افسانۀ شهر وحشی (داستان کوتاه) –  ناصح کامگاری

ببین، تو هنوز مجردی و مونده بعضی ماجراها رو بدونی. این پسر کوچیکۀ من تاریخ‌گزیده‌ست! یعنی من و شوهرم دیگه بچه نمی‌خواستیم. من آیودی داشتم تاریخش گذشته بود. دست‌دست کردم عوضش نکردم باردار شدم. پسر تیزوبُزی شده حالا، ولی شوهرم گاهی توی خلوتمون می‌گفت: “این پسرۀ تاریخ‌گذشته خیلی پُرتوقعه، قانع به پیشونی‌نوشتش نیست!” خوش نداشتم روی ته‌تغاری اسم بذاره. خدابیامرز می‌دید دلخور می‌شم می‌گفت: “باشه خب، تاریخ‌گزیده‌ست.” بعد سعی می‌کرد جبران کنه. قربون صدقه‌م می‌رفت، وسط برنامه محکم بغلم می‌کرد می‌گفت: “یه‌وخت بهم خیانت نکنی ها، تو رو از دست بدم می‌میرم.” می‌ترسید بلغزم و با کس دیگه‌ای برم. ولی خدایی من هرگز بندم به حروم باز نشد. با این که خودش… خدا از سر تقصیراتش بگذره. خیلی اذیت شدم. خیلی خون دل خوردم تا تونستم سرپناهی برای بچه‌هام جور کنیم. به خاطر همین بچه‌ها گذشت می‌کردم. می‌دید حرص می‌خورم می‌گفت: “خب تو هم هر کاری دلت می‌کشه بکن.” ولی اون‌طوری هم لابه و التماس می‌کرد که مبادا تلافی کنم. نه این که موقعیت نداشتم، چرا داشتم، ولی نرفتم. می‌گفتم عرف اینه که مرد می‌تونه با زن‌های دیگه هم باشه، ولی زن شوهردار این کار رو بکنه، گناه کبیره‌ست. اصلا هم ازم پنهون نمی‌کرد. رک و راست می‌اومد می‌گفت. مثلا پای تخت می‌نشستیم تخمه می‌شکستیم. تعریف می‌کرد که: “امروز با شاگردم رفتیم یخچال یه خانمه رو تعمیر کنیم. شاگردم عجله داشت عصری زنشو ببره دکتر. آخرای کار گفتم باشه تو برو من خودم یخچال رو سُر می‌دم سر جاش. اون که رفت خانمه دید یک‌تنه، یخچال دوقلو به اون گُندگی رو هُل دادم چسبوندم به دیوار، خوشش اومد. اضافه بر هزینه، بهم انعام هم داد. این کیسۀ تخمه رو هم گذاشت کنار پول‌ها. بعد تعارف کرد بشینم رو مبل یه چای برام بریزه. گفتم نه ممنون. هی اصرار کرد. بو بردم مقصودش چیه. چای هنوز داغ بود که کارمو کردم، روی همون مبل.” شوهرم که دید اخم کردم و تخمه‌های مشتمو ریختم توی سینی، گفت: “ببین، بخوای قهر کنی دیگه برات تعریف نمی‌کنم ها!” خواهرام می‌گفتند: “ازش شکایت کن!” ولی من تا پارسال پام به دادگاه باز نشده بود. آخه با این قانون؟ قانونی که عوض متجاوز، یقۀ زن رو می‌گیره؟ قضیه مال آخری‌هاش نبود، کثافتکاری رو از همون جوونی‌هاشم داشت. یادمه پسر اولم یه سالش بود. پایین‌شهر یه اتاق تکی داشتیم. یه وقتی دخترعموی خودش نمی‌دونم واسه چی از شهرستان مهمون اومد خونه‌مون. پونزده سالش بود. شب که جا پهن کردم شوهرم گفت من وسط می‌خوابم. نصفه‌شب بیدار شدم دیدم دختره نشسته گریه می‌کنه. پرسیدم: “چته؟” گفت: “پسرعمو بهم دست‌درازی کرده.” شوهرم پاشد نشست بالای اتاق به سیگار کشیدن. دختره رو آروم کردم گفتم: “عزیزم اشتباه می‌کنی، لابد خواب دیدی.” قشنگ می‌فهمید دارم سرش شیره می‌مالم که آبروریزی به پا نشه. حالا من یه دختر هیفده‌ساله، اونم یه دختر پونزده‌ساله. می‌دونستم راست می‌گه، ولی چکار باس می‌کردم؟ یه طفل شیرخوره توی دامنم بود. بابام هم می‌دونست. میگفت: “مردها همینن، سرتو بنداز زمین زندگی‌تو بکن، سرش می‌خوره به سنگ درست می‌شه.” ولی تا آخرشم درست نشد. عوضش دل من سنگ و سرد شد.

سرتو درد نیارم، شیش سال پیش که سکته کرد مُرد، بابام خدابیامرز خیلی ناراحت شد. فهمیدم عذاب وجدان داره که منو پونزده‌سالگی داده به یه مرد سی ساله. می‌ترسید سر و گوشم بجنبه، نه که خوش بر و رو بودم. آخه من کسی دیگه رو می‌خواستم. مثلا دوست‌پسرم بود. بابام گفت: “بُکشند منو دختر به آدم‌ ناجور و جنگلی نمی‌دم.” بنده‌خدا ناجور نبود. نه که موهای وزی داشت و با موتور از پسمحله می‌اومد دیدنم، بابام می‌گفت: “اینا از ایل و تبار جنگلی‌ها هستند.” اون پسر بعدا رفت دانشگاه مهندس شد. زن گرفت بچه‌‌دار هم شد، ولی چون مثل تو چپ بود با برادرش افتاد زندان. اسمشو نپرس، نمی‌گم. خلاصه برادره اعدام شد، زن خودشم از غصه سرطان گرفت مُرد. آخرش آزاد شد و بچه‌شو بزرگ کرد فرستاد خارج. خبر دارم ازش. خواهرام می‌گفتند: “تو که حالا شوهر نداری، اونم زن نداره، بابا هم که به رحمت خدا رفته، باهاش تماس بگیر.” ولی من هرگز تماس نگرفتم. ‌گفتم می‌خوام چکار برم با یه چپِ ناخدا؟ خب دین و ایمونتون سُسته دیگه… تازه‌شم، توی محل‌مون خوبیت نداشت و به گوش پسرهام می‌رسید و اینا هم که سیّد… بله اون سال‌ها می‌خواستمش. پسر متینی بود. یعنی عصرها که محل کمی تاریک می‌شد می‌اومد دیدنم. بچه بودیم، کاری نمی‌کردیم، فقط کُنج یه پرچینی وامی‌ستادیم صحبت می‌کردیم. برام گل‌های جنگلی می‌آورد و چند تایی هم کتاب و مجلۀ رنگی، که بابام همه رو سوزوند. همین که فهمید خواستگار دارم، یعنی خواهر کوچیکه‌م بهش رسوند، با مادرش اومدند خواستگاریم. بابام گفت: “تا زنده‌م دختر به جنگلی جماعت نمی‌دم.” اصلا هم نظر منو نپرسید. بابام خیلی نازنین بود، ولی کسی نمی‌تونست روی حرفش حرف بزنه. وقتی شوهرم مُرد گفت: “نگران نباش، عین کوه پشتت واستادم.” حیف که شیش ماه بعد خودشم فوت شد. وقتی بابا مُرد تازه فهمیدم دنیا هیچ ارزشی نداره. اینه که راحت می‌رم پلاسما می‌دم.

گاهی شده ظرف یه ماه چهار بار پلاسما بدم. یه مرکز خون بغل خونه‌مونه غلغله! آدم‌هایی می‌اومدند با یه سر و ریختی که باورنکردنی، یعنی می‌گفتی این‌ها هم نیاز مالی دارند؟! بعدشم باید می‌دیدی مرکز خون چه عزت و احترامی به آدم می‌ذاشتند، عزیزم‌عزیزم و جانم‌جانم از دهن‌شون نمی‌افتاد. اول ازم فشارخون می‌گرفتند. بعدِ گرفتن پلاسما یه آب‌میوه می‌دادند و دوباره فشار می‌گرفتند. آخه بعضی‌ها سرگیجه یا حالت تهوع بهشون دست می‌ده. اول‌ها برای اهدای پلاسما شیشصد می‌‌دادند، بعد شد هفتصد. کی می‌دونه این هفتصدی که از ما می‌خریدند کجای بالاشهر هفت میلیون می‌فروختند؟! دیگه چاره‌ نداشتم، خدا شاهده تا سر برج نمی‌رسوندم. آخه با این مخارج و گرونی، ده تومن به کجات می‌رسه؟ باورت نمی‌شه، عدل همون ماهی که رفتم پلاسما بدم، پکیج‌مون خراب شد. به جدّ بچه‌هام قابلمۀ آب می‌ذاشتم روی گاز با اون حموم می‌کردیم. فقط پنج میلیون دادم بابت پکیج. خُب به دو تا پسرِ گنده، بگم حموم برید خونۀ همسایه؟ بزرگه شرکت حموم داشتند، آخروقت همون‌جا دوش می‌گرفت، ولی کوچیکه که پیکه چی؟ از بس هم روی اون موتور بی‌صاحاب می‌شینه، سر و صورتش یک‌سره دودِ اگزوزه…

بلا به جون گرفته، کُشت منو تا موتور خرید. همه‌شم دل توی دلم نیست نکنه بلایی سرش بیاد. این بار بیاد ملاقات می‌گم بفروشه مثل داداش‌هاش یه پراید مدل پایین بخره. بالاخره امنیتش بیشتر از موتور توی این شهر وحشیه. یه مدت توی خونه گیرِ سه پیچ داده بود بهونۀ موتور می‌گرفت. می‌گفتم: “ندارم. مگه زندگی‌مونو نمی‌بینی؟ از کجا بیاریم بخوریم؟” این‌قدر می‌گفت می‌گفت تا مغزم سوت می‌کشید. ببین، منم داغ کنم خون می‌آد توی صورتم، از گوش‌هام تا اینجای پیشونیم قرمز می‌شه. بزرگه داد می‌زد سرش می‌گفت: “ببینش! تا اینم سکته ندی راحت نمی‌شی؟” خلاصه دیدم توی خونه داره دعوا مرافعه می‌شه. سی تومن قرض کردم یه موتور معمولی براش گرفتم. ده روز سوار شد فروختش. چرا؟ “این موتور در شان من نیست.” پسرۀ پرتوقع! ده تومن دیگه نزول کردم گذاشتم روش. چهل تومن برد داد عموش. موتور رو از عموش خرید. ولی چند؟ صدوچهل میلیون! تازه کارکرده‌، نه که نو. گفتم: “من دیگه نمی‌دونم، پیک ببر ماهی ده‌تومن قسط جور کن حسابت صفر بشه.” البته بچۀ زرنگیه ها، توی پاساژ کرامت کاسب‌ها همه دوستش دارند. نه که رپ می‌خونه و لفظِ عشقِ لاتی می‌آد… 

عوضش بزرگه بی‌سرزبونه. حق‌شم بخورند جیکش درنمی‌آد. خدا می‌کرد می‌تونستم مثل وسطی براش زن می‌گرفتم دیگه راحت سر می‌ذاشتم زمین. پیرارسال یکی براش پیدا کرده بودم، ماه! یعنی یه مدتی با خانم اصغرزاده همسایه‌مون می‌رفتیم پارکِ دم خونه ورزش. از همین نرمش‌هایی که هواخوری تو بهم می‌دی. اون‌جا با یه فریده‌خانمی آشنا شدم به از خودت نباشه، خیلی زن خوبی بود. از خانم اصغرزاده شنیدم انگار فریده‌خانم دختر داره. حرف زدیم دیدم اِ اینم شمالیه. گفتم خب همولایتی هم هستیم. هر روز که می‌رفتیم ورزش، منم یه کم خوراکی با خودم می‌بردم به این فریده‌خانم هم تعارف می‌کردم و خلاصه رفیق شدیم. یعنی نقشه کشیده بودم خودمو بهش نزدیک کنم. دو بار هم شوهرش اومد دم پارک. رانندۀ شرکت واحد بود. دیدم خونوادۀ محترمی هستند. خانم اصغرزاده می‌دونست چی توی سرمه. یعنی یه بار سه‌تایی داشتیم برمی‌گشتیم از فرید‌ه‌خانم پرسید: “دخترهات چطورند؟” گفتش: “کوچیکه محصله ولی بزرگه تازه درس و دانشگاه‌شو‌ تموم کرده.” پرسید: “قصد ازدواج نداره؟” گفت: “چرا نداره؟ حال کو تا پسر خوب پیدا بشه؟” خانم اصغرزاده گفت: “تو دخترِ دم بخت داری، اینم یه پسر خوب و شاغل داره. دیگه چی می‌خواید؟” من خجالت کشیدم که خانم اصغرزاده این‌طور صاف و پوست‌کنده گفت. همون شب دیدم فرید‌ه‌خانم توی گروه ورزش، عکس دخترشو گذاشته پروفایل خودش. فهمیدم که این خونواده هم بی‌میل نیستند. عکسو نشون پسرم دادم. یعنی نمی‌دونی… این پسر که اسم هر دختری می‌آوردم مخالفت می‌کرد، با دیدن عکسش بی‌معطلی گفت: “باشه می‌گیرمش.” منم با خانم اصغرزاده مشورت کردم. گفت: “یه مهمونی عصرونه بده فریده‌خانمو دعوت کن. می‌گیم دست دخترشم بگیره بیاره. تو هم بگو پسرت زودتر از سر کار بیاد خونه.” خلاصه یه شامی‌کباب درست کردم و مقداری میوه و به خواهرام گفتم: “فقط خودتون بیایید، تخم و ترکه رو نیارید شلوغ‌بازی دربیارند.” خواهر وسطی‌م دلخور شد، نیومد. گفتم به درکِ اسفل. دیگه اون روز فریده‌خانم با دخترش اومد. دختر نجیب و متینی بود. کُپ خودت ترکه‌ای! خلاصه اینا همدیگه رو دیدند. فریده‌خانم شب به شوهرش می‌گه که ما دخترشونو پسندیدیم. گفتند پس بیشتر همو بشناسند. هزار بار خدا رو شکر کردم که این وصلت جور شد. یه روز با فریده‌خانم وعده کردیم، من با پسرم اونم با دخترش رفتیم پارک. این دو جوون جلوجلو، من و فریده‌خانم هم از دور یواش‌یواش پشت سرشون. فریده‌خانم هم مثل من ذوق داشت و خنده از لبش نمی‌افتاد. همه چی داشت عالی پیش می‌رفت. حالا اون روز چه اتفاقی افتاد که اولش نفهمیدم. فقط می‌دونستم هر چی بوده، زیر سر پسر خودم بوده. شبش دختره خودش بهم زنگ زد گفت: “خاله فکر می‌کنم من هنوز صلاحیت ازدواج ندارم.” گفتم: “یعنی چه عزیزم؟ تو بیست‌وسه ساله‌ته، چرا همچی حرفی می‌زنی؟” گفت: “به نظرم هنوز به بلوغ فکری نرسیدم.” گفتم: “اتفاقا تو دختر خیلی عاقلی هستی و بیشتر از سن‌ت می‌فهمی.” خلاصه نرم نشد. فقط یه معذرت‌خواهی و قطع کرد. ببین، قلبم وایساد. نمی‌دونستم قضیه چیه. پسرمم بروز نداد که چی گفته که رعنا پشیمون شده؟ فقط می‌دونستم خیلی حیف شد. 

