
کمتر از یک ماه پیش نوشتم و با صدایی که از دل تجربه میآید هشدار دادم: میترسم هنوز درس نگرفته باشیم؛ میترسم هنوز مرکبِ تجربهٔ لیبی خشک نشده باشد که دوباره فیلمان یاد هندوستان کند—و اینبار نه فقط با نامه نوشتن به کاخ سفید، بلکه با چراغ سبز دادن به همان قدرتی که امروز برایشان ژست ناجی گرفته است: اسرائیل. نوشتم و پرسیدم: اگر آن روز لیبی میدان آزمایش بود، آیا فردا قرار است ایران آزمایشگاه تازهٔ همان نسخهٔ شکستخورده شود؟
و حالا، با تلخی و حیرت میبینیم که این “فردا” چقدر زود از راه رسید. هنوز جملههای هشدار خشک نشده بود که موج تازهای از بیانیهها و مصاحبهها و کمپینها و لابیگریها در بیرون از ایران سر بلند کرد؛ موجی که مضمون مشترکش یک چیز بود: «دخالت خارجی». این بار هم همان ادبیات آشنا، همان منطق فریبنده، همان زرورق اخلاقی و همان بوی باروت. فقط فرقش این است که امروز—در کنار دعوت از آمریکا—حرف از «ورود اسرائیل» هم زده میشود؛ حرف از «کماندوها»، «عملیات ویژه»، «کمک امنیتی» و «اقدام سریع»؛ و همزمان، در دل خیابانهای ملتهب، خون از هر دو طرف ریخته میشود و میدان، هر لحظه آمادهتر میشود برای ربایش.
من این را نه از سر بیاطلاعی از جنایت جمهوری اسلامی میگویم، نه از سر سادهلوحی، و نه از موضع کسی که از دور دستی بر آتش ندارد. من یکی از قربانیان سرکوب در ایران بودهام؛ بهترین سالهای جوانیام را در زندانهای جمهوری اسلامی گذراندهام؛ بدترین اشکال شکنجه را تحمل کردهام؛ دو سال زیر حکم اعدام بودهام؛ سالهایی که هر روزش ممکن بود آخرین روز باشد. در تمام عمرم—چه در زندان و سلول انفرادی، چه پس از آزادی، چه در سالهای فشار و تهدید، و چه پس از مهاجرت اجباری—دست از مبارزه برنداشتهام. مبارزهام برای استقرار یک نظام دموکراتیک، مستقل و عادلانه بوده و هست.
اما دقیقاً به همین دلیل، با صدای بلند میگویم: جنگطلبان نمایندهٔ من نیستند.
و هرکس که امروز برای ایران نسخهٔ «بمب» و «موشک» و «عملیات ویژه» و «نجات از بیرون» میپیچد، نه تنها نمایندهٔ مردم ایران نیست، بلکه—در عمل—بخشی از پروژهٔ ویرانی ایران است؛ چه آگاهانه، چه ناآگاهانه، چه با نیت قدرتطلبی، چه با نیت سادهدلانهٔ «کمک».
این جمله را باید روشن گفت، بیابهام و بیتعارف: هیچ ملتی با دعوت از بیگانه برای حمله به سرزمین خود آزاد نمیشود.
و هیچ آزادیای که بر ویرانی وطن بنا شود، آزادی نیست—ویرانی است، انتقام است، سوداگری است، و اغلب مقدمهٔ استبدادی تازه، جنگ داخلی، تجزیه، و فروپاشی اجتماعی.
اعتراض حق است؛ ربایش اعتراض خطرناکتر
اعتراضات مردم ایران حق است. خشم مردم حق است. مطالبهٔ آزادی و عدالت و کرامت حق است. مردم حق دارند علیه نظامی که دههها فساد و فقر و بیعدالتی را به ابزار حکمرانی و سرکوب تبدیل کرده بایستند. مردم حق دارند علیه نظامی که زندان و شکنجه و اعدام را نهادینه کرده، اعتراض کنند. هیچ انسانی که ذرهای وجدان داشته باشد، نمیتواند این حق را انکار کند.
اما در کنار این حق، یک خطر هم هست که همیشه در لحظات بحران سر بلند میکند: خطر ربوده شدن اعتراض.
ربوده شدن یعنی چه؟ یعنی جنبشی که از دل درد واقعی مردم برآمده، به دست نیروهایی بیفتد که نه درد مردم را میفهمند، نه برای مردم هزینه دادهاند، نه با مردم زندگی کردهاند، و نه قرار است فردای ویرانی را با مردم نفس بکشند. اینها همان کسانیاند که همیشه در کمیناند: فرصتطلبانِ خارجنشین، لابیهای قدرت، رسانههای جنگافروز، شبکههای امنیتی خارجی، و چهرههای سیاسیای که برای رسیدن به قدرت، حاضرند کشور را به خاکستر تبدیل کنند.
و این ربایش، معمولاً از یک مسیر شروع میشود: با یک کلمهٔ فریبنده—«نجات».
