قدرت، تقابل، فرسایش نهادها، باجگیری، تهدید
رنه ژیرار به الهامبخش فکری نئو راستها تبدیل شد René Girard فیلسوف فرانسوی چگونه
رنه ژیرار انسان را موجودی عمیقاً تقلیدگر میداند. ما خواستههای خود را از درون برنمیگیریم، بلکه آنها را با نگاه به خواستههای دیگران

شکل میدهیم. این تقلید به رقابت میانجامد، رقابت به تعارض تبدیل میشود و تعارضها در نهایت به خشونت میرسند.
رنه ژیرار برای نخستین بار پیوند میان میل تقلیدی، رقابت، خشونت و دین را بهطور منسجم در کتاب امر مقدس و خشونت که در سال ۱۹۷۲ منتشر شد، صورتبندی کرد.
او در این اثر، سازوکار «قربانیسازی» یا «بزِ بلا» را بهعنوان اصل محوری سامان اجتماعی در فرهنگهای کهن و جوامع ابتدایی توضیح و تبیین کرد..
به باور رنه ژیرار ، جوامع تنها بهطور ظاهری به صلح دست مییابند؛ آن هم از راه تعیین یک قربانی یا «بزِ بلا» که خشم جمعی بر او متمرکز میشود. با طرد یا قربانیکردن این فرد، نظم اجتماعی موقتاً برقرار میشود، اما این ثبات پایدار نیست و دیر یا زود چرخه خشونت دوباره آغاز میشود.
(Anthropological) از این نظریه که در اصل ماهیتی انسانشناسانه
داشت، برخی از شاگردان او بهویژه پیتر تیِل و دیگر میلیاردرهای فناوری در سیلیکونولی ـ ایدئولوژیای سیاسی و بهغایت خطرناک ساختند.
چگونه رنه ژیرار به الهامبخش فکری نئو راستها تبدیل شد
در ایالات متحده، آنچه در حال شکلگیری است بیش از یک جریان سیاسی ساده است؛ این یک پروژه ایدئولوژیک است که بنیانهای دموکراسی لیبرال را هدف قرار داده است. شخصیتهایی مانند دونالد ترامپ، معاونش جیدی ونس و گروهی از میلیاردرهای حوزه فناوری به رهبری پیتر تیِل، صرفاً به دنبال قدرت نیستند؛ آنها میخواهند نظم اجتماعی را به شکل بنیادین بازتعریف کنند. نقطه شروع برنامه آنها نه سیاست حزبی، بلکه یک جهانبینی اقتدارگرا است – الهامگرفته از فلسفه، رنگ و بوی مذهبی دارد و از نظر سیاسی بسیار خطرناک است. در مرکز این دیدگاه، فیلسوف فرانسوی رنه ژیرار قرار دارد، که نظریههای او درباره تقلید، رقابت و قربانیسازی به طور هدفمند توسط جریان نئو راستها تحریف و بهرهبرداری میشود.
این دیدگاه محوری در اندیشه رنه ژیرار توسط شاگرد پیشینش، پیتر تیِل، پذیرفته شد، درونی گردید و همزمان به شکلی رادیکالتر تشدید شد.
کسانی که میخواهند با این جریان اقتدارگرای جدید مقابله کنند، نباید آن را صرفاً پوپولیسم بدانند. این هجوم به دموکراسی، پشتوانه نظری، منافع اقتصادی و سازماندهی تکنولوژیک دارد. بنابراین، پاسخ مؤثر نیازمند یک مدل جایگزین برتر است؛ مدلی که واقعبینانهتر با قدرت، تعارض و طبیعت انسان برخورد کند و نه بر اساس ایدئولوژی رقبای خود.
تصویر انسان image of humanity, Menschenbild
خطای اصلی مکتب تیِل در تصویر انسان است. آنها رقابت، خشونت و تمرکز قدرت را اجتنابناپذیر میدانند و نتیجه میگیرند که نهادهای دموکراتیک توهمی بیش نیستند. اما این تحلیل سادهانگارانه است. آنها وجود تعارض را با غیرقابلکنترل بودن آن اشتباه میگیرند. تاریخ دموکراسیهای لیبرال نشان میدهد که تعارضها از بین نمیروند، اما قابل مدیریت هستند. نهادها، حاکمیت قانون و تفکیک قوا، هیچگاه آرمانگرایی صرف نیستند؛ بلکه نتیجه تجربههای تاریخی برای جلوگیری از خشونت سیاسیاند. دموکراسی نه آرمانگرایی علیه انسان، بلکه موفقترین روش شناختهشده برای اداره انسانهاست.
«Competition is for losers.»
«رقابت برای بازندگان است»
این جمله بیانگر نگرش تیِل به رقابت و بازار است: او باور دارد که پیشرفت واقعی از طریق ایجاد انحصارهای اقتصادی و نه رقابت آزاد حاصل میشود.
در دیدگاه او، نهادهای دموکراتیک و رقابت اقتصادی سنتی ضعف دارند و نمیتوانند تعارضها و رقابتهای «میمتیکی» تقلیدی انسان را مهار کنند.
تیِل حتی فراتر میرود و آزادی و دموکراسی را در تعارض میبیند. او صریحاً گفته است:
«I no longer believe that freedom and democracy are compatible.»
«من دیگر باور ندارم که آزادی و دموکراسی با یکدیگر سازگار باشند»
این دیدگاه نشان میدهد که هدف نئو راستها تنها کسب قدرت نیست، بلکه تضعیف نهادهای دموکراتیک و بازتعریف نظم اجتماعی بر اساس یک جهانبینی بدبینانه و اقتدارگراست.
این تغییر نگاه کلیدی است: دموکراسی نباید فقط به عنوان یک جامعه ارزشها دیده شود، بلکه باید به عنوان یک نظم قدرت واقعی درک شود. قدرت دموکراسی در محدود ساختن واقعی قدرت نهفته است. پارلمانها، دادگاهها، رسانههای آزاد و ساختارهای فدرال مانع کارآمدی نیستند؛ بلکه محافظت در برابر سوءاستفاده سیاسی هستند. تضعیف آنها هیچ سرعتی به حکومت نمیدهد، بلکه تنها راه را برای خودکامگی باز میکند.
ایدئولوژی اقتدارگرا زمانی خطرناکتر میشود که قدرت اقتصادی با نظم سیاسی اشتباه گرفته شود. تصور اینکه انحصارها نقطه نهایی طبیعی نوآوریاند، نه تنها غلط است، بلکه ضد دموکراسی نیز هست. ثروت و پیشرفت نه از تمرکز قدرت، بلکه از رقابت کنترلشده همراه با امنیت اجتماعی حاصل میشوند. جوامعی که مردم را حمایت میکنند، پتانسیل خلاقانه آنها را آزاد میکنند. بازارهای باز نوآوری را پیش میبرند و انحصارها هر دو را خفه میکنند – هم اقتصادی، هم سیاسی. بنابراین، سیاست رقابت جدی نه تهدید آزادی، بلکه شرط آن است.
در فضای دیجیتال، این تعارض تشدید میشود. نئو راستها به شکل تکنولوژیک فکر میکنند، در حالی که دموکراسی هنوز بیش از حد آنالوگ است. واگذاری زیرساختها، جریان اطلاعات و اقتصاد سیاسی به پلتفرمهای خصوصی، قدرت را از دست دموکراسی خارج میکند. دولتها و به ویژه اتحادیه اروپا باید حاکمیت دیجیتال را به یک مسئله اصلی دموکراتیک تبدیل کنند. هدف نه سانسور، بلکه کنترل زیرساختهای حیاتی، شفافیت الگوریتمها و مسئولیتپذیری است. دموکراسی تنها جایی پابرجا میماند که قدرت قابل مشاهده و محدود باشد.
از نظر فرهنگی، اقتدارگرایی از سادهسازی تغذیه میکند، نیاز به قربانی دارد تا پیچیدگی را پنهان کند و با ایجاد تصویر دشمنی عاطفی، وفاداری سیاسی ایجاد کند. مقابله با آن نباید با نصیحت باشد، بلکه با روشن کردن مکانیزمهای واقعی صورت گیرد. دموکراسی نه به خاطر تعارضها، بلکه به دلیل تصور اینکه میتوان با سرزنش آنها، مشکلات را حذف کرد، شکست میخورد.
جیدی ونس، پیتر تیِل ،ایدهئولوگهای واقعی، و بازسازی خزنده دموکراسی آمریکا
جیدی ونس محصول تصادفی سیاست آمریکا نیست. مسیر سیاسی او نمونهای روشن از همپوشانی ایدئولوژیک میان نئو راستهاو بخشی از نخبگان فناوری است. بدون پیتر تیِل، ونس بهسختی به جایگاه کنونیاش میرسید. تیِل نهتنها کارزارهای انتخاباتی او را تأمین مالی کرد، بلکه او را در شرکتهای سرمایهگذاری خود به کار گرفت و بهطور عمیق بر شکلگیری جهانبینیاش اثر گذاشت. اما مهمتر از پول، اشتراک فکری آنهاست: بیاعتمادی عمیق به دموکراسی لیبرال، بدبینی به نهادها و این باور که نظم تنها از طریق تمرکز قدرت ممکن است.
ونس نماینده چهرهای تازه در اردوگاه ترامپ است: چهرهای آموزشدیده، ایدئولوژیک و آماده برای به چالش کشیدن آشکار هنجارهای دموکراتیک. او ملیگرایی پوپولیستی را با نوعی تفکر «پسالیبرال» پیوند میزند؛ تفکری که دموکراسی را نه سپری در برابر سوءاستفاده از قدرت، بلکه مانعی بر سر راه «قاطعیت» میداند. دقیقاً در همین نقطه است که او با پیتر تیِل همنظر میشود؛ کسی که سالها پیش صریحاً گفت دیگر باور ندارد آزادی و دموکراسی با یکدیگر سازگار باشند.
این طرز فکر تنها به ونس محدود نمیشود، بلکه کل پیرامون دونالد ترامپ را دربر گرفته است. مناصب کلیدی – از وزارت دادگستری گرفته تا سیاستهای امنیت داخلی – بیش از پیش به افرادی سپرده میشود که نهادها را نه بهعنوان مراجع مستقل نظارت، بلکه بهعنوان ابزار اعمال اراده سیاسی میبینند. حملات مکرر به دادگاهها، رسانهها، دانشگاهها و اخیراً به استقلال بانک مرکزی، از الگویی واحد پیروی میکند: کنترل بهجای محدودیت، وفاداری بهجای حاکمیت قانون.
حمله به فدرال رزرو در این میان نشانهای بسیار گویاست. در دموکراسیهای باثبات، استقلال بانک مرکزی خط قرمز است. سیاسیکردن آن نه فقط تعرض به سیاست پولی، بلکه حمله به اصل استقلال نهادی است. تلاش یک رئیسجمهور برای عبور از این مرز، مسئلهای حاشیهای نیست؛ بلکه نشانهای کلاسیک از گرایشهای اقتدارگرایانه است.
ایالات متحده زیر سایه ایدئولوژی پستدموکراتیک: تیِل و ونس چگونه تمرکز قدرت و ملیگرایی را بازتعریف میکنند
سیاستهای اخیر ایالات متحده را نمیتوان جدا از ایدئولوژی پیتر تیِل، جیدی ونس و حلقه نزدیکان آنها درک کرد. خروج از بیش از ۶۰ سازمان بینالمللی، اعمال تعرفههای یکجانبه، نادیده گرفتن توافقهای مبتنی بر قوانین و مداخله تهاجمی در ونزوئلا تصادفی نیست.
در منطق پیتر تیِل، جیدی ونس و همفکرانشان، سازمانهایی مانند سازمان ملل تضمینکننده نظم نیستند، بلکه مانع اعمال قدرت به شمار میآیند. این نهادها بازیگران قدرتمند را وادار به ملاحظه میکنند، قدرت را قابل نظارت میسازند و تصمیمگیری را به فرایندها گره میزنند. کسی که تعارض را اجتنابناپذیر میداند و کنترل آن را تنها از مسیر قدرت میبیند، در چنین نهادهایی نه راهحل، بلکه ضعف میبیند.
از اینرو، خروج از بیش از ۶۰ سازمان بینالمللی بازگشت به انزواطلبی نیست، بلکه بیانگر برداشت یکجانبه از قدرت است: قواعد تا زمانی معتبرند که سودمند باشند و هرگاه محدودکننده شوند، نادیده گرفته میشوند. نظم بینالمللی دیگر پروژهای مشترک تلقی نمیشود، بلکه ابزاری اختیاری در خدمت منافع ملی است. در همین چارچوب باید ایده «شورای صلح» برای غزه مطرحشده از سوی دونالد ترامپ را فهمید. این شورا نه مکمل سازمان ملل، بلکه الگوی متقابل آن خواهد بود: نه نهادی مبتنی بر قواعد، بلکه محفلی قدرتمحور تحت رهبری آمریکا؛ جایی که وفاداری بر حقوق تقدم دارد و نفوذ جایگزین اجماع میشود. چنین شورایی صلح را نهادینه نمیکند، بلکه نفوذ را شخصیسازی میکند و عملاً به ایجاد نظمی موازی میانجامد که ساختارهای چندجانبه را بیش از پیش تضعیف میکند، نه اصلاح.
این اقدامات بازتاب اصول بنیادین این جریان پستدموکراتیک و الیتمحور است:
نهادها و قوانین مانع پیشرفت دیده میشوند و تمرکز قدرت در دست چند نفر تنها راه حل قلمداد میشود. دموکراسی، حکومت قانون و توافقات چندجانبه تنها زمانی رعایت میشوند که مانع منافع استراتژیک یک گروه محدود نباشند.
پیتر تیِل و جیدی ونس این اندیشه را نمایانگری میکنند: آنها بر ضرورت رهبری قوی و وفادار و محدود کردن نظارت نهادی تأکید دارند. ونس با وارد کردن بعد ملیگرایانه، احساسات پوپولیستی را به کار میگیرد تا وفاداری و پذیرش ساختارهای قدرت متمرکز را تقویت کند. ملیگرایی در این چارچوب نه صرفاً برای هویت فرهنگی، بلکه برای مشروعیتبخشی به عمل اقتدارگرایانه به کار میرود.
چه در ادعاهای توسعهطلبانه نسبت به کانادا یا گرینلند، چه در تحریمهای اقتصادی علیه چینو دیگر کشورها یا دخالتهای سیاسی ، اقتصادی و نظامی در ونزوئلا، منطق یکسان است:
قوانین مانعاند، منافع و تمرکز قدرت اصلاند!
ملیگرایی و نخبگانسالاری تکنوکراتیک ترکیبی خطرناک میسازند:
هنجارهای دموکراتیک گامبهگام تضعیف میشوند و قدرت سیاسی در دست عدهای محدود و منتخب متمرکز میگردد.
به عبارت دیگر، ایدئولوژی پستدموکراتیک تیِل، ونس و همقطارانشان دیگر تنها یک نظریه نیست؛ این ایدئولوژی مستقیماً سیاست آمریکا را شکل میدهد، تصمیمات خارجی و اقتصادی را تعیین میکند و دموکراسی را وارد مرحلهای میکند که در آن نهادها نه تنها تحت فشار هستند، بلکه به تدریج اهمیت خود را از دست میدهند.
آیا ایالات متحده در مسیر اقتدارگرایی قرار گرفته است؟
هنوز نه بهطور کامل. انتخابات همچنان برگزار میشود، دادگاهها وجود دارند و ساختار فدرال هنوز مقاومت نشان میدهد. اما جهتگیری روشن است. بیاعتبارسازی سیستماتیک نهادهای دموکراتیک، شخصیسازی قدرت و آمادهسازی ایدئولوژیک برای «قوه مجریهای قدرتمند»، آمریکا را وارد مرحلهای خطرناک کرده است. دموکراسیها امروز نه با کودتا، بلکه با تغییرات تدریجی و آرام، به نام نظم، کارآمدی و نجات ملی تضعیف میشوند.
آیا این آسیبها غیرقابل بازگشتاند؟
هنوز نه. اما واقعی و عمیقاند. اعتماد به نهادها بسیار سریعتر از آنکه بازسازی شود، از بین میرود. هر حملهای که بیپاسخ بماند، مرزهای امر عادی را جابهجا میکند. جیدی ونس و شبکه پیرامون پیتر تیِل نماد آیندهای سیاسیاند که در آن دموکراسی لغو نمیشود، بلکه آرامآرام از درون تهی میگردد؛ گامبهگام، با توجیهی ایدئولوژیک.
پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا این مسیر نشانههای اقتدارگرایی دارد یا نه.
پرسش این است که آیا نیروهای دموکراتیک هنوز توان کافی برای متوقفکردن آن را دارند یا خیر.
اروپا در این زمینه مدل جایگزینی دارد که اغلب نادیده گرفته شده است. اتحادیه اروپا تجسم بیاعتمادی سازمانیافته به قدرت است. اروپا بر حاکمیت قانون به جای آزادی مطلق، بر فرایندها به جای شخصیتها و بر ادغام تدریجی به جای تصاحب سریع قدرت تمرکز دارد. چیزی که اغلب ضعف تکنوکراتیک تلقی میشود، در واقع قدرت تمدنی آن است.
در نهایت یک حقیقت ساده اما مهم باقی میماند:
! آزادی از محدودسازی قدرت واقعی حاصل میشود، نه از تمرکز آن
کسی که دموکراسی را برای ایجاد نظم حذف میکند، نه نظم میآفریند و نه آزادی، بلکه خودکامگی ایجاد میکند. کسی که معتقد است خشونت اجتنابناپذیر است، از ایده تمدن خداحافظی کرده است. دموکراسی خستهکننده، کند و پرتنش است، اما تنها نظامی است که انسان را جدی میگیرد و از خودکامگی جلوگیری میکند.
مدل جایگزین برای مقابله با ایدئولوژی اقتدارگرا
برای مقابله مؤثر، نیاز به یک مدل جایگزین داریم؛ مدلی که واقعبینانه با قدرت و تعارض برخورد کند و آزادی را با محدودسازی هوشمند قدرت حفظ کند. خطای فکری نئو راستها ، تصور انسان به عنوان موجودی دائماً در رقابت و خشونت است.
پاسخ جایگزین این است که تعارضها واقعیت دارند، اما قابل مدیریتاند. نهادها، قانون و تفکیک قوا ابزارهایی هستند که نه برای محدود کردن آزادی، بلکه برای مهار تمرکز قدرت و جلوگیری از سوءاستفاده طراحی شدهاند. برخلاف ایدئولوژی پستدموکراتیک تیِل و ونس که تعارض را ذاتی و غیرقابل کنترل میداند، تجربه دموکراسیهای موفق نشان میدهد که قوانین و نهادها توان بازتوزیع قدرت، کاهش خشونت و تضمین شفافیت تصمیمگیری را دارند. کنترل تعارضها نه محدودیت، بلکه پیششرط آزادی، عدالت و ثبات است؛ جامعهای که ساختارهای نهادی قدرتمند داشته باشد، میتواند رقابت و اختلاف را بدون فروپاشی سیاسی و اجتماعی مدیریت و مدنی کند.
دموکراسی باید به عنوان یک نظم قدرت واقعی دیده شود، نه صرفاً ارزش. پارلمانها، دادگاهها، رسانهها و ساختارهای فدرال باید از آزادی و مهار قدرت محافظت کنند. محدودیت قدرت نه مانع، بلکه پیششرط آزادی است.
اقتصاد باید تلفیقی از رقابت و امنیت اجتماعی باشد. بازارهای آزاد و شفاف، حمایت از نوآوری و امنیت برای شهروندان، بهترین اطمینان برای رشد پایدار است. انحصارهای بزرگ، چه اقتصادی و چه دیجیتال، آزادی و نوآوری را خفه میکنند. سیاستهای ضدانحصار و سرمایهگذاری عمومی در زیرساختها و آموزش، شرط پیشرفت دموکراتیک است.
در فضای دیجیتال، دموکراسی باید حاکمیت فناوری و شفافیت الگوریتمی داشته باشد. کنترل هوشمند و مسئولیتپذیری پلتفرمها، نه سانسور، بلکه حفاظت از نظم دموکراتیک است. در سطح اروپا، اتحادیه اروپا با قوانین رقابت و استانداردهای دیجیتال نمونهای از این مدل است.
در سطح فرهنگی، باید منطق قربانیسازی و دشمنسازی را آشکار کنیم و نشان دهیم که تعارضها بخش طبیعی انساناند، اما قابل مهار هستند. دموکراسی شکست نمیخورد چون تعارض هست، بلکه به دلیل سادهسازی آن.
در نهایت، دموکراسی، هرچند خستهکننده و پرتنش، تنها نظام شناختهشدهای است که انسان را جدی میگیرد و خودکامگی را مهار میکند. آزادی تنها در محدودسازی واقعی قدرت شکوفا میشود!

