
همه…
همهی رفتگان
به تا ابد
داغدارِ ما بازماندگان خویشاند:
پس تو نیز
سیاهپوشِ پیادهگانی باش
که برای کنار کشیدن پردهها
تنها از جانِ پنهان خود گذشتهاند.
.
گذشتند
تا آشکار عاشقانهترین ترانهی شاعران
شوند.
.
از بند آخر شروع کنیم:
«گذشتند
تا آشکار عاشقانهترین ترانهی شاعران
شوند.»
.
در این بند کلمهی «آشکار» نحو جمله را شکسته؛ خوانندهی عادی انتظار داشت این بند جور دیگر جملهبندی میشد: اگر بهجای «آشکار» شاعر نوشته بود: «آشکارا» مسئله حل میشد؛ حتی اگر جای کلمهی «آشکار» در جمله عوض میشد، باز هم رضایتبخش بود:
«گذشتند تا عاشقانهترین ترانهی شاعران آشکار شود»، یا «گذشتند تا آشکار شود عاشقانهترین ترانهی شاعران».
اما شاعر هدفش هیچکدام از اینها نبوده است. او این کلمه را وسط ترکیب اسمی نشانده تا از آن آشناییزدایی کند. «آشکار» دیگر اینجا صفت نیست؛ گویای وضعیت وجودی «رفتگان» است؛ رفتگانی که مرگشان باعث آشکاری خودشان شده است، و در یک قدم جلوتر، خود تبدیل شدهاند به «آشکار»، در مقابلِ سطری از بند قبل که در آن سخن بود از «جان پنهانشان». آنچه آشکار شده -سرانجام- همان جان پنهانشان بوده در «ترانه»، در «شدن»… چون «جانِ پنهان» کنایهای است از امکانهای ممکننشده؛ زندگیهای نزیسته؛ ترانههای بهلبجارینشده. وحالا با چنین رفتنی این رفتندگان جان پنهان خود را عاقبت آشکار کردهاند.
اما کارکرد نامتعارف این کلمه در بند آخر فقط همین نیست: نحو شکسته موجب میشود وقتی این بند به صدای بلند خوانده شود، نفس خواننده بگیرد، بیقرار شود… سوگواری شاعر به آهنگ کلام نیز سرایت کرده است.
.
اما اگر شاعر مینوشت:
«گذشتند
تا آشکارا عاشقانهترین ترانهی شاعران
شوند»،
از نظر نحوی، جمله «درست» میشد. اما دیگر شعر هم از دست میرفت و به چیزی دم دست تبدیل میشد. «آشکارا» معنا را نثری میکند و محدود؛ اما «آشکار» یک دامنهی بلند جلوی ذهن خواننده میگشاید، چون بین صفت، اسم و قید در نوسان است. در شعری که دربارهی کنار کشیدن پردههاست، این تعلیق جنبهای کارکردی دارد. و نه مثل «آشکارا» در نقش گزارشگری. شعر نمیپرسد چطور، که ما بگوییم: «آشکارا»؛ میپرسد: چه؟؛ چهشده؟ که پاسخش «آشکار» است. «پنهانِ» آمده در بند بالاتر نیاز دارد به این «آشکار» وگرنه تنش دیالکتیکی در شعر ازبین میرفت.
حالاست که پی میبریم چرا به جای «کشتگان» شاعر گفته: «رفتگان».
کشتگان فوراً ما را میبرد به فاعلِ قتل، عامل، تقصیر، خشونتِ بیرونی. اما رفتگان واژهای است فرایندی:
تمرکز را از «چه کسی کشت» برمیدارد و میبرد به «چه چیزی رخ داد».
جز این، «رفتگان» در زبان فارسی میشد که «شدگان» هم باشد؛ همان فعلی که بند آخر دربارهی آن است؛ آنان رفتند تا آشکار شوند. رفتند، نه اینکه درگذشتند، هنوز هستند، چون شاعر تأکید میکند: «داغدار ما هستند»؛ آنان در جهانِ معنا، مسئولیت، و حافظه «به تا ابد» حاضرند. وارونگی ظاهری ادامه دارد: نه فقط آنان داغدار مایاند چون ماییم که ساکنان جهنمایم؛ بلکه در تقابل با آنان، منطق شعر معلوم میکند که این حالا ما هستیم که پردههایمان کنار نرفته؛ و جانهایمان پنهان است. پس آنها داغدارِ ناتمامیِ ما هستند.
آنها رفتند؛ گذشتند؛ آشکار شدند. و ما ماندهایم با سیاهپوشی؛ با پیادهبودن؛ با رسالت کنار کشیدن پردهها… آنها رفتند با عرق شرمِ رفتنشان بر جبین ما «به تا ابد».
حمید فرازنده








