
بهرام بیضایی: «من به این آزادی مشکوکم»
توضیح: این مقاله در زمان درگذشت زنده یاد بیضایی نگاشته شد، اما به واسطه کمبود سرعت و قطعی اینترنت ارسال و انتشار آن ممکن نشد.
پیشگفتار
آقای بهرام بیضایی درود. من از طهران برای شما نامه مینویسم. این نامه را پیش از سفر ابدی شما نوشته بودم، اما همزمان که نامه را برای شما روانه کردم، شنیدم برای همیشه آسوده شدید و از شرِّ استبداد، سانسور، احضار، سیمجین، شبنامهها، هویتنویسان، موتورسواران، سورهنویسان و غیره آسوده شدید. باری آقای بیضایی آسوده باش که دیگر بیم سانسور آثار شما، از میان رفت. آقای بیضایی آسوده بخواب که دیگر هیچ سلاخی، آثار شما را سانسور نمیکند! چقدر دشوار است نزدیک به شصتوپنج سال پروای سانسور، تهدید و تحدید داشته باشی و چه جاوادنگیِ آسودهای که دیگر از شرّ این خفقان رها شده باشی. آقای بیضایی آسوده بخواب!
اشاره: بیشک کانون نویسندگان ایران یکی از جریانهای مهم در شکلگیری جنبش انقلابی و مردمی ۱۳۵۷ بوده است. بیشک نامههای سرگشادهای که افرادی مستقل از کانون که در سالهای تیره و تار ۱۳۵۴، ۱۳۵۵ و نامههای سرگشاده اعضای رسمی در سال ۱۳۵۶ نگاشتند، جملگی تأثیری عمیق در روشن شدن اذهان و بالندگی انقلاب مردمی ۱۳۵۷ داشته است. این نامهها نه تنها موجب باز شدن فضای باز سیاسی شد، بلکه دستگاه حاکمیت را به عقبنشینی واداشت. برگزاری شبهای نویسندگان و شاعران در انیستیتو گوته / انجمن آلمان و ایران، به هیچعنوان در بیستوچهار سال پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ممکن نبود. اما با مبارزه و اهتمام کانون نویسندگان ایران، این رویداد بزرگ شکل گرفت. تمامی آن سخنرانیها و شعرخوانیها فصلی از تاریخ پربار فرهنگ و ادب ایرانزمین و از سویی تاریخ مقاومت در برابر دیو مهیبِ استبداد است. سخنرانی «بهرام بیضایی» یکی از سخنرانیهای بسیار پربار آن روزگار است. در این نوشتار کوشش شده زمینههای شکلگیری نامههای اعضای سابق کانون که به شکلگیری دوباره کانون نویسندگان ایران در سال ۱۳۵۶ انجامید، مورد بررسی قرار گیرد. سپس فضای سیاسی آن زمان که چنین فعالیتهایی صورت میگرفته است، مورد توجه قرار گیرد. برگزاری شبهای نویسندگان و شاعران از دستاوردهای بزرگ کانون در آن روزگار بود و بیشک سخنرانی بیضایی یکی از سرفصلهای آن شبها بود. در ادامه کوشش شده که سخنرانی بیضایی در فضای سیاسی خودش قرار دهیم و معنای برخی از جملات آن را در بستر تاریخی و سیاسی واکاوی کنیم. اکنون که برخی برای تحول از درون، چشمِ امید به بیگانه دوختهاند. اکنون که برخی گُذر از استبداد را از رهگذرِ مداخله بیگانه میدانند، این واکاوی که حکایت از یک تحول از درون و مقاومت ملُی و مدنی است، میتواند درسآموز و رهگشا باشد.
مشتآهنین شاه و داستان حزب رستاخیز
شاه در کنفرانسی خطابِ به احزاب و سازمانهای سیاسی در یازده اسپند ۱۳۵۳، انحلال احزاب سیاسی را اعلام کرد و خطاب به دولتمردان و رهبران احزاب سیاسی گفت: «براساس سه اصل قانون اساسی، نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن[…] ما امروز یک تشکیلات جدید سیاسی را پایهگذاری میکنیم و اسمش را هم بد نیست بگذاریم رستاخیز ایران یا رستاخیز ملّی! در این حزب همه تحت یک پرچم، تحت یک فلسفه و با یک تشکیلات بسیار منظم باید منافع این مملکت را در حال و در آینده حفظ بکنیم.» شاه مردم ایران را به دو دسته تقسیم کرد؛ کسانیکه به حزب رستاخیز باور دارند و کسانیکه ندارند:
«آنهایی که سه اصل قانون اساسی و نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن؛ [در واقع] عناصر وفاق ملّی را قبول دارند، بدون تردید به این حزب میپیوندند اما «کسیکه وارد این تشکیلات سیاسی نشود و معتقد و مؤمن به این سه اصلی که من گفتم نباشد، دو راه برایش وجود دارد: یا یک فردی است که متعلق به یک تشکیلات غیرقانونی یعنی به اصطلاح خودمان تودهای[…] بیوطن. او جایش یا در زندان است، یا اگر بخواهد فردا با کمال میل بدون اخذ حق عوارضی، گذرنامه را دستش میگذاریم و به هر جاییکه دلش میخواهد برود، چون که ایرانی نیست.». [کیهان ۱۲ اسپند ۱۳۵۳]
در واقع آنچه را که مخالفان شاه، پشتپرده درباره حکومت پهلوی بیان میکردند؛ حکومت شاه را توتالیتاریسم (تمامیتخواه) و دیکتاتور میخواندند، شاه بیپرده آن را توصیف کرد!
گرچه شاه از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ با پشتیبانی آمریکا با مشتآهنین بنای توتالیتاریسم را نهاده بود، اما اکنون با بانگ رسا و رعدآسای خود، نهاد و نهان خود را عیان کرده بود.
شاه که در بیستویک سال گذشته عمدتاً با پشتیبانی حزب جمهوریخواهانِ آمریکا، توتالیتاریسم خود را تثبیت کرده بود، اکنون گفتار مشهورِ تمامیتخواهانه او به دو سال نرسید که دموکراتها در آمریکا با شعار حقوق بشر روی کار آمدند.
فضای باز سیاسی محصول امر داخلی یا خارجی؟
انتخاب جیمی کارتر از حزب دموکرات در ۱۲ اَبان ۱۳۵۵ بود، اما طبق سنت ایالات متحده او در دیماه به کاخ ریاستجمهوری پای گذاشت. گرچه شعار حقوق بشر کارتر ربطی به ایران نداشت، اما شاه احساس درماندگی کرد. او که هیچگونه پشتیبانی در داخل نداشت، اکنون سرگشته منتظر حمایتهای بیدریغ آمریکا بود. احساس کرد با آمدن دموکراتها و کارتر، عنان کار را از کف داده است!
نکته بسیار ظریف آن است علیرغم این فرضِ شاه، او در صدد اصلاح بر نیامد. معمولاً در تاریخنگاریها باب شده است که «فضای باز سیاسی» در ایران را آمدن کارتر در مسند ریاستجمهوری در دیماه ۱۳۵۵ میدانند، در حالیکه چنین نبود. پس از آن سخنان تمامیتخواهانه شاه، در اسپند ۱۳۵۳، علیرغم فضای سیاه و سرکوب دهه پنجاه، مخالفان و مبارزان شروع به مخالفتخوانی کردند. مهمترین مخالفت که موجبِ شکسته شدن فضای تیره و تار آن سالها بود؛ نامه سرگشاده «دکتر علیاصغر حاج سیدجوادی» پس از ژستهای اقتدارگرایانه شاهانه، به ویژه سخنرانی مشهور شاه مبنی بر اعلام حزب رستاخیز، بود. نامه سرگشادهای که حاجسیدجوادی کمتر از یکسال پس از سخنان شاه در ۲۷ بهمن ۱۳۵۴ خطاب به دفتر مخصوص شاه نگاشت. حاجسیدجوادی دومین نامه سرگشاده خود را پیش از روی کار آمدن کارتر به کاخ ریاستجمهوری نگاشت؛ یعنی بیست دی ۱۳۵۵. پس از این نامه، جمعی از اعضای کانون نویسندگان «باقر پرهام»، «اسلام کاظمیه»، «منوچهر هزارخانی»، «شمس آلاحمد» و خود «علیاصغر حاجسیدجوادی» نامه دیگری در اعتراض به اختناق سیاسی و اِعمال سانسور خطاب به نخستوزیر هویدا نگاشته و منتشر کردند. یکی از مفاد درخواستی آن چنین بود: «کانون نویسندگان ایران امکان فعالیت بیابد.»
بهار ۱۳۵۶ اوجِ نامهنگاریها رجال صاحبنام به شخص شاه و مقامات و البته فعالیتِ دوباره سازمانها و احزاب بود. مهمترین آن نامه سهتن از سران جبهه ملّی ایران در ۲۲ خرداد ۱۳۵۶ خطاب به شاهنشاه بود که تیری بر تاریکی و چون پُتکی بر دژخیمان شاه بود. فردای این نامه اعلام شد: «سانسور مطبوعات از جانب دولت لغو میشود!» گرچه بهگفته یکی از کارگزاران دستگاه [داریوش همایون]، این اعلام واقعیت نداشت، ولی نشانی از عقبنشینی دستگاه و البته تحمیل فضای باز سیاسی به حاکمیت بود. هفتتیر ۱۳۵۶ روزنامه اطلاعات از نشست هیأت دولت مبنی بر محدود شدن سانسور توسط دستگاه بر روی کتاب، روزنامه و فیلم خبر داد.
بنابراین این دموکراتها در آمریکا نبودند که فضای تیره و تار پهلوی را شکستند، بلکه فعالیت مبارزان، رجال و احزاب، سازمانهای ملی و مدنی در داخل بود که فضای باز سیاسی را به شاه تحمیل کرد. زیرا اگر قرار بود دموکراتها چنین فضایی رقم بزنند، شاه میباید همان اَبان یا دیماه ۱۳۵۵ ژست فضای باز سیاسی به خود میگرفت و به اصلاحِ صوریِ دستگاه میپرداخت. درحالیکه چنین نشد بلکه با جوش و خروش نخبگان و سازمانها، شاه مجبور به عقبنشینی شد و نسیم فضای باز سیاسی وزیدن گرفت.
بنابراین نَه در دیماه ۱۳۵۵ که دو روز پس از هفتادویکمین سالگرد مشروطه در شانزده اَمرداد ۱۳۵۶، شاه مجبور شد؛ هویدا را پس از سیزدهسال نخستوزیری عزل و جمشید آموزگار را نصب کند. آموزگار به محض صدور فرمان نخستوزیری سخنانی گفت که پیامی جز عقبنشینی دستگاه و تحمیل فضای باز سیاسی توسط مخالفان به دستگاه نداشت. او گفت: «مهمترین مسئله در حال حاضر آن است که مشارکت مردم در کارها بیشتر شود». در واقع تاکنون مردم نقشی در تعیین سرنوشت خود در حاکمیت نداشتند! اکنون آموزگار نوید اندکی گشایش را داده بود. بنابراین نَه اَبان و یا دیماه ۱۳۵۵ که شانزده اُمرداد ۵۶ را باید نقطهعطف فضای باز سیاسی دانست.
فعالیت دوباره کانون نویسندگان ایران
کانون نویسندگان ایران ابتدا در اول اسپند ۱۳۴۶ با نگارش یک بیانیه ششنفره کار خود را آغاز کرد. از قضا «بهرام بیضایی» در کنار داریوش آشوری یار دیرین بیضایی، جلال و… جزء ششنفر اصلی و نخستین نگارش و امضای بیانیه درباره کانون نویسندگان بود. سپس این بیانیه به ۵۲ امضاء رسید. بیضایی بعدها در مصاحبههای خود گفته بود که «من نخستین کسی بودم که این نامه را امضاء کردم. البته این افتخار خاصی ندارد. زیرا نامه را دوست عزیزم داریوش آشوری نگاشته بود و طبیعی بود که من نخستین کسی باشم که آن را امضاء کرده باشم.» (نقل به مضمون برگرفته از مستند ریشه بهرام بیضایی)
در نهایت در اردیبهشت ۱۳۴۷، اعضای مؤسس کانون که بیضایی، یکی از آنان بود، تصمیم گرفتند با برگزاری انتخابات هیئت دبیران کانون، به آن جنبه رسمی دهند. بیضایی نیز به نمایندگی در هیأت دبیران، انتخاب شد. ساواک و وزارت فرهنگ و هنر، همواره با اِعمال فشار مکرر، تحدید و تهدید خود، موجبات توقف کار کانون در خرداد ۱۳۴۹ شدند.
اما در میانه دهه پنجاه اعضای کانون در صدر آن «علیاصغر حاج سیدجوادی» با نگارش نامههای سرگشاده به دربار که پیشتر ذکر آن به میان آمد، ناخواسته هم فضای سیاه، خفقان و اختناق شاه را شکستند. هم فضای باز سیاسی را به شاه تحمیل کردند و صدالبته زمینه را برای گشایش دوباره فعالیت کانون نویسندگان مهیا کردند. همانطور که گفته شد پس از نامه دوم حاجسیدجوادی، اواخر بهمن ۱۳۵۵ پنجنفر از اعضای سابق کانون؛ «باقر پرهام»، «اسلام کاظمیه»، «منوچهر هزارخانی»، «شمس آلاحمد» و خود «علیاصغر حاجسیدجوادی» در نامهای سرگشاده به نخستوزیر (هویدا)، به نقد اِعمال سانسور، وجود خفقان و دیکتاتوری پرداختند و از دستگاه خواستند که آزادیهای اصحاب قلم را به رسمیت بشناسند و اجازه فعالیت دوباره به کانون نویسندگان ایران را فراهم سازند.
شکلگیری کانون نویسندگان با نامه سرگشاده
در همان بهمن ۱۳۵۵ نامه دیگری توسط آن پنجنفر نگاشته شد. آنان در این نامه قصد داشتند که تعداد امضاءکنندگان به تعداد انگشتان دست نباشد، بلکه تعداد فراوانی از نویسندگان و اعضای گذشته کانون به امضاء نامه بپردازند. بهمن ۱۳۵۵ همچنان فضایِ خفقان و اختناق آریامهری بر فضا چیره بود. بدیهی بود که نویسندگان و هنرمندان احتیاط کرده و به امضاءِ نامه همت نکنند. جمعآوری امضاءِ حداقل پنجاهنفر، نزدیک به پنجماه زمان برد!
نامه خطاب به امیرعباس هویدا نخستوزیر وقت نگاشته شد. در این نامه توضیح داده شد که «در نتیجه محدود بودن شرایط تفکر خلاق و آزادنه ضوابط شدید سانسور، محدودیتهای شدید که در نتیجه مطالعه به خصوص جوانان و دانشجویان بهوجود آمده است … فرهنگ و خلاقیت فکری و هنری در جامعهی ما دچار توقف و رکود شده و حتی به جرأت میتوان گفت که نشانههای بسیار نگرانکنندهای از انحطاط فرهنگی نیز پیداست.»
مهمترین بخش نامه جایی بود که غیر مستقیم دستگاه را دیکتاتور و تمامیتخواه خواند و از نبود آزادیهای اساسی و نظام دموکراتیک سخن گفته شد:
«محدودیتها، فشارها و سایر عوامل بازدارندهای که در برابر خلاقیت فکری و هنری وجود دارد نه تنها ناشی از مقررات و ضوابط قانونی و دموکراتیک نیست، بلکه مطلقاً دلخواسته دستگاهها و اشخاص مختلف و ناشی از بیاعتنایی آنها به قوانین رسمی و آزادیهای انسانی است. با توجهی به قانون اساسی که معرف نظام دموکراسی و مشروطهی کشور است. با نگاهی به وضع موجود به جرأت میتوان ادعا کرد که از پیش کلیه موادی از قانون اساسی که ضامن صیانت و تقویت اصلی انگیزهها و محرکهای فرهنگی و خلاقیتهای فکری و رشد و بلوغ سیاسی و اجتماعی جامعه است، مطلقاً به وسیله دولت و سازمانهای تابع آن [ساواک و فرهنگ و هنر] به حال تعلیق و تعطیل درآمده است. نویسندگان و روشنفکران و اهل اندیشه از هرگونه تأمین حقوقی و قضایی و سیاسی و اجتماعی محرومند و در برخورد با قهر عوامل دولتی و سانسور [دستگاه قهریه]، هیچ مرجع تکیهگاه رسمی ندارند. چهبسا کسانی را میتوان نام برد که به جرم تألیف یا ترجمه و حتی خواندن کتاب سالها در زندان بسر میبرند.»
در این نامه از تعلیق و تعطیل مواد قانون اساسی مربوط به آزادیهای سیاسی و اعلامیه جهانی حقوق بشر هم گفته شد و تأکید کردند:
«اگر بنا باشد که ما به عنوان ملتی آزاد و سربلند و متکی به کار و فرهنگ خویش در جهان باقی بمانیم و میراث ملی و فرهنگی گذشته خویش را که در جهان درخششی کمنظیر دارد پاسداری کنیم، ناچاریم که قدم پیش نهیم و محدویتهای موجود را برداریم و با کار فکری و خلاق خود با تمام گروههای اجتماعی کشور ارتباطی سالم و اصیل برقرار کنیم.»
آنان برای دستیابی به این هدف خواهان : ۱- به رسمیت شناختن کانون نویسندگان ایران ۲- برطرف شدن موانع موجود در راه تأسیس محل یا باشگاهی برای اجتماع اعضاء در تهران و شهرستانها ۳- تسهیلات قانونی برای انتشار نشریه کانون و توزیع بلامانع آن در سراسر کشور شدند.
این نامه پژواک جهانی پیدا کرد. تا جاییکه چندین نهاد جهانی، حقوقبشری، نهادهای فرهنگی و هنری جهانی، ضمن بازنشر آن، به پشتبانی از آن پرداختند. نامه اعضای سابق کانون نویسندگان در مرکز خبری جهانی قرار گرفت. تاجاییکه هویدای نخستوزیر در ۱۳ تیر ۱۳۵۶ را مجبور کرد که به نامه پاسخ درخوری دهد. در یک سخنرانی هم پاسخی به نامه سرگشاده پنجاهنفری اعضای سابق کانون داد و هم عقبنشینی حکومت را در مقابل جوش و خروش رجال و احزاب اعلام کند. او گفت: «همه ما میخواهیم در مملکتی زندگی کنیم که در آن آزادی قلم وجود داشته باشد … این منطق و قضاوت مردم است که باید تمیز دهد چه درست است و چه نادرست و دولت هیچ وظیفهای ندارد که قلمها را به یکسو هدایت کند و آنها را از یک نوع جوهر اندیشه و نظر پُر کند ... ما معتقدیم که انتقاد کردن حق مردم است و دولت باید پاسخگوی انتقادهای مردم باشد.»
همانطور که گفته شد این نامه در ۲۳ خرداد ۱۳۵۶ منتشر شد و یازده روز بعد نویسندگان نامه؛ هیأت دبیران موقت کانون نویسندگان ایران را تشکیل دادند.
گفتنی است از جمله امضاءکنندگان نامه فریدون آدمیت، داریوش آشوری، مهدی بهار، ناصر پاکدامن، غلامحسین ساعدی، ناصر تقوایی، محمود عنایت، هما ناطق و غیره بودند. بهرام بیضایی از امضاءکنندگان نامه بود.
نامه دوم سرگشاده کانون و عقبنشینی دستگاه
نامههای سرگشاده کانون برای به رسمیت دادن کانون و آزادی بیان پاسخ مثبت و تلویحی هویدا به اعضای سابق کانون نویسندگان، هیأت دبیران موقت کانون نویسندگان را واداشت در ۲۸ تیرماه ۱۳۵۶ دومین نامه سرگشاده خود را خطاب به هویدا نگاشته و منتشر نمایند. این نامه برخلاف نامه پیشین که به خاطر احتیاط و محافظهکاری اعضای سابق، با پنجاه امضاء منتشر شد، اکنون ظرف چند روز که آن فضای تیره و تار، اندکی شکسته شده بود، با امضای ۹۸ نفر همراه بود. این نامه برخلاف نامه پنجنفره بهمن ۱۳۵۵ و نامه نخست سرگشاده ۲۳ خرداد ۱۳۵۶، آشکارا حاکمیت استبدادی را نقد کردند. این نامه سرگشاده با امضای افراد سرشناسی همراه بود؛ افرادی مانند فریدون آدمیت، مهدی اخوانثالث، داریوش آشوری، ناصر تقوایی، نجف دریابندری، مصطفی رحیمی، غلامحسین ساعدی، ابولفضل قاسمی، سعید سلطانپور، علیاصغر حاجسیدجوادی، رحمت الله مقدم مراغهای، هوشنگ گلشیری، اسدالله مبشری، سیاوش کسرایی، هوشنگ کشاورز صدر، شاهرخ مسکوب، هما ناطق و غیره. نام بهرام بیضایی نیز در کنار این نامها میدرخشد.
در این نامه آشکارا به سانسور و اختناق سالهای گذشته به ویژه در قلمرو فرهنگ و هنر تأکید شد. نامه بسیار فاخری است که بسیار زیرکانه بجای دیکتاتوری و خودکامگی از تعبیر خودسری استفاده شد.
در ابتدای نامه به سخنان هویدا اشاره میشود.
«میفرمایید: «همه ما میخواهیم در مملکتی زندگی کنیم که در آن آزادی قلم وجود داشته باشد» فینفسه سخن درستی است، گرچه در دوران زمامداری گویندهاش همان خواست ساده طبیعی و همان حق مسلّم که قانون اساسی ایران و متمم آن و اعلامیه جهانی حقوق بشر شناخته است، در عمل نادیده گرفته شده، و اهل قلم نه تنها عموماً با سانسورِ بدگمان و بهانهجو روبرو بودهاند، بلکه بسا هم گرفتار زندان و آزار گشتهاند، همچنان که هنوز هم برخی از آن کسان در زندان به سر میبرند. میفرمایید: «دولت هیچ وظیفهای ندارد که قلمها را به یک سو هدایت کند.» آری، دولت نه اصلاً چنین وظیفهای دارد و نه اگر از سر لجاج یا وسوسه خودسری که با حقوق انسانی معارض است چنین ادعایی داشته باشد جز بدنامی و بیاعتباری چیزی حاصل میکند. پس این نتیجهگیری شما درست است که «این منطق و قضاوت مردم است که باید تمیز دهد چه درست است و چه نادرست». اندیشه باید آزاد باشد، ورنه پرتو رنگ پریدۀ اراده غیر است. چه بهتر که افکار آزاد باشند و با هم رقابت کنند تا آنچه نیکوتر و زندهتر است به تجربه و داوری خود مردم پذیرفته شود و به کار بسته آید. روشن است که تحقق چنین امری آنگاه میسر است که مردم بتوانند از آثار قلمی و فکری گوناگون، آزادانه و بدون هراس از تعقیب و آزار آگاه شوند. ما خوشوقتیم که نخستوزیر ایران سرانجام از این برداشت درست سخن میگوید. اما تجربه مستمر هشدار میدهد که مبادا گفتار و کردار مسئولان در یک خط سیر نکند و اینهمه در دیده دولت جز طفره و دفعالوقت برای گذر از تنگنای سیاست روز چیزی نباشد.»
در نامه کانون به هویدا که روزهای پایانی سیزده سال نخستوزیری خود را شمارش میکرد، او را بازیچه دست دیکتاتوری دانسته که اکنون مجبور است تن به آزادیهای صوری دهد و فضای باز سیاسی را به رسمیت بشناسد:
«آقای نخستوزیر گذشته به جای خود. اگر امروزه سیاست دولت جنابعالی اقتضای بازگشت در جهت محترم شمردن آزادی اندیشه و بیان دارد، انتظاری که از شما میرود آن است که در این تغییر مصمم باشید. شما در سخنرانیتان میپرسید: «آیا مقام اداری یک یا چند نفر به آنها اجازه میدهد که جلوی خلاقیت هنری را بگیرند؟» این بدان معنی است که در کار سانسور و دیگر تضییقاتی که برای اهل قلم میرود گناه بر گردن برخی مقامات اداری است که از حدود قانونی پا فراتر نهادهاند. اما کیست که نداند که مقامات اداری سانسور دستور دولت شما و سیاست شما را به کار بستهاند؟»
در پایان از نخستوزیر میخواهند که هرچه سریعتر تشکیلات کانون نویسندگان ایران را به رسمیت شناخته و مانعی برای کار کانون ایجاد نکنند:
«آقای نخستوزیر! گذشته از این مطالبات [آزادی بیان و برداشتن سانسور] که همگانی است و ما و دیگر اهل قلم در آن سهیم و شریکیم و به یک اندازه از برآورده شدن آنها برخوردار خواهیم بود، در پایان بار دیگر به شرح مطالبات اختصاصی خود میپردازیم و انتظار داریم دستور فرمایید تا:
۱ـ تقاضای ثبت رسمی کانون نویسندگان ایران که رونوشت اساسنامه آن به ضمیمه نامه پیشین تقدیم شده است، به جریان بیفتد و کانون چنان که حق قانونی آن است امکان فعالیت آزاد رسمی بیابد.
۲ـ هرگونه مانعی در راه تأسیس محل یا باشگاهی برای اجتماع اعضای کانون در تهران و شهرستانها رفع شود.
۳ـ برای انتشار نشریهای از سوی کانون نویسندگان ایران و توزیع بلامانع آن در سراسر کشور تسهیلات قانونی فراهم گردد.
نکته بسیار مهم در نامهی نویسندگان کانون یکی از مسببان اصلی وضع کنونی را شخص هویدا دانسته که سیزده سال مستمرِ نخستوزیریِ وی نشان از دیکتاتوری مطلق بوده است.
«تمام مصائبی که معمولاً خاصه در دوران دولت جنابعالی گریبانگیر اهل فکر و هنر گشته از همین رهگذر است که مقامات اجرایی خود را مرجع کل مطلق میشمارند و صاحبان افکار پیش از آنکه به نشر عقاید و آرای خویش بپردازند در مظان تهمتها هستند و بیآنکه هنوز به نشر اندیشه خود اقدام کنند عرصه را به خود سخت تنگ میبینند. حاصل آن همین فقر و ورشکستگی فکری کنونی است.»
نامه سوم کانون؛ تیرِ خلاص
همانطور که گفته شد شاه مجبور شد یکی از مسببان اصلی وضع کنونی یعنی نخستوزیرِ سیزده ساله را برکنار کند. غافل از اینکه مسبب اصلی وضع کنونی خود شاهنشاه بود! تغییر نخستوزیر تنها ژستی بود که او میخواست در مقابل افکار عمومی در داخل، سپس خارج (آمریکا)، بهخود بگیرد.
شاه شانزده اَمرداد ۱۳۵۶ «جمشید آموزگار» را جایگزین هویدا کرد. این تغییر نشان داد که شاه علیرغم داغ و درفش بیستوچهارساله پذیرای هرگونه تغییراتی است. مخالفان از جمله کانون نویسندگان بهمحض دیدن چنین فضایی، مطالبات خود را با پایفشاری و تکاپوی بیشتری بیان کردند. احساس کردند که آن فضای دهشتناک آریامهری، توانایی سرکوب گذشته خود را از دست داده است. به همینخاطر بیشتر بر طبل بیان مطالبات خود دمیدند. آنان چند روز پس از رویکار آمدن آموزگار در ۲۷ اَمرداد ۱۳۵۶، نامه سرگشاده دیگری اینبار خطاب به نخستوزیر تازهوارد نگاشته و منتشر ساختند.
در این نامه پر واضح است که آسودهتر و شفافتر به زندان و شکنجه، سانسور نهادینه در دستگاه اشاره شود. اما بجاست به فرازهای پایانی نامه سرگشاده اشاره شود:
«جناب آقای نخستوزیر [جمشید آموزگار]: دولت سَلَف جنابعالی [هویدا] آنجا که خطاب به رئیس انحمن قلم آمریکا [در پاسخ به نامههای گذشته کانون] میگوید: «تمام فعالیتهای ادبی و فرهنگی در ایران آزادی است و دولت هیچ اقدامی در جهت جلوگیری از این آزادی به عمل نیاورده است». متأسفانه دانسته و سنجیده از جاده صداقت انحراف جسته است. آری چگونه میتوان دَم از آزادی فعالیتهای ادبی و فرهنگی در ایران زد و حال آنکه بیش از هزار عنوان کتاب هماکنون در تارهای سانسور دولتی گرفتار آمده است و چندین نویسنده و شاعر و مترجمن و هنرمند هنوز در زندان بسر میبرند؟»
کانون در فراز بعدی کوشش میکند آشکارتر با آموزگار سخن بگوید: «آقای نخستوزیر اکنون در آغاز کار دولت جدید از شما انتظار داریم که از روش تفره و تعلل سَلَف خویش [نظام گذشته] تبری جسته [و] هرچه زودتر به حل مشکلات زندگی معنوی ملّت یعنی اعاده آزادی اندیشه و بیان و رفع موانع نشر و توزیع آثار هنری و فرهنگی اقدام فرمایند و در نخستین قدم موافقت خود را با خواستههایی که در دو نامه قبلی خطاب به نخستوزیر وقت به تفصیل آمده و به قرار زیرین است، اعلام دارید.»
کانون نویسندگان باز به مطالبات خود بر سر عدم ممناعت کار کانون و فعالیت دوباره و البته رسمی آن در سه بند، تأکید میکند:
۱- تقاضای ثبت رسمی کانون نویسندگان ایران که رونوشت اساسنامه آن به ضمیمه نامه نخستین، تقدیم شده است به جریان بیفتد و کانون، چنان که حق قانونی آن است امکان فعالیت آزاد رسمی بیابد.
۲- هرگونه مانعی در راه تأسیس محل یا باشگاهی برای اجتماع اعضای کانون در تهران و شهرستانها رفع شود.
۳ ـ برای انتشار نشریهای از سوی کانون نویسندگان ایران و توزیع بلامانع آن در سراسر کشور تسهیلاتی قانونی فراهم گردد.
با توجه به انتخاب هیأت دبیران و نهادینه شده کانون نویسندگان، این نامه با امضای کانون نویسندگان منتشر شد.
برگزاری شبهای نویسندگان و شاعران در انستیتو گوته – تهران
همانطور که گفته شد ایننامهها پژواک جهانی پیدا کرد و دستگاه را مجبور کرده بود کانون و بخشی از فعالیت کانون را به رسمیت بشناسد، زیرا از آن سرکوب سالهای دهه چهل، به ویژ سال ۱۳۴۹ که موجبِ تعلیقِ کار کانون شد و نیز سالهای سُرب و سرکوب میانه نخست دهه پنجاه خبری نبود. از سوی دیگر کانون دیگر نمیخواست تنها در قالب نامههای سرگشاده به عرضاندام بپردازد، بلکه به این نتیجه رسید که کارهای میدانی مانند برگزاری میتینگ و شبهای شعر برگزار کند. گرچه خود به خوبی میدانستند که دولت به هیچوجه علیرغم ژستهای آزادیخواهانه، اجازه برگزاری چنین برنامهای را نخواهد داد. ابتدا پیشنهاد نهمین سالگرد درگذشت جلال آلاحمد در مسجد فیروزآبادی مطرح شد که عدهای در کانون با آن البته به دلایل مختلف، مخالفت کردند. در نهایت چند نفر از اعضای کانون با موسسه انستیتو گوته که در واقع انجمن فرهنگی ایران ـ آلمان محسوب میشد، رایزنی کردند و مجوزهای لازم برای برگزاری یک گردهمایی را گرفتند. این گردهمایی و در واقع شبهای نویسندگان و شاعران از ۱۸ تا ۲۷ مهرماه ۱۳۵۶ در محوطه انستیتو گوته / انجمن ایران – آلمان برگزار شد. بیشک این ده شب برگ زرینی از تاریخ مبارزه با استبداد، سانسور سیستماتیک، برداشتن سدهای سانسور، نقد کنترلهای دستگاههای عریض و طویل و گواهی است بر آزادیخواهی نویسندگان و هنرمندانی که هرکدام سرمایههای ملّی سده گذشته بودند. از سویی نشان میدهد که هیچ تحولی بدون اراده ملّی ( در داخل) و خردگرایی آزادمردم رقم نمیخورد.
سخنرانی بیضایی در انستیتو گوته
سخنرانی بهرام بیضایی در سومین شب ۲۰ مهر ۱۳۵۶ یکی از ستارههای درخشان ده شب شبهای شاعران و نویسندگان در انجمن فرهنگی ایران – آلمان (انستیتو گوته) است. او تنها به نقد حاکمیت و اِعمال سانسور توسط دستگاه نپرداخت. بلکه کوشش کرد که استبداد سیاسی و استبداد فرهنگی را دو عامل ایجاد خفقان بداند. گویا بیضایی قرار بوده است که متن دیگری را بخواند، زیرا از وی متن دیگری هم از جمله در کتاب «ده شب» ناصر مؤذن انتشارات امیرکبیر؛ ۱۳۵۷ منتشر شده است که سالها همه بر این پندار بودند که این همان متن اصلی سخنرانی است! در حالیکه در برخی فرازها متن سخنرانی ایراد شده با متن نشر یافته تفاوت ماهوی دارد. شوربختانه بیشتر منابع از جمله سایتهای معتبر به ویژه کتاب بازخوانی ده شب به کوشش ماندنا زندیان که سال ۱۳۹۲ در آلمان نشر یافته است، جملگی متن کتاب چاپ امیرکبیر را سرمشق خود قرار دادهاند که با متن سخنرانی ایراد شده، تفاوت بسیار دارد. در این نوشته کوشش شده، بخشهای مهم سخنرانی وی از روی نوار کاست پیادهسازی و روی آن قدری درنگ کنیم. بیشک این سخنرانی یکی از مدارک مهم در تاریخ فرهنگ و هنر ایرانزمین و البته شاهدی بر اعمال سانسور در سده اخیر است. گفتنی است که در کنار پیادهسازی نوار، به کتاب محمدحسین خسروپناه تحتعنوان «شبهای نویسندگان و شاعران» نشر پیام امروز (۱۳۹۶) نیز استناد شده که او هم به همین نوار کاست مراجعه کرده است.
۱ـ بیضایی سخنرانی خود را در پاسخ به معرفی ابتدایی «هوشنگ گلشیری» که از او به عنوان کارگردان چند فیلم و نمایشنامه یاد کرد، آغاز میکند. علیرغم اینکه هیج کنایهای در سخن وی نیست، اما شروع طوفانی دارد.
میگوید:
«من را معرفی کردند بهعنوان سازنده دو تا فیلم و احتمالاً نویسنده یا کارگردان چند تا نمایشنامه. احتمالاً باید این توضیح را داد که تمام کسانی که معرفی میشوند کارهای نکردهشان بیشتر از کارهای کردهشونه. در واقع بیوگرافی واقعی ما اونه. یک زمانی ما قرار بود که متخصص در کار سینما بشیم یا در کار تئاتر. در حال حاضر فکر میکنم متخصص یک چیزهای دیگری هستیم پروژههای ناتمام. پروژههایی که شروع میشن در خودمون و میمیرند. بعد از یک مدتی باز هم در خودمون.»
این خطی است که بیضایی از ابتدای سخن خود آشکار و نهان بیان میدارد. اما همین نکته بسیار تأثیرگذار است. که ما هویت اصلی خودمان را با ممناعت دستگاه نتوانستیم بیان کنیم. چه بسا این آثار نشر و اکران شده، به واقع هویت اصلی ما نباشد. پروژههایی آغاز کردیم که هیچگاه به دلایل امنیتی نتوانستیم ادامه بدهیم و به همین صورت رفته رفته در درون ما از بین رفته و میمیرد.
۲- در ادامه باز به این نکته اشاره میکند که دستگاه نظارت موجب شده که بسیاری کارِ نمایش را رها کنند و بروند به سمت سینما. یا اساساً بروند و نویسنده شوند. در نهایت اصلاً کار را رها کردند:
«در کار تأتر عده زیادی همینجور گروههای مختلفی هستند که کار را میدونند و گروههای مختلفی هستند که یا به طور مستقیم یا به طور غیرمستقیم کار رو، شروع میکنند تدریجاً اون میون، ناپاید شدن، محو شدن و کمرنگ و [در] آخر این سؤال پیش میاد برای کسی که کار را شروع کرده بود: چقدر کاری که داره اجرا میشه همونی است که من میخواستم بکنم. خب، جواب این سؤال یک مقداری بستگی داره به اشخاص، یک مقداری بستگی داره به اینکه چگونه تحمل کرده، گاهی چگونه یک مسیر پیدا کرده یا بستگی داره به اینکه چگونه مصرف شده و رفته منزل نشسته. و شما یک زمانی صحبت میکنید فقط راجعبه یک دستگاه نظارت. من نمیخواهم درباره آن صحبت کنم. من راجعبه یک گروههای نظارت نامرئی میخواهم صحبت کنم که حتی یک کمی خطرناکترند به دلیل اینکه چهرهی مشخص ندارند. شما در مورد دستگاه نظارت میدانید. با چی طرفیم.»
بیضایی علیرغم اینکه قصد نداشت که به تعبیر خود دستگاه نظارت را مورد حمله قرار دهد و قصد نقد یکسری از سازوکارهایی که موجبات نظارت نامرئی میشود، مورد نقد قرار دهد، با اینحال در سخنرانی خود هر دو گروه را مورد نقد قرار میدهد. اما در این بخش که ادامه سخنان بخش نخست است، نکته جالبی میگوید که دستگاه نظارت موجب میشود گروههای نمایش و تأتر به مرور کمرنگ و محو شوند. در واقع ایشان از پیامدهای اجتماعی و انزوای اهالی نمایش سخن میگوید.
۳ – بیضایی از کارمندان اداره نمایش وزارت فرهنگ و هنر بود. گویا برای نمایش یا سفر کاری به سنندج میرود. متوجه میشود اثری از «دکتر غلامحسین ساعدی» به نام «بامها و زیر بامها» علیرغم اینکه در تهران مجوز اجرا داشته است. در سنندج توقیف میشود. در اینجا بیضایی به نقد استاندارد دوگانه دستگاه در مجوز دادن به نمایش در تهران و دیگر شهرهای ایران میگوید.
میگوید: «بامها زیر بامهای [ساعدی توسط] رئیس فرهنگ و هنر سنندج غیر مجاز است. اما در تهران مجازه. در اینجا نمیشود. چون در آن زمان او فکر میکردش که چون ما با همسایهی شمالی [شوروی] دوست شدیم، دیگه نمایشنامهی بامها و زیر بامها را نباید اجرا کنیم. خیلی خیلی عجیب بود چون تا چند وقت پیش بامها و زیر بامها به این دلیل توقیف میشد که ما با همسایهی شمالی دشمن بودیم، حالا درست واروی [وارونه] همان دلیل میآمد…».
بیضایی غیر مستقیم نه تنها پروانه نمایش را بر حسب اقتضائات سیاسی نقد میکند. بلکه میگوید فرهنگ و هنر ایران، بر اساس روابط ما با بینالملل، تعیین میشود! در واقع یکی از ارکان استبداد، تنظیم مناسبات با قدرتهای جهانی است که غیر مستقیم بیضایی، به آن میپردازد.
۴- بیضایی در این بخش از سخنرانی به آفات عدم توجه به شهرستانها اشاره میکند. آنها را مستعد ایجاد یک طبقه متوسط میداند. اما با وجود جوّ سانسور، امکان رفتن به سوی زوال را بیشتر میداند. میگوید:
«گروه[های شهرستانها] براساس یکجور تشنگی به وجود میاد. عدهای که احتمالأ توی شهرستانها از حوالی بعد از ظهر، عصر و غروب فضا شروع میکند به اینکه بخورَدِشون [کتاب بخوانند] چون کاری نمیشه کرد. چون در آنجا احتمالاً غیر از یک کتابخانه محدود هیچی توی شهرستان نیست. چه کار دیگهای میشه کرد، غیر از اینکه آدم که تمام روز کتاب خوانده بالاخره بیاد بیرون و با یک جمع درهم بیامیزه و یک کاری را که یک کار دستجمعیه، انجام بده. خب قاچاقچی که نمیشه شد. [شهرستانها و تهران جملگی تأترها تحت نظارتاند] شما در تهران هم نمیتوانید الان تاتری که به یکجا وابسته نباشید. ببنید، این آخرین تجربهای که میدارم چهار پنج ماهه میکنم… تجربهای که اصلاً متعلق به چند سال قبل نیست، کاملا معاصره [جدید است] پنجماه تمام کوشیدم که یک تأتر اجرا بکنم. تأتر مستقل غیر ممکنه.»
در نهایت بیضایی سرخوردگی نسل جدید و جامعه مدنی در شهرستانها را به خود تهران و آن هم به سوی خود، تعمیم میده!. میگوید که من هم که نویسنده سرشناسی هستم کوشش کردم یک تأتر مستقل ایجاد کنم که همواره با مانع و رادع روبرو بود. زیرا که تأتر مستقل غیر ممکن است.
۵- بیضایی در فرازی از سخنرانی خود به تصویر کشیدن تاریخ ایران توسط تأتر و سینما اشاره میکند. امری که به هیچ عنوان به خاطر فرهنگ حاکم ممکن نیست:
«یکی از مسائل مهم عمدهی این، راجعبه تاریخ ایرانه. شما کمابیش نمیتوانید یک کاری، تأتر یا فیلمی چیزی در مورد تاریخ ایران بنویسید که واقعیت را بگه. چون بهمحض اینکه واقعیت را بگه درست با همان صلاح واقعیت [و مصلحت]، یعنی تعبیری که دستگاه دیگری از واقعیت داره، اون کار خواهد موند.»
۶ – در لابلای سخن خود به شاهان نیز کنایه میزند که مورد تشویق ممتد مردم روبرو میشود: «ما در تمام قرون مالیات دادیم. در طول تمام قرون کار کردیم و یک بیتالمال به وجود اومد که درست موقعی که به ما حمله شد اولین پادشاه یا اولین امیر اون رو برداشت و در رفت و ما در برابر مهاجم تنها گذاشت (کفزدن جمعیت)». در اینجا به وی نظام سلطنت در ایران را مورد نقد قرار میدهد. به ماجرای تبعید رضاشاه و مصادره اموال و در نهایت فرار رضاشاه اشاره میکند. عجبا که این گفته چهارده ماه بعد برای محمدرضاشاه روی میدهد. عجیبتر آن است که بیضایی در نمایش ابتدای انقلاب خود تحتعنوان «مرگ یزگرد» به این نکته نیز نقب میزند. طنز تلخ تاریخ این است که این فیلم توسط کارگزاران فرهنگی توقیف میشود!
۶ – سخنی از کوروش میآورد که گفته بود «اهورمزدا ما را از خشکسالی و دروغ پاس بدار!»
میگوید: «متأسفانه دعایی که کوروش یا داریوش یادم نیست کدومشون، یک زمانی کردند در اینجا اتفاق نیفتاد. دعا کردند که خداوند سرزمین ما را از خشکسالی و دروغ حفظ کند. این اتفاق نیفتاد. ما دچار خشکسالی هستیم و دچار دروغ. این اتفاق بهطور عکسالعمل توی جمعیت و توی خواننده، توی ببینده تأتر و توی ببینده سینما هم رخ داد. موقعی که واقعیت خیلی از آن طرف ول میشه، به صورت عکسالعمل، خیلی هم از این طرف ما هم وصلش میکنیم. در نتیجه آن اتفاقی میافته که در طول تاریخ افتاد. »
در واقع مراد او از خشکسالی همان قحطی و ابتذال است. میگوید دو خصلت دروغ و ابتذال جامعه و حاکمیت را فرا گرفته است. بیضایی بر این باور است که ما یک استبداد حاکم نداریم. بلکه دو نوع استبدادی داریم که هم در بین جامعه و فرهنگ عمومی رواج دارد و هم در نزد حاکمیت. این دو استبداد ضمن اینکه ریشه دیرینه دارد، لازم و ملزوم دیگری هستند. البته در ادامه استبداد در بین جامعه را عکسالعمل استبداد حاکمیت میداند.
۷- بیضایی نظری را بیان میکند که مورد تشویق ممتد حاضران قرار میگیرد. اینکه علیرغم فشار و ممانعت، سانسور و … آثار هنری از بین نمیمیرند و در جای دیگری سر برون خواهند آورد.
میگوید: «هنری که هر جا بسته میشه از یک جای دیگهای خودش را نشون میده. اگر گفته میشه که تئاتر کار نکن، از یک طریق دیگهای من باقی خواهم موند. اگر یک طریق دیگهای دوباره سر در خواهم آورد. اگر گفته میشه سینما کار نکن، از طریق دیگهای دوباره من زنده خواهم شد. چیزی که در طول تاریخ اتفاق افتاد اگر مطالعه میشد لاقل باید این تجربه را برای زمان حاضر میآورد که جلوگیری [سانسور] بهکلی یک چیز رو نخواهد کشت. برای مدت کوچکی، کوتاهی آن را تغییر شکل خواهد داد. ولی آن را از میان نخواهد برد [کفزدن جمعیت]»
۸ – در اینجا بیضایی به نظارتهای نامرئی که چندان ربطی به حاکمیت ندارد، اشاره میکند. اما شاید برای بیضایی این پرسش پیش نیامد که این نهادها، خودشان یک پایِ اصلی قدرت حاکمیت هستند! در داستان توقیف فیلم «دایره مینا» تنها سازمان انتقال خون نبود که پشت ماجرای توقیف فیلم بود، بلکه ساواک به خصوص شخص شاه پیگیر توقیف اثر بود که در اسناد و کتابها به آن اشاره شده است. در واقع نظارت پنهان، باز هم از طریق نهادهای قدرت رقم میخورد. او میگوید:
«خب، چیزی که من در مورد واقعیت داشتم میگفتم، درباره نظارت پنهانی داشتم میگفتم داستانیست یک کمی ادامهدار. داستان اینه که بههر حال سرانجام وقتی تئاتر شما میاد روی صحنه، در همان لحظه حتی میشه بَرِش داشت. در همان لحظه با وجود آنکه شما اجازه در دست دارید هنوز تأمین ندارید. در همان لحظه میتونه لحظه میتونه یک وکیل مجلس [نماینده مجلس] یا یک سرهنگ شهربانی بهشون بربخوره. در همون لحظه میتونه به کانون [سازمان] پزشکان بربخورده. در همان لحظه میتونه به هر کسی که توی خیابون رد میشه بر برخورده. هر کسی در هر لحظه میتونه اون رو تغییر بده. هر لحظه میشه این کار رو کرد. بنابراین، تمام اجازههایی که وجود داره، تمام آنچه که روی کاغذِ، چیزهای قطعی و نهایی نیستند.عیناً [این] اتفاق در مورد سینما هم هست. عیناً الان این بحثی که اواخر رخ داد زائیده همینه [منظور فیلم دایره مینا اثر داریوش مهرجویی]. در واقع شما الان میتونید نتیجه یک اقدام چهار پنج سال پیش را ببینید: سینما در واقع نمیشه کار کرد مگر در زیر یکی از بیرقها. احتمالاً شما فقط بتونید یا در تلویزیون کار کنید یا بهکلی در فرهنگ و هنر. »
بیضایی دو نکته دیگر را هم مطرح میکند، یکی اینکه پروانههای نمایش و اکران، کاغذ پارهای بیش نیست. هرکاری میتوانند با نمایش و حتی پس از مجوز انجام دهند. به قول بیضایی شما فقط با دستگاه نظارت روبرو نیستید، با زنجیرهای از سازمانهای عریض و طویل روبرو هستید که هرکاری دلشان میخواهد با نمایش و فیلم میکنند. نکته دومی که را که بیضایی بارها تکرار میکند. میگوید سینمای مستقل وجود ندارد. سینمایی میتواند ادامه داشته باشد که زیر یکی از جریانهای حاکمیتی یا مبتذل عرضاندام کند. در نهایت میگوید این سینمای مستقل در واقع «موج نو» در حال حاضر در سال ۱۳۵۶ نمیتواند ادامه داشته باشد زیرا: «آن چیزی که این وسط به اسم سینمای خصوصی وجود داشت و باعث شد در جوارش یک سینمای نسبتأ بهتر بهوجود بیاد، یک سینمای وسط وجود بیاد، بهکلی از میان برداشته شد.»
۹ – بیضایی نظریه دیگری ارائه میدهد که محصول سانسور و خفقان است. او میگوید: چه بسیار آثاری که نوشته و ساخته شده که شوربختانه در زمانه خود که باید پخش شود، نمیشود. بلکه چند سال پس از آن، اکران میشود، در حالیکه ضرورت آن اثر به زمانه خود مربوط بود، اکنون انتشار، نمایش و اکران آن ضرورتی نه برای من و نه برای مخاطب و زمانه دارد. در واقع اتفاقات، اقتضائات و مصالح، سیاستورزیهای فرهنگی از انسان و هنرمند، شخصیت دیگری میسازد که هویت اصلی وی نیست. میگوید:
«یادآوری میکنم. که ما هرگز تجربه هیچ تئاتری را در زمان خودش به دست نیاوردیم. تئاترهایی که ما نوشتهایم هرگز یا اکثر به صحنه نیومد یا چندین سال دیرتر، در یک شرایط دشوارتر به روی صحنه اومد. تئاتر من وقتی اومد که دیگه من به تجربهاش احتیاج نداشتم.. تئاتر خیلی از آدمها اینطور شد. فیلمم هم همینطور. من الان آخرین فیلمی که ساختم چیزی که میخواستم نیستم ده سال پیش بسازم! من الان اصلاً دیگه نمیخواستم این رو بسازم. در نتیجه، خب، قضیه اینه. اتفاقات از شما چیزی رو میسازه که الان هستید. مهم اینه که چقدر در قبال این اتفاقات شما عکسالعمل به خرج دادید و سعی کردید اون چیزی رو که خودتون میخواستید، باشید. در واقع، نتیجه در این لحظه عبارت است از اینکه خیلی از آدمها در حال کار کردن تئاتر نیستند. در حال کار کردن سینما نیستند. نوشته را میشه در منزل نوشت، میشه چند سالی نگه داشت. میشه دستی رد کرد. میشه خیلی از کارهای دیگه باهاش کرد. همچنان که احتمالاً یک چیزیست که، جلوش گرفته نشد.»
او میگوید بسیاری پناه به نوشتن آوردند. اما آیا این نوشتن بیانگر شخصیت واقعی هنرمند است؟
۱۰ – بیضایی در ادامه به سیاست و فضایی که سرمایهگذار ایجاد میکند، اشاره میکند. البته باز گویا در نظر بیضایی سرمایهگذار در سینما و تئاتر بخشی از حاکمیت نیست و گویی جدا از آن است؟ میگوید:
«از لحاظ کاری که من اینجا براش هستم یعنی تئاتر و سینما، اون رو میشه نه از طریق نظارت، از طریق سرمایه جلوش را گرفت. کاری که اتفاق افتاده. شما برای فیلم یا برای تئاتر، تهیه کننده میخواهید. برای فیلم یا تئاتر مبلغی لازمه، خرجی لازمه که بشه. شما مجبورید نگاتیو رو بخرید، مجبورید که لابراتوار برید، مجبورید دوربین داشته باشید. اون قلم [لوازم] در جیب من نیست. اون کاغذ در بقالی سرکوچه نیست. شما مجبورید که سرانجام، فیلمی را که ساختید از دستگاههای مختلف بگذرونید. اینجا یک اتفاق جدید میافته و آن اینکه، در حالی که واقعاً از طریق تنگناهایی که سرمایه به وجود میآره، فیلمها و تئاترها ساخته نمیشند. سرمایه قراردادی میشه و برای اینکه فستیوالها به وجود بیان، برای اینکه جشنوارهها به وجود بیان و برای اینکه از طریق اونا گفته بشه که تئاتر و فیلم داره در ایران حمایت میشه. نکتهاش در اینه که بسیاری از شما احتمالاً در این لحظه سؤال میکنید که خب، فیلم من [بیضایی] هم در این فستیوال بوده و احتمالاً فیلم بعدیم هم بدون شک یا خواهد بود یا چه من بخوام و چه نخوام. قضیه در اینه که در آن لحظه هیچ شانسی برای کار کردن جز از لحاظ، جز از طریق شرکت در یک همچین جایی باقی نمانده. شما روزی که به نظرتان میاد یک فکر میکنید که بخواید اون رو بسازید، همون روز در واقع در ذهنتون امضاء کردین شرکت در یک فستیوال را. برای اینکه تهیهکننده من فیلم غیر از این [سرمایه] نمیده که بخواهد در یک فستیوال ظاهر بشه. برای اینکه فیلم من که تجارتی [تجاری] که نیست یا من اونکاره نیستم. در واقع در اون لحظه که شما دارین فکر میکنید یکی از این دو راه رو دارین؛ یا فکر نکنید یا اینکه در اون لحظه همانجا امضاء کردین شرکت در یک فستیوال را. خب، وضع خیلی خوشآیندی نیست. با وجود اینکه حتی در آن لحظه آدم قبول میکنه که در این زمان من نمیخواهم یا هیچ کدوم از ماها نمیخوایم رشتهای از کار سینما که به وجود آمد، قطع بشه و بمیره، و یک مقدار از چیزها [سانسورها و تنگناها] را حتی قبول میکنیم، گاهی وقتها حتی اون فیلمی را که نمیخواهیم از لحاظِ، از خیلی لحاظها، حتی اون رو یا فیلمهایی که قبلاً میخواستیم بسازیم و الان بعد از ده سال دارند امکانش را میدن که از نظر من کهنه شده، زمانش گذشته ولی الان میسازیم. با وجود این، من چهارسال یک بار فیلم میسازم، نشده. من در سال ۵۰ تا الان سه تا فیلم ساختم: در سال ۵۰ یکی، در سال ۵۳ یکی و الان در سال ۵۶ یکی. پارافیلمهایی که وقتی شروع کردن به ساخته شدن، بیشتر از پنج شش ماه کار نداشتند. شما دو سال و نیم میدوین تا یک چیزی، یک سرمایهای را جذب کنین، یک دستگاههایی را رد شین و سرانجام، یک کار به وجود بیارین. و وقتی سرانجام میریم پشت دوربین، بیشتر از یک تودهی زباله نیستیم.»
بیضایی به نقش سرمایهگذار و صدالبته فستیوالهای سینمایی اشاره میکند که وجود آنان موجب میشود، نویسنده، کارگردان و … خود را سانسور کند. آنها تعیینکننده برنامه و سوژه من برای ساخت فیلم و تئاتر هستند. بیضایی میگوید نفسِ وجودِ فستیوالها هم به تنهایی موجب سانسور و البته ابتذال میشود.
۱۱ – بیضایی ادامه میدهد که شرایط سرمایهگذار و سیاست فستیوالها، موجب میشود تجاربی که به نوشته یا نمایش یا فیلم در میآیند، الزماً تجربه واقعی و نیاز ضروری ما نبوده است. همین موجب میشود آدمی از هویت خود دور شود. یا احساس مسخشدگی کند. نکتهای که وی مجدد مطرح میکند این است تعامل سانسور اجتماعی و سانسور حکومتی و یا همان استبداد سیاسی و استبداد مردمی – فرهنگی. او میگوید با سینما و تئاتر کاری کردهاند که تصمیمگیرنده «تماشاچی» باشد. هرچقدر تماشاچی بیشتر باشد، بهتر! نکته دیگری هم میگوید که بسیار دردمندانه است. میگوید شرایط ما بهگونهای است که از فردای خود باخبر نیستیم! هر آن ممکن است یک تصمیم جدید بگیرند که هویت شما در آن معنا نداشته باشد. شاید این آخرین نوشته، یا آخرین فیلم و یا تئاتر باشد! میگوید:
«وقتی پشت دوربین میروید، بیشتر از یک یک توده زباله نیستیم. یکچیز بهکلی خُرد شده، مچاله شده، از میون رفته؛ یک چیزی که فکری که دو سال و نیم پیش [بوده] حالا دیگه بهنظرتون جذاب نمیرسه. در آن لحظه شما فکر میکنین اصلاً چرا باید کار کرد؟ با توجه به اینکه بالاخره در اون لحظه هم شما هنوز نمیدونین این فیلم خواهد آمد یا نه؟ هر جلسه کار به نظر میاد که آخرین جلسه است هر فیلم به نظر میاد که آخرین فیلمه! به همین دلیل که در هنر معاصر توی تئاتر و سینما یک چیز به وجود اومده، یک جریان به وجود اومده که تئاترها و
فیلمها را تا حدودی مسخ میکنه و اون عبارت از اینه که شما هرچه دارید توی تئاترتون میگین و هرچه دارین توی آخرین فیلمتون میریزین؛ چون امید ندارین یک فیلم بعدی یا یک تئاتر بعدی خواهید داشت. به همین دلیل که تئاترها ممکنه یک کمی از ساختمون خودشون خارج میشند، توی فیلمها تا حدودی از ساختمون خودشون خارج میشند. نکته مهم اینه که به نظر میاد برای یک تأتر بهتر دیگه تماشاچی بهتر لازمه. عدهای که شما اینجا هستین کافی نیست. احتمالاً یک جمعیت وسیعتر لازمه. برای یک سینمای بهتر تماشاچی بهتر و بیشتر لازمه. تماشاچی بهتر و بیشتر در واقع الان در پای تلویزیونهاست. تماشاچی بیشتر تماشاچی بهتر و بیشتر داره فیلمفارسی رو که این همه مسخره میشه میبینه، از طریق تلویزیونها. جریان فرهنگی که موفق شد همه این نسل رو بهصورت واسطه، بهصورت دلال زمین، دلال پیکان، بساز و بفروش و غیره و غیره دربیاره، میتونست یک گروه یا یک قشر و یا یک نسل فرهنگی خوب بهوجود بیاره. میتونست فضایی بهوجود بیاره که توش تحقیق بدون ترس انجام بشه. که در آن صورت شما یک نسخه درست تاریخ لاقل در این زمان میداشتید. که شما میتونستید یک بار به یک تاریخ اعتماد کنید یا رجعت کنید که بدونید کجا ایستادید؟»
نکته مهمی که در پایان این بخش میگوید: همان روابطی که در بین دلالان زمین و دلالان ماشین رخ میدهد، همان فضا گویا در فرهنگ و هنر در حال رخ دادن است! در حالیکه اگر چنین روابطی را حاکم نمیکردند، اکنون با فضای آزادتری روبرو بودیم، میتوانستیم فیلمی متناسب با واقعیت تاریخ بسازیم. وقتی امکان بیان تاریخ واقعی و تحریف نشده وجود ندارد. طبیعی است جامعه دچار گسست میشود. گسست فکری و گسست اخلاقی و گسست تاریخی. این ادامه نظریات بیضایی است:
«متأسفانه ما بدون پشتوانه این چیزها، در حالی که به نظر میاد به کلی با گذشته [خود رابطه را] قطع کردیم به غلط، به نادرست. نه از طریق درک شخصی و رد کردن بلکه از طریق اینکه مطلقاً چیز قابل اعتماد در دسترسمون نیست…»
۱۲- همانطور که گفته شد بیضایی دو نوع استبداد، یکی استبداد فرهنگی و دیگری استبداد سیاسی حاکم را مطرح میکند. اما اینجا نمیگوید مکمل یکدیگر هستند، بلکه میگوید استبداد فرهنگیِ جامعه عکسالعمل و در واقع در واکنش به استبداد سیاسی حاکم شکل میگیرد. میگوید تمام نهادها و مردم حق ندارند برای جامعه تکلیف ایجاد کنند که نویسنده باید چنین نگرشی داشته باشد. باید چنین و چنان بنویسد. بلکه باید نویسنده تابع فکر خود باشد. زیرا او حتی وظیفه دارد که جامعه را به چشماندازی جلوتر رهنمون کند. میگوید:
«احتمالا اگر واقعیت در جایی دروغ گفته میشه، ما واقعیت را به دروغ بیان نکنیم، چیزی که متأسفانه اتفاق میفته در مطبوعات، در رسانههای گروهی، اگر اسم درستی تا آخرین لحظه همین باشه، و در جاهای دیگه. احتمالاً ما هم از نویسندگان میخواهیم که واقعیت را بگه. ما هم علاقمندیم که نویسنده آنچه را که مصلحته بگه، منتها مصلحت ما البته فرق میکنه. به این ترتیب ما هم بهنوعی نویسنده را تعیین میکنیم. این هر دو نادرسته. اینچه دستگاه و دولت و دستگاه نظارت تعیین میکنه و آنچه که ما به عنوان عکسالعمل تعیین میکنیم. درست این این نیست که ما بخواهیم که نویسنده آنچه را که ما میخواهیم بگه. درست اونه که بگذاریم نویسنده آنطور که فکر میکنه بگه. و ما هم خودمون شخصاً فضایی بهوجود میآوریم که توش بتونیم آنچه را که فکر میکنیم بگه. و ما هم خودمون شخصاً فضایی بهوجود میآریم که نویسنده آنچه بگه. و ما هم میکنیم بگیم. احتمالاً فکرهایی که در زمینه یا هم مساویاند، یکیاند ولی طرز بیان، استقلال فکر یا احتمالاً جلوتر بودن یا بینش شخصی درش فرق کنه. شما نخواهید که یک هنرمند در پشت سر گروه و قافله بیاد. اون احتمالاً احتیاج داره. اون احتمالاً قراره که جلو بره. اون احتمالأ قراره نیازهایی رو بگه که جمع نمیدونه بهش احتیاج داره. احتمالاً این درست نیست که ما بخواهیم که یک نویسنده اون چیزی رو بگه که ما میخواستیم. اون کافی نیست. نویسنده باید یک چیزی بیشتر از اون رو بگه که ما میخواستیم. اون باید یه چیزهایی رو بگه که ما نمیدونیم میخوایم. خب، در این صورت من فکر میکنم که به این نوع طرز فکر متعلقم. فکر میکنم اگر این شستشو میبایست در فضا اتفاق بیفته یک مقدار هم باید در ما اتفاق بیفته»
۱۳ – بیضایی این سخنرانی را در ۲۰ مهر ۱۳۵۶ همزمان با اعلام فضای باز سیاسی مطرح میکند. در زمانیکه شاه پس از بیستوچهار سال استبداد، تصمیم گرفت فضای باز سیاسی اعلام کند. بیضایی این فضای باز را واقعی و اصیل نمیداند. چراکه حکومتی که ذات و نهادش بر مبنای استبداد باشد، یکشبه نمیتواند تغییر شکل دهد و اعلام فضای باز سیاسی کند. تمام سخن بر سر این است که در زمانی که استبداد حاکم است، آزادی و اصلاح معنا ندارد. به همین خاطر میگوید: «من به این آزادی مشکوکم».
در خاتمه سخنرانی خود میگوید:
«ما باید این احساس رو بکنیم که کلمات، معیارها، اصطلاحاتی که بهکار میبریم بهخصوص کمی فرسوده شدند از وقتی همه بهکار بردن. کلمهای که از دستگاه دولتی تا روشنفکر معاصر همه بهکار میبرند به من کلمهای که از دستگاه دولتی تا روشنفکر معاصر همه به کار میبرند، به من حق بدید که نسبت به اون کلمهها یک کمی مشکوک باشم. اگر قرار است که دستگاههای دولتی هم مسئولیت بگه و ما هم بگیم، من یک کمی به اون مسئولیت مشکوکم. اگر قراره که او هم راجع به آزادی صحبت بکنه و ما هم، من یک کمی راجع به این آزادی، مشکوکم.»
بیضایی حق داشت که به این آزادی مشکوک باشد، زیرا ذات استبداد با سرکوب گره خورده است. زیرا چهل روز بعد موج سرکوب اعضای کانون نویسندگان ایران آغاز میشود. ۳۰ اَبان ۱۳۵۶ نه تنها نیروی انتظامی و ساواک با شش اتوبوس به دانشگاه صنعتی ریخته و دانشجویان را به باد کتک میگیرند، بلکه جمعی از اعضای کانون را دستگیر کرده و با تعرض و شکنجه، شبانه آنان را در بیرون شهر رها میکنند. یا در ۱۷ آذر ۱۳۵۶ به واسطه گردهمایی کانون نویسندگان، سخنران کانون اسلام کاظمیه و دانشجویان را با پنجه بوکس آنان را قلع و قمع میکنند. پنج آذر ۱۳۵۶ محمود اعتمادزاده (بهآذین) عضو هیات دبیران کانون را بازداشت میکنند و در نهایت در ۲۱ دیماه ساواک مانع برگزاری مجمع عمومی کانون شد. یکی از دهشتناکترین سرکوبهای همان دوره، سرکوب گردهمایی جبهه ملّی ایران در دوم اَبان ۱۳۵۶ توسط ساواک در کاروانسرای سنگی بود که خط بطلانی بود بر دروغین بودن فضای باز سیاسی از طرف حاکمیت. بنابراین بیضایی حق داشته به چنین آزادی مشکوک باشد.