حالا دیگه سن بزرگه از بیست‌وهشت هم زده بالا… کاش خواهر عوضی من راضی می‌شد از خر شیطون بیاد پایین. بابام که زنده بود یه وقتی به خواهر وسطی‌م گفتش: “نمی‌دونم جنس جلبت به کی رفته؟ چرا این‌قدر بدذاتی؟ خب دخترتو بده به خواهرت.” اگه دخترشو به من می‌داد یه نفس آسوده می‌کشیدم. البته پسرم در ظاهر می‌گه نمی‌خوام، ولی من رامش می‌کنم. یه بار که توی ماشین بودیم و خواهرم عقب نشسته بود، کوچیکه با خاله‌ش شوخی می‌کرد می‌گفت: “خاله محاله داداشم دخترتو بگیره، مگه باباش ششدونگ زمین شمال‌شو به نامش بکنه.” خواهرم گفتش: “زمین و جنگل چه قابل؟ برداره مال خودش، ولی عروسی دخترمو به خواب ببینه.” یه عصرهایی به بزرگه می‌گم: “پاشو برو دنبال دخترخاله‌ت.” دختر خواهرم خیاطه، مزون کار می‌کنه. گفتم: “پاشو برو دخترخاله‌تو برسونش خونه.” پا شد رفت. بچۀ حرف‌گوش‌کنیه، ولی دیدم جیک‌ثانیه برگشت. گفتم: “چی شد پس؟” گفت: “بردم رسوندمش.” گفتم: “همین؟” گفت: “چی خب؟” گفتم: “پسر تو چرا اینقدر ماستی؟ خب یه دوری می‌زدید، یه بستنی می‌خوردید.” یه روز دیدم دیر برگشت خونه. پرسیدم، گفت: “با دخترخاله رفتیم بستنی خوردیم.” گفتم: “خب الهی شکر.” فقط حیف خواهر سمجم رضا نمی‌ده. حرفش اینه از پسرم خوشش می‌آد ها، ولی می‌گه: “نمی‌خوام دختر به نژاد اینا بدم.” نه که خودش از شوهرش ناراضیه که با شوهر مرحومم از یه تیره و طایفه‌ن… آخه فقط خواهر کوچیکه‌م با رغبت شوهر کرد. من و این خواهر وسطی‌م دلبخواه شوهر نکردیم. گاهی می‌گه: “تو چه نذر و ثوابی کردی که خدا این نعمتو بهت داد؟” یا می‌گه: “بیا خواهری کن و دستتو بذار روی شونۀ من که الهی شوهر منم بمیره راحت بشم.” کسخل، نمی‌دونه بیوه بودن توی این شهر وحشی چه مکافاتیه.

مثلا همین پدرشوهرم، انگار نه انگار اصلا ما هستیم. یه بار نشد بپرسه زندگی ما بعد از شوهرم چطور می‌گذره. از خداشه ما رو از سرش باز کنه. به جدّ بچه‌هام منم آدمی نیستم چیزی از کسی بخوام. یه وقتی، شاید چهلم شوهرم گذشته بود، توی انباری باغ پدرشوهرم… انباری نه، از این آلاچیق‌های گوشۀ باغ، یه صندوقچۀ قدیمی زوار دررفته درش باز بود. دیدم یه سینی مسی نقش‌دار توشه، خوشم اومد ازش. فرداش به پدرشوهرم زنگ زدم و با کلی من‌من و شرم و حیا گفتم: “زنگ زدم یه چیزی ازتون اجازه بگیرم…” نذاشت حرفم تموم بشه… “ها چیه؟ می‌خوای شوهر کنی؟ خب بکن، حقته، منم راضیم.” گفتم: “نه بابا، یه صندوقچه زیر آلاچیق هستش…” گفت: “صندوقچه رو می‌خوای؟ ببر مال خودت.” گفتم: “نه، یه سینی هست توش…” گفت: “من نمی‌دونم چی‌ توشه؟ هر چی هست بردار.” هول شده بود نکنه چیز مهمی ازش بخوام. این شیش سال نشده یه بار حال این پسرها رو بپرسه. فقط واسه پسر وسطی که می‌رفتیم خواستگاری بهش گفتیم اومد. بزرگترین اشتباهم وصلت با همین خونوادۀ عروسم بود… 

پریروز تا کجا برات نک‌ونال کردم؟ آره، اصل مصیبت از ازدواج پسر وسطی‌م شروع شد. البته عروسم دختر خوبیه، صبوره، سیّدترس و بسازه. ولی اون دیوثِ باباش! من چه می‌دونستم چه آدمیه؟ مغازۀ بغلی شوهر خدابیامرزم بود. بیست سال توی یه صنف و راسته بودند ولی نه که وصله، یه دهنه‌ش شد سه دهنه نمایندگی مجاز لوازم خانگی، ولی دکون ما فقط شد قرض و ضرر که مفت بهش فروختیم. من دیر فهمیدم چرا شوهرم هرگز نگفت بیا دخترِ اینو بگیریم. پسرم اوساکار تعمیرگاهش بود، وقتی دومادشم شد تازه دوزاریم افتاد. از همون هفتۀ بعدِ خواستگاری که در تدارک خرید اثاث و وسایل بودیم، دیدم زیر گوشم زر زر می‌کنه: “پسرت و دخترم که به وصال رسیدند، آدم درست نیست تنها بمونه، همه در هر سنی باشیم نیاز داریم.” هی خودمو زدم به خری. الکی می‌گفتم: “بله بله درست می‌فرمایید، ایشالا این جوونا خوشبخت بشند، شما و خانم‌تونم پشت و پناهشون باشید.” وقتی دید می‌پیچونم و پا نمی‌دم، سر عقد بامبولی درست کرد که همۀ مردها دست به دهن موندند. پدرشوهرم که ریش‌سفید طایفه بود به تنگ اومد. یعنی بس که این جاکش لجبازی کرد کسی از پسش برنمی‌اومد، روی هر چیزی الّا و بلّا کوتاه نمی‌اومد. مرتیکۀ عن‌تیلیت تا یه مهریۀ سنگین و شیربها و همه چیزو تمام و کمال ننوشتند امضا نکرد. دیگه داشتم منفجر می‌شدم. فقط خداخدا می‌کردم قات نزنم و خودمو نیگر دارم مراسم به هم نخوره. پدرشوهرم یواشکی کشید منو بیرون گفت: “این غلامساق رو از کجا گیر آوردی؟ این که زبون سرش نمی‌شه، بزرگی و کوچیکی نمی‌فهمه.” ایل و تبارشون هم به قول پسر کوچیکه‌م این‌قدر زاغارت بودند که رفتیم دنبال عروس نیومدند دم در استقبال. عوضش منم به خواهرام آمار دادم آخرشب که ایل یاجوج‌وماجوج می‌رند هیشکی نره بدرقه‌شون. بالاخره اون دو جوون رفتند سر ‌زندگی‌شون و یه پسر هم گیرشون اومد به چه نازی! ولی مگه مرتیکۀ میکروب ول می‌کرد؟ یه بار دیگه علنی گفت: “من اگه می‌دونستم این‌طوریه اصلا دختر بهتون نمی‌دادم.” پفیوز یه پیغام‌هایی برام می‌فرستاد که آدم از خجالت آب می‌شد. نه که دمخور شوهرمم بوده، از کثافتکاری‌های اونم خبر داشت. هی به رخم می‌کشید: “فکر کردی شوهرت خیلی بهت وفادار بوده؟ بیا بهت بگم با اون حرومزادۀ خدابیامرز چه کارها که نکردیم.” من محض زندگی پسرم زیپ دهن‌مو باز نکردم. گفتم بی‌خیال، این‌قدر پیام بده جون از چونش درآد. اینم بهت بگم، عروسم می‌دونه باباش چه رذلیه. منم خدایی کاری به کار عروسم ندارم. هرگز توی زندگی‌شون دخالت نمی‌کنم. می‌شد زنگ می‌زد می‌گفت: “به نظرت واسه پردۀ پذیرایی ململ نازک بگیرم یا مخمل کُلفت؟” می‌گفتم: “نمی‌دونم، هر کوفتی عشقت می‌کشه بگیر.” باور کن لام‌تاکام بهش گیر نمی‌دم. طفلی اونم خیلی باهام صمیمیه و رازداری می‌کنه. مثلا معمایی که مدتها مُخ‌مو پوکونده بود عروسم لو داد. ظاهرا بزرگه ‌به برادرش گفته چرا رعنا، دختر فریده‌خانم جواب رد داده. انگار اون روز توی پارک، رعنا از درآمد و بیمه و مزایاش پرسیده، پسرم بهش برخورده. رعنا گفته: “چرا بور می‌شی؟ من اجتماعی خوندم، می‌تونم راهنمایی کنم بری وزارت کار اعتراض کنی.” حالا نمی‌دونم این قپی‌اومدن‌ها چه ربطی به تفاهم ازدواج داشته؟ بعدشم گفته: “بابام توی سندیکاست و از حق و حقوق کارگرها سر درمی‌آره.” پسرم گفته: “من سرپرست تاسیسات شرکتم، نه کارگر. ما هم سیّدیم و اعتراض کار بی‌نماز‌هاست.” خلاصه سر همین بحث‌های تخمی، دختر به اون خوبی و خونواده‌شو از دست دادیم. حالا بماند که من خودم از شما بی‌نمازها کینه دارم… کینه نه، عقده دارم… خلاصه اگه خنگول دختره رو نمی‌تاروند، الان دو تا عروس داشتم. می‌موند کوچیکه که فعلا کاریش ندارم. اون زبل بلده گلیم‌شو از آب بکشه. هر چند، هر چی درمی‌آره خرج سر و ریخت و تریپ زدنش می‌کنه. 

عروسه هم زبله، بلده به دلم راه بیاد، اما اون بابای لجنش… حالا منم نه که بی‌نیاز بوده باشم، هم نیازم مالی بوده، هم عاطفی، ولی می‌کُشتنم حاضر نبودم با پدر عروسم برم. چُلم و دست و پا چلفتی هم نبودم… اینایی که می‌گم نمی‌خواد بنویسی. بله می‌دونم دست به قلمی، ما که خوابیم، تو تازه توی تخت بالایی شروع می‌کنی ریز ریز نوشتن. می‌خوای هم بنویسی بنویس، من که آب هم از سرم گذشته… می‌خواستم بگم من با یه حاج‌آقای محضری مشورت داشتم. یعنی قبلِ عید پارسال حاج‌آقا گفت: “بیا یکی برات پیدا کردم پولش از پارو بالا می‌ره.” بعد از تعطیلی محضر باهام قرار گذاشت. سوار ماشینش شدم رفتیم یه جایی بالاتر از یه پاساژی. زنگ زد بهش گفت: “حاجی ما رسیدیم یه تُک پا بیا با هم آشناتون کنم.” اومدش. صندلی عقب نشست. پیر بود. نمی‌دونم چند سال، ولی پیر بود. حاج‌آقا گفت: “این خانم از اون خانوما که فکر کنید نیست. یکی رو می‌خواد که حامی و پشتیبانش باشه.” حاجی گفت: “ببین دخترم، من به برکت نذر اما‌م‌حسین چهار بار رفتم مکه. اون پاساژ هشت دهنه مغازه‌ش مال من و پسرامه. یه باغ هم دارم شهریار. هر وقت دلت گرفت می‌برمت اون‌جا صفا کنی.” حاج‌آقای محضر گفت: “ببین حاجی یه خانمی برات پیدا کردم تا عمر داری دعام ‌کنی، شما هم بزرگی کن دست‌شو بگیر، زنِ آبروداریه.” گفت: “ان‌شاالله.” گفت: “ببینم می‌تونی یه ماشین بندازی زیر پاش.” گفت: “اونم به چشم، عیدی‌شم تقدیم می‌کنم.” حاج‌آقا گفت: “عیدی منم یادت نره.” گفت: “عیدی شما رو هم می‌دم به این خانم که نیازمندتره.” حاج‌آقای محضر گفت: “این حاجی خدا براش خواسته، خیلی داره.” اینو قبلش، وقتی توی ماشین منتظر اومدنش بودیم گفت. صبح که از محضر زنگ زد و شماره‌شو دیدم می‌خواستم برندارم. گفتم لابد باز برای خودش عزوجز می‌کنه. چند وقت بود می‌گفت: “حالا تا کسی برات پیدا کنم بیا با خودم باش.” با این که چهل تومن برام جور کرد و بدهکارش بودم، ولی می‌گفتم: “نه ممنون حاج‌آقا.” می‌گفت: “واسه ثوابش می‌گم، با روحانی باشی ثواب می‌بری.” از سالی که رفتیم محضر واسه عقد پسر وسطی‌م، این فهمید شوهر ندارم بهم زنگ می‌زد. یه بار برای یه رئیس بانک گفت که رفتم پارک دیدمش. خدایی سر و شکلش بد نبود. یعنی مو کاشته بود. ولی همون اول گفتش: “من نمی‌تونم حمایت مالی بکنم.” منم برگشتم خونه زنگ زدم به حاج‌آقا گفتم: “شما که گفتی رئیس بانکه.” گفت: “خب آره رئیس شعبۀ یه بانک خصوصیه.” گفتم: “پس واسه چی می‌گه قرض‌وقوله دارم، نمی‌تونم حمایت مالی بکنم؟” گفت: “حالا بیشتر باهاش آشنا می‌شدی شاید می‌کرد.” گفتم: “وا مگه خرم؟ وقتی نمی‌تونه کمک بکنه، برم دلبسته بشم چی؟” ولی این دفعه حاج‌آقا برای خودش زنگ نمی‌زد. گفتم برم ببینم یارو کیه؟ کاری ندارم پیر بود، پسرهای تاجر داشت، دو تا دخترشم شوهر کرده بودند، ولی سرحال بود. معلوم بود هزار تا زن زیر و رو کرده. فرداش خودش زنگ زد. یعنی توی ماشین ازم شماره گرفت. حاج‌آقای محضر گفت: “اگه راضی هستی شماره‌‌تو بده به حاجی.” گفتم: “هر وقت محرم شدیم.” پیاده شدم رفتم از در پشت راننده سوار شدم. حاج‌آقا عمامه‌شو گذاشت سرش و همون پشت فرمون خطبۀ یک ماهه خوند. پرسید: “حاجی مهریه چقدر؟” گفت: “هر چی خانم راضی باشند.” یه انگشتر عقیق از انگشتش درآورد گفت: “پارسال رفتیم زیارت از بازار رضا گرفتم، معادل یه نیم‌سکه‌ست.” گفتم: “مبارک خودتون باشه، درنیارید.” حاج‌آقا گفت: “همون نیم‌سکه خوبه؟” گفتم: “دستشون درد نکنه.” حاجی خنده‌مو دید گل از گلش شکفت. حاج‌آقا گفت: “مبارکه.” بعد دست کرد از داشبرد یه بسته نُقل درآورد گفت: “دهن‌تونو شیرین کنید.” اون‌وقت شماره‌مو بهش دادم. ببین، گوشیو گرفته بود دستش یه‌قُل‌دوقُل می‌کرد، بلد نبود شماره‌مو سیف بکنه. گوشی‌شو گرفتم براش سیف کردم. گفت: “تو زنگ نزن، فقط اس بده. خودم سر خلوتی بهت زنگ می‌زنم. فرداش زنگ زد گفت: “ببین دخترم الان دمِ عیده می‌خوام بازار رو ببندم، با خونواده بریم مشهد. پونزدۀ عید برگردم می‌بینمت.” اصلا هم ازم شماره کارت نگرفت. گفتم تا غروب اگه زنگ زد شماره گرفت که یعنی راست گفته عیدی می‌ده، اگه نه که هیچی…

می‌دونی؟ الان که با شماها بُر خوردم، منم می‌مونم چرا خدا به بعضی‌ها برکت می‌ده به بعضی‌ها فلاکت؟ خب منم اگه چهل میلیون بدهی موتور بهم فشار نیاورده بود… خلاصه غروبش به حاج‌آقای محضر زنگ زدم گفتم: “این که می‌گفت می‌ریزم، اصلا ازم شماره کارت نخواسته.” گفت: “غلط کرده، اگه عیدی برات ‌نداد بگو یکی صدمرتبه بهترشو برات پیدا می‌کنم.” فرداش حاجی خودش زنگ زد گفت: “کجایی؟” گفتم: “درمونگاهِ دم خونه.” گفت: “بلا دور باشه.” گفتم: “یه کم فشارم افتاده، اومده‌م فشارمو بگیرم.” دیگه لو ندادم که اومده‌م پلاسما داده‌م فشارم افت کرده. گفت: “برگردم از سفر می‌آی خودم فشارتو می‌برم بالا.” حالا من بی‌حال زیر سِرُمم، حاجی تلفنی می‌‌لاسید: “بیام نمی‌ذارم آب توی دلت تکون بخوره.” دیگه با همون حال زار رُک گفتم: “شماره کارت بهت بدم؟” گفت: “آره واسه‌م اس بزن عیدی‌تو بریزم.” ظهرش دیدم فقط یه ‌تومن ریده. باور نمی‌کنی، مانتویِ مناسب عید نداشتم ولی دو تومنم گذاشتم روش، ریختم بابت قسط بدهی. بقیه‌شم گفتم پونزدهم برگرده ببینم چه گُلی به سرمون می‌زنه؟ گفتم هنوز که منو درست ندیده، فقط بیست‌درصد منو دیده، گردی صورت و دست‌هام. خودش که خیکی و شکم‌گنده بود، ولی من… خواهرام که می‌گند خوب مونده‌ی، اگه یه گله پسر و یه نوۀ سیّد نداشتی باز شوهر می‌کردی. خب راست می‌گند. آخه کدوم زنی به چهل نرسیده نوه‌دار می‌شه؟ به الانم نگاه نکن، هشت ماهی که اینجام پژمرده شدم، وگرنه با پسر وسطی‌م رفته بودیم واکسن بچه‌شو بزنه. خانم پرستار آورد سوزن بزنه به دست بچه که بغل باباش بود. پسرم روشو کرد اون‌ور. خانمه گفت: “آقا چرا ناراحت می‌شی؟ ببین مادر بچه عین خیالشم نیست.” پسرم گفت: “کو مادرش؟” گفت: “همین خانم‌تو می‌گم اینجا وایساده.” پسرم گفت: “این؟ این مادر خودمه، این بچه هم نوه‌شه.” پرستاره چشاش چار تا شد و صدا زد همکارهاشو: “بیاید بیاید نیگا کنید… این آقا می‌گه پسر این خانمه.” خیلی خجالت کشیدم. پسرم گفتش: “تازه برادرم یه سال و نیم از خودم بزرگتره.” خانم پرستار زد پشت دست خودش و بِر و بِر مات موند به من… می‌دونی؟ وقتی توی سن کم مادر می‌شی این جور برخوردها خیلی داغونت می‌کنه. نبین منو الان سرحالم. مال اینه که توی این اتاق تو همدمم شدی، هر چی فک می‌زنم پای حرفم می‌شینی و با حکم سنگینی که خودت داری می‌آی بهم روحیه‌ می‌دی…

خب دیروز تا کجا گفتم؟… آره، پیرمرده سن بابامو داشت. تعطیلات عید هی بهم زنگ می‌زد. اون‌طوری که می‌گفت یه خونۀ دویست‌ متری داشت جنت‌آباد در پنج طبقه و هفت هشت تا آپارتمان توی چهاردانگۀ شهریار. تازه هی پز باغ‌شو می‌داد توی خودِ شهریار. بعد هم گفت: “می‌خوای کلید یه خونه بهت بدم بری بشینی توش؟” گفتم: “نه، شکر خدا یه سقفی هست بالای سرم.” عمدا گفتم که بگم چشم به مالت ندارم. گفت: “معلومه تو دختر خوبی هستی، تلکه نمی‌خوای بکنی.” هر روز می‌گفت: “چیزی لازم نداری؟ شاگردم تهرانه، هر چی بخوای می‌گم برات بگیره.” می‌گفتم: “نه، ممنون.” که فکر نکنه می‌خوام ازش بِکَنم. چون گفتش: “قبلا با یه خانمی بودم خواست یه ماشین براش بگیرم قسط‌هاشو خودش بده. براش گرفتم و بیشتر قسط‌هاشو داد ولی چند قسطش که موند گفت حاجی از قسط‌ها که چیزی نمونده، بیا ماشینو به نامم کن. می‌دونستم منظورش چیه. همین که به نامش کردم دیگه جواب تلفن‌مو نداد، انگار بلاکم کرده بود. یه سال گذشت، از یه شمارۀ دیگه به خطش زنگ زدم گفتم خانم بیا این بدهی‌تو صاف کن تا ماشین رو قطعی به نامت کنم. نمی‌دونست من از اون زرنگترم. فرداش یه آقایی اومد گفت یعنی چی قطعی به نامش نکردی؟ گفتم این خانم نُه میلیون به من بدهکاره. بدهی‌شو بده تا سند قطعی به نامش بزنم. خودشم زنگ زد. گفتم ببین، من بالاخره آدمی نیستم که از زن بخورم و کارم به جایی نرسیده یه زن بتونه سرم کلاه بذاره. بگو ارباب تازه‌ت بدهی‌تو تسویه کنه. خلاصه اون آقا از جیب خودش نه میلیون داد تا قطعی به نامش کردم.” شاید حاجی این قضیه رو می‌گفت که گوشی دست من بیاد، که یه وقت نخوام سرش کلاه بذارم. چون حرف‌هاشو توی لفافه می‌زد. بگم که تو هم بدونی، یعنی مرد جماعتو بشناسی. مثلا می‌خواست بدونه توی سن بارداری هستم یا نه، پرسید: “اهل نماز و مستحبات هستی؟” نگفتم نیستم. گفتم: “تا حدودی بله، ولی نه که مرتب و منظم.” گفت: “منظمش کن، ما هر چی داریم از برکت همین نمازه.” بعد پرسید: “ماه رمضون روزه گرفتی تکمیل؟” گفتم: “یه چند روزی نگرفتم.” گفت: “خب باید کفاره‌شو بدیم.” منم عمدا گفتم: “از قصد نبوده حاجی، چند روز عذر شرعی داشتم.” گفت: “آها پس، حکم کفاره نداره.” این‌طوری فهمید یائسه نیستم و باید حواسش باشه. ولی با این همه کیاوبیا خیلی کنس بود. وسطای عید پسرهام نبودند خونه. داشتیم تلفنی حرف می‌زدیم یه وانتی با بلندگو از کوچه داد زد: “بیا حراجه، رب گوجه رب گوجه…” دید من‌ومن می‌کنم تلفن رو تمومش کنیم، گفت: “رب می‌خوای مگه؟” گفتم: “آره اتفاقا.” گفت: “این معلوم نیست جنسش اصل باشه، می‌گم شاگردم فردا یه جعبه رب اصل و خالص بیاره برات.” گفتم: “خدا از بزرگی کمت نکنه.” از فرداش توی مجازی عکس‌های خونه‌شو نشونم ‌می‌داد. چه خونه‌ای؟ چه مبلمانی؟ ‌گفت که هفتصد میلیون پول پای مبل داده. یه تخته فرش دوازده متری کاشون نشونم داد گفت خریده دویست‌وهفتاد میلیون. عکس خونوادگی خانمش و دخترهاشم دیدم. دروغکی گفته بود خانمش پیره و تمایل نداره. اصلا هم پیر نبود، همچین ترگل‌ورگل، از مچ دست تا آرنج‌شم غرق النگو. خلاصه… چند روز بعد، یعنی قبلِ سیزده زنگ زد گفت: “یه تک پا برو سر کوچه، یه پرشیای خاکستری امانتی آورده برات.” جَلدی رفتم سر کوچه. یه جوونکی بود، شیشه رو کشید پایین و با پوزخند یه کیسۀ مشکی گرفت طرفم گفت: “حاجی گفته فعلا اینو بگیر دستپاچه نمونی.” دیدم یه قوطی رُب چسقلیه. تشکر کردم ولی خیلی بهم برخورد. برگشتم خونه فوری بلاکش کردم. به حاج‌آقای محضر زنگ زدم گفتم: “سر جدّت دیگه از این لقمه‌ها واسه ما نگیر.” گفت: “می‌دونستم آدم قدیمی قدرتو نمی‌دونه.” گفتم: “بی‌ادبی نباشه، خودتم کم عتیقه نیستی.” گفت: “غرضم همون رئیس شعبه‌ست که هنوز التماس دعا داره، برو مجدد ببینش، شاید مهرش به دلت نشست.” قبول کردم، ولی نه که فوری، دو هفته محترمانه پیغام پسغام داد تا آخرش قبول کردم ببینمش. رفتیم نشستیم پارک. دیدم همون چهار تا شویدی هم که کاشته بود ریخته و فرقش کچله. دستِ پر اومده بود، با آبمیوه و تنقلات. یه ادکلن هم کادو داد، محض عیدی. گفت: “با عیال آبمون توی یه جوب نمی‌ره، ایشون اهل جنب‌وجوشه و یه پاش دائم به سفر و گشت‌وگذاره، ولی من از بانک که می‌آم دلم می‌خواد پا دراز کنم لم بدم روی مبل.” فهمیدم گشاده. دو تا دختر هم داشت. سال پیشش خانم ازش می‌خواد حق طلاق بهش بده. داده بود به شرطی که فک و فامیل خبردار نشند. همین که حق طلاق می‌ده، زنه اتاق‌شو سوا می‌کنه. بیشتر از این نگفت. منم پیله نکردم. روز بعدش پیام داد: “می‌شه امروز در خدمتتون باشم؟” سوارم کرد رفتیم سمت سلسبیل. یه سوئیتِ تر و تمیز و مرتب. عصر رفتیم غروب دراومدیم. رفتنی، قبلِ این که از ماشین پیاده بشیم از روی گوشیش خطبه خوند. گفت: “یه تومن راضی هستی؟” راستش مبلغ هم تعیین نمی‌کرد می‌رفتم. سرشب رسیدم خونه گوشی رو چک کردم دیدم یک‌ونیم ریخته. گفتم دستش درد نکنه. تا تابستون هفته‌ای یه ‌بار همو می‌دیدیم. بعدش دو ماهی گذشت خبری ازش نشد. گفتم بی‌خیال، لابد با خانمش آشتی کرده. ولی یه‌هو دیدم دلم براش تنگ شده. فهمیدم اشتباه کردم بهش نزدیک شدم، نباید خودمو درگیرش می‌کردم. رفت تا اول پاییز که باز زنگ زد، یعنی پیام داد: “اجازه هست تماس بگیرم؟” اتفاقا شنبه‌ای بود و گرم پختن مربای به بودم. چنان جا خوردم که قفل کردم. نمی‌تونستم تصمیم بگیرم. آخرش گفتم شاید می‌خواد توضیح بده. نوشتم: “بفرما.” فوری زنگ زد. احوالپرسی و اینا. تهِ دلم غوغا بود ولی خیلی سرد جواب‌شو دادم. چون نباس خودمو می‌نداختم توی دام. خیلی عذرخواهی کرد. گفتم: “خب تماس می‌گرفتی درست می‌گفتی دردت چیه؟” گفت: “ببینمت توضیح می‌دم.” گفتم: “فعلا که وقت‌شو ندارم.” الکی خالی بستم. از علافی بود مربا می‌پختم. گفت: “پس هر موقع شما صلاح دونستی.” دندون به جگر گذاشتم گفتم: “حالا ببینم چی می‌شه.” بنده‌خدا، با این که مقام و منصبی داشت ولی خیلی متواضع عذرخواهی کرد. دیگه تا شب گیج می‌زدم؛ نمی‌فهمیدم دارم چکار می‌کنم. مربای به هم یه رُب وارفته‌ای شد که نگو. خداخدا می‌کردم توی برجکش نخورده باشه، نره باز خبری ازش نشه. شبش درست نخوابیدم، هی غلت‌واغلت. صبح یه ناشتایی به پسرها دادم و روونه‌شون کردم و باز مثل مرغِ سرکنده، هی خونه رو گز کردم، هی رفتم و اومدم. چند بار دستم رفت به گوشی که پیام بدم، گفتم بگیر بتمرگ دختر، دیگه بزرگ شدی، حرمت خودتو نشکن… ببین، از من به تو نصیحت، هیچ‌وقت جلوی مردها خودتو خُرد نکن، حتی اگه براشون می‌میری… خلاصه حول‌وحوش یازده صدای پیامک اومد. عین ترقه از جا دررفتم. از خودم خنده‌م گرفت. نوشته بود: “سلام، می‌شه خواهش کنم امروز دیدار داشته باشیم؟” قند توی دلم آب شد ولی خیلی خونسرد نوشتم: “علیک سلام. الان گرفتارم، ولی ساعت دو تماس بگیر شاید بتونم.” دیگه از خوشحالی تک‌چرخ می‌زدم. دوش گرفتم، دستی به سر و روم کشیدم و یه ساعتی هم با خواهرام تلفنی ور زدم. آخه حرف نمی‌زدم ممکن بود عصر که با اونم زنگ بزنند و اگه می‌دیدند بیرونم هی می‌پرسیدند کجایی؟ کجایی؟ 

از خونه که دراومدم پاهام جلوتر از خودم می‌رفتند. انگار باز دختر چهارده‌ساله بودم و با حشمت، که با موتورش از پسمحله می‌اومد، قرار داشتم. یعنی خواهر کوچیکه‌م کوچه پایینی، راستۀ بیجارها وایساده کشیک بکشه؟ که اگه آشنایی سر رسید، با اهوی‌هوی کیجا خبرم بکنه؟ فهمیدم بعدِ سی سال قلبم هنوز می‌زنه… رسیدم سر خیابون. ده دقیقه زود رسیده بودم. دیدم اونم زودتر اومده و اون‌ور خیابونه. دید دراومدم از کوچه، وگرنه رو نشون نمی‌دادم. یه عینک خفن هم زده بودم، ولی شناخت و پشت فرمون دستی بالا کرد. محل نذاشتم، رفتم پایین‌تر، از عرض خیابون رد شدم و برگشتم بالا و خیلی ریلسک سوار شدم. نگاش نکردم. راه که افتاد یواشی سلام کردم. کاملا مشخص بود دلخورم. بعد که رسید پشت چراغ، سر چرخوند طرفم گفت: “عینک بهت میاد.” گفتم: “چراغ سبز شد، راه‌تو برو.” داشت می‌رفت سمت سلسبیل. گفتم: “ما که با هم حرف نزدیم هنوز.” دیگه یه جایی زد بغل و رفت یه جعبه باقلوا از قنادی گرفت آورد و شروع کرد بگه با خانمش جریانی داشته و اینا. منی که هرگز فضولی نکرده بودم، پرسیدم: “آشتی کردید؟” گفت: “بابت همون باید بهت شیرینی می‌دادم.” گفتم: “واقعا؟!” گفت: “بالاخره از حق طلاقش استفاده کرد و قانونی جدا شدیم.” راستش دلم سوخت. درسته دو سال بود با زنش رابطه نداشت، ولی دیدم زندگیش از هم پاشیده. پرسیدم: “تقصیر من شد؟ به‌خاطر اومدن من بود؟” گفت: “نه، اگر هم تماسی نگرفتم می‌خواستم وضعیتم تثبیت بشه بعدش حضوری خداحافظی کنم.” هیچی نگفتم. وقتی هم رفتیم سوئیت، خیلی متین برخورد کردم، نه اون‌قدر آتیشی و نه خیلی ماست و بی‌تفاوت. ولی اون بیشتر از سابق نازم ‌می‌داد. منم نتونستم جلو خودمو نیگر دارم و قربون‌صدقه‌ش نرم و خریتم چنان گُل کرد که کاری دست خودم دادم که نزدیک بود سکته کنم. یعنی توی اوجش ازم پرسید: “بریزم؟” گفتم: “طوری نمی‌شه.” برگشتنی توی ماشین گفتم: “حالا اگه یه کاکل‌زری برات بیارم از نوۀ خودم کوچیکتر چی؟” گفت: “حامله نشی ها، چون دارم تجدید فراش می‌کنم.” شاد و خندون گفتم: “به سلامتی با کی؟” گفت: “با یکی از همکارهای بانکی.” گفتم: “به مبارکی.” دیگه راست آورد رسوندم. جعبۀ شیرینی رو هم به زور تعارف کرد ببرم. پیاده که می‌شدم گفت: “به تو هم حس داشتم، ولی این خانمم رئیس شبکۀ ارزیه و خیلی نفوذ داره.” خلاصه پاکشون اومدم خونه. حالا چی؟… چند روز از موعدم گذشت و نشدم. امروز به فردا، فردا به پسفردا… داشتم می‌مُردم. گفتم ای خدا خودمو می‌کشم. از داروخانه دو تا قرص گرفتم خوردم. از درد دو روزی به خودم ‌پیچیدم. دیگه یه عصری که تولد خونۀ خواهر کوچیکه بودیم، پریود شدم خداروشکر. ولی نصفه‌جون شدم تا شدم… ببخشید ببخشید… این اشک‌های لعنتی…

دیروز ذکر مصیبتو کامل نخوندم. آخه صاعقۀ دیگه‌ای هم زد و از اوج ابرها کوبوندم زمین. یه صبحی توی مجازی یه فیلمی برام اومد که همۀ وجودم شروع کرد لرزیدن. فیلم من و او بود که سرخوش و خندون داریم سلسبیل از مگانش پیاده می‌شیم. حالا کی اینو فرستاده؟ پدرِ عروسم. زیرشم چند تا چشمک و بیلاخ و بادمجون. مغزم هنگ کرد. یه ساعت، بلکه بیشتر کف آشپزخونه ولو بودم. دیدم پیامک زد: “ما فامیلیم، چرا می‌ری با غریبه می‌پری؟” گفتم برم در خونه‌ش بِکشمش به لجن؟ به زنش لوش بدم… نوشتم: “چی می‌گی آقا؟ این فیلم چیه فرستادی؟ این که من نیستم.” زنگ زد. برنداشتم. نوشت: “چرا جواب تلفن نمی‌دی؟ می‌خوای فیلمو بفرستم واسه سیّد؟” جواب ندادم. دیدم نوشت: “بیام ببینمت؟” باز جواب ندادم. رفتم سراغ جعبۀ قرص‌ها. شمردم دیدم بیست‌‌تایی دیازپام دارم. گفتم همین کافیه. همه رو با یه کاسه آب سربکشم. دست‌هام حالا یخِ یخ. گفتم به کی زنگ بزنم؟ به خواهرام؟ به خانم اصغرزاده؟ آره، غریبه بدونه بهتر از خودیه. بعد گفتم اصلا چرا ترسیده‌ی افسانه؟ چی شده مگه؟ بگو این آقا رئیس بانکه و قراره ازش وام بگیرم… حالا بگم وام برای چی؟ خب چرا به پسرها نگفته‌م اینو؟ آخه با اون سر و لباس، توی مگان رئیس بانک چه غلطی می‌کنم؟ رفتم جلوی آینه، دیدم وای… چرا این ریختی شده‌م؟ چرا کبود‌م؟ باز گفتم بیخود خودمو باختم. هیچ گهی نمی‌تونه بخوره. همۀ کپسول‌ها و قرص‌ها رو جمع کردم از سر میز… یه دفعه زنگ آیفون خورد. دیدم اومده دم در. یه جیغی کشیدم و دستم رفت به چاقوی آشپزخونه. باز آیفون زد. گفتم چکار کنم؟ وا کنم؟ وا نکنم؟ خب فامیله، خیلی عادی رفتار ‌کنم. یعنی مثلا اومده دربارۀ بچه‌هامون صحبت کنیم. نکنه وا نکنم جلوی در و همسایه بی‌آبرویی راه بندازه… برداشتم گفتم: “بله بفرمایید؟” کسکش گفت: “می‌دونم تنهایی، باز کن کارت دارم.” وا کردم ولی قلبم مثل گنجیشک می‌زد. گفتم نباید بفهمه گُرخیدم. چاقو رو زیر مانتوم قایم کردم. تا صدای پاش برسه پشت در هی صلوات ‌فرستادم. دستگیره رو زدم و تندی برگشتم عقب. با کفش اومد تُو درو بست. گفتم: “نبند لطفا.” با مسخرگی گفت: “مگه بیرون می‌ری؟” گفتم: “آره دارم می‌رم خرید.” بلندتر خندید. صدامو بردم بالا: “واسه چی می‌خندی؟” اومد طرفم. گفتم: “نزدیک بشی جیغ می‌زنم ها… جیغ می‌زنم همسایه‌ها بریزند اینجا.” انگار نه انگار. پرید شونه‌هامو گرفت هلم داد به دیوار و… هنوزم از یادآوریش… کثافت ریش‌شو هی ‌می‌مالید زیر گردنم… دیگه نفهمیدم کی فرصت کرد کمربندشو وا کنه، فقط با تموم زورم پسش زدم و دست بردم زیر مانتوم. دیوث گمونش خودمو براش مهیا می‌کنم. خلاصه نمی‌دونم چی شد و خدا چه قوتی بهم داد که تیغۀ چاقو رو محکم کشیدم به نحسیش. یه خونی پاشید و عری زد و مچاله افتاد زمین… اَه… نباید تعریف می‌کردم. حالمو ببین! عصبی که می‌شم تا بناگوشم گُر می‌گیره… کاری ندارم، بردند پیوندش زدند و همین که خودم آمبولانس خبر کردم جرمم سبک‌تر شد، وگرنه علاوه بر دیۀ نقص عضو، حبس خیلی طویل برام می‌بریدند، چون نتونستم دفاع مشروع رو ثابت کنم…

آره، الان حسابی قاطی‌م، چون حقم پامال شد، ولی نگی چُلمنم یا جنم ندارم از این شهر وحشی تقاص بگیرم. اتفاقا ما که درس‌خونده نیستیم از بعضی‌ شماها جلوتریم. من شاید رای تجدید نظر برگرده و سهمم از خونه رو بابت دیه ندم و فوقش پنج سال بکشم، خودت چی که بیست‌ویک سال برات بریدند و نتونستی حق‌تو بگیری؟ گیرم ده سالش قابل اجرا باشه. خب مگه آدم کشتی؟ می‌گی چهار تا بی‌حجاب دور خودت جمع کردی کتاب خوندین… آره، من دو تا چپ دیگه‌تونم بند بغلی شناخته‌م. خدایی هر سه‌تاتونم غمخوار آدمید، ولی جالبه همدیگه رو قبول ندارید! حالا من ازتون کینه داشته باشم حقمه، ولی شماها چرا روی دیدن همو ندارید؟ خیال نکن اگه از چپ‌ها غیظ دارم به خاطر پسرهامه که سیّدند و بالاخره با توپ و تشرِ کوچیکه اومدند ملاقات و زور کرد که سهم مادرمون از خونه باس مساوی باشه و عروسه هم پشتم دراومد… کینۀ من از چپ‌ها به خاطر حشمته، که طایفه‌ای چریک و جنگلی بودند، ولی نتونستند جلوی بابام دربیان. آره خانومم، شماها خدایی نجیبید و خیلی متین حرف می‌زنید، ولی به وقتش زیادی دل‌دل می‌کنید! لنگۀ همون حشمتِ مو وزوزی… خُب چرا منو ندزدید؟! باید می‌اومد فراریم می‌داد، می‌نداخت منو ترک موتورش فرزی می‌برد یه محضری عقدم می‌کرد. من که ته چشماش می‌خوندم عاشقمه؟ چرا با یه شلتاق بابام پا پس کشید؟ آخه چپی که نتونه عشق‌شو نجات بده تا عمری بدبختی نکشه، چطور می‌خواد یه مملکتو نجات بده؟! 

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

اشتراک
اطلاع از
guest

0 نظرات
جدیدترین
قدیمی ترین
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات

آگهی

0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x