مرثیه‌ای برای جامعه ماتم‌زده ایران؛ مردم! ما کسی جز خودمان نداریم…

هم‌وطن-سید امیر موسوی: پیرمرد به قول خودش؛ چند خرت و پرت مقابلش روی زمین بساط کرده و چشم به مسافران عجول و اخموی مترو هفت تیر دوخته است. از خاکستر یک بند انگشتی سیگارش پیداست که افکار ژولیده‌اش، حتی مجال یک پک را هم از او گرفته. با صدای دختر بچه رهگذر چرت افکارش پاره شده و پاسخش را سرسری می‌دهد؛ «دخترم! چوبیاش ۱۳۰ تومنه، پر دندونه پلاستیکیاش ۱۸۰ تومن». 

همینطور که منتظر آمدن رفیقی، کنار بساط پیرمرد، این پا و آن پا می‌کنم، هم کلامش می‌شوم؛ «رئیس! دمغی؟ بازار خرابه؟» انگشتانش را شانه ته ریش چند روزه ژولیده‌اش می‌کند و شمرده، شمرده جواب می‌دهد؛ «دایی! نقل بازار نیس. ده تومن بیشتر، ده تومن کمتر، بالاخره یه لقمه دست آدمو می‌گیره، گوش یه سنگکو بگیره ببره خونه! صحبت خونِ جوونه! خواهرزاده‌ام همه‌اش ۱۷ سالش بود. نگم قدر باباش اما همونقدر دوستم داشت و دوستش داشتم. مادرش هنوز به خودش نیومده. حقم داره ننه مرده! سنی نداشت که شوهر کرد و همین یکی یه دونه عزیزکرده‌رو داشت. شاخ شمشاد، قد بلند، آقا، مودب، اصلا حظ می‌کردی دو کلمه حرف بزنی باهاش. به بابای خدابیامرزش رفته بود بچه. یه دایی حسین می‌گفت، ده تا دایی حسین از دهنش می‌شنیدی. حالا اما چند روزه زیر اون همه خاک، تو این برف، لای ده تا فرغون خاک خوابیده.» 

بغض امانش نمی‌دهد و همانطور بریده، بریده گلویی صاف می‌کند و ادامه می‌دهد؛ «بی‌همه چیزا یکی بین دو ابروش زده بودن، دو، سه تا تو پاش و یه مشتم ساچمه از فرق سرش آوردن توی پزشکی قانونی بیرون.» 

چند لحظه‌ای سکوت می‌کند و سیگاری که بین حرف‌هایش آتش زده، پک می‌زند. با لحنی کسل رو به من می‌کند؛ «بگذریم. ریش که داری، منم که به حرف گرفتی، از این بسیجی، مسیجیا که نیستی؟ بمونه که حالا دیگه خیلیم مهم نیست، بمیریم همه‌مون راحت شیم ایشالا از این وضع کثافت!».

برف نیم بند آسمان تهران رو به خشکی گرفته و دیگر حتی آسمان هم به سرخی دم غروب نیست. به حرف‌های پیرمرد فکر می‌کنم. به علاقه تازه جوان خانواده‌شان به دایی حسین. به کرور کرور آرزوی پسرک که حالا زیر خروارها خاک برای همیشه به نیستی محکوم شده. به چند سال بعدش فکر می‌کنم. به عشقی که احتمالا تجربه می‌کرده. به غش و ضعف دایی‌اش به وقت دیدن پسرک با رخت دامادی. یاد خودم می‌افتم. یا همه چهره‌ها که از صبح از مقابل چشمانم رد شدند و حتی ردی از ترکیب صورت‌شان هم یادم نیست. اندوه آن صورت‌ها اما چرا! تا دلت بخواهد اخم‌ها در هم بود و هر چهره‌ای که دیدم، خنده از لبانش پیدا نبود که نبود. 

یاد جمله مشیری می‌افتم که باباجان همیشه روی صندلی ننویی کنار شومینه‌ی خانه امیریه تکرارش می‌کرد؛ «مشت می‌کوبم بر در پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها من دچار خفقانم، خفقان! من به تنگ آمده‌ام، از همه چیز بگذارید هواری بزنم».

به نظرم که دایی حسین بساطی، راست می‌گفت؛ هرچه فکرش را می‌کنم، مسئله یک لقمه بیشتر یا کمتر نیست. مسئله خیلی فراتر از این حرف‌هاست. صحبت از خون است. صحبت از خون جوان. صحبت از خون هزاران جوان. یکی، دو تا هم که نیستند و اصلا شما بگویید؛ یک جوان، یک خون! به قول مادربزرگ؛ هزاران قد رشید، سرو بلند، این همه جوان رعنا، مثل همه وقت‌ها که عزیزجان می‌گفت؛ ای مامان! من بمیرم برای خلوت مادراشون..»

جامعه‌ای که من از هم‌کلامی با بساطیِ ناخون‌گیر و شانه فروشش از حوالی هفت تیر به خانه برمی‌گردم، مثل شهر ارواح است با تصویری آخرالزمانی از مردمانی که آنچه از زندگی‌شان رخت بربسته و رنگ باخته، «امید» است. نقل از مقایسه نیست اما هرچه به چنین احوالاتی فکر می‌کنم، مثلا تصویر شنبه، بیست و سومین روز از خرداد ۱۳۸۸ جلوی چشمانم تصویر می‌شود، مثل صبح پنجمین روز از دیماه کن فیکون شده بم، مثل عصر عاشورا، مثل، مثل و مثل همه آن لحظه‌ها و ایامی که همه با هم، یک خواست را داشته‌اند و دست آخر، همه چیز به طاق خورده، به بن‌بست رسیده و ساز نشدن کوک کرده است. در چنین حال و هوایی، انگار روی سینه هر آدمیزادی که می‌بینید، هر آنکس که از کنارتان رد می‌شود، یک تخته سنگ سیاه نشسته و راه نفس بر آدم گرفتار زیرش بسته است. جامعه‌ای که دایی حسین از ماوقع این روزهایش کنار بساط، بغض و دود سیگار قورت می‌دهد، انگار سرشار شده از رفتن و نرسیدن، رفتن و نرسیدن، رفتن و رسیدن و دیر رسیدن، دیر رسیدن و از کام بازماندن. بغض دایی حسین‌های پرشمار این جامعه، استعاره‌ای است از همه خواستن‌ها و نداشتن‌ها، داشتن‌ها و دیر داشتن‌ها و یک ناکامی جمعی که عزامی عمومی ناگفته و نانوشته‌ای همراهی‌اش می‌کند. 

این روزها اگر سری به کوچه و بازار و مترو و خیابان و این طرف و آن طرف شهر بزنید، مثل دوران همه‌گیری کرونا، پچ پچ مسافران این اتوبوس و آن قطار، نجوای جمعی این فامیل و آن گعده همکاران در فلان اداره و بهمان شرکت، همه‌ش شده؛ خبر پرکشیدن و جان باختن عزیزکرده جوانی که یا مستقیم یا نهایتا با یکی، دو واسطه، عزایش بر سر چندین و چند خانواده هوار شده است. میزان کشتار و خونریزی اهریمن استبداد، این بار اما دود از سر هر شنونده‌ای به هوا بلند کرده و گویی زیر آسمان این شهر، همه؛ مشتی متحیران حیرانند و تماشاگران بهت زده. 

اینکه حاکمی، چگونه توانسته تنها ظرف چند روز بر اهالی تحت حکومتش اینگونه آتش گشوده و سردخانه‌ها را اینطور از پیکر جوانان سرزمینش پر کند، دستان هر شنونده‌ای را یخ می‌کند و دلش را از فرط غصه می‌لرزاند. 

در این ایام و دوران سیاهی که در آنیم، حاکم جائر زمان، باز همان دست فرمان ۳۰ ساله را در پیش گرفته و به مانند همه سرکوب‌های دست کم سه دهه اخیر، اول زمزمه لزوم سوا کردن اعتراضات از اغتشاشات را در بوق و کرنا کرده و بعد، یک سرکوب خونین گسترده-این بار به شکلی به مراتب بی‌سابقه‌‎تر-و پشت بندش؛ یک قشون کشی حکومتی نخ نمای نه دی گونه و دست آخر هم رئیس بلدیه شهر را پر کرده از سیاهه‌های عریض و طویل و خط و نشان کشیدن برای ملت داغدار که رهایتان نخواهیم کرد و از این دست خزئبلات مشمئزکننده. 

در چنین احوالی است که با تاسف تماشاچی یک استیصال جمعی هستیم. اپوزوسیون خارج، ظاهرا برنامه و تدارک خاصی جز دعوت به پشت بام و پشت پنجره برای مرگ بر فلان و بهمان بیشتر ندارد، اصلاح‌طلبان داخل که سکوت کرکننده و عافیت‌خواهانه‌ای را به شکلی رقت انگیز در پیش گرفته و دست آخر طومار بیانیه‌شان را هم با یکی دو تماس امنیه و خوفیه‌چی‌ها در صد پستو پنهان کرده‌اند و باز مثل همیشه، «علی» مانده است و حوضش! ملتی بی‌پناه، خسته، جان به لب آمده، ناامید و مایوس. نه امید گشایشی در پیش روی‌شان به تصویر درآمده و نه افق و چشم‌اندازی برای باز شدن دریچه‌ای، ولو کوچک برای فرار از این چمچاره دارند. 

باز به دایی حسین فکر می‌کنم، به خواهرزاده تازه جوانش، به همه جوان‌ها که خون‌شان هنوز روی زمین مانده و از گرمای جوشش آن، قلب همه‌مان مثل برف چند روزه پایتخت، سرد سرد سرد است. باز به تنهایی جمعی‌مان فکر می‌کنم، به سوگی عمیق به گستره ۸۰ میلیون ایرانی. به این که ما به جز خودمان هیچکس را نداریم. 

دست کم در چنین شرایط و احوال گرد مرگ پاچیده‌ای، گمان بر این است که باید دادگاه‌های صحرایی محکوم کردن و معدوم کردن همدیگر را بربچینیم، مشت‌های گره کرده از یقه هم رها و به گریبان آن کس که باید بیاندازیم. چرا که در چنین آشفته‌بازار تاسف‌باری، برنده نهایی و شغال معرکه، همان است که همین مرثیه جمعی را برای‌مان دست و پا کرده. همینک که سخت به محکوم کردن هم دچاریم، گوشه‌ای آسوده نشسته و با لبخندی کریه بر لب، پیپ‌اش را می‌کشد و به چهره عزادار ما، قاه قاه می‌خندد.

برچسب ها

بر اساس تازه‌ترین داده‌های تجمیعی هرانا در روز شنبه،مجموع کشته‌شدگان تأییدشده به ۵۴۵۹ نفر رسیده که از این تعداد ۵۱۴۹ نفر معترض، ۶۰ نفر کودک زیر ۱۸ سال، ۲۰۸ نفر نیروهای وابسته به حکومت و ۴۲ نفر غیرمعترض یا غیرنظامی هستند. شمار کشته‌های در حال بررسی ۱۷۰۳۱ نفر است. مجموع بازداشت‌ها به ۴۰۸۸۷ نفر رسیده، از جمله دست‌کم ۳۲۵ کودک و ۵۴ دانشجو. شمار مجروحان دارای جراحت شدید ۷۴۰۳ نفر و تعداد پخش اعترافات اجباری ۲۰۵ مورد گزارش شده است. تعداد احضارشدگان به نهادهای امنیتی ۱۱۰۲۳ نفر است

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی