
خیابان سراسر آتش است و
چون مردمکهای شهر می سوزد
چکمهها، پی سایه ها می دوند و
سایه ها در خیابان و
دستی پنجره بر خیابان می بندد
زنی بر آسفالت، موی پریشان
سر به دیوارِ شیون می کوبد
چراغ دلِ مادران رو به تاریکی است
خیابان، خیابان
هرگز هرگز پس و پیش از این
چشمِ همیشه بیدار، اینگونه روشن ندیده بود
و کوری در شهر مُسری است
مردمکها می سوزند
دخترک، از سراب
کوزه اش را پُر، بخیالش آب برمی دارد
کو؟
قامت تک سواری به لطف سر نمی رسد
گره در گره
نگاه کن
دست من ست در پنجه ی تو
هر چند خسته!
.
.
دود
دود، آسمان را می نوشد
مردمکها می سوزند
شماره ها از چراغ برق بالا می روند و بالاتر
و شرم در سایه ی دیوار، ردایش، مرگ
خرناس می کشد
چون سمندر، بر کُندهی سوخته
نشسته تاریخ، پیپ بر لب
هیزمِ افسوس می سوزد.
.
.
خاک سیر است و اما هنوز می بلعد
مردمکها می سوزند
شبحی
یکسویش هیزم خشم در آتش و سوی دیگر، دود
در خیابان
چکمه بر اجساد میکوبد.
.
.
مرضیه شاه بزاز، ۲۶ دی ماه ۱۴۰۴
divanpress.com






