پروژه‌ای که شکست خورد و پروژه‌ای که در راه است! – بیژن نیابتی      

از مقطع سی خرداد ۱۳۶۰ تا به امروز رژیم جمهوری اسلامی با شورشهای بسیاری مواجه بوده  که با فواصل زمانی گوناگون اما به گونه ای پیوسته حاکمیت پلیدش را به چالش کشیده است. نفرت بی انتهای بخش بزرگی از جامعه از این رژیم ضد بشری  و سیاست‌های سرکوبگرانه آن هیچگاه در طول چهار دهه گذشته  فرو ننشسته و جامعه ملتهب همواره  در انتظار فرصت مناسب در کمین ارتجاع غالب در حالت آماده باش بسر برده است. رژیمی که در برخورد با ایران “غیرخودی” همواره  به سان یک نیروی اشغالگر عمل کرده است نه تنها کرامت انسان ایرانی را هدف گرفته که دستگاه ارزشی جامعه را نیز زیر و رو کرده است.

جامعه ای که کرامت خود را از دست داده باشد را براحتی می توان خرید و به خیانت کشاند. سقوط یک جامعه از آنجایی کلید می خورد که دچار “خلأ ارزشی” می شود. خودفروشی قبح خود را از دست می دهد و خیانت و همکاری با دشمن به امری عادی تبدیل می شود. “نفرت کور” حاکم می شود و انتقام امروز از حاکمیت رژیم اشغالگر، افق فردای ایران را تیره و تار می‌کند. این همان شرایطی است که ما در آن قرار گرفته ایم. برای پیش بینی آنچه که پیش آمد نیاز به نبوغ چندانی نبود، براستی قابل پیش بینی بود. بدنبال سرکوب شورش آبان ۹۸ نوشته بودم:

“اعتراضات اجتماعی بشرط آنکه بر زمینه واقعی تضادهای لاینحل میان پایین و بالا  عمل کند که در ایران امروز بی تردید چنین است، موجی عمل می کنند. به این معنی که هر موجی  آبستن موجی دیگر و البته شدیدتر و ویرانگرتر می باشد. در این رابطه اصل دیالکتیکی شتاب هم عمل می کند، یعنی هرچه که جامعه به جلو می رود سیکل موج‌ها سرعت بیشتری گرفته  و فاصله میان موجی با موج بعدی کمتر و کمتر می شود. حرف من اینست که اگر این موج‌ها سمت و سو نیابند به جز ویرانی حاصلی نخواهند داشت”. 

“شورش‌های کور، جنبش‌های بی صاحب”  ۲۴ آذر ۱۳۹۸

آنچه که در ۱۸ دی امسال اتفاق افتاد همانی بود که درست شش سال پیش بدان اشاره کرده بودم. در این سال‌ها نه نفرت مردم به رژیم کم شد و نه رژیم خود تلاشی در راستای  پرکردن فاصله خود با مردم انجام داد، برعکس فساد و بی عدالتی در کنار ادامه سرکوب و ناکارامدی  نهادینه در درون حاکمیت، جامعه را اندک اندک به سمت تبدیل شدن به یک بشکه باروت خطرناک به پیش برد. شورش‌ها همچنان کور و جنبش‌ها همچنان بی صاحب ماندند و گسل‌های درون جامعه هر روز باز و بازتر شد تا آنجایی که اجنبی در خود جسارت ورود به خیابان و سمت و سو دادن به شورش را یافت. 

پروژه “رژیم چنج” که در جنگ دوازده روزه به گل نشسته بود این‌بار با هدف فروپاشاندن رژیم از داخل کلید می خورد. موساد از مدت‌ها پیش پروسه “نمادسازی” از شاهزاده مزدور خود را چه با استفاده گسترده از حسابهای کاربری جعلی و چه با بکارگیری رباطها که منشأ همه آنها یک شبکه مستقر در اسرائیل هست را شروع کرده بود. در این رابطه گزارش مفصلی از عملیات گسترده ای که وسیعأ در دوران جنگ دوازده روزه بکار گرفته شده بود توسط روزنامه “هاآرتص” در خود اسرائیل و با همکاری مؤسسه “سیتیزن لاب” وابسته به دانشگاه تورنتو در کانادا افشا گردید. در کنار این‌ها تبلیغات مفصل و یکجانبه در سطح  رسانه های فارسی زبان وابسته به خود را  گسترش و همزمان یارگیری از بریده های رژیم  و بریده های اپوزیسیون را نیز آغاز کرد. پیش از این یکبار این پروسه نمادسازی  توسط  بی بی سی و دولت فخیمه با موفقیت روی خمینی پیاده شده بود. البته آن گرگ هار بیابان دیده با پایگاه اجتماعی و مذهبیش کجا و این بچه مزلف ساخته و پرداخته سرویس‌های امنیتی کجا! پروژه اما همان است.  

رژیم هم البته بیکار ننشسته است. ضربه امنیتی بی سابقه ارتش و سرویس اطلاعاتی اسرائیل به رأس سپاه و دانشمندان هسته ای در جریان جنگ دوازده روزه که اساسأ با تکیه بر شبکه جاسوسی موساد و خائنان داخلی همدست آن صورت گرفته بود، جدی بودن تهدید این شبکه خبیثه را  برای رژیم بیش از پیش آشکار کرد و بیرون کشیدن هسته های مخفی آن را در دستور کار نیروهای امنیتیش قرار داد. هسته هایی که در کنار کار جاسوسی بزرگترین مأموریتشان سمت و سو دادن به شورش‌ها و به خشونت کشاندن آن  در جهت زمینه سازی حمله خارجی و فروپاشی متعاقب آن بوده و هست. آیا ممکن است که دستگاه اطلاعاتی رژیم از این واقعیت غافل بوده باشد؟ دستگاهی که مأموران و جاسوسان آن تا فیها خالدون سلطنت طلبان نفوذ کرده اند.

در دهه پنجاه خورشیدی ساواک موفق شده بود که با نفوذ در تشکیلات تهران حزب توده که از طریق خائن پلیدی بنام عباس شهریاری  و جریان ساخته و پرداخته او صورت گرفته بود ضربات بزرگی به جنبش مسلحانه بویژه جریان فدایی وارد کند. عباس شهریاری بعدأ توسط یک تیم عملیاتی چریکهای فدایی بدرک واصل می شود. حزب توده البته مدعی شده بود که توده ایها در ساواک نفوذ کرده بودند! آخرش هم معلوم نشد که کی در کی نفوذ کرده بود!

حالا هم همان داستان تکرار می شود. از بریده های دفتر تحکیم وحدت تا عناصر خط امامی دیروز و اصلاح طلب امروزی تا بریده های رنگارنگ اپوزیسیون در بالاترین سطوح اطرافیان رضا پهلوی نفوذ کرده اند. چندی پیش شازده ادعا کرده بود که نزدیک به پنجاه هزار نفر از نیروهای نظامی بویژه سپاه پاسداران با کد مخصوص به او وصل شده اند! خوب اینهم می شود نفوذ سلطنت طلبان در رژیم جمهوری اسلامی! خلاصه اینجا هم تشخیص آنکه کی در کی نفوذ کرده براستی دشوار است! 

تداوم و گسترش شورش اخیر و برخورد نرم اولیه نیروهای انتظامی با تظاهرات خیابانی سرویس‌های خارجی را به صرافت دخالت گسترده و سمت و سو دادن به شورش در خیابان می اندازد. قرار می شود که شاهزاده فراخوان دهد. فراخوان در این شرایط که همه هر روز در خیابان هستند البته ریسک سنگ رو یخ شدن مثل فراخوان‌های قبلی را نخواهد داشت. پنجشنبه شب اگر خیابان شلوغ نشد که هیچ اما اگر مردم بیایند این نشانه آمادگی شرایط برای براندازی نظام و آوردن شازده هست حتی اگر بهای آن سوزاندن همه کارت‌ها باشد.

روزپنجشنبه ۱۸ دی تعداد زیادی از مردم  به خیابان آمدند. اینکه چقدر بطور معمول در خیابان حاضر شده و چقدر به فراخوان شازده اسرائیلی پاسخ داده اند مهم نیست. مهم این است که مردم به خیابان ریخته اند. تا ساعت هشت شب روند تظاهرات با روزهای پیش تفاوت کیفی ندارد اما از این ساعت و همزمان با تاریک شدن هوا هسته های متشکل به خیابان می آیند و سمت و سو دادن به  تظاهرات پراکنده و نوع شعارها آغاز می گردد. به ناگاه افراد نقابدار عکس شازده اسرائیلی را  بالا می برند و با شعار جاوید شاه و این آخرین نبرده! پهلوی برمی گرده! هدایت تظاهرات را  بدست می گیرند. اینکه در میان اینها چقدر آدم خود رژیم و چقدر جاسوس موساد بوده است را من نمی دانم. گفتم که معلوم نیست کی در کی  و تا کجا نفوذ کرده است. 

از اینجا به بعد این نیروهای وحشی رژیم جنایتکار است که با گرفتن حکم تیر به سلاخی هر آنکس که در خیابان مانده است می پردازند. سلاخی تا روز جمعه ۱۹ دی در ابعادی بی سابقه ادامه می یابد و دستگیری‌های گسترده و ادامه سرکوب به روزهای شنبه و یکشنبه نیز کشیده می شود. رژیم البته تفاوتی میان مردم معترض  و کارت‌های موساد قائل نمی شود. به این ترتیب با به خاک و خون کشیده شدن مردم بی دفاع آخرین نبرد! شاهزده ای که تنها نبرد زندگیش حفاظت از جیبش در مقابل اطرافیانش بوده است نیز به سرانجام می رسد. از این به بعد آوردن شازده فقط از طریق اشغال نظامی ایران ممکن است. پدربزرگ را انگلیس بر سر کار آورد و پدر را  آمریکا! حالا نوبت اسرائیل است که شازده پسر خود را  بر سریر قدرت بنشاند!

روز دوشنبه رژیم که در سرکوب شورش موفق شده  و تر و خشک را با هم سوزانده است، هزاران نفر از هواداران خود را به خیابان می آورد. به باور من تمامی آنهایی که روز دوشنبه در نمایش قدرت رژیم به خیابان آمدند نیروهای هوادار رژیم نبودند، ورود شازده و نیروهای اجنبی به صحنه آن‌ها را به سمت رژیم کشانده و تظاهرات طرفداران رژیم را پر و پیمان کرده بود. شازده اگر هیچ کار نکرده باشد موفق می شود که علاوه بر خانه نشین کردن مردم در صحنه بخشی از آنان را نیز پشت سر جمهوری اسلامی به خط کند.

خامنه ای که پس از جمع کردن خیابان به میدان آمده بود مدعی شد که اغتشاشگران چند هزار نفر از مردم  و نیروهای انتظامی را بعضأ به شکل فجیعی کشته اند. مستقل از اینکه او کشته شدگان مردمی را نیز به جیب نظام ریخته است اما همین اشاره صرف او به تعداد کشته شدگان در این ابعاد از سویی و نمایش جنازه ها در کهریزک از سوی دیگر نشان از آن دارد که رژیم عامدانه در پی نشان دادن سلاح از رو بسته اش می باشد. اینها همه حکایت از ورود نظام به یک مقطع جدید دارد که تنها با شرایط دهه شصت قابل مقایسه هست. منظورم تنها شرایط و وضعیت امنیتی رژیم است وگرنه نه ماهیت تهدید آن‌روزها با امروز قابل مقایسه هست و نه ماهیت مجموعه نیروهای صف کشیده در مقابل رژیم در این دو مقطع زمانی ربطی بهم دارد.

آن‌روزها برای بسیاری در خارج از ایران فهم اینکه رژیم روزانه صد تا صد و پنجاه نفر را اعدام کرده و بعد هم رسمأ در رادیو تلویزیون و روزنامه ها اعلام می کرد قابل فهم نبود، آخر برای اولین بار بود که رژیمی در این ابعاد می کشت و آن را  اعلام هم می کرد. در همه جای دنیای آن‌روز قتل و شکنجه و سرکوب مخالفان حکومت چیز عجیبی نبود اما هیچ دولتی آنرا گردن نمی گرفت.  

هم در آمریکای لاتین  از کوبا و آرژانتین و شیلی تا همین ترکیه بغل گوش ما که من خود چه پیش و چه پس از کودتای ۱۹۸۱ ژنرال کنان اِورَن، شاهد ناپدید شدن حداقل دو مورد آن بودم صدها و هزاران نفر ناپدید یا  قربانی قتل‌هایی شده بودند که بسیاری از فاعلان آن تا همین امروز هم مجهول مانده اند. قاتلانی که آزادانه و به گونه ای سازمانیافته و با حمایت دولتی همه کاری می توانستند بکنند و مرتکب هر جنایتی می شدند. آری، هزاران نفر یا ربوده و شکنجه شده و بعدأ به قتل رسیدند و یا  در روز روشن هدف گلوله  قرار گرفتند و در این میان مسئولیت یکی از آنها را نیزهیچ دولتی برعهده نگرفت و هنوز هم برعهده نمی گیرند. 

در ایران اما وضعیت چنین نبود. در ایران دهه شصت رژیم عمد داشت که جامعه بفهمد او تا کجا حاضر است به پیش رود. به یک دلیل واضح، سیاست “النصر بالرعب” تنها سیاستی بود که می توانست با مرعوب کردن جامعه موجودیت کل نظام را حفظ کند. چرا که  تهدید آنروز برای رژیم یک “تهدید موجودیتی” بود. امروز هم همینگونه هست. این تنها نقطه تشابه شرایط امروزبا  شرایط  آن روز است.  نوع برخورد نیروهای امنیتی  با مردم  و اعلام علنی وقوع کشتار در ابعادی بی سابقه از سوی رآس نظام نشان از تصمیم قاطع رژیم در ایجاد رعب و وحشت در جامعه  و بستن امکان مداخله از درون در شرایط جنگ محتملی است که بر دروازهای ایران به انتظار نشسته است.

آنچه که در آغاز جنگ دوازده روزه توسط پیاده نظام اسرائیل از درون اتفاق افتاد دیگر نباید تکرار گردد. نمی تواند هم تکرار شود حداقل در آن ابعاد دیگر امکانپذیر نیست. در۲۳ خرداد و ۱۸ دیماه  امسال سرویسهای امنیتی اسرائیل و آمریکا با توهم فراهم بودن امکان براندازی جمهوری اسلامی پیاده نظام خود در داخل کشور را  وارد عمل کردند. این توهم به واقعیت نپیوست اما بخش بزرگی از کارت‌های آنها در ایران سوخت. این مسئله البته اجتناب ناپذیر بود. ضربات امنیتی اسرائیل به حزب الله لبنان در جریان بی سیمها و پیجرها و زدن رهبری آنها در کنار ضربات امنیتی روز اول جنگ دوازده روزه به ساختار نظامی جمهوری اسلامی اگرچه در نوع خود کم نظیر و شاید هم بی همتا  بودند اما کارت‌های موجود در دست اسرائیل را هم سوزاندند. یعنی برای بار دوم نه استفاده از کارت پیجرها در لبنان و دیگر جاها امکانپذیر است و نه پرواز دادن پهبادها از داخل ایران و نظایر آن محتمل می باشد. 

نه چلبی در عراق به جایی رسید و نه کرزای در افغانستان که شازده اسرائیل در ایران به جایی برسد. بگذریم از آنکه اگر آمریکایی‌ها برای خامنه ای آلترناتیوی را در نظر داشته باشند رضا پهلوی نیست، حسن روحانی است. کسی از درون حاکمیت که حاضر باشد بدون تحمیل بهای چندانی برای ایالات متحده همه چیز را بدهد تا نرود. همانطوریکه در ونزوئلا  ترامپ “ماچادویی” را که خود را همه رقمه برای خودفروشی عرضه کرده بود را هم داخل آدم حساب نکرد و گفت که می خواهد با معاون همان “مادوروی” منفور! راه را ادامه دهد. یعنی با همان “رژیم مادورو” اما بدون مادورو!  تازه آن ماچادویی بود که حداقل بخش بزرگی از رآی دهندگان ونزوئلایی را توانسته بود پشت سر خود بسیج کند و تا همین چندی پیش در درون ونزوئلا مانده بود. 

برعکس شازده آلت دست اسرائیلی‌هاست. برای بردن او به ایران باید او را با زور سوار هواپیما کنند. او خود در مصاحبه ای که با زبان خود انجام داد بصراحت گفت که در ایران کسی را ندارد و کل دوستان و خانواده در آمریکا هستند و نماندن دائمی در ایران را از حقوق دمکراتیک!  خود به حساب می آورد. کافی است کسی از ذره ای شعور برخوردار باشد و با گوش کردن به این مصاحبه باز هم بدنبال نقض حقوق دمکراتیک شاهزاده باشد و برای او جایگاه رهبری قائل باشد. واویلا! 

تهاجم خارجی بر فرض موفقیت تنها آتش یک جنگ داخلی را بر کاکل گسل‌های متعدد سیاسی و قومی و مذهبی در ایران دامن خواهد زد. دخالت خارجی بویژه توسط پلیدترین رژیم دوران معاصر یعنی رژیم نسل کش و ضد بشری اسرائیل تهدید تجزیه ایران را بیش از هر زمان دیگری به واقعیت نزدیک کرده است. آن اراذل و اوباشی که بنام ایرانی با پرچم کثیف رژیم جعلی کودک کش در خیابانهای کشورهای خارجی رژه می روند اصلأ تصوری از آنچه که قرار است بر سر ایران و ایرانی بیاید ندارند. همانگونه که آنانی‌که بیش از چهاردهه پیش با نام وعکس خمینی به خیابان آمدند تصویری از آنچه که در سال‌های بعد برسرشان آمد نداشتند.

آن‌روز “نفرت کور” توده های ناآگاه  از رژیم ستمشاهی چشم‌ها را کور و گوش‌ها را کر کرده بود و امروز همان “نفرت کور” علیه جمهوری اسلامی عمل می کند. نه آنروز کسی به فکر آلترناتیو رژیم شاه بود و نه امروز کسی به فکر آلترناتیو رژیم جمهوری اسلامی است. آن‌روز تنها رفتن شاه مهم بود و امروز تنها رفتن خامنه ای و دار و دسته جنایتکارش مهم است. همانگونه که نسل امروز به حق نسل‌های گذشته را زیر علامت سوآل می برد، نسل امروز نیز بی تردید باید پاسخگوی نسل‌های فردا باشد و من البته ساکت نخواهم ماند.

تجربه سالیان من  نشان  داده است که جامعه ایرانی بسیارپیچیده و متنوع است. اگرچه رژیم پلید  جمهوری اسلامی کرامت انسانی بخشی از جامعه را از آنان گرفته و به پیاده نظام اجنبی تبدیل کرده است اما بخشهای دیگری هم هستند که عشق به ایران و نفرت از دشمن خارجی در سراپای وجودشان خانه دارد و خود را مجبور به انتخاب میان بد و بدتر نکرده اند. 

هنوز بسیارند آنهایی که فکر تجزیه ایران مو بر تنشان سیخ می کند و بازگشت دوباره سلطنت مدفون و وابستگی تمام عیار کشور به قدرتهای خارجی خوابشان را آشفته می کند. آن مقاومت سازمانیافته ای که هیچگاه سلطه شاه و شیخ را  برنتابیده، نه مرده است و نه خاکستر شده است و بی هیچ تردیدی در روز “ر”  و ساعت “س”  بر سر بزنگاه حاضر و میدان را البته واگذار نخواهد کرد. 

روزهای در پیش روزهای سرنوشت سازی در تاریخ معاصر ایران خواهد بود. ما نتوانستیم خود رژیم تازیانه و دار را سرنگون کنیم. حالا این قدرت خارجی است که یکبار دیگر عزم کرده تا پروژه “رژیم چنج” را که یکبار پیش از این و پس از اشغال عراق نتوانسته بود محقق کند دوباره آزمایش کند. آینده روشنی در انتظار ایران نیست. تغییری که قرار باشد بدست خارجی در ایران صورت بگیرد بی هیچ تردید نه درخدمت منافع عالیه ایران است و نه به سود مردم این سرزمین. 

باید کور بود که این واقعیت صدها بار تجربه شده در جای جای جهان را ندید. باید عاری از کمترین شعور متعارفی بود که تصور کرد قدرت خارجی دلش برای منافع مردم ایران می سوزد و در پی نجات آنان است. باید عاری از کمترین شرف و غرور ملی بود که بزیر پرچم خارجی رفت و امید به نجات خود را  در زیر سلطه اجنبی جستجو کرد. عراق و لیبی و سوریه و افغانستان در پیش چشمان ماست. آنجا هم قرار بود که قدرت خارجی دمکراسی، رفاه و آزادی به ارمغان بیاورد. زهی خیال باطل!

بیژن نیابتی ، نهم بهمن ۱۴۰۴ 
bijanniabati@hotmail.com

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی