
۱
او دارد از فشارِ زبان میتَرکَد
یک چیزی در درونِ او میلِ گفتهشدن دارد
چیزی که دارد او را از جا بر میکَنَد
چیزی که رنجِ گفتنِ آن، دارد او را
مانندِ مَستی بر در و دیوار میزند.
.
۲
اندوهِ او، هنوز
اندوهناکترینْاندوه است:
اندوهِ نان!
بر شانههاش هنوز این اندوه
کوهیست، کوه، کوهترینْکوه.
با اینهمه، شگفتا
این تنگنای خاکیِ به خوناش تشنه
از «نان/به/نرخ/ِروز/خوران» انبوه است.
.
۳
چشم وُ نگاه وُ اشک وُ لب وُ زَهر وُ خَند
و انبوهِ رنگهای ناهمخوان
در چهرهاش به جانِ هم افتادند.
.
۴
اجزای لَقِّ و لوقِ آنچه که دور و بَرَش را فرا گرفته است
با غِژغِژی مَهیب بههم میخورند و صدا میدهند:
حتّا درونِ نغمهی نَهر و نسیم و پرنده و دریا
حتّا درونِ آمد و رفتِ اَبر
و یا درونِ تابشِ خورشید هم حتّا
انبوهِ چِفتُوبَستهای زنگزدهی این جهانِ هَرز، صدا میدهند:
چون خنجری شدهست بر کَمَرِ هرچه، این صدا.
.
۵
چون ساحلی شده است که بر آن، هزاران دریا سر میکوبند
چون خانهای شده است که در آن، هزاران کوبه بر دَر میکویند.
.
۶
مبهوت نیست او.
او سالهاست که دیگر از چیزی، بُهتاش نمیزند:
او نه از این هیولای مُعَمَّم بُهتاش زدهست
و نه از آن هیولای تاجپَرَست،
و نه حتّی از این هیولاییاندیش
که چهرهاش را با بُهتی دروغین بست.
.
۷
این در غبار فروپوشیده
از پُشتِ این غبار
گویا که چیزی دارد با ما میگوید:
«اِی اسمهای اَعظَمِ این روزگارِ بدنام!
آه از چراغِ عاریهییتان آه!
آه از چراغِ پِتپِتیِ رابطههاتان که این هیولاها آن را
در طرفه العینی به نیمنَفَس میکُشَند
و ناگهان شما چنان به ژرفایی تیره فرو میرَوید که گویی
دیگر امیدی بر بَرآمدنِ دو بارهیتان نیست!»
.
۸
این از غبار فروپوشیده
در پُشتِ این غبار
گویا که چیزی دارد با ما میگوید:
«اِی مدّعی! به خویش بیندیش!
آن جامهی زُلالِ قدیمی را بر تَن کُن!
بر بامِ آشیانهای که به تو سهم رسیده است
یک بارِ دیگر آن چراغِ مانا را روشن کن!
.
از مرگِ من میندیش!
نه زخمِ خصمْ کاریست
نه زخمِ دوستْ حتّا.
زان کهنه/نوشدارو
پُر کُن پیالهها را!»
ــــــــــ
محمّدرضا مهجوریان، بهمن/۱۴۰۴






