میهن‌دوستی در چنبرهٔ درماندگی – نادر عصاره

و بدان که تاریخ، نه دفترِ حکایت مردگان، که آینهٔ جان زندگان است. در آن، هم شکوه آن‌چه بوده است پیداست و هم سرنوشت آن‌چه خواهد آمد. ابوالفضل بیهقی آن‌گاه که از “دندانقان” می‌نویسد، صرفا، از شکستِ یک سپاه نمی‌گوید، از لحظه‌ای هم سخن می‌گوید که سلطان، بر فرازِ پیل، به خواب رفت و بانگ تشنگیِ لشکر را نشنید. فاجعه، نه در یورشِ سلجوقیان، که در خاموشیِ گوش قدرت، آغاز شد. امروز نیز، آنگاه که ملتی را در منگنهٔ استیصال می‌فشارند، راه‌های تدبیر را بر او می‌بندند و امیدِ تغییرِ درونی را می‌خشکانند، چشم دوختن به بیرون نه الزاماً از سرِ کسری در میهن خواهی، که از نهایتِ درد و رنج و ماتم  است. اما تاریخ هشدار می‌دهد: «ناجیِ » که از مرز می‌گذرد و وارد می شود، چون به تخت نشیند، خود سواری می‌شود با تازیانه‌ای سنگین‌تر. آن‌چه ملت‌ها را می‌رهاند، بیداری است، نه تعویضِ خواب با خوابی دیگر.

تجربهٔ تاریخیِ ملت‌ها نشان می‌دهد که «میهن‌دوستی» در شرایط آسایش، آزموده نمی‌شود، بلکه در لحظهٔ تنگنا و بی‌پناهی است که بغرنجی واقعی خود را آشکار می‌کند.

بریتانیا (۱۹۴۰): ترجیح هویت بر صلحِ تحمیلی

پس از سقوط فرانسه، بریتانیا در آستانهٔ فروپاشی ایستاده بود. ارتش زخمی، آسمان زیر بمباران و تهدید حملهٔ مستقیم. در چنین شرایطی، پیشنهاد صلح با هیتلر – با میانجی‌گری موسولینی – روی میز بود. اما چرچیل فهمید که صلحی که با دخالتِ دشمن بسته شود، نه پایان جنگ، که آغاز بندگی است. او خطرِ نابودی را پذیرفت، اما خطرِ قیمومت را نه.

فرانسه: شارل دوگل و مرزِ باریکِ حمایت و دخالت

دوگل در لندن، به کمک بریتانیا مقاومت فرانسه را رهبری می کرد، اما حاضر نشد فرانسه را در ازای این کمک به «پرونده‌ای اداری» در دست متفقین تبدیل کند. او می‌دانست که اگر آزادی را به عنوان “صدقه” از تانک‌های متفقین دریافت کند، فردای پیروزی، فرانسه نه یک قدرت، که یک “پارکینگ نظامی” خواهد بود. او در منگنه بود، اما استیصال او را کوته بین نکرد. مخالفت سرسختانهٔ او با طرح ادارهٔ نظامی فرانسه (AMGOT) نشان داد که حتی در تبعید هم می‌توان از حاکمیت ملی و مستقل دفاع کرد. دوگل آموخت که هم‌پیمان داشتن ممکن است، اما ارباب پذیرفتن، مرگ ملت است.

اتیوپی: منلیک دوم و ردِّ قیمومت به نام تمدن

در جهانی که آفریقا را میان قدرت‌های اروپایی تقسیم کرده بودند، اتیوپی فقیر و عقب‌مانده، «نه» گفت. منلیک دوم فهمید که پیشنهاد «مدرن‌سازی» ایتالیا، نقابی است بر چهرهٔ استعمار. نبرد آدوا در قرن نونزده، فقط یک پیروزی نظامی نبود، اعلام این اصل بود که فقر، مجوزِ سلبِ حاکمیت نیست.

ویتنام: استقلال به بهای ویرانی

ویتنام شاید خشن‌ترین نمونه باشد. کشوری که برای راندن بیگانه، دهه‌ها سوخت، ویران شد و میلیون‌ها قربانی داد. اما رهبران ویتنامی، حتی در اوج هم پیمانی با شوروی و چین کوشیدند تصمیم نهایی را خود بگیرند. پیام آن‌ها روشن بود: دخالت خارجی، حتی با پرچمِ کمک، بذرِ وابستگی دائمی است.

ایرانِ: ملی کردن نفت، بیانیه اخلاقی

مصدق در شرایطی ایستاد که کشور ورشکسته، ارتش ضعیف و فشار خارجی سهمگین بود. با این‌همه، او باور داشت که «کشف، استخراج، و تصفیه نفت ایران، بدست ایران»، کشوری متکی به خود و بدون آقا بالا سر را در  پی دارد. ملی شدن نفت، پیش از آن‌که پروژه‌ای اقتصادی باشد، بیانیه‌ای اخلاقی بود: حاکمیت ملی و استقلال کشور، قابل معامله نیست.

دلیل مخالفت با تجاوز خارجیوضع کشور در زمان بحرانرهبر یا نمادکشور
جلوگیری از تبدیل شدن به اقمار آلمان نازیدر آستانه تهاجم هوایی و دریاییوینستون چرچیلانگلستان
حفظ حاکمیت ملی، جلوگیری از قیمومیت متحداناشغال کامل خاک توسط دشمنشارل دوگلفرانسه
حفظ حاکمیت ملی در برابر موج استعمار و ایتالیاعقب ماندگی تکنولوژیک و فقرمنیلیک دوم اتیوپی
حفظ استقلال و حفظ حدود متحدینجنگ داخلی و ویرانی مطلقهوشی مینویتنام 
قطع زنجیره استعمار نفتیورشکستگی مالی زیر فشار بین المللیمحمد مصدقایران

استیصال در ایران امروز

تجزیه و تحلیل این ۵ مورد تاریخی در مقایسه با  گرایش بخشی از جامعه امروز ایران به ایده مداخله خارجی و حتی نظامی یا «تغییر رژیم از خارج»، یک چالش فکری عمیق است. باید به تفاوت‌های بنیادین میان «تجربه تاریخی» و «وضعیت کنونی» نگاهی دقیق انداخت.

در ۵ نمونه ذکر شده (فرانسه، بریتانیا، اتیوپی، ویتنام و ایرانِ مصدق)، یک سرمایه اجتماعی وجود داشت. یعنی مردم یا بخش بزرگی از آن‌ها، دولت یا رهبر و اپوزیسیون وقت (مثل دوگل یا مصدق) را نماینده اراده ملی خود می‌دیدند. در ایران امروز، گسست مردم از حاکمیت جبار و فاسد و نبود یک اپوزیسیون مسئول، مدیر، مستقل، متکثر و معتبر باعث شده بخشی از مردم به این نتیجه برسند که «ابزارهای تغییر داخلی» از کار افتاده است. در نتیجه، بر خلاف اتیوپی قرن ۱۹ یا بریتانیای ۱۹۴۰، دشمنِ خارجی لزوماً «بدترین گزینه» به نظر نمی‌رسد. اینجاست که «استیصال» (Desperation) بر «میهن‌پرستی کلاسیک» غلبه می‌کند.

مورد شارل دوگل بسیار کلیدی است. او می‌خواست نازی‌ها را از کشورش،  بیرون کند، اما نه به قیمت اینکه فرانسه مستعمره آمریکا شود. کسانی در ایران که امروز خواهان حمله خارجی هستند، اغلب به «پیامدِ بعد از حمله» نمی‌اندیشند. تاریخ (مانند عراق یا لیبی) نشان داده که مداخله خارجی لزوماً به رهایی و بهبود و یا دموکراسی ختم نمی‌شود. درس دوگل این است: «اگر خودت بخشی از فرایند نجات نباشی، بعد از پیروزی هم صاحبِ قدرت نخواهی بود.» در واقع، مداخله خارجی لزوماً «رهایی» نمی‌آورد، بلکه «وابستگی جدید» ایجاد می‌کند. بخشی از جامعه ایران که از دخالت خارجی استقبال می‌کند، شاید به این باور رسیده است که «هزینه ماندن در وضع موجود» از «هزینه جنگ» فراتر رفته است. اما تجربه ویتنام و از آن نزدیکتر، تجربه دخالت نظامی در عراق،  هشدار می‌دهد که جنگ‌های در پی مداخله خارجی، دهه‌ها توسعه یک کشور را به عقب می‌اندازند و زخمی عمیق بر هویت ملی باقی می‌گذارند که تا نسل‌ها التیام نمی‌یابد. تعداد کشتگان در عراق بعد از حمله نظامی آمریکا، به یک میلیون می رسد. هنوز بعد از حدود ۲۳ سال، صلح اجتماعی و ثبات در آن کشور فراهم نشده است. 

تفاوت «مداخله» با «حمایت بین‌المللی»

باید میان آنچه مصدق یا دوگل می‌خواستند با آنچه امروز مورد بحث است تفکیک قائل شد: آن‌ها به دنبال حمایت اخلاقی و سیاسی و حتی مادی کشورهای دیگر بودند (مانند دوگل در لندن)، اما تصمیم گیری در مورد سرنوشت خود را مطلقا حق خود می دانستند. دخالت خارجی، ناقض حق تصمیم گیری مردم  در تعیین سرنوشت خود است. تمایل بخشی از ایرانیان به دخالت خارجی و حمله نظامی، نشان‌دهنده یک «گسست تاریخی» است، جایی که بخش‌هایی از یک ملت، «بیگانه» را به «خودی» ترجیح می‌دهند. این پدیده معمولاً زمانی رخ می‌دهد که یک سیستم سیاسی، تمام راه‌های مسالمت‌آمیز برای اصلاح را مسدود کرده باشد.