در لحظههایی که خیابان ملتهب است، وقتی اینترنت قطع میشود، وقتی کشتهها بالا میرود، وقتی خانوادهها عزادارند، وقتی امید و خشم در هم گره میخورند، ناگهان یک جریان بیرونی میگوید: «پس کمک بینالمللی لازم است.»
و درست همینجا باید پرسید: کمک بینالمللی یعنی چه؟
اگر منظور کمک حقوقی و رسانهای و فشار دیپلماتیک برای باز شدن فضای اطلاعرسانی، آزادی زندانیان و توقف سرکوب است، این بحثی جداست. اما آنچه امروز در بسیاری از بیانیهها و کمپینها مطرح میشود، از جنس همین نیست. آنچه امروز مطالبه میشود، از جنس «اقدام» است—اما اقدام یعنی چه؟ تحریم تازه؟ عملیات سایبری؟ حمله به مراکز نظامی؟ ترور هدفمند؟ منطقهٔ پرواز ممنوع؟ یا جنگ تمامعیار؟
اینها «واژه» نیستند؛ سازوکار ویرانیاند.
و هرکس که این سازوکار را پیشنهاد میدهد، باید شجاعت داشته باشد و مسئولیت پیامدهایش را بپذیرد.
منِ زندانیِ و قربانی دیروز، جنگ را تجویز نمیکنم
من از جنایت جمهوری اسلامی میآیم. از تجربهای میآیم که بسیاری حتی نمیتوانند تصویرش را در ذهن تحمل کنند: تهدید به اعدام، شکنجه، انفرادی، تحقیر، بیخوابی، بازجویی، نفی انسانیت. میدانم نظامی که با جان و روان انسان بازی میکند چیست. میدانم دستگاه سرکوب چگونه کار میکند. و دقیقاً به همین دلیل میگویم: دعوت به جنگ، دعوت به نجات نیست؛ دعوت به فاجعه است.
من که شکنجه دیدهام، نمیتوانم به بمب و موشک دل ببندم.
من که زندان دیدهام، نمیتوانم آرزوی ورود کماندوهای خارجی به خیابانهای وطنم را کنم.
من که دو سال زیر حکم اعدام بودهام، نمیتوانم با کسی همصدا شوم که میخواهد وطنم را به میدان عملیات ویژه و ترور و درگیری نیابتی تبدیل کند.
آزادی اگر قرار است بیاید، باید از دل ارادهٔ مردم بیاید.
نه از دل اتاقهای عملیات، نه از دل لابیهای خارجی، نه از دل شبکههای امنیتی، نه از دل بمباران.
«مداخلهٔ بشردوستانه»؛ بزرگترین دروغ اخلاقی قرن
هیچ واژهای در سیاست معاصر، به اندازهٔ «مداخلهٔ بشردوستانه» فریبنده و خونآلود نیست. این واژه، مثل یک آدامسِ اخلاقی است که هر وقت قدرتها میخواهند جنگ را برای افکار عمومی قابلبلع کنند، از جیبشان بیرون میآورند.
در لیبی، همین واژه کار کرد.
گفتند بنغازی در آستانهٔ نسلکشی است. گفتند اگر دخالت نکنیم قتلعام میشود. گفتند «مسئولیت حمایت» داریم. گفتند «R2P». گفتند «منطقهٔ پرواز ممنوع». گفتند «حفاظت از غیرنظامیان». اما در واقع چه شد؟
آسمان لیبی زیر آتش ناتو سوخت. ارتش و زیرساختها نابود شد. قذافی کشته شد. و کشور سقوط کرد به خلأ حکمرانی. خلأیی که از دلش شبهنظامیان قبیلهای، گروههای تندرو اسلامگرا، قاچاقچیان انسان، و سپس داعش بیرون آمدند. کشوری که—با همهٔ ایرادها و اقتدارگرایی و فساد—حداقل نظم و ثبات و رفاه نسبی داشت، تبدیل شد به میدان جنگهای نیابتی و تجزیهٔ عملی.
آنچه در لیبی اتفاق افتاد، یک «تصادف» نبود؛ یک «پیامد طبیعی» بود.
وقتی دولت مرکزی فرو میپاشد، وقتی ارتش و پلیس و دستگاه اداری از هم میپاشد، وقتی ساختار حکمرانی نابود میشود، هیچ خلأیی بیصاحب نمیماند. خلأ را یا نیروهای سازمانیافته و مسلح پر میکنند، یا مافیاها، یا افراطیها، یا قدرتهای خارجی.
و لیبی تنها مثال نیست. عراق، افغانستان، سوریه: هرکدام نسخهای از همین داستاناند.
اسمها فرق میکند، اما منطق یکی است:
ویران کن، بعداً دربارهٔ دموکراسی حرف میزنیم.
و این “بعداً” معمولاً هرگز نمیآید.
معیار مداخله، اخلاق و حقوق بشر نیست؛ منافع است
در سیاست جهانی، اگر واقعاً معیار «نجات مردم» بود، باید پرسید:
پس چرا وقتی در غزه و لبنان—روزانه—دهها و صدها انسان زیر بمباران نابود میشوند، همان مدعیان «R2P» سکوت میکنