پیشگفتار
جهان در روند گذار از سامانهی تکقطبی وابسته به سرکردگی بیچونوچرای ایالات متحده به سامانهای چندقطبی است. این دگرگونی، پیامدهای ساختاری ژرفی برای روابط میانکشورها، بهویژه بر آن پیوندی که ستون سامانهی لیبرال پساجنگ بود—یعنی پیوند میان آمریکا و اروپا—دارد. در هستهی این دگرگونی، یک ناسازگی بنیادین جای دارد: از یک سو، ایالات متحده با کاسته شدن توانش برای نگاهداری برتری، به سوی سیاستهای یکسوگرایانه، بیپروایانه و قدرتمحور روی آورده است. این روندی است که در دورههای ریاستجمهوری گذشته، بهویژه در دورهی دونالد ترامپ، فزونی یافته و استوار شده است. از سوی دیگر، قدرتهای اروپایی در رویارویی با این دگرگونی و برآمد نیرومند بلوکهای رقیبی مانند چین، در دوراهی تاریخی گرفتار آمدهاند: یا نگاهداری پیوند فروریختهی ناتو (سازمان پیمان آتلانتیک شمالی) به هر بهایی، یا یافتن راهبردی مستقل در جهان چندقطبی.
بررسی کنونی نشان میدهد که لایههای فرمانروای بورژوازی اروپا، بیشتر گزینهی نخست—یعنی سرسپردگی و سازگاری با خواستهای آمریکا، حتا به بهای قربانی کردن حاکمیت و منافع درازمدت خویش—را برگزیدهاند. این سرسپردگی کنشگر، نه یک کجروی راهبردی، بلکه بازتاب منطق درونی امپریالیسم اروپایی است که در شرایط کنونی، ماندگاری خود را در همپیمانی با هستهی چیرهی امپریالیستی جهانی (آمریکا) میبیند، هرچند در شرایطی خوارگونه. اروپا با ستودن و پیروی از سیاستهای «ترامپیستی»، افزایش بودجهی نظامی برای خرید جنگافزارهای آمریکایی، اجازهی جایگیری بدونشرط نیروها و حتا جنگافزارهای هستهای آمریکا در خاک خود، خرید گاز مایع گران آمریکایی بهجای گاز ارزان روسیه، و خاموشی در برابر یورشهای آشکار واشنگتن (مانند یورش به ایران یا ربودن رئیسجمهور ونزوئلا)، در عمل به ابزاری برای پیگیری برنامهی چیرگیجویانهی آمریکا دگرگون شده است. ولی هنگامی که همین منطق زور علیه خود اروپا—مانند خطر یورش جنگی به گرینلند—به کار گرفته میشود، واکنشی فرای «ناله» و اعتراضی سست از خود نشان نمیدهد. این نوشتار، با بهرهگیری از بررسی لایهای و با کاوش نمونههای عینی—بهویژه بحران گرینلند، افزایش جنگمحوری و کارکرد ناتو—به کندوکاو در این فرایند میپردازد.
منطق امپریالیستی ترامپ و روانشناسی چیرگی
سیاست برونمرزی ترامپ را نمیتوان تنها با سنجههای ژئوپلیتیک کلاسیک بررسی کرد. نقش شخصیت ترامپ نه همچون دگرگونکنندهی راه تاریخ، بلکه همچون پیادهکنندهی سیاست کلان امپریالیسم با شیوهی خود را نباید دستکم گرفت. در هستهی این سیاست، یک روانشناسی چیرگی نهفته است که بر خوارداشت، کینخواهی و نمایش برتری استوار است. ترامپ جهان را نه همچون میدان کنشوواکنش نهادها، که همچون پهنهای شخصی برای نشان دادن فرادستی خود میبیند. در این دیدگاه، «ناتوانی» گناهی نابخشودنی است و اروپا نماد چنین ناتوانی است. از این رو، گوشمالیدادن و خوارشمردن اروپا به هدفی بنیادین در برنامهی سیاسی او دگرگون میشود.
پیشنهاد «خرید» گرینلند نمونهی برجستهی این منطق است. این کار، جدا از سخنان راهبردی دربارهی سرچشمههای معدنی و جایگاه قطبی، کنشی نمادین با بار روانی سنگین است که این پیام را میفرستد: «سرزمینهای همپیمانان من نیز کالاهایی در بازار من هستند؛ فرمانروایی آنان تا جایی ارجمند است که با خواست من ناسازگار نباشد.» سخنگفتن پیاپی دربارهی بهرهگیری از نیروی نظامی برای گرفتن گرینلند، این منطق را تا مرز «حق فرمانروایی زورمند» پیش میبرد. واکنش نخستین اروپا به این خوارداشت آشکار، نه پایداری، که ستایش و پیروی بود. سیاستمداران اروپایی، بهجای گرفتن سیاستی یکپارچه و استوار بر پایهی حاکمیت ملی و حقوق میانکشوری، کوشیدند با «درک» و سازگاری با این منطق تازه، جایگاه خود را در سامانهی ترامپمحور نگاه دارند. رهبر ناتو او را «پدر» خواند و سران دیگری مانند مکرون و ستارمر مانند شاگردانی دبستانی پشت در اتاق کار او در کاخ سفید، چشمبهراه سخنگفتن با او نشسته بودند.
خاموشی مرگبار اروپا در برابر یورش نظامی آمریکا به ونزوئلا و ربودن رئیسجمهور آن کشور، تنها یک حلقه از زنجیرهی خرسندی پنهان اروپا در برابر سیاستهای برونمرزی ترامپ است. این خاموشی، روبند از چهرهی فرسودهی «ارزشهای همسان» آتلانتیکی برمیدارد و نشان میدهد که این ارزشها تنها تا آنجا ارجمند هستند که با آرمانهای چیرگیجویانهی واشنگتن ناسازگار نباشند. هنگامی که منطق زور علیه کشوری در «پیشخان» تاریخی آمریکا به کار گرفته میشود، نهتنها واکنش روشنی از بروکسل، برلین یا پاریس دیده نمیشود، بلکه حتا یک نوشتهی سیاسی استوار و پایهای برای نکوهش این کار نیز داده نمیشود. این خاموشی، فراتر از یک ناکارآمدی، همدستی کنشگر و پذیرش منطقِ «حقِ زورمند» است.
این الگو در زورگویی آمریکا علیه ایران نیز به روشنی بازانجام شده است. هنگامی که دولت نخست ترامپ با بیرونرفتن یکسویه از برجام و سیاست «فشار بیشینه»، جنگی اقتصادی علیه مردم ایران به راه انداخت، یا هنگامی که قاسم سلیمانی را در خاک عراق ترور کرد، یا هنگامی که دولت دوم او ایران را بمبران کرد، و هماکنون با خطر یورش جنگی دوباره به ایران، تمامیت ارضی ایران را نشانه میگیرد، واکنش اروپا چیزی فرای دودلی، درنگ و در پایان، پیروی نبوده و نیست. اوج این پیروی را میتوان در گفتههای خصوصی امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه، دید که بر پایهی گزارشها به دونالد ترامپ گفت که اگر گرینلند را فراموش کند، او میتواند از «برنامهی ایران» او پشتیبانی کند. این گفته، گویاترین پذیرش از سرشت این پیوند است: برای نخبگان فرمانروای اروپایی، امتیازدادن دربارهی حاکمیت و امنیت یک کشور مستقل در خاورمیانه (ایران) دادوستدپذیر است، اما هنگامی که پای یک سرزمین اروپایی (گرینلند) به میان میآید، مرزهایی پدیدار میشود – هرچند که این مرزها نیز خود سست و گفتوگوپذیر هستند.
ناسازگی آشکار و ریشهدار هنگامی به اوج رسید که درست همان منطق زورمدارانه و حقِ دستیازی – که دربارهی ونزوئلا و ایران انجام شد و میشود – اینبار علیه یک همپیمان رسمی و بخشی از خاک اروپا، یعنی دانمارک و گرینلند، به کار گرفته شد. آنگاه بود که فریادهای اعتراضی سیاستمداران اروپایی بلند شد. اما این فریادها چه سرشتی داشت؟ این آهها و نالهها تهی از پشتوانهی کنشی، خواست سیاسی مستقل یا ابزار بازدارندگی بود. این دوگانهی دردناک، گوهر جایگاه خوارشده و فرمانبردار اروپا را برهنه میسازد: اروپا بیننده و پشتیبان کنشگر منطق امپریالیستی است، تا آن زمان که شعلههای این آتش به کاخهای خودش نرسد. این جایگاه، نه یک گمراهی راهبردی، بلکه بازتاب ساختاری یک همپیمانی نابرابر است که در آن، اروپا نقش پشتیبانیکننده و گاه قربانی راهبردهای چیرگیجویانهی هستهی مرکزی امپریالیسم (آمریکا) را میپذیرد. خاموشی در برابر یورش به ونزوئلا و ایران، و ناله در برابر چالش گرینلند، دو روی یک سکهاند: سکهای که بهای آن را نیروی چیرهی جهانی ارزشگزاری میکند و اروپا تنها هنگامی فریاد میزند که حس کند سهم خودش از رویداد در خطر افتاده است.
سازوکارهای سرسپردگی: از جنگمحوری تا فروپاشی فرمانروایی
بورژوازی فرمانروای اروپا برای استوارسازی این پیوند فرمانبردار، سازوکارهای سیاسی-نظامی گوناگونی را به کار گرفتهاند که مردمسالاری، حاکمیت ملی و رفاه همگانی را قربانی میکند.
۱. جنگسازی شتابان و اقتصاد جنگی: نمونهی دانمارک گویاست. تصویب قانون L 222 که دهها قانون زیستمحیطی، برنامهریزی و مردمسالارانه را به نام «نیاز دفاعی» لگدمال میکند، یک کودتای خزنده علیه فرمانروایی قانون و حقوق شهروندی است. این قانون، اجازهی پایهگزاری برنامههای بزرگ نظامی — از کارخانههای جنگافزارسازی تا پایگاههای آمریکایی — را بیهیچ گفتوگو با مردم، به دولت میدهد. وزیر جنگ دانمارک آشکارا میگوید هدف، «رهاسازی ماشین جنگی از مرداب دیوانسالاری آزاردهنده» است. این یعنی دگرگونکردن جامعه به یک پادگان آمادهی نبرد، جایی که مردمسالاری «به آسانی با یک تانک درهم کوبیده میشود.» این روند به درخواست آمریکا برای افزایش سهم بودجهی ناتو پاسخ میدهد و بازارهای تازهای برای کارخانههای جنگسازی آمریکا میگشاید.
۲. جایگیری پایگاههای آمریکایی و واگذاری فرمانروایی: تصویب پیمان پایگاههای آمریکایی در دانمارک (ژوئن ۲۰۲۵) نقطهی اوجی در این سرسپردگی است. این پیمان، به نیروهای آمریکایی دسترسی انحصاری و فرماندهی دربست بر سه پایگاه هوایی میدهد، بیآنکه سیاستمداران دانمارکی حق بازرسی یا حتا آگاهی از آنچه در درون پایگاهها جابهجا یا انبار میشود را داشته باشند. این، در عمل، زندانیکردن حاکمیت ملی در خاک خود است. این پایگاهها میتوانند برای جاسوسی علیه دانمارک، انجام برنامههای نفوذ و سستکردن مردمسالاری از درون به کار گرفته شوند. مهمتر آن که، بندی که در قانون، جایگیری جنگافزارهای هستهای در زمان صلح را ناروا میخواند، در نگارش پایانی برداشته شد. برای درستانگاری این کار، نخستوزیر دانمارک میگوید «دیگر نمیتوان گفت زمان، زمان صلح است». این، نادیدهگرفتن آشکار پیمان نپاشیدن جنگافزارهای هستهای و دگرگونکردن اروپا به سکویهای پیشاهنگ هستهای برای رقابتهای امپریالیستی است.
سوئد که خود را پاسدار بیطرفی تاریخی و حاکمیت ملی میخواند، پس از آغاز جنگ اوکراین با شتاب به سوی ناتو گرایید. پیمان ۲۰۱۶ “دسترسی دوسویه” (Host Nation Support Agreement (Värdlandsavtalet)) این کشور با ناتو، دروازهای برای نفوذ نظامی بیگانه گشود. بودن گستردهی نیروهای ناتو در رزمایشهای پیاپی مانند “آرکتیک چلنج” (Arctic Challenge Exercise (ACE 23))، در عمل فرماندهی کارآمد بر کنشهای نظامی بیگانه را به چالش کشیده است. سوئد همکاری کنشگری در مأموریتهای هماهنگ با هواپیماهای برخوردار از جنگافزار هستهای ناتو دارد و زیرساختهای خود را در دسترس چنین نیروهایی میگذارد.
نروژ، یکی از پایهگذاران سازمان پیمان آتلانتیک شمالی، دهههاست که سیاستی دوگانه را پیش برده است. از یک سو، با شعار “جایگیری نکردن نیروهای بیگانه در زمان صلح” چهرهی مستقل خود را نگاه میدارد، و از سوی دیگر، با میزبانی همیشگی مرکز فرماندهی ناتو در “استاوِرن” (Stavern) و پایگاههای کلیدی مانند “اِوِنِس” (Evenes) در شمال این کشور، این استقلال را زیر پرسش میبرد. نروژ در عمل به “ناوگان بیجنبش” ناتو در منطقهی راهبردی آرکتیک (قطب شمال) دگرگون شده است. اصل “جایگیری نکردن جنگافزار هستهای” نیز دیگر معنا ندارد، زیرا این کشور پذیرای ناوگانهای هواپیمابر و زیردریاییهای هستهای آمریکا است و زیرساختهایش برای پشتیبانی از راهبرد بازدارندگی هستهای ناتو به کار میرود. این ناسازگی، شکاف ژرف میان گفتار و کنش اسلو را آشکار میسازد.
فنلاند نیز، پس از پیوستن به ناتو با شتاب در روند سازگارکردن خود با بایستههای امنیتی این همپیمانی به درخواست آمریکا است. “پیمان پایگاه نیروها” (Status of Forces Agreement (SOFA)) این کشور اگرچه دارای بندهای پاسدارانه است، ولی در پایان چارچوب حقوقی برای پایگاههای نظامی آمریکایی فراهم میکند. افزایش چشمگیر رزمایش هماهنگ در فنلاند، در نزدیکی مرز دراز با روسیه، این کشور را به پیشخط رویارویی نظامی دگرگون کرده و حاکمیت خود را به دلیل سیاست کلان واشنگتن زیر پرسش برده است.
سوئد، نروژ و فنلاند با دانمارک به اندازههای گوناگون، در فرایند ازدستدادن کنترل انحصاری خود بر سرزمین ملی برای خرسندی منافع آمریکا هستند. در زمینهی رقابتهای ژئوپلیتیک کنونی، مرزهای حاکمیتی این کشورها به گونهای فزاینده نرمشونده و گفتوگوپذیر گشتهاند.
۳. پیمانشکنی نخبگان و کارکرد سازمان پیمان آتلانتیک شمالی: در این میان، کارکرد رهبر ناتو، روته، در جایگاه میانجی فرمانبر منافع آمریکا، شرمآور است. پیمان او با ترامپ برای دادن «دسترسی به سازههای پایگاهی در گرینلند فراتر از پایگاه کنونی» — پایگاه توله (Thule Air Base) — نمادی از پیمانشکنی ژرف نخبگان اروپایی است. ناتو به سازوکار وادارکنندهی اروپا برای پیروی از فرمانهای واشنگتن دگرگون شده است. این چرخهی خوارداشت از سوی آمریکا، سپس از سوی همپیمانان دستآموز آن، جایگاه اروپا را همچون بازیگری فرمانبر استوار میسازد.
گرینلند؛ نماد استعمار نو و دوگانگی اروپا
بحران گرینلند همهی این ناسازگیها را در یک نقطهی کانونی گرد میآورد. گرینلند برای آمریکا یک آرمان راهبردی (دسترسی به قطب و سرچشمههای زیرزمینی) و نماد چیرگی است. برای اروپا (دانمارک)، آزمونی است برای وفاداری به آمریکا در برابر حاکمیت و پایههای اخلاقی. پاسخی که داده شده، فاجعهبار است: دولت دانمارک، زیر فشار، آمادهی گفتوگو دربارهی «فروش» یا جابجایی حاکمیت بخشی از سرزمین پادشاهی خود شده است. این، بازگشت به منطق استعماری سدهی نوزدهم است، آن هم از سوی کشوری که خود را نماد پیشرفت و حقوق مردمان میداند. (سخن از این نیست که حاکمیت استعمارگرانهی دانمارک از ۱۷۰۰ میلادی آغاز شد و دانمارک فرای «حق استعماری» خود هیچ حقی برای فرمانروایی بر گرینلند ندارد.)
تاریخ پایگاههای آمریکایی در گرینلند — از واژگونی بمبافکن هستهای B-52 در توله در ۱۹۶۸ تا رها کردن هزاران بشکه سوخت و پسماند پرتوزای راکتور هستهای «کمپ سنچری» (Camp Century) زیر یخ — گواهی است بر اینکه امپریالیسم آمریکا هیچگاه به قانونها یا پیمانهای همپیمانان ناتوانتر ارج ننهاده است. این شرایط به روشنی نشان میدهد که برای بورژوازی فرمانروای اروپا، نگاهداری پیوند ویژه با واشنگتن، حتا به بهای قربانی کردن بخشی از خاک و مردم اروپا، برتری دارد.
رقابت درونی امپریالیسم و نیاز آمریکا به سرسپردگی اروپا
تضاد میان نیروهای امپریالیستی بر سر بخشبندی دوبارهی جهان، دستیابی به بازارها، سرچشمهها و قلمروهای نفوذ است. آنچه امروز همچون «همپیمانی آتلانتیک» نمایش داده میشود، در واقع پوششی اندیشهای بر روی یک پیوند نابرابر و رقابتجویانه درونامپریالیستی است. دولت کنونی ایالات متحده در پی آن است که نیمکره ی غربی را هم چون دامنهای با منافع انحصاری آمریکا پاربرجا کند، چین را مهار نماید، و بار مدیریت چشمانداز راهبردی در اروپا، خاورمیانه و آفریقا را بر دوش متحدان درجهدو بگذارد. ایالات متحده، همچون هستهی چیرهی این سامانه، برای نگاهداری چیرگی رو به فروریزی خود در برابر برآمد چین همچون یک رقیب نظامی-اقتصادی و رویارویی با روسیه همچون یک نیروی هستهای و ژئوپلیتیک، به چیزی فراتر از همپیمانانی ساده نیاز دارد؛ به سرسپردگی راهبردی و دگرگونکردن اروپا به یک پایگاه فرمانبر و یکپارچه نیازمند است.
این نیاز زیستی آمریکا را میتوان در چند محور کلیدی دید:
۱. دسترسی بیچونوچرا به سرزمین و سازههای اروپا: اروپا برای آمریکا تنها یک همپیمان نیست، بلکه یک سکوی پرتاب ژئوراهبردی زیستی است. جایگاه اروپا همچون پل پیوندی با اوراسیا، دستیابی به روسیه، خاورمیانه و حتا آفریقا را فراهم میآورد. پایگاههایی مانند آنچه در دانمارک پدید میآید، تنها برای «پدافند از اروپا» نیستند، بلکه برای برنامهی چیرگی جهانی آمریکا بایسته هستند. آنها نقطههای لجستیکی (لشکرکشی و لشکرآمایی)، کانونهای جاسوسی و جایگاه جنگافزارهای پیشرفتهای هستند که در رقابت با چین و روسیه به کار میآیند. واگذاری حاکمیت در این پایگاهها پشتوانهای است که واشنگتن میتواند بیهیچ بازدارندهی درونی اروپایی، کنشهای خود — چه یورشگرانه و چه پدافندی — را در این کانون ژئوپلیتیکی رهبری کند.
۲. چیرگی بر سرچشمهها و بازارهای اروپا: سرسپردگی اروپا فراتر از قلمرو نظامی است. فشار برای خرید جنگافزارهای آمریکایی (مانند F-35)، کنارگذاشتن برنامههای مستقل پدافندی اروپا، و وادار کردن اروپا به خرید گاز مایع (Liquefied Natural Gas (LNG)) گرانبهای آمریکا بهجای انرژی ارزانتر روسیه، همه بخشی از یک بهرهکشی اقتصادی هستند. در سال ۲۰۱۹، آمریکا ۲٫۸ میلیارد متر مکعب گاز مایع به اتحادیهی اروپا فروخت، اما بر پایهی آمارهای بروگل (Bruegel) این فروش در سال ۲۰۲۵ به ۲۱٫۶ میلیارد متر مکعب رسیده است که در سالهای آینده افزایش هم خواهد داشت. این کنشها، بازارهای سودآور و اندوختههای ارزی اروپا را به جیب انحصارهای نظامی-صنعتی و شرکتهای انرژی آمریکا سرازیر میکنند و همزمان رقیبان اقتصادی اروپا (مانند انحصارهای جنگی فرانسه و آلمان) را سست مینمایند. این منطق، عینیت مادی «سرسپردگی» را نشان میدهد: اروپا نهتنها حاکمیت که منافع اقتصادی کوتاهمدت خود را نیز قربانی میکند. آفرینش «راههای مالی جایگزین» (INSTEX) هرگز به معنای یک ایستادگی مستقل و پایدار در برابر فشار آمریکا نبود، بلکه کنشی نمایشی برای پوشاندن درماندگی درونی و وابستگی ساختاری بود.
۳. پدیدآوردن یک جبههی یکپارچهی ایدئولوژیک-سیاسی: آمریکا برای بسیج جهانی علیه رقیبان خود — که آن را «مردمسالاری در برابر خودکامگی» میخواند — نیازمند آن است که اروپا همچون بلندگوی فرمانبر و یکدست این روایت رفتار کند. هرگونه نشانهای از کنش مستقل اروپا — مانند خواست به همکاری اقتصادی گسترده با چین یا نگاهداری پیوندهای انرژی با روسیه — همچون «پیمانشکنی» خوانده شده و با فشارهای سیاسی و اقتصادی سرکوب میشود. از این رو، سرسپردگی اروپا دربرگیرندهی همسانسازی سیاست برونمرزی آن با برتریهای واشنگتن و سرکوب هرگونه صدای ناهمساز در درون اتحادیهی اروپاست.
۴. اروپا همچون میدان جنگ جانشینی و سپر انسانی: در سناریوی رویارویی رودررو یا جانشینی با روسیه، خاک و مردم اروپا هستند که خط پیشاهنگ میشوند. افزایش پایگاهها و جنگافزارهای هستهای در اروپای غربی و شمالی، این قاره را به سپر انسانی راهبرد بازدارندگی یورشگرانهی آمریکا دگرگون کرده است. این کار، منافع امنیتی اروپا (که میتواند در کاستن از تنش و روابط سیاسی باشد) را قربانی منافع کلان چیرگیجویانهی آمریکا میکند. نیاز واشنگتن به «همپیمانانی» که آمادهی پذیرش چنین خطری هستند، دربردارندهی یک فرایند درازدامن ترسافزایی (از روسیه) و وابستهسازی امنیتی است که اروپا را به نقطهی سرسپردگی کنونی کشانده است.
از این رو، آنچه به رخسارهی «همپیمانی» نمودار میشود، پیوندی امپریالیستی میان هستهی چیره و پیرامون گسترشیافته است. رقابت آمریکا با چین و روسیه — آمریکا را ناگزیر میسازد تا چیرگی خود بر اروپا را به بالاترین اندازه برساند و آن را به ابزاری فرمانبر در رقابت بزرگ دگرگون کند. از سوی دیگر، امپریالیسم اروپایی (بهویژه آلمان و فرانسه) اگرچه در پی نگاهداری قلمرو نفوذ و منافع ویژهی خود است، ولی در رویارویی با این فشار و همچنین ترس از روسیه، منطق کوتاهمدت خود را در فرمانبری و درآمیختن با برنامهی چیرگیجویانهی آمریکا میبیند، حتا به بهای از دست دادن بخشی از حاکمیت و استقلال کنشی. سخنان رهبر ناتو، روته، دربارهی اینکه هر کسی که در این اندیشه باشد که اروپا بدون آمریکا میتواند از خود دفاع کند، در رویا زندگی میکند، نشانگر این سرسپردگی است. فروریزی سازمان پیمان آتلانتیک شمالی نه یک گسست ناگهانی، که فرایندی یکسویه و سرسپردگی است که اروپا را به خاکریز و سنگر نخست جنگی آمریکا و مصرفکنندهی فرآوردههای امنیتی آمریکا دگرگون میکند.
آلترناتیو راستین: گسست از امپریالیسم آمریکا و همکاری با جهان چندقطبی
در برابر این سرسپردگی، جایگزین راستین چیست؟ برخی از بخشهای پیشرو و «چپ» در اروپا — به درستی — خواهان از میان برداشتن بیدرنگ پیمان پایگاههای آمریکایی، ایستادگی در برابر برنامهی جنگسازی و پایبندی به قوانین میانکشوری هستند. ولی فراتر از این پایداری پدافندی، یک راهبرد کلانتر بایسته است.
تجربهی تاریخی به روشنی نشان میدهد که نمیتوان به دولتهای کنونی فرمانروا در اروپا — که خود در بند منطق امنیتی سازمان پیمان آتلانتیک شمالی و برتریهای ژئوپلیتیک بورژوازی چیره گرفتارند — تکیه کرد. خواست دگرگونی راستین نمیتواند از بالا و از راه همان نهادهایی که گرفتاری را آفریدند، انجام پذیرد. آلترناتیو پایدار تنها میتواند و باید از پایین، از راه همپیمانی فراگیر و فرامرزی نیروهای «چپ»، جنبشهای صلح ریشهدار، اتحادیههای کارگری مستقل و سازمانهای جامعهی مدنی که هزینههای این سیاستها — از بودجههای انسانی تا خطر جنگ اتمی — را بر دوش میکشند، پایهگزاری شود.
«چپ» اروپا و همهی نیروهای خواستار صلح در یک گذرگاه تاریخی بیهمتا جای گرفتهاند. پیوستگی همزیستی با این امپریالیسم فرمانبر به معنای خودکشی سیاسی و اخلاقی است. کارکرد تاریخی، پردهدری از این پیوند شرمآور و سازماندهی نبردی دوگانه است. این همپیمانی مردمی باید در دو جبهه بسیج شود:
در جبههی درونی: این نبرد باید بر پردهدری و درهمشکستن برنامهی جنگسازی، برداشتن قانونهای ضدمردمسالار چون L 222، و برونراندن پایگاهها و جنگافزارهای هستهای بیگانه تمرکز کند. این نبردی برای بازپسگیری مردمسالاری از چنگال اقتصاد جنگی است. این پیکار باید پیرامون محورهای بنیادین زیر سازمان یابد:
۱. پردهدری و آموزش دربارهی پیامدهای راستین پایگاههای بیگانه و جنگسازی، نه تنها برای حاکمیت ملی، بلکه برای حقوق کارگران، خدمات همگانی، دادگری اجتماعی و محیطزیست.
۲. سازماندهی اعتراضهای تودهای، کارزارهای نافرمانی شهروندی و فشار از راه ابزارهای مردمسالارانه برای وادار کردن پارلمانها به بازپسگیری این پیمانهای پنهانی.
در جبههی فرامرزی: باید خواهان یک راهبرد بیرونی مستقل و انقلابی برای اروپا بود: راهبردی که نابودی بلوکهای جنگخواه (بهویژه ناتو)، و برپایی همکاریهای چندسویه بر پایهی دادگری و همبستگی با همهی قطبهای جهان — مانند چین، روسیه و جهان در حال رشد — را در دستور کار گذارد. باید به پدیدآوردن آلترناتیوهای امنیتی غیرنظامی و همگانی با همکاری با کشورهای همسایه مانند روسیه پرداخت، که بر پایهی روابط سیاسی، همکاری چندسویه و کاستن از تنش باشد، نه بر چیرگی و پایگاه نظامی.
در این چارچوب است که چشمانداز یک جهان چندقطبی معنای رهاییبخش خود را مییابد. این جهان نباید به جابجایی چیرگی یک ابرنیرو با چیرگی ابرنیروی دیگر فروکاسته شود. بلکه فرصتی است تاریخی برای اروپا که با برونرفت از وابستگی بیمارگونه به آمریکا، خود را همچون یک قطب مستقل، صلحخواه و مردمسالار بازشناسایی کند. در این راه، همکاری با کنشگران جهانی مانند چین — که دستکم در گفتار رسمی خود بر پایههایی چون برابری حاکمیتی، دوری از درگیری و پیشرفت همگانی پافشاری دارد — میتواند همچون یک ابزار راهبردی و بخشی از یک راهبرد بزرگتر برای پدیدآوردن همسنگی و شکستن انحصار چیرگی آمریکا بررسی شود. ولی این همکاری هرگز نمیتواند جایگزین جنبش درونی نیرومند و پویای اروپاییان شود. محور اصلی باید توان مردمی در خود اروپا باشد، تا هرگونه کنشوواکنش با قطبهای جهانی دیگر، از جایگاه مستقل، توان چانهزنی و وفاداری به سودهای راستین مردم این قاره — و نه سودهای انحصارات نظامی و مالی — انجام پذیرد.
راه پیش رو، راه آسانی نیست. ولی تنها از درون چنین جنبش آگاه، یکپارچه و استواری از پایین است که میتوان امید داشت اروپا از نقش کنونی خود — همچون «سنگر نخست» رقابت آمریکا با دیگران — رها شده و به سکوی آشتی، همکاری و فرمانروایی راستین مردم دگرگون گردد.
پایان سخن
بررسی کنونی به روشنی نشان میدهد که آنچه «پیمان آتلانتیک» خوانده میشود، در ژرفای خود یک زندان راهبردی است. اروپا، با رهبرانی که در برابر سردار واشنگتن کرنش میکنند، در خوابگردی خطرناکی به پیش میتازد؛ خوابی که در آن حاکمیت ملی و پایههای اخلاقی به کالاهایی دادوستدپذیر فروکاسته شدهاند. این فرمانبری ساختاری — که در پیمانهایی چون پایگاههای هستهای آمریکا در اسکاندیناوی و جنگسازی فضای سیاسی با قانون L 222 در دانمارک نمود یافته — پاسخی است از سوی نخبگان فرمانروای اروپا به نیاز زیستی آمریکا برای نگاهداری چیرگی در رقابت با چین و روسیه. فرجام، دگرگونکردن اروپا به پایگاهی کنشی، بازاری انحصاری برای جنگافزارها، و سپر انسانی راهبرد یورشگرانهی واشنگتن شده است.
خاموشی مرگبار در برابر یورشهای آمریکا علیه ایران و ونزوئلا، در سنجش با اعتراضی بیدندان در برابر سخنان ترامپ دربارهی گرینلند، پرده از یک پیمانشکنی دوگانه برمیدارد: پیمانشکنی به حاکمیت ملی و پیمانشکنی به همان ارزشهای لیبرالی که پوشش اندیشهای این همپیمانی نابرابر است. ناتو، در این فرایند، از ابزار پدافندی به سازوکار سرکوب استقلال اروپا دگرگون شده است.
سخنرانیهای خوارکننده و همراهیهای پیمانشکنانهی نخبگان، نباید انگیزهی ناامیدی شود، بلکه باید همچون زنگ بیداری واپسین شنیده شود. اروپا بر لبهی پرتگاه دگرگونی به یک پادگان بزرگ هستهای ایستاده است.
آینده دو راه بیشتر ندارد:
راه نخست: پیوستگی سرسپردگی. راهی که به معنای جنگیشدن جامعه، فرسایش واپسین مردمسالاری، دگرگونشدن به میدان جنگ جانشینی و پذیرش همیشگی نقش سرسپردگی و سپر انسانی است.
راه دوم: گسست رهاییبخش. راهی که تنها از راه خیزشی از پایین و پدیدآوردن یک جبههی فراملی برآمده از جنبشهای صلح، «چپ»، اتحادیههای کارگری و نیروهای مردمی شدنی است.
جهان چندقطبی برای اروپا یک خطر نیست، بلکه فرصتی تاریخی برای رستاخیز است: فرصتی برای دگرگونشدن به قطب آشتی، همکاری و مردمسالاری راستین، و نه سنگر پیشاهنگ جنگ. ولی این گذار هرگز از راه نمایندگان سیاسی بورژوازی در فرمانروایی کنونی که خود زندانبانان این زندان هستند، شدنی نخواهد بود.
گزینش واپسین، اکنون و اینجاست: یا پیوستگی زندگی در قفس آسوده ولی خوار زندان سازمان پیمان آتلانتیک شمالی، یا گردن نهادن به ریسک آزادی و گام نهادن در راه استقلال راستین. این گزینش نه در کاخهای بروکسل و برلین، که در خیابانها، کارخانهها و دلهای بیدار میلیونها اروپایی ساخته خواهد شد. زمان ناله به سر آمده؛ زمان شکستن زنجیرها با ارادهای آهنین فرا رسیده است.


