دلتنگی (برای سپهرِ بابا، برای بابای سپهر، برای سپهرِ ما، برای “سپهر شُکری”) – خسرو باقرپور


دختر دریا
با تن‌پوشی از حریرِ روانِ آب آمد
اسبی به من هدیه داد!
نُقره‌ی شب آبی شد
بید با سازِ باد رقصید
و سوسن به گویشِ باران
ترانه خواند.
میان شب‌بوها و شبنم‌ها
دنبالِ تو می‌گشتم
دردا که نبودی،
نیامده بودی؟

دختر خورشید
سوار بر ارابه‌ای آمد از بلور و نور
اناری به من هدیه داد!
فاخته‌ای باغ را به چهچهه مهمان کرد
درخت انار گُل داد
و در غبارِ نارنجی‌ی مِه و نور
پروانه‌ای رقصید.
آوازت دادم؛
در چهارگاه و آه و صبوحی
نیامده بودی.

بیرون می‌آیم
از این باغِ شعله‌ور
می‌تازم
بر گرده‌ی این اسبِ ناشکیب؛
تا کوهدشتِ لاله و برف و بلوط.
رقصندگانِ شورشی‌ی دلتنگ،
پای می‌کوبند؛
و با کوباکوبِ دُهُلِ دلهره
در غبارِ بی‌قراری و آشوب
آوازِ آمدنت را
در بانگِ حنجره‌ی زخمی‌ی این سُرنا
در مقامِ دلتنگی،
با بویِ آویشن،
و به رنگِ بنفشه
می‌خوانند و می‌خوانند
به شیدایی
و تو نمی‌آیی.

موجِ رها و تیره‌ی اندوهان
در مسیرِ زُلالِ نگاهت نیست.
فرود می‌آیم از اسبِ اندوهم
می‌گذارم انارِ دلتنگی‌ام را بر سنگی
سلام می‌دهم به غروب
سیگاری روشن می‌کنم
و بی هیچ پرهیبی؛
می‌گریم
می‌گریم.

* تصویرِ متن: سپهر شُکری، جانباخته‌ی قیامِ مردمی‌ی دی ماهِ هزارو چهارصد و چهار شمسی

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

اشتراک
اطلاع از
guest

0 نظرات
جدیدترین
قدیمی ترین
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات

آگهی

0
لطفا اگر نظری دارید برای ما ارسال کنید.x