، این فراموشی تصادفی نیست؛ کارکردی است. نمایش سوگ، اگر به حافظهی انتقادی بدل نشود، بهترین بستر برای تداوم قدرت است. قدرت نه با انکار جنایت، بلکه با مستحیلکردن آن در احساس(سوگواری) خود را بازتولید میکند.
گسست در تداوم، از همینجا لازم است آغاز شود: از امتناع جامعه از بخشیدن گذشته بدون تصفیهحساب؛ از امتناع از آغاز دوباره بدون بستن فصل قبلی، و از تبدیل سوگ به حافظهای که بتواند بگوید: این اتفاق افتاد، این مسئولِ آن بود، و چنین چیزی دیگر نباید، نباید، نباید که تکرار شود.
تا زمانی که جامعه هر فاجعه را بهمثابهی واقعهای منفرد تجربه کند، تاریخ همچنان در مدار بازگشت خواهد چرخید؛ با چهرههایی تازه و ویرانههایی انباشتهتر.
در لحظات بحران، آنجا که امکان گسست از چرخهی تاریخ حلوفصلنشده پدیدار میشود، منطق نمایش سوگ خود را با وضوحی هولناک نشان میدهد. سرکوب خونین خیزش دی ۱۴۰۴ لحظهای است که کنش جمعیِ گسترده علیه نظمی اقتدارگرا شکل گرفت، اما پیش از آنکه بتواند به بازاندیشی تاریخی و افق رهایی بدل شود، در منطق آشنای سوگ جذب شد.
این خیزش، از حیث انرژی اجتماعی و شجاعت بدنی، لحظهای واقعی از گسست بود. اما در سطح معنا، خیلی زود در دام گذشتهگرایی افتاد. بهجای آنکه مسئلهی اصلی، شکستن چرخهی تاریخیِ شکست و سرکوب باشد، افق کنش به جستوجوی چهرهای نجاتبخش و بازگشت به صورتی آشنا از اقتدار معطوف شد. این چرخش، نه تصادفی بود و نه تنها نتیجهی سرکوب؛ بلکه حاصل همان فرهنگی است که شکست را نه بهمثابهی تجربهای برای عبور، بلکه بهمثابهی حقیقتی اخلاقی بازتولید میکند.
در اینجا، منطق نمایش سوگ بهطور کامل فعال میشود: کنش وجود دارد، فداکاری وجود دارد، هیولای مرگ نیز در هر کویوبرزن دست میچرخاند؛ اما نکته اینجاست که این مرگها بهجای آنکه به پایان یک تاریخ منجر شوند، به «گواه حقانیت» بدل میشوند، نه به نقطهی عزیمت برای ساختن نظمی تازه.
آنچه این لحظه را بهویژه تراژیک میکند، فقط سرکوب خونین نیست؛ ناتوانی در تبدیل رنج به آگاهی تاریخی نیز هست. درغیاب چنین آگاهیای، کنش جمعی—حتی وقتی علیه رژیمی جنایتکار شکل میگیرد—در نهایت در همان افقی معنا مییابد که پیشتر بارها شکست خورده است: افق انتظار برای منجی، چشم امید داشتن به هواپیماهای بمبافکن، بازگشت به استبداد سلطانی، و تعلیق دوبارهی آینده.
از منظر بنیامینی، این همان لحظهای است که باید «ترمز اضطراری تاریخ» کشیده شود؛ اما فرهنگ سوگمحور، بهجای توقف قطار، خود را به حرکت شتابزدهی آن میسپارد. نتیجه، نه رهایی، بلکه تکرار است: تکرار مرگ، تکرار سرکوب، و تکرار آغاز از نقطهی صفر.
نکتهی تعیینکننده
تأکید بر این تحلیل بههیچوجه بهمعنای نفی شجاعت یا حقانیت خیزش نیست. مسئله بر سر این است که حتی مقاومت نیز میتواند در فرمِ نمایش سوگ اسیر شود؛ فرمی که در آن، مرگها معنا مییابند، اما تاریخ تغییر نمیکند؛ جایی که امر سیاسی بهجای گسست، به آیین بدل میشود.
۵
خاستگاههای درجازدن تاریخی: از شکستِ حلوفصلنشده تا تکرار سوگ
اگر مسئله را نه در کنشهای منفرد، بلکه در ساختار تاریخی جستوجو کنیم، آنگاه «درجازدن» دیگر به ناآگاهی، سادهدلی یا خطای اخلاقیِ مردمان فروکاسته نمیشود، بلکه به صورتبندی خاصی از نسبت جامعه با تاریخ بدل میگردد. آنچه در اینجا با آن مواجهایم، فقدان اراده نیست؛ فقدان امکانِ تبدیل شکست به تجربهی تاریخی است. والتر بنیامین این وضعیت را بستر پیدایش نمایش سوگ میداند: تاریخی که شکست در آن پایان نمییابد و از همین رو، ناگزیر تکرار میشود.
در چنین تاریخی، شکست نه تحلیل میشود، نه به حافظهی نهادی بدل میگردد و نه امکان اصلاح ساختاری مییابد. آنچه باقی میماند، سوگ است؛ اما سوگی که بهجای آنکه راه را برای آگاهی بگشاید، به فرم پایدار معنا تبدیل میشود. این سوگ، همانگونه که بنیامین نشان میدهد، بهتدریج از سطح واکنش عاطفی فراتر میرود و به منطق سازماندهندهی سیاست، فرهنگ و تخیل جمعی بدل میشود.
ریشهی درجازدن تاریخی را باید در لحظهای جستوجو کرد که جامعه، بهدلیل سرکوبهای مکرر و فقدان نهادهای پایدار، امکان بازخوانی انتقادی گذشته را از دست میدهد. در غیاب این بازخوانی، تاریخ نه بهعنوان فرآیندی گشوده، بلکه بهمثابهی سرنوشت تجربه میشود. تصمیمها گرفته میشوند، شورشها رخ میدهند، قربانیان بیشمار اند، اما هیچیک به بستهشدن یک فصل تاریخی نمیانجامد. تاریخ همواره ناتمام میماند و همین ناتمامی، خود را در قالب بازگشتهای مداوم نشان میدهد.
در این وضعیت، گذشتهگرایی یک انتخاب آگاهانه نیست. وقتی آینده ناممکن یا نامرئی میشود، تخیل سیاسی به امید یافتن شکلی آشنا از معنا، ناگزیر به گذشته پناه میبرد. گذشته، بهمثابهی مخزن مظلومیت، پاکی و حقیقت بازسازی میشود و از دل آن، انتظار برای «چهرهای نجاتبخش» زاده میشود. این انتظار، از منظر بنیامین خطر اصلی تاریخهای حلوفصلنشده است: جایی که کنش جمعی بهجای آنکه ساختارها را هدف بگیرد، به شخصیتها و نمادها گره میخورد.
درجازدن تاریخی، فقط حاصل شکست جنبشها نیست؛ تبدیل شکست به امر قدسی نیز عاملی مؤثر است. شکست قدسیشده دیگر قابل پرسش نیست؛ نمیتوان آن را نقد کرد، نمیتوان از آن درس گرفت، و نمیتوان آن را پشت سر گذاشت. هر شکست تازه، نه نقطهی بازاندیشی، بلکه حلقهای دیگر در زنجیرهی سوگ میشود. تاریخ به صحنهای بدل میشود که در آن، رنج واقعی تکرار میشود، اما امکان تغییر ساختاری غایب است.
از منظر بنیامین، خطر اصلی در همینجاست. جامعهای که نتواند لحظهی شکست را به «تصویر دیالکتیکی» بدل کند—یعنی لحظهای که گذشته و اکنون در تنشی انتقادی به هم برسند—محکوم به حرکت در مدار تکرار است. در این مدار، حتی خیزشهای رادیکال نیز میتوانند در فرمهای کهنهی معنا گرفتار شوند و بهجای گشودن افق تازه، تنها ویرانههای تازهای به تاریخ بیفزایند.
بنابراین، مسئله نه فقدان شجاعت است و نه کمبود فداکاری. مسئله در فرم تاریخیِ معنادادن به کنش نهفته است. تا زمانی که سوگ جای تاریخ را گرفته و اخلاق جای سیاست نشسته، درجازدن نه یک استثنا، بلکه قاعده خواهد بود.
۶
خطر بازگشت گذشته: گذشتهگرایی بهمثابهی انسداد افق
در دل این سوگ گسترده، خطری دیگر نیز در کمین است؛ خطری که نه در سمت قدرت سرکوبگر، بلکه در خودِ افق معنابخشی به رنج پدیدار میشود. این خطر، بازگشت گذشته در هیئت رستگاری است: گذشتهگراییای که وعده میدهد که با احضار شکلی آشنا از اقتدار، میتوان از این چرخهی مرگ رهایی یافت. این لحظهی اغواگر تاریخ لحظهای است که گذشته، بهجای آنکه موضوع نقد شود، به افق آینده بدل میگردد.
در اینجا، این موضوع که آیا شانسی برای بازگشت پادشاهی وجود دارد یا نه، خارج از حیطهی بحث ماست؛ مسئله دفاع یا مخالفت با یک شکل خاص از نظام سیاسی نیست؛ مسئلهی ما در اینجا فرمِ تاریخیِ امید در حافظهی جمعی است. وقتی رنجِ جمعی عظیم میشود، میل به معناگرفتن از آن افزایش مییابد، و گذشته—بهویژه گذشتهای که هنوز بهطور انتقادی فهم نشده—بهراحتی میتواند نقش افق را بازی کند. اما این همان سازوکاری است که منطق نمایش سوگ را بازتولید میکند: تبدیل شکست به گواه حقانیت، و مرگ به سرمایهی نمادین. گذشتهای که بیآنکه حلوفصل شده باشد، بازمیگردد، نه راه نجات، بلکه تداوم فاجعه است. هر شکلی از گذشتهگرایی که وعدهی پایان سوگ را از طریق بازگشت به نظمی ازدسترفته بدهد، در واقع افق تاریخ را میبندد؛ زیرا تاریخ را نه بهمثابهی امری گشوده، بلکه بهعنوان چیزی که «قبلاً یکبار درست بوده» بازنمایی میکند. اگر اینجا ترمز اضطراریِ بنیامینی کشیده نشود، قطار، اینبار با چهرهای ظاهرا نو، اما با همان منطق کهنه، بهسوی درّه به حرکت ادامه میدهد.
۷
امکان گسست: از سوگِ قدسی به حافظهی تاریخی
پرسش از امکان خروج از چرخهی درجازدن تاریخی، در سنّت بنیامینی هرگز به معنای وعدهی رستگاری یا آیندهای تضمینشده نیست. بنیامین نه به پیشرفت باور دارد و نه به درمان تدریجی تاریخ. آنچه او پیش میکشد، امکانی شکننده و لحظهای است: وقفه. وقفهای که تاریخ شکست را برای نجات آن از تکرار متوقف میکند.
در اندیشهی بنیامین، گسست از نمایش سوگ با دگرگونی رویکرد نسبت به آن ممکن میشود. سوگ، تا زمانی که قدسی بماند، تحلیلناپذیر است؛ و تا زمانی که تحلیلناپذیر باشد، به ابزار قدرت بدل میشود. خروج از منطق نمایش سوگ، بنابراین، مستلزم زدودن قدسیت از شکست است—نه برای تحقیر قربانیان، بلکه برای بازگرداندن آنها به تاریخ.
بنیامین این فرآیند را «یادآوری نجاتبخش» (eingedenkendes Erinnern) مینامد. یادآوری نجاتبخش را نباید به معنای حفظ خاطره بهعنوان آیین فهمید، منظور بنیامین بازخوانی انتقادی گذشته در لحظهی اکنون است. در این یادآوری، گذشته نه الگوست، و نه سرنوشت؛ بلکه مسئله است. این لحظه، لحظهی عبور از سوگ به حافظه است. حافظه، برخلاف سوگ قدسی، میتواند فصلها را ببندد، تجربهها را تفکیک کند و امکان نهادسازی فراهم آورد.
از این منظر، خطر اصلی نه در شکستها، بلکه در زیباشناسیِ شکست نهفته است. جایی که مرگ معنا مییابد، اما زندگی افق پیدا نمیکند. بنیامین هشدار میدهد که سیاستی که بر سوگ بنا شود—حتی اگر از دل رنج واقعی برخاسته باشد—میتواند به شکلی از اقتدارگرایی بینجامد که خود را اخلاقی، مظلوم و ناگزیر مینمایاند. گسست از این سیاست، تنها زمانی ممکن است که سوگ از جایگاه قدسیاش پایین کشیده شود و به موضوع نقد بدل گردد.
این نقد، بهمعنای عبور بیرحمانه از گذشته نیست؛ برعکس، بهمعنای وفاداری رادیکال به آن است. وفاداری نه به شکل تکرار آیینی، بلکه به شکل نجات گذشته از سوءاستفادهی اکنونِ مبتذل. بنیامین در همین نقطه سیاست را دوباره ممکن میداند: سیاستی که نه بر اسطورهی قربانی، بلکه بر آگاهی تاریخی بنا شود.
در نهایت، پاسخ بنیامینی به پرسش درجازدن تاریخی، نه امید سادهلوحانه است و نه یأس کامل. این پاسخ، دعوت به لحظهای از توقف است؛ لحظهای که در آن جامعه بپرسد:
کدام گذشته را تکرار میکنیم، و کدام گذشته را باید از تکرار نجات دهیم؟ تنها در این پرسش است که نمایش سوگ میتواند پایان یابد و تاریخ—نه بهعنوان سرنوشت، بلکه بهعنوان میدان امکان—دوباره آغاز شود.
۸
سوگ اکنون و لحظهی خطر
این نوشته در خلأ نظری شکل نگرفته است. در لحظهای نوشته میشود که جامعه در دل یکی از سنگینترین سوگهای تاریخی خود بهسر میبرد. دههاهزار انسان کشته شدهاند، از تعداد زیاد زخمیان و تعداد بسیار بیشتر بازداشتشدگان هنوز چیزی نمیدانیم. انگار که سپاه مغول یا قشون شاه اسماعیل صفوی خود را در چهارصد شهر و روستای این خاک تکثیر کرده و از تکتک آنها در آن واحد گذشته باشد. همه، کلّ یک کشور، در سوگی بهتآور غوطهور اند. خیابانها خاموشاند، رفتوآمد روزمره مختل شده، کلاسهای درس خالی ماندهاند، و مرگ بهمنزله ی تجربهای جمعی در زندگی روزمره رسوخ کرده است. ما تنها دریک بحران سیاسی یا اجتماعی نیستیم؛ این یک سوگ تاریخی است، و لحظهی پایانیِ مرحلهایاش میتواند مثل همیشه خطرناک باشد.
در چنین لحظهای، خطر فقط در سرکوب یا خشونت عریان خلاصه نمیشود. خطرِعمیقتر آن است که این رنج عظیم، بار دیگر در منطق آشنای نمایش سوگ جذب شود: رنجی که به تصویر بدل میشود، مرگی که معنا مییابد، و فقدانی که بهجای گشودن آینده، گذشته را در شکل کنارآمدن با حاکمیت یا گذشتهگرایی بازتولید میکند.
اما بنیامین امکان دیگری را نیز پیش میکشد. او میگوید لحظهای که رنج به اوج میرسد، همان لحظهای است که گذشته میتواند بهطور ناگهانی قابل پرسش شود. این پرسش نه دربارهی قهرمانی، نه دربارهی وفاداری، و نه دربارهی قربانیبودن است؛ بلکه دربارهی این است که کدام الگوی تاریخی ما را بار دیگر به این نقطه رسانده است. در این پرسش، سوگ از حالت قدسی خارج میشود و به موضوع اندیشه بدل میگردد.
اینجا است که نوشتن، اندیشیدن و مکثکردن—حتی در دل اندوه—اهمیت سیاسی پیدا میکند. نه برای آرامکردن، نه برای توجیه، بلکه برای جلوگیری از آنکه خونهای بر سنگفرش به سرمایهی نمادین نظمهای مردمستیزِ آینده بدل شوند. وفاداری به کشتهشدگان، در منطق بنیامینی، نه در تکرار سوگ، بلکه در نجات آنها از تکرار مرگ در تاریخ است.
اگر این متن اصرار دارد که از نمایش سوگ فاصله بگیرد، نه از سر بیاحساسی، بلکه از سر احترام به این لحظه است. احترام به این واقعیت که اکنون، بیش از هر زمان دیگر، خطر آن وجود دارد که تاریخ بار دیگر بدون توقف از روی ما عبور کند.
این نوشته میکوشد در دل این سوگ، امکان مکث را زنده نگه دارد. مکثی برای این پرسش بنیادین: آیا این رنج، بار دیگر به نمایش بدل خواهد شد، یا میتواند—برای نخستین بار—به آگاهی تاریخی تبدیل شود؟ در پاسخ به این پرسش است که متن، و شاید تاریخ، معنا پیدا میکند.
۹
چگونه میتوان در منطق بازگشت شکاف انداخت؟
اگر منطق بازگشت—یعنی بازگشت مداوم به گذشته در هیئت بمب هوایی، منجی یا اقتدار آشنا—محصول تاریخِ حلوفصلنشده است، آنگاه گشودن شکاف در این منطق نه با تغییر چهرهها، بلکه با تغییر نسبت با شکست ممکن میشود. این شکاف نه یک کنش قهرمانانه، بلکه دگرگونیای در سطح فهم تاریخی است.
۱. نامگذاری شکست، نه قدسیسازی آن
نخستین شرط گسست، نامگذاری صریح شکست بهمثابهی شکست است. در وضعیت امروز ایران، مرگهای گسترده، سرکوب خونین و ناکامی جنبشها غالباً در زبان اخلاقی، اسطورهای یا حماسی بیان میشوند. این زبان—هرچند صادقانه و برآمده از رنج—شکست را از حوزهی تحلیل خارج میکند و آن را به حقیقتی مقدس بدل میسازد.
شکاف در منطق بازگشت، از جایی آغاز میشود که جامعه بپذیرد شکست، نه گواه پاکی است و نه نشانهی حقانیت، بلکه مسئلهای تاریخی است که باید فهمیده شود: چرا شکست خوردیم؟ کجا اشتباه کردیم؟ چه ساختارهایی علیه ما عمل کردند؟ چه توهمهایی به خوردمان داده شد؟
تا زمانی که این پرسشها طرح نشوند، گذشته همچنان در هیئت نجات بازمیگردد.
۲. قطع پیوند میان رنج و مشروعیت
در وضعیت کنونی ایران، رنج و مرگ بهسرعت به سرمایهی مشروعیت بدل میشوند: هرچه خون بیشتر، حقانیت بیشتر. این منطق—که ریشهای عمیق در فرهنگ سوگمحور دارد— رنج را نه برای تغییر، بلکه برای تثبیت معنا بهکار میبرد.
گشودن شکاف، مستلزم قطع این پیوند است: رنج، مشروعیت نمیآورد؛ رنج، مطالبهی پاسخگویی میآورد. مرگ، حقانیت تولید نمیکند؛ مرگ، سؤال تولید میکند. تا وقتی که کشتهشدن خودبهخود به معنا تبدیل شود، سیاست در منطق نمایش سوگ باقی میماند.
۳. انتقال کانون کنش از «چهره» به «فرم»
یکی از نشانههای روشن منطق بازگشت در ایران امروز، چرخش مداوم تخیل سیاسی بهسوی چهرههاست: منجی، رهبر، شاه، نماد. این چرخش تصادفی نیست؛ حاصل تاریخی است که نهاد نساخته و شکستهایش را تحلیل نکرده است.
شکاف زمانی ایجاد میشود که پرسش از «چه کسی؟» به پرسش از «چگونه؟» و «با چه سازوکاری؟» منتقل شود: باید پرسید: چگونه قدرت مهار میشود؟ چگونه خشونت کنترل میشود؟ چگونه شکست ثبت میشود؟ چگونه تصمیم جمعیِ پایدار ساخته میشود؟
تا وقتی که هر شکست «ادامه دارد»، هیچ چیز آغاز نمیشود.
۴ . کشیدن ترمز اضطراری: نه حرکت، نه انتظار
در نهایت، آنچه بنیامین پیشنهاد میکند نه شتاب انقلابی است و نه انتظار منجی. او از توقف سخن میگوید. توقفی که در آن جامعه از خود میپرسد: ما چرا هر بار به همین نقطه بازمیگردیم؟
در ایران امروز، این توقف میتواند بهشکل امتناع از بازتولید روایتهای آشنا رخ دهد: امتناع از قهرمانسازی، امتناع از تقدیس مرگ، امتناع از بستن آینده با گذشته.
این امتناع، منفعلانه نیست؛ برعکس، نخستین کنش واقعاً رادیکال است. زیرا برای اولین بار، چرخه را بازتولید نمیکند.
۱۰
پایانی برای آغاز
گشودن شکاف در منطق بازگشت، نه با پیروزی ناگهانی رخ میدهد و نه با اخلاقگرایی. این شکاف زمانی پدید میآید که شکست، قدسی نشود و رنج، مشروعیت تولید نکند؛ زمانی که سیاست، از چهره به فرم منتقل شود؛ سوگ، به حافظهی پایانپذیر بدل گردد، و جامعه جسارت درنگ داشته باشد. در غیر این صورت، حتی صادقترین خیزشها نیز—به زبان بنیامینی—فقط ویرانههای تازهای به تاریخ خواهند افزود.
آنچه برای گشودن شکاف در منطق بازگشت لازم است، توقف بهمعنای سکون یا انفعال نیست. جامعهی ایران از نظر تاریخی بهخاطر همین سکون مزمن، در چرخهی شکست گرفتار شده است. آنچه ضرورت دارد، گسست در تداوم چرخه است: شکستن حرکتی که همواره در حال دور زدن است، و هر بار به همان نقطه بازمیگردد.
این گسست با امتناع آگاهانه از بازتولید الگوهای آشنا رخ میدهد. حرکتِ بیوقفهای که همواره در مدار گذشته میچرخد، حرکت نیست؛ چرخش است. گسست، یعنی بیرونزدن از این مدار؛ یعنی جامعه به جای آنکه از خود بپرسد: «چه کسی ما را نجات میدهد؟»، یک بار هم شده بهدنبال پاسخ این پرسش برود که: «چرا هر بار همین الگو را بازتولید میکنیم؟»
این پرسش، شکل چرخهایِ حرکت را متوقف میکند و مسیری دیگر جلوی پایمان میگشاید: حرکت از اسطوره به سوی تحلیل، ما را از عادت رنج بهسوی پاسخخواهیِ تاریخی میرساند تا از نمایش سوگ بهسوی امر سیاسیِ گشوده-به-آینده گام برداریم.
کمی مشخصتر بحث را جلو ببریم:
جامعه اکنون در محاصرهی سه نیروی تاریک است: یک، حاکمیت نظامی-دینیای که مرگ را ابزار عادی حکمرانی خود کرده؛ دو، تهدید خارجی آخرزمانی که میتواند کل جامعه را به یکباره حذف کند؛ سه، بدیل ارتجاعیِ گذشتهگرا که افق را از درون میبندد. این سه جبهه اما از یک شیوهی واحد استفاده میکنند: هرسه برای معناسازی، از کذب خود روایتسازی میکنند. مادهی خام این روایتسازی رنج هرروزهی مردم است. کار سیاسی بیرونکشیدن این رنج از دست آنان است. مسئلهی بزرگ اینجا، برخورد آیندهنگر با جنایات اتفاقافتاده است. چراکه جنایت از دید جبههی حاکمیت، ابزار مشروعیت است؛ از دید ارتجاع سلطانی، بدلی است که بهصورت «تلفات» در جنگ باید پرداخت( و دقت کنیم انگار از کشتهشدن مرغ و ماکی حرف بزند، واژهی «تلفات» را بهکار میبرد)، و از دید مداخلهگر خارجی، «ضروری» است. اما ما با درانداختن این گزاره که «مرگ حتی اگر ناعادلانه باشد، حقیقت تولید نمیکند»، میتوانیم در هر سه جبهه گسست ایجاد کنیم، زیرا خطرناکترین میدان، محاصره در یک میدان دوراهی است: یا این، یا نابودی؛ یا این یا جنگ؛ یا گذشته یا مرگ. گسست از این منطق اسطورهای با نپذیرفتن اینکه آینده فقط از میان این سه روایتِ مرگآور میگذرد، ممکن است. صورت دیگر این دوراهی شوم از این قرار است: «یا الآن یا هرگز»، ویا «این آخرین فرصت(«نبرد») است»؛ خطرناک این است که مقهور این شعار شویم که در لحظهی سرنوشتسازی هستیم. این بهتمامی یک زبان فاجعه است و هرکدام از این دوراهیها به مرگ منتهی میشود.
ما لازم است هر کشته را تبدیل به یک اتهام کنیم. نام هر کشته اگر تبدیل به یک پرسش شود و نه سرمایهی آینده، و بهجای گفتن اینکه «هر جنگ تلفاتی دارد»، اگر بگوییم «نباید این جنایت اتفاق میافتاد»، همین به خودی خود سدّی است در برابر روایتسازی از خونهای ریخته.
باید صادق بود: در این لحظه نه امکان انقلاب وجود دارد، و نه امکان اصلاح حاکمیت؛ نه دخالت خارجی رهاییبخش است و نه امیدبستن به جریان سلطنتطلب. در این شرایط یکی از کارهایی که جامعه میتواند بکند این است که نگذارد رنجش دوباره تبدیل به اسطوره شود، زیرا از «اسطورهسازی از رنج» تا منجیگرایی و دیدن گذشته بهمثابهی افق فاصلهی چندانی نیست. این کار شاید پیروزیای به همراه نیاورد اما لااقل در تداوم چرخهی قربانیگیری گسست ایجاد میکند. شهیدسازی از کشتگانْ پیامآورِ کشتگان بیشتر در آینده است؛ مرگ را ضروری میکند تا آیندهی فرضی از دل این مرگها سربزند. برعکس، ما لازم است هر کشته را تبدیل به یک اتهام کنیم. نام هر کشته اگر تبدیل به یک پرسش شود و نه سرمایهی آینده، و بهجای گفتن اینکه «هر جنگ تلفاتی دارد»، اگر بگوییم «نباید این جنایت اتفاق میافتاد»، همین به خودی خود سدّی است در برابر روایتسازی از خونهای ریخته. به یاد داشته باشیم هر روایتی در نهایت رنج را تحملپذیر میکند؛ حتی گفتن اینکه: «این خونها بیثمر نیست»، یا «این کشتهها بهای آزادی است»، بیانی دیگر از این ایده است که اگر لازم باشد ما باز هم کشته میدهیم. امرسیاسی اینجا باید دخالت کند تا نگذارد هیچ آیندهای از این خونها تغذیه کند. در این دام نیافتیم که آنان خون دادند تا ما آزاد شویم، چون معنای معکوساش این است که اگر آزاد نشویم، پس مرگشان شکست بوده. نه: مرگشان جنایت بوده. وفاداری به خون کشتگانمان در این است که بگوییم نباید اجازه دهیم این جنایت تکرار شود. از این راه است که هیچ مرگی نخواهد توانست آینده را گروگان بگیرد. بنیامین گفته بود: بدترین خیانت به کشتگان این است که مرگشان را ضروری جلوه دهیم. اخلاقیترین شکل وفاداری ایجاد گسست در روایات رسمی و ارتجاعی است تا دیگر نام و یاد آنان قربانیان جدید تولید نکند.
اگر بپذیریم که هیچ راه حل فوریای یا رهبر نجاتبخشی امروز وجود ندارد، درضمن میتوانیم قبول کنیم که به جای پرسیدن این سوال که: «چگونه همین حالا از شرّ رژیم خلاص شویم»، به سوالی خطیرتر بیاندیشیم: «چگونه رژیم نتواند هربار از شکست ما جان تازه بگیرد؟» تجربهی ایران نشان داده رژیم فقط با سرکوب زنده نمیماند: رژیم هربار بلافاصله چرخهی کشتار-جعل واقعیت-فریب را فعال کرده است. مرحلهی فریب از این قرار است که میگوید: «یا ما یا جنگ و ویرانی»، تا خود را در سرزمین ادغام کند. جامعه بایستی در برابر هر دو روایت قد بکشد. وقتی حاکمیت با اشاره به دشمن خارجی میگوید ما تنها آلترناتیوِ هرجومرجایم، جامعه باید به جای پذیرش این سادهسازی، پیچیدگی واقعیت را ملاک قرار دهد. نه بدن به ماشین سرکوب دهد، و نه خون به ماشین اسطوره تا بتواند برای آیندهای که هنوز در تخیلاش شکل نگرفته، نیرویش را حفظ کند. به بیان دیگر ما اکنون دیگر بیشازاین، نیاز به فداکاری یا قربانیدادن نداریم. از شتاب به جایی نمیرسیم. بیاییم و یک تخیل جمعی از آینده برای خود بسازیم، اما مواظب گذشتههایی باشیم که در لباس آینده جلوی راهمان را میگیرند. اگر تخیل جمعی سریعا به نظام مطلوب، رهبر مناسب و شکل حکومت نهایی برسد، دوباره ما وارد منطق اسطورهای میشویم. تخیل جمعی این نیست که همه روی یکتصویر توافق کنند. در یک تخیل جمعیِ سالم همیشه امکان بازنگری، امکان خطا و امکان تغییر مسیر وجود دارد. آیندهی «همه با هم» به اقتدارگرایی ختم میشود. به همین خاطر نباید از بیانیهها انتظار ساختن یک تخیل جمعی داشت. تخیل جمعی نه در بیانیه ساخته میشود و نه در رفراندوم. اینها نقشههای بستهبندیشدهاند. هر گفتوگوی کوچک، هر پرسشگری رادیکال، هر تجربهی زیسته مقدمهی تخیلِ جمعیسازی است. نوشتن، بحثکردن و تردیدْ خود امر سیاسی است. در این مسیر منطقهای ارتجاعی و تخیلهای جعلیِ آینده بیاعتبار میشود و جا برای اندیشهی بیشتاب باز میشود. این جابازکردن ممکن است کوچک به نظر برسد اما بدون آن هر آیندهای دوباره گذشته خواهد بود.
………………………………………………………..
منابع
۱. Walter Benjamin, The Origin of German Tragic Drama, Tr. by John Osborne, Verso ,2003
۲. Samuel Weber, Benjamin’s -abilities, Harvard Univ. Press, 2008
۳. Fredric Jameson, The Benjamin Files, Verso, 2020



