یکبارِ دیگر، حکومتِ اسلامی ــ شیعیِ ایران، تحتِ رهبریِ سلّاخمدارانهی حاجسِدعلیلِ خامنهای، واذنابِ بُخوبُریده و آدمخوارش، ملّتِ ایران را سلّاخی کرد.
مردمی که بهلحاظِ چهلوهشت سال حکومتِ جبّارانهی اسلامی، تقریباً «همهچیز از کفشان رفته به در*»، و در همین ساعت «از هر که غارتزدهترند*»؛ امّا« دلِ فولادشان *»هنوز که میتپد، صدای کرکنندهی ناقوسهای مرگِ نهچنداندورِ رژیمِ اسلامی را به گوشِ جهانیان میرساند.
در چنین روزهای سخت، کارِ من چه بوده است؟
برای ملّتم در ایران چه کردهام؟
چه گامی برداشتهام؟
بیهیچ حقّهبازی باید بگویم: هیچ.
جایم، هر کجا که بودهام، گرم بوده است. سختیِ معیشتی نداشتهام. گهگاه دُمی هم به خُمره زدهام. شبها هم نگرانِ این نبودهام که قومِ هیاتلهی حاجسِدعلیلِ خامنهای به خانهام یورش بیاورند.
در چنین شرایطی، برای آنکه از غافلهی وطنپرستی دور نمانده باشم، هر جا که در نزدیکیام تظاهراتی علیه حکومتِ اسلامی بوده، حاضر شدهام؛ امّا داخلِ جمعیت نه.
نه از سرِ بیتفاوتی، بلکه از آنرو که نمیخواهم دنبالهروِ پرچمِ «شیر و خورشید» باشم؛ چه آنکه شیرش بر سکّو ایستاده باشد و چه آن دیگری که دستوپایش از سکّو آویزان است؛ یعنی شیری که بر زمین ایستاده است.
وقتی میبینم و با گوشِ خود میشنوم که اگر باورمند به آن پرچم و آنچه نمایندگی میکند نباشی، باورمندانش دورت میکنند و با استفاده از الفاظِ مربوط به اعضای حفاظتشده در شورت و زیرشلواری، به نوازشِ افرادِ مؤنثِ خانوادهات ــ و گاه حتّی مذکّرش ــ میپردازند، با خود میگویم:
«مرا به خیرِ تو امید نیست، شر مرسان***.»
تازه این شکلِ آسان و بیخطرِ ماجراست.
کافیست در این اوضاع بخواهی از حقِ حضورِ خویش و آنچه باور داری دفاع کنی؛ آنوقت نوبتِ چوب و چماق است.
منِ پنجاهوهفتی، این ماجرا را در همان پنجاهوهفت، عیناً به همین شیوه دیده و تجربه کردهام. با این فرق که آن موقع در ایران بودم. پرچم ،پرچم «یاحسین» بود و «نصرمن الله» واین طور شعار ها.وما گوشت دم توپِ «زهراخانم» بودیم و حزب الله آدمخوارش.از پرچمداران«شیروخورشید» هیچ کجا هیچ خبری نبود.
از همین روست که امروز، با دستی از دور بر آتشی که جانِ هموطنانم را در ایران میسوزاند، دلی میسوزانم و اشکی میریزم.
نظر به اینکه نه کارشناسی سیاسی دارم و نه در امور جامعهشناسی وارد هستم، جرأت آن را ندارم، وهرگز جسارت نمیکنم که برای هموطنانم در داخل کشور ــ «مردمی با این همه مصیبتِ صبور» ــ نسخه بپیچم. یا بنویسم!
باور دارم مردمِ داخل ایران، به لحاظ سیاسی و اجتماعی، از هر نیروی بیرونمرزی ــ به شرطِ موجودیت ــ بالغترند. بنابراین، مدیریت و سنجشِ توانِ جمعی و اقدام متناسب با آن، از اختیارات خاصِ خودِ ایشان است.
اینک سالهای بسیار درازی است که من، همواره و در هر فرصتی، یادآور شدهام که هیچ دولت و هیچ دولتمردی قابل اعتماد نیست. نه داخلی اش،نه خارجی اش.هیچ سیاستمدارِ قابلِ اطمینانی، در هیچکجای جهان، تاکنون به دنیا نیامده است. باور به کمکِ خارجی برای رفعورجوعِ اوضاع و احوالِ داخلیِ یک ملت، همواره نتایجی مصیبتبار در پی داشته است؛ بهویژه تکیه و امید بستن به دولتی که در رأس آن دلالی خودشیفته در معاملات ملکی نشسته باشد و اعضای کابینهاش نیز مشتی شارلاتان از قماشِ خود او باشند. مردمانی از این دست، امتحان خود را بارها و بارها در تاریخ معاصر ــ تاریخی که من و همسالانم آن را زیستهایم ــ در انبانِ تجربه نهادهاند.
گذشته از آنکه دخالت خارجی جز مصیبت و ادبار ارمغانی ندارد، اساساً چرا باید نوع حکومتِ ایران را دولتهای قدرقدرتِ خارجی تعیین کنند؟ رضاشاه با تأیید انگلیس آمد و با اشارهٔ همانها و همپالکیهایشان رفت. خدا رحمتش کند؛ بههرحال اسبابِ خیراتی نیز بود ــ انکارکردنی نیست. محمدرضاشاه با موافقت سرانِ کشورهای پیروزِ جنگ به سلطنت رسید و با خیمهشببازیِ کارتر، به تاریخ پیوست. خمینی را نیز با عملیات ژانگولر از زیر درخت سیب برداشتند، سوار هواپیما کردند ــ نخستین امام شیعه که سوار هواپیما شد ــ و آوردند و بر گردهٔ ملت نشاندند.
دولتهای خارجیِ صاحبِ قدرتهای نظامی و مالی ــ همانها که به آنها «ابرقدرت» میگوییم ــ به یُمنِ غارت و چاپیدنِ ملتهایی چون ما، تا اینجاها رسیدهاند. این دولتها را هرگز اعتنایی به ملتهای قابلِ غارت نیست. آنان نگهبانِ منافع خویشاند؛ آن هم منافعِ درصدی ناچیز از مردمِ خودشان. هدفِ عمدهشان انباشتنِ ثروت و سرمایه است برای شرکا، اعوان و انصارشان.
در این تعریف، به نظر من هیچ فرقی میان روسیه، چین، آمریکا، انگلیس و فرانسه نیست. تمامی اینها در روابطشان با حکومت اسلامی/شیعی تهران، بر اساس کلاهی است که بتوانند از نمدِ اعلا، با نام «ایران»، برای خود بدوزند. باقی، «باد است هر آنچه گفتهاند، ای ساقی****».
آنها که دل و دستشان در آتش است، مردمِ ایراناند. من و کسانی چون من، بیش از هر چیز، در کارِ حک و اصلاحِ ادبیاتِ این قضیهایم. من با توسل به همین کلمات آرزو دارم:
تا هست، ایران و ایرانی به سر بلندی زنده باشد.
سرنگون باد حکومت اسلامی/شیعی تهران.
—
۲شنبه ۱۹ ژانویه ۲۰۲۶
* به وام از شعر دل فولاد نیما
**سخن فریدون مشیری است.
***فرمایش سعدی است
****حکم خیام است