اگر امروز بخشی از جامعهٔ ایران به ایدهٔ مداخلهٔ خارجی می‌اندیشد، این پدیده را نمی‌توان صرفاً با برچسب «کسری در میهن دوستی» توضیح داد. این گرایش، نشانهٔ یک بحران عمیق‌تر است. این بحران حداقل سه منبع دارد.

  1. انسداد تغییر درونی: هنگامی که راه‌های اصلاح، اعتراض مؤثر و مشارکت سیاسی بسته می‌شود، مرزهای ذهنی نیز فرو می‌ریزند.
  2. گسست ازحاکمیت و و قطع امید از آن: وقتی دولت دیگر نمایندهٔ اراده و حافظ معیشت و امنیت مردم نیست، بلکه تبدیل به قدرتی جنگی برای غارت و قتل عام مردم می شود، «میهن» از «حاکمیت» جدا می‌گردد و بخش رو بفزونی از مردم، برای نجات خود، به حذف این دشمن جنگی، حتی با دخالت خارجی رضایت می‌دهند.
  3. نوستالژیِ خطرناک: مقایسهٔ ساده‌انگارانه با آلمان و ژاپنِ پس از جنگ، بدون توجه به شباهت‌های ساختاری ایران با عراق، لیبی یا افغانستان، خطایی تاریخی است.
  4. به پیامدهای دخالت خارجی و حمله نظامی کشورهای دیگر، سهل انگارانه برخورد می کند. تصور و ارزیابی ندارد از تبدیل دخالت خارجی، به جنگی داخلی که بارها بیش از خسارات اقتصادی اجتماعی و قتل عام اخیر در پی داشته باشد. 

مردم ایران،  در تنگنا، میان دو لبهٔ تیز گرفتارند:

لبه‌ای که درون را به بن‌بست رسانده و حتی فراتر، با قتل عام و جنگ با مردم جان به لب رسیده، آنان را در اندوه و ماتم و بیچارگی،  پناهنده به قدرت خارجی کرده ، و لبه‌ای که بیرون، با وعدهٔ نجات، دندانِ طمع برای دستبرد تیز کرده است. تجربهٔ دوگل و مصدق به ما نهیب می‌زند که استقلال مانند ظرفی سفالین است، اگر یک‌بار به دست بیگانه ترک بخورد، با هیچ چسبِ دیپلماتیکی به حال اول باز نمی‌گردد. حمله خارجی شاید “تغییر” بیاورد، اما لزوماً “بهبود” نمی‌آورد. رهایی از جمهور اسلامی جنایتکار، کالایی نیست که با هواپیمای باربری فرود آید، بلکه رزمی اعتراضی و سراسری و متین و مسئولانه و خشونت پرهیز  است که باید در خاکِ خودی و با تجربه و  تدبیرِ داخلی به پیروزی بر دشمن حاکم برسد. وگرنه، به حکومتی دست نشانده می انجامد که آزموده شده، و دوباره آزمودن آن خطاست.  هیچ قدرتی رهایی  را هدیه نمی‌دهد. رهایی،  صادراتی-وارداتی نیست. 

بیهقی به ما آموخت که شکست، پیش از میدان نبرد، در خوابِ قدرت رخ می‌دهد. اگر پادشاه ــ یا نظام سیاسی ــ بر فرازِ پیلِ غرور نخوابد و صدای تشنگیِ لشکر را بشنود، هیچ سلجوقی‌ای توان عبور از مرزها را نخواهد داشت. میهن‌دوستی، نه فریادِ خشم است و نه تمنای بمباران. میهن‌دوستی، بیداریِ دردناک در دلِ استیصال است، ایستادن مقابل حاکمیت و پاسداران خونخوارش، دست رد زدن بر خشونت طلبی جنگی رژیم چنج، و انتخابِ دشوارِ آینده‌ای که خود، هرچند با رنج، ساخته شود.

بر اساس آموزش ها در روابط بین‌الملل، هیچ دولتی هزینهٔ جنگ را برای خیرخواهی نمی‌پردازد، مداخلهٔ نظامی همواره با جایگزینیِ منافع راهبردیِ مداخله‌گر به جای استقلال کشور هدف همراه است.

چهار شنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴ – ۴ فوریه ۲۰۲۶

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی