همیشه از نویسندگان، اندیشمندان وحقوقدانانی که در ایام انقلاب زودتر از بقیه توانستند نزول بلای حاکمیت شریعتمدار بر سر مردم را ببینند، سخن به میان آمده، اما کمتر کسی توجهی به شمّ قوی هنرمندان ما در تشخیص حقیقت حوادث روزگار مبذول کرده است. یکی از این هنرمندان بدون تردید اردشیر محصص است. در این یادداشت، دو کار تقریبا همزمان او را در کنار یکدیگر بررسی میکنیم: اثر نخست با تاریخ ۱۹۷۹، عنوان «مراسم تشییع جنازه برای رژیم قدیم» را برخود دارد.

اردشیر محصص در این اثر، مثل بسیاری از کارهایش، زبان تلخ و شاخص گروتسکوارش را در خدمت نقد سیاسی به کار میگیرد.

جنازهای بر دوش چند نفر درحال حملشدن میبینیم: مردانی را میبینیم که زیر جنازه وارفتهاند، حالآنکه انتظار میرفت حتی اگر خوشحال هم نباشند، چنین پشتخمیده و نزار هم دیده نشوند، چون اینان مردمیاند که بهسوی انقلاب میروند. اما محصص قامت انسانی آنان را دفرمه کرده است. انگار که بخواهد بگوید رژیم پیشین حتی در مرگش هم باری بردوش ما میگذارد.
اما نیک که بنگریم، پی میبریم جنازه حالتی پیوسته ندارد: بدن رژیم تکهتکه است واجزایش از جاهای مختلف بیرون زده؛ حتی بعضی اندامها در بدنِ حاملان ادغام شدهاند. انگار رژیم نه یک موجود مستقل، بلکه ترکیبی از بدنهای مردم بوده؛ و قدرتاش از گوشتِ مردم ساخته شده بوده.
از اینکه سرِ مردم در میان تکههای جنازه دیده میشود، پی میبریم مردم فقط «حامل» رژیم نبودهاند؛ بخشی از آن هم بودهاند؛ با آن زیستهاند، با آن اندیشه کردهاند، یا بگوییم: مردم ناخواسته یا ناآگاهانه در بازتولید قدرت سهیم بودهاند. این فقط البته مختص رژیم پهلوی نیست.
آن اندامی که جلوتر از بقیه حرکت میکند (و تقریباً حالت مستقل دارد)، حالت عجیبی دارد: انگار جنازه خودش دارد راه میرود. قدرت حتی وقتی میمیرد، بهواسطهی عادتها، ترسها و بدنهای خوگرفته باز هم نمرده است.
بهخاطر همین تکهتکهبودن، تصویر بیشتر شبیه یک کالبدشکافی در حال حرکت است تا یک تشییع جنازه. محصص دارد نشان میدهد که آن رژیم از چه چیزهایی ساخته شده، کدام عضو کجا بوده و کدام بدنها هزینه دادهاند. صحنهی این کالبدشکافی را هم نشان داده: خیابان.
ناپیوستگیِ جنازه اشاره دارد به این واقعیت که هرچند رژیم سقوط کرده، اما بدنِ اجتماعی هنوز «از آن جدا نشده»؛ پس درلایهای زیرین، میشود گفت: اگر بدنها به خود نیایند، هر جنازهای میتواند دوباره سرِ پا شود، همچنانکه سر جنازه جاندارتر از حاملان جنازه بهنظر میرسد. پس آنها که مردهترند، خود این مردماند، و حتی آنکه جلوتر از بقیه است، زودتر از جنازه دارد در گور فرومیرود…
این جنازه هر لحظه ممکن است دوباره سر بلند کند، چرا که عمر قدرتهای استبدادی با مرگ تقویمی خود به پایان نمیرسد و در دورهی بعد بازتولید میشود.
این است که تشییعجنازهی فوق بیشتر شبیه تشییعجنازهی حاملان جنازه است تا آیینی پایانبخش برای یک رژیم استبدادی.
از چهرههای حاملان، فردیت حذف شده؛ و حالت صورتها اغلب ماسکگونه، بیاحساس یا دلبههمزن است. ساختار قدرت بهتنهایی از انسانیت تهی نمیشود؛ درضمن، رعیتِ خود را هم همراه خود به مدفن میبرد. جنازه سرش را بلند کرده که بگوید: من رفتم اما از شما هم چیزی انسانی باقی نگذاشتم.
جلو پرچمی دیده میشود که نماد ملیگراییای است که از معنا خالی شده، و در دست نحیفترین فرد گروه است. زمینهی تصویر بهطرز بیرحمانهای سفید است: نشانهای از یک برهوت تاریخی و نبودِ افق رهایی.
آنچه برای ما شگفتانگیز مینماید، این است که اردشیر محصص که میدانیم جزو مغضوبان رژیم گذشتهی ایران بود، در این تصویر به جای آنکه به پایکوبی بپردازد، به ما نشان میدهد که سقوط آن رژیم اتفاقی باشکوه نیست؛ برعکس، مسخره، رنجآور و موهن است.
وسط تابلو، معلّق بین زمین وآسمان، یکتودهی پیچدرپیچ شبیه دود یا ابر دیده میشود که بالای مراسم شناور است. فرم مارپیچ، فشرده و گرهخورده، در زبان تصویری محصص نشانهی مجموعهای از توجیهها، روایتها، دروغها، اسطورهها و ترسهاست شناور بالای بدنها
که آنها را هدایت میکند، بدون آنکه لمسشان کند: یک قدرتِ نامرئی، اما نه در زمین و نه در بدنها؛ بلکه بین آسمان و زمین. اگر جنازه بدنِ روبه زوال قدرت است، و حاملان، بدنِ اجتماعی، پس این تودهی معلق میشود روحِ سرگردانِ رژیم؛ اما نه روحی نجاتیافته؛ برعکس، روحی گرفتار، پیچخورده، بیجهت. رژیم میمیرد، اما ذهنیتش هنوز با ماست، و این همان چیزی است که آینده را رقم خواهد زد.
البته این اثر هنرمند فقط دربارهی مرگ رژیم پهلوی صدق نمیکند: این اثر حکایت چرخهی قدرت است در تاریخ رنجبار دیرینهی ایران؛ قدرتی که بر بالای بدنها صعود، و با خمودگی بدنها سقوط میکند، اما -محصص هشدار میدهد- همیشه خطر بازگشتش در لباسی دیگر وجود دارد. از نگاه محصص، مسئله بیشتر متوجه حاملان جنازه است: برای شکستن چرخهی تاریخ آنان باید تغییر کنند، وگرنه یکجنازه میرود، جنازهی دیگر جایش را میگیرد.
***
کار دوم همان تاریخ را پای خود دارد:

محصصِ بیزار از رژیم پیشین، اینجا نه در حال جشنگرفتن انقلاب است، نه در سوگِ رژیم گذشته؛ او دارد اینجا نقبی روشنگرانه به منطق انقلاب ۵۷ میزند.
بیرق انقلاب بر ستون فقرات یک روحانی سوار است؛ ستون فقراتی که چندان هم استوار نیست: بدنی است خمیده وفاقد چهره. نوک بیرق علامت دست حضرت عباس دیده میشود که نماد ایثار و مظلومیت قدسی است. وقتی این دست بالای بیرق قرار میگیرد، محصص دارد نشان میدهد که انقلاب، مشروعیت خود را از اسطورهی شهادت میگیرد، نه از ارادهی آگاهانهی انسانِ زنده. بیرق از پاهای کشآمده و برهنه ساخته شده، اما در رأس آن، علامت دستِ حضرت عباس است. اتفاق متناقضنما همینجا رخ میدهد: رنجِ طبقاتیِ پابرهنهها با زبانِ قدسیِ عاشورا معناگذاری میشود. لحظهی خطرناکی که بخشی از چپِ آن روز، مثل چپ ژئوپولیتیک امروز، توان تشخیصاش را نداشت: ریشههای رنج واقعی ومادّی، با ریشههای اساطیری درهم رفت و صاحب بیرق، ضدامپریالیستی تلقی شد، و کسی ندید چگونه اسطوره رنج بشری را تبدیل به چیزی مصرفپذیر کرد.
نکتهی هولناکتر اینکه دست هست، اما بدنِ عباس نیست. نشانهی مقدس باقی مانده، اما اخلاقِ انسانیِ پشت آن غایب است. قداست، از بستر تاریخی و اخلاقیاش جدا شده و به ابزار بسیج تبدیل شده است. اینکه محصص دقیقاً در همان سال این تصویر را میکشد، تصادفی نیست. او دارد لحظهای را ثبت میکند که انقلاب اجتماعی دارد به انقلابِ اسطورهای ترجمه میشود. و این ترجمه، بهایش را از بدن پابرهنهها میگیرد. اشتباه نکنیم: محصص نه به حضرت عباس توهین میکند، نه به ایمان مردم. نقد او متوجه استفادهی ابزاری از امر قدسی است. او با «عباسِ قدرت» طرف است، نه عباسِ کربلا.
دو پای دراز و بیانتها، بهجای رنگ و نقش بیرق نشستهاند. «پابرهنهها» اینجا پاهایی هستند که راه میروند، راهپیمایی میکنند، له میشوند، کش میآیند، اما هرگز به «سر» نمیرسند. سر همیشه پایین است؛ بیرق بالا با دستی بر فرازش که ژستِ انقلاب است، نه اختیار آن. مثل بسیاری از آثار محصص، زمینه تقریباً خالی است. نه جمعیتی هست، نه افقی روشن. این انقلابی است که تصوری از آینده ندارد؛ انقلابی که درسوی بیجهتی در حرکت است.
اگر آن تصویرِ تشییعجنازهی رژیم پیشین، مرگِ یک قدرت را نشان میداد که هنوز بر دوش مردم سنگینی میکند، این یکی تولدِ قدرتی است که از همان بدنها ساخته شده است. یعنی جنازه عوض شده، اما سازوکار حمل ثابت مانده است.
محصص در سال ۱۹۷۹ چیزی را میبیند که بسیاری نمیخواستند ببینند: انقلاب پابرهنهها، اگر به آگاهی نرسد، میتواند فقط بیرقی باشد که از رنجِ همان پابرهنهها بافته شده است.
حالا دوباره به بدن خمیدهای که حامل بیرق است نگاهی بیاندازیم: این بدنِ خمیدهی بیچهره تبدیلشده به پایهی بیرق. او نه راه میرود، نه میجنگد، نه رنج میکشد؛ دیگران هستند که تبدیل به بیرق شدهاند. یک وارونگی پیش آمده: رهبری، حامل رنج نیست؛ رنج، حامل رهبری است. در یک خط عمودی، سه چیز روی هم سوار شدهاند: پایین: بدن روحانی، وسط: پاهای پابرهنهها و بالا: دست حضرت عباس: به ترتیب، اقتدار، بدنهی اجتماعی و ایدئولوژی انقلاب. قدرت سیاسی با مشروعیت عاشورایی بر بدن پابرهنهها حکم میکند. این، خلاصهی بصریِ «شیعهی انقلابیِ دولتیشده» است؛ آنهم در لحظهی تولدش.
محصص آگاهانه از کشیدن چهره پرهیز میکند، چون موضوع او «فرد» نیست، بلکه نقش تاریخی است. او هشدار میدهد که اگر این سازوکار تثبیت شود، هر عمامهای میتواند جای این سر بنشیند.
حالا اگر این را کنار آن اثر قبلی بگذاریم، پیام تکمیل میشود: آنجا رژیمی داریم که مرده، اما هنوز بر دوش مردم است؛ اینجا رژیمی داریم که زنده میشود، با همان بدنها. آن تودهی پیچدرپیچ معلق بین آسمان و زمین در تصویر اول که نماد ایدئولوژیای است که با مرگ رژیم قبلی بین زمین وآسمان بیصاحب شده بود، در تصویر دوم در علامت دست حضرت عباس تثبیت میشود؛ صاحبش را بازمییابد.
محصص میپرسد: وقتی فقیه بر دوش فقیر و با دستِ شهید مشروعیت میگیرد، پس چه کسی صاحب زندگیِ زندههاست؟— زندگیای که این روزها چنین بیصاحب شده است…چنین هزارهزار گلولهباران…
این یکی از نادرترین نمونههاییست که هنرمندی در همان لحظهی پیروزی، تصویرِ فاجعهی بالقوه را میکشد.




