
مقدمه
جمهوری اسلامی پس از بیش از چهار دهه حیات، از مرحله «نظام کاریزماتیک» عبور کرده و وارد فاز بنبست ساختاری، بحران حقانیت و فرسودگی نهادی شده است. فشار تحریمها، انباشت نارضایتی اجتماعی، شکاف عمیق میان نسلها و تمرکز بیسابقه ثروت و قدرت در شبکههای امنیتی ـ نظامی، این رژیم را در برابر پرسش بنیادینی قرار داده است: چگونه میتوان ثروت و قدرت زرسالاران مذهبی را حفظ کرد بیآنکه در یک فروپاشی کنترلنشده غرق شد.
در افق ۱۴۰۵، چند مسیر اصلی برای بقای جمهوری اسلامی قابل تصور است. از یک سو، سناریوی «استحاله کنترلشده» که در آن نظام، خود را ظاهراً به یک دموکراسی پارلمانیِ مهندسیشده شبیه میکند و از سوی دیگر، سناریوهایی که بر تداوم سرکوب عریان، تعویق بحران از طریق فقر عمومی یا معاملهی بزرگ با بازیگران خارجی و داخلی متکیاند. این مقاله میکوشد این مسیرها را تبیین کند، منطق بقا در هر یک را نشان دهد و نقاط ضعف و خطر آنها را برشمارد.
چارچوب مفهومی: از اقتدارگرایی انقلابی تا اقتدارگرایی هیبریدی
در سالهای نخست انقلاب، مشروعیت نظام بر ترکیبی از کاریزمای رهبری، گفتمان ضداستعماری، بسیج تودهای و شبکههای ایدئولوژیک استوار بود. اما در دهههای بعد، با جنگ، بازسازی، نوسازی اقتصادی، و گسترش نهادهای امنیتی و نظامی، شکل دیگری از قدرت سربرآورد: اقتدارگرایی نهادیشده با پوشش انتخاباتی.
در این نوع نظام، انتخابات، پارلمان، احزاب و قوهی قضاییهی ظاهراً مستقل وجود دارند، اما کارکرد اصلی آنها نه جابهجایی واقعی قدرت، بلکه چرخش نخبگان میانی، تنظیم تعارضات درونحاکمیتی و تولید مشروعیت ظاهری است. قدرت واقعی در شبکههای امنیتی، نظامی و اقتصادی متمرکز میشود که از پاسخگویی مستقیم به جامعه مصوناند. جمهوری اسلامی، به تدریج، در همین مسیر حرکت کرده است: از نظامی انقلابی و پرآشوب، به ساختاری که به اقتدارگرایی انتخاباتی نزدیک میشود.
در کنار این تحول، نوع خاصی از سرمایهداری شکل گرفته است که میتوان آن را سرمایهداری رانتی ـ امنیتی نامید. در این الگو، نهادهایی چون سپاه پاسداران، بنیادها و هلدینگهای شبهدولتی، با بهرهگیری از رانتهای نفتی، امتیازهای حکومتی، قراردادهای انحصاری و شبکههای قاچاق و دور زدن تحریم، به بازیگران اصلی اقتصاد بدل میشوند. نتیجه آنکه ثروت و قدرت بهشدت در دستان یک شبکهی محدود متمرکز میشود و همین شبکه، به هستهی اصلی تصمیمگیری سیاسی تبدیل میگردد.
این دو روند، یعنی گذار از کاریزما به نهادهای امنیتی، و از اقتصاد دولتی به سرمایهداری رانتی ـ امنیتی، بستر اصلی سناریوهای پیش روی ایران در ۱۴۰۵ را شکل میدهند.
بخش اول: دو راه کلی پیش پای جمهوری اسلامی برای حفظ قدرت و ثروت
راه کلی نخست: سناریوی «ایران انگلستاننما»: استحاله کنترلشده
منطق کلی سناریو
در این سناریو، جمهوری اسلامی به جای فروپاشی یا اصلاح رادیکال، میکوشد خود را بازآرایی کند. هدف اصلی، حفظ ثروت و قدرت نخبگان حاکم در قالبی تازه است؛ قالبی که از بیرون شبیه دموکراسی پارلمانی به نظر برسد، اما در درون، اقتدار شبکههای امنیتی و اقتصادی را دستنخورده نگه دارد. این استحالهی کنترلشده، بر چند محور استوار است.
گذار از نظام ریاستی به ساختار شبهپارلمانی
در ساختار کنونی، رئیسجمهور منتخب مردم، هرچند محدود، اما میتواند به کانونی برای نارضایتی و تنش با هستهی سخت قدرت تبدیل شود. سناریوی انگلستاننما، این گره را با تغییر معماری سیاسی حل میکند:
نخست، اختیارات اجرایی مهم به نهادهای جمعی و غیرشخصی منتقل میشود؛ مانند شورای عالی امنیت ملی، ستاد کل نیروهای مسلح و شوراهای اقتصادیِ تحت نفوذ شبکههای امنیتی. دوم، با بازنگری در قانون اساسی، مقام رئیسجمهور عملاً حذف یا به جایگاهی تشریفاتی کاهش مییابد و دولت از دل پارلمانی برمیآید که خود محصول رقابت احزاب مهندسیشده است.
در ظاهر، کشور دارای پارلمان قوی، نخستوزیر و کابینهی برآمده از آرای مردم است؛ اما در واقع، خطوط اصلی سیاست در جای دیگری تعیین میشود.
بازتعریف نقش رهبری به عنوان مقام نمادین:
در این الگو، رهبری از مداخلهی دائمی در اقتصاد و سیاست روزمره، به مقام نمادین وحدت ملی و پاسدار قانون اساسی منتقل میشود؛ شبیه نقش پادشاه در پادشاهیهای مشروطه. چهرهای مانند حسن خمینی در برخی گمانهزنیها بهعنوان نمونهی ممکن این نقش سمبلیک مطرح شده است، اما مهم، فرد خاص نیست، بلکه تبدیل ولایت مطلقه به نمادی تشریفاتی است.
رهبر نمادین در مراسم رسمی حضور مییابد، قوانین را امضا میکند، پیامهای کلی میدهد و در ظاهر، بالاتر از بازی روزمرهی سیاست میایستد. اما قدرت واقعی در دست شورای عالی امنیت ملی، فرماندهان نیروهای دفاعی، و مدیران هلدینگهای عظیم امنیتی ـ اقتصادی میماند. به این ترتیب، مسوولیت نمادین و محبوبیت یا نفرت عمومی، از هستهی سخت به یک چهرهی سمبلیک منتقل میشود و هسته، در پس صحنه پنهانتر میگردد.
نظام حزبی مهندسیشده
یکی از ارکان اصلی این سناریو، ایجاد یک نظام حزبی ظاهراً رقابتی اما در عمل کنترلشده است. در سادهترین صورتبندی، سه قطب اصلی شکل میگیرد:
نخست، حزبی معادل محافظهکار، متکی بر نخبگان امنیتی ـ اقتصادی، مدیران اقتصادی سپاه و بوروکراسی وفادار به رژیم فعلی.
دوم، حزبی معادل کارگر یا عدالتخواهان بازطراحیشده، متکی بر تکنوکراتهای دست دوم رژیم، مدیران دولت احمدینژاد و بخشی از طبقه متوسط، با شعار عدالت نسبی و اصلاحات محدود.
سوم، حزبی کوچک با برچسب حقوق بشر و آزادیهای مدنی که نقش اصلیاش تزیینی است: سهم دهی به برخی چهرهها، مدیریت فشارهای بینالمللی و ایجاد این توهم که صداهای متفاوت هم فرصت حضور دارند.
این آخرین حزب، منابع مالی و رسانهای محدودی دارد و به سختی چند کرسی و یک وزارتخانه کماهمیت به دست میآورد. در واقع نقش آن، بیشتر در ویترین است تا در ساخت قدرت.
نیروهای مسلح و امنیت در قالب جدید
در این سناریو، برای آنکه تصویر حرفهای و غیرایدئولوژیک از نیروهای مسلح و امنیتی ساخته شود، بازآرایی نمادین آنها ضروری است. ممکن است سپاه و ارتش در قالب یک ساختار واحد با نامی مانند نیروهای دفاع ملی ادغام شوند، با یونیفورمها و نشانهای جدید، آموزشهای حرفهای و ادبیات ملیگرایانه به جای شعارهای انقلابی آشکار.
در کنار آن، نهادهای اطلاعاتی بازطراحی میشوند: یک نهاد متمرکز بر امنیت داخلی، نظارت بر احزاب، رسانهها، دانشگاهها و نارضایتی اجتماعی؛ و نهادی دیگر متمرکز بر سیاست خارجی، عملیات منطقهای و حفاظت از شبکههای نفوذ در خارج. پلیسی که در سطح رسمی، شبیه پلیس حرفهای کشورهای پیشرفته معرفی میشود، اما در عمل، امتداد همان دستگاه کنترل است.
قوهی قضاییه و مسدود کردن عدالت انتقالی
برای تضمین بقای ثروت و مصونیت زرسالاران مذهبی، قوهی قضاییه باید چهرهای دوگانه داشته باشد. از یک سو، در رسیدگی به پروندههای عادی، فسادهای کوچک و حقوق شهروندی روزمره، جلوهای از اصلاحطلبی و استقلال نشان میدهد تا اعتماد نسبی جامعه را جلب کند. از سوی دیگر، در پروندههای امنیتی و اقتصادی کلان، تابع منافع هسته سخت باقی میماند.
در سطح قانونگذاری، عفوهای عمومی، مرور زمان برای برخی جرایم، یا مقرراتی که پیگرد گذشته را عملاً ناممکن میکند، نقش مهمی در جلوگیری از عدالت انتقالی دارند. هدف این است که نسل آینده نتواند بهطور حقوقی، پروندهی جنایتها، سرکوبها و غارتهای گذشته را بگشاید.
جهتگیری خارجی احزاب: کارگرِ شرقگرا و محافظهکارِ غربگرا
حزب کارگر به چین و روسیه نزدیک میشود: توجیه قراردادهای انرژی و زیرساختی با گفتمان استقلال و توسعه دولتی. این گرایش، ضدغرب بودن را حفظ میکند، اما تناقض با شعارهای عدالتخواهانه ایجاد مینماید؛ زیرا شرق الگوی اقتدارگرایی نابرابر ارائه میدهد. حزب محافظهکار به غرب متمایل است: کانال جذب سرمایه، فناوری و نرمالسازی. این حزب در پایتختهای غربی مذاکره میکند، اما آسیبپذیر به تحریم و حملات ایدئولوژیک داخلی است. برای هسته امنیتی، این تقسیم، امکان بازی دوگانه با شرق و غرب را فراهم میآورد، بدون تعهد کامل.
حزب حقوق بشری هم احتمالا به پایتخت های برخی کشورهای اروپای مرکزی نزدیک می ماند.
نقش برخی از چهرههای سیاسی فعلی در سناریوی انگلستاننما
در گذار به ساختار شبهپارلمانی برای انگلستاننما کردن ایران، چهرههای سیاسی فعلی بهعنوان ستونهای مهندسیشده بنای جدید عمل میکنند یعنی هر کدام جایگاه و نقشی متناسب با سابقه، پایگاه و مهارتهایشان میگیرند. این آرایش، تعادل میان حقانیت ظاهری، کنترل امنیتی و کارایی اجرایی را تضمین میکند.
علی لاریجانی: معمار نهادهای جدید و دبیر دائمی شورای عالی امنیت ملی. با تجربهی مجلس، مراجع و اطلاعات، قانون اساسی جدید را طراحی میکند، خطوط قرمز را حفظ مینماید و بازطراحی MI5/MI6 ایرانی را مدیریت میکند. نقش لاریجانی فراحزبی است یعنی بالاتر از رقابتها و ضامن ثبات هسته امنیتی خواهد بود. محمدباقر قالیباف: به عنوان عضو حزب محافظهکار غربگرا می تواند نخستوزیر اولین دولت پارلمانی ایران انگلستاننما شده باشد. با سابقه سپاه، شهرداری و مجلس، اجرای سیاست های اقتصادی و امنیتی را بر عهده میگیرد. او می تواند ادغام نیروهای مسلح را هدایت کند.
حسن روحانی: رئیس حزب محافظهکار خواهد بود.
او می تواند با اعتبار هرچند دروغین برجام و پایگاهی که در بخش فاسد طبقه متوسط دارد، حقانیت حداقلی لازم برای تغییر را تأمین کند، مذاکرات رفع تحریم را رهبری کند و اصلاحطلبان را رام نماید. او باتری گفتمانیِ سیستم جدید خواهد بود.
حزب کارگرِ شرقگرا در واقع حزب تکنوکراتهای بیحزب (مانند وزرای پیشین احمدینژاد و رئیسی) خواهد بود. مدیران اجراییِ حزب کارگر، متمرکز بر شعارهای عوامفریبانه عدالتخواهانه خواهد بود. این حزب، کانال چین و روسیه در ایران خواهد بود اما قدرت برتر نخواهد بود.
یک حزب حقوقبشری هم ویترین چهرههای محدود (فعالان حقوق بشرِ تأییدشده) خواهد بود. تعدادی کرسی پارلمانی و یک یا دو وزارتخانه کم درآمدتر به این حزب می رسد. زرسالاران مذهبی با این حزب فشار خارجی را مدیریت و به اروپایی ها سهم می دهد.
خانواده خامنهای: فرزندان خامنهای ثروت زیادی را حفظ و در پشت پرده مشاور غیررسمی لاریجانی باقی می مانند. آنها بدون عنوان رسمی، شبکههای امنیتی و هلدینگهای کلان را هماهنگ میکند.
فرزندان سایر آخوندهای پرنفود هم به الیگارشی مصون از بازخواست تبدیل و مالک هلدینگها و داراییهای خصوصیشده می شوند.
محمود احمدینژاد ممکن است ممنوعالفعالیت یا رهبر اپوزیسیون پوپولیستیِ خارج از سیستم شود. پوپولیسمِ ضدغربی و عدالتطلبی نمایشی احمدینژاد، می تواند مشروعیت کل پروژه را تهدید کند اما او می تواند سوپاپ اطمینان مهندسیشده پوپولیستی هم باشد.
ظاهر دموکراسی، باطن اقتدار
در ایران انگلستاننما شده، توزیع قدرت و ثروت کمابیش مانند امروز باقی می ماند. شبکههای امنیتی و نظامی، قدرت راهبردی و منابع اصلی اقتصاد را در دست خواهند داشت، تکنوکراتها دولت را میگردانند و الیگارشی اقتصادی و خانوادههای آخوندها و سرداران، مالک داراییها و سرمایهها هستند. دو حزب محافظهکار و کارگر و یک حزب حقوق بشری هم ویترین نهادهای مدنی نیمبند خواهند بود. جامعه هم در حاشیه تصمیمگیری های کلان باقی میماند.
زرسالاران مذهبی با انگلستاننما کردن ایران میتوانند برای دههها ثبات ظاهری و بقای ثروت و قدرت خود را تضمین کنند. با این حال، سناریوی انگلستاننما شدن را باید بیش از آنکه یک «طرح تضمینشده» دانست، بهعنوان یکی از گزینههای ممکن دید؛ گزینهای که تنها به دلیل خطرناک بودن سایر سناریو ها ممکن است مورد پذیرش مردم قرار گیرد.
راه کلی دوم: سه مسیر بدیل بقا
اگر جمهوری اسلامی نخواهد یا نتواند به سمت استحاله کنترلشده و ظاهراً پارلمانی برود، برای حفظ ثروت و قدرت چند مسیر دیگر دارد. همهی این مسیرها نوعی «بقای پرهزینه» هستند.
اول) سرکوب حداکثری: تمامیتخواهی عریان
در این سناریو، حاکمیت به این جمعبندی میرسد که هرگونه گشایش، خودکشی است و تنها راه، تشدید سرکوب است. انتخابات به حداقل میرسد یا کاملاً نمایشی میشود، رسانهها و فضای مجازی تا حد امکان بسته میشود، حضور امنیتی در همهجا پررنگتر میگردد و قانون، بیش از پیش به ابزاری برای ارعاب تبدیل میشود.
در کوتاهمدت، این راه برای هستهی امنیتی جذاب است و پیام قدرت بیچونوچرا و انسجام درونی را به همه ارسال می کند. جامعه اما به نقطهای میرسد که فقط دو راه میبیند: تسلیم کامل یا انفجار. هرچند احتمال انفجار زمان و شکل مشخصی ندارد اما در صورت وقوع، میتواند به فروپاشی خشن و بالکانیزه شدن منجر شود؛ سناریویی که نهتنها مردم، بلکه خود زرسالاران مذهبی را نیز در معرض خطر قرار میدهد.
دوم) ونزوئلاییکردن: تعویق بحران از راه فقیرکردن عمومی
در این سناریو، حاکمیت از استحاله ساختاری پرهیز میکند اما بهجای سرکوب مطلق، با ترکیب یارانه، رانت و سرکوب انتخابی سعی میکند جامعه را در وضعیتی از بقای کمکیفیت نگه دارد. در این سناریو، اقتصاد به سمت تورم مزمن، نابودی طبقه متوسط و گسترش حاشیهنشینی میرود. برای فرودستان، بقا به یارانه و سبدهای معیشتی گره میخورد.برای طبقه متوسط، راه نجات به مهاجرت و خروج سرمایه محدود می شود و برای الیگارشی، فرصت طلایی ایجاد می شود تا ثروت خود را به داراییهای امن در داخل و خارج تبدیل کند. این مدل میتواند سالها دوام بیاورد، اما هر شوک جدید، تعادل ناپایدار آن را تهدید میکند.
سوم) معاملهی بزرگ: گذار توافقی با حفظ قدرت و ثروت زرسالاران مذهبی
در این سناریو، بخشی از زرسالاران حاکم، به این نتیجه میرسند که برای حفظ حداقلی از خود و ثروتشان، باید خودخواسته از بخشی از قدرت چشم بپوشند. این معامله میتواند دو وجه داشته باشد. در وجه خارجی، رژیم با قدرتهای جهانی و منطقهای توافقی گسترده میکند: محدود کردن فعالیتهای هستهای، مهار نفوذ منطقهای، شفافسازی بخشی از ساختارهای اقتصادی، در ازای رفع تحریمها، تضمینهای امنیتی و گشودن راه برای ورود سرمایه.
در این حالت، ثروت زرسالاران مذهبی می تواند در قالب قراردادها، خصوصیسازیها و شراکتهای رسمی با خارجیها، چند برابر شود، اما فشار برای گشایش در داخل هم افزایش مییابد.
در وجه داخلی، بخشی از حاکمیت با بخشی از اپوزیسیون وارد مذاکره میشود. در این مسیر، تغییراتی جدی در قانون اساسی، حدود اختیارات رهبری، ساختار قوا و حقوق سیاسی شهروندان ایجاد نمی شود اما برای طیفی از فعالان مدنی مصونیت حقوقی، شراکت در بخشی از داراییها و امکان حضور در نظم جدید بهعنوان سرمایهدار و مدیر پیشبینی میشود. این سناریویی است که میتواند هم خطر فروپاشی خشن را کاهش دهد و هم امکان بقا برای بخشی از فعالان مدنی را فراهم کند اما بخش بزرگی از جامعه ایران را همچنان در فقر و نکبت نگه می دارد.
بخش دوم) بازیگران و منافع: چه کسی چه مسیری را ترجیح میدهد؟
برای فهم بهتر این سناریوها، میتوان نظام و جامعه را به چهار بازیگر اصلی فروکاست:
بازیگر نخست، هستهی امنیتی که شامل فرماندهان سپاه، مدیران اطلاعاتی و حلقهی سخت قدرت است. هدف اصلی آنها حفظ امنیت جانی و حقوقی خود و بالاترین سطح ممکن از کنترل سیاسی است.
بازیگر دوم، بوروکراسی تکنوکرات و مدیران میانی هستند که ماشین دولت را میگردانند. برای آنها ثبات شغلی، کاهش بحران و امکان کارکردن در ساختاری کمهزینهتر اهمیت دارد.
بازیگر سوم، الیگارشی اقتصادی و خانوادههای نخبگان است که هدفشان حفظ و تبدیل ثروت به داراییهای امن و قابلانتقال است.
بازیگر چهارم، جامعه بهعنوان مجموعهای از طبقهی متوسط، فرودستان، جوانان و زنان که در پی کاهش سرکوب، بهبود معیشت و افزایش کرامت و مشارکتاند.
بازیگر پنجم هم نیروهای خارجی هستند که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت اما باید دانست که اگر این چهار بازیگر داخلی را در سه سناریوی اصلی قرار دهیم چه تصویری به دست میآید.
سرکوب حداکثری، در کوتاهمدت بیشترین نفع را برای هستهی امنیتی دارد، اما ریسک اتفاقات مرگآور را در بلندمدت برای همه بالا میبرد. ونزوئلاییکردن، تعادل ناپایداری است که الیگارشی در آن فرصت خروج سرمایه دارد، هستهی امنیتی بحران را به تعویق میاندازد، تکنوکراتها میسوزند و جامعه به فقرِ عادتدادهشده و تن می دهد یا فرار میکند.
معاملهی بزرگ، تنها حالتی است که میتواند در کوتاه مدت نوعی برآیند مثبت نسبی برای همه ایجاد کند، اما پیش رفتن این سناریو مستلزم پذیرش عدالت بسیار ناقص و فقر ابدی از سوی بخش بزرگی از جامعه است. درمجموع، تعادل طبیعی در غیاب فشار مؤثر داخلی و خارجی به سمت ونزوئلاییکردن میرود؛ زیرا از نظر کوتاهمدت برای بیشتر بازیگران حاکمیتی کمهزینهتر است و نهایتا ممکن است به معامله بزرگ هم ختم شود. اما همین تعادل هم اگر مورد پذیرش اقشار فقیر و غارت شده ایران قرار نگیرد در بلندمدت منجر به فروپاشی و بالکانیزه شدن ایران خواهد شد. اگر فروپاشی و بالکانیزه شدن ایران مطلوب ایرانیان نباشد، که نیست، سناریو انگلستاننما شدن ایران ممکن است نقطه توافق هر چهار بازیگر داخلی ایران باشد.
بازیگر پنجم، بیگانگان
چین و روسیه: ترجیح چین و روسیه ابقای ایران ضعیف اما پایداراست لذا تا حد امکان حامی سرکوب و ونزوئلایی شدن ایران (برای وابستگی) ولی محتاط در معامله با ایران هستند.
آمریکا و اروپا: منافع آمریکا و اروپا در مهار هستهای ـ منطقهای ایران است و جلوگیری از افتادن آن به طور کامل در دامن چین و روسیه است. ترجیح آنها معامله با ایران با هدف کمک به سناریوی انگلستاننما شدن ایران (با گشایش داخلی) و در صورت عدم امکان آن، تحمل ایران ونزوئلایی به شرط عدم تهدید است.
ترکیه، عربستان، اسرائیل
ترکیه به دنبال همزیستی فرصتطلبانه با ایران است.
عربستان خواستار مهار ایران با معامله اقتصادی است.
اسرائیل به دنبال تضعیف ساختاری ایران و بسیار بدبین به نرمالسازی وضعیت ایران در منطقه و جهان از طریق انگلستاننما کردن ایران است.
در مجموع، بازیگران خارجی، سرکوب و ونزوئلایی را تحمل و معامله و استحاله را هم تشویق می کنند اما از فروپاشی میترسند.
در نهایت برهمکنش داخلی ـ خارجی و نقاط شکست هسته امنیتی میان فشار داخلی (جامعه) و خارجی (تحریم ـ پیشنهاد معامله) به تعادل خواهد رسید و سرنوشت ایران برای چند دهه آینده رقم خواهد خورد. در سناریو انگلستاننما شدن ایران، گرایش خارجی دو حزب اصلی (کارگر مایل به شرق، محافظهکار مایل به غرب) امکان نوسان بین چین و آمریکا را به ایران انگلستاننما شده میدهد و منافع اروپا را هم از طریق حزب حقوق بشری لحاظ می کند. شکست سناریوهای جایگزین (ونزوئلایی شدن ایران، معامله بزرگ بدون استحاله و سرکوب عریان بدون معامله) در اثر فشار هماهنگ جامعه و غرب، ایران را به سوی سناریوی انگلستاننما شدن سوق میدهد.
بخش سوم) جامعه ایران در برابر سناریوها: هزینهها و فرصتها
از منظر جامعه ایران، هیچیک از این سناریوها ایدهآل نیست. سرکوب حداکثری، آینده را به دوگانه تسلیم/انفجار فرو میکاهد. ونزوئلاییکردن، افق جمعی را میخشکاند و زندگی را به کف هرم بقا تقلیل میدهد. سناریو معامله بزرگ هم هرچند میتواند گشایشهایی کوتاه مدت اما واقعی ایجاد کند، اما در درازمدت بحران را باز می گرداند. سناریوی انگلستاننما شدن به بهای پذیرش نوعی مصالحه با جنایات رژیم و فراموشی عدالت کامل امکانپذیر می شود. با اینهمه، اگر پرسش این باشد که کدام مسیر میتواند هزینهی انسانی و ویرانی ساختاری کمتری داشته باشد، پاسخ در ترکیبی از استحاله و معاملهی کنترلشده نهفته است. این مسیر، راهی است که در آن نخبگان حاکم همهچیز را حفظ میکنند اما جامعه را برای همیشه از رسیدن به مهمترین آرزوهایش محروم می کند. فایده انگلستاننما شدن برای جامعه این است که احتمال آنکه کشور از چرخهی خشونت، فروپاشی و انتقام بیرون بیاید را بیشتر میشود.
نتیجهگیری: آیندهای باز و در تعلیق میان بقا، استحاله و فروپاشی
ایران ۱۴۰۵ در نقطهای ایستاده است که هیچ راهی برای ۴ بازیگر اصلی داخلی آن بیهزینه نیست. به همین دلیل آیندهی جمهوری اسلامی، بیش از آنکه محصول طرحهای مهندسیشده روی کاغذ باشد، برآیند کنش و واکنش این بازیگران در میدان واقعی قدرت و جامعه خواهد بود. انتخابهایی که امروز در اتاقهای بسته و در خیابانهای باز انجام میشود، شکل ایران فردا را تعیین خواهد کرد. ما با ایرانی روبرو هستیم که میان بقا، استحاله و فروپاشی گرفتار شده و هنوز سرنوشت نهاییاش نوشته نشده است. با این حال، سناریوی انگلستاننما شدن ایران تنها راه حفظ قدرت و ثروت زرسالاران مذهبی و بقای زرسالاری مذهبی در ایران به نظر می رسد.
به نظرم باشگاه آگاهی و اندیشه مستقر در بریتانیا که حامی اصلی زرسالاری مذهبی در ایران است می تواند آمریکایی ها و چینی ها را به حمایت از این سناریو ترغیب کند.







این تحلیل کیانوش رزاقی نیز همچون همیشه جالب و حائز توجه است . اما بنظر من گزینه های مطروحه ضعیف و غیر عملی هستند. گزینه ” ایران انگلستان نما” ممکن است برای ایالات متحده و اروپا جذاب باشد ، اما نه برای اسرائیل .گزینه مطلوب اسرائیل بالکانیزاسیون ایران است.
علی لاریجانی ، که بعنوان عضو کلیدی شورای امنیت ملی طراح اصلی کشتار دی ماه ۱۴۰۴ بود، چگونه میتواند حتی پس از یک گذار مهندسی شده کماکان ابتکار عمل را در دست داشته باشد ؟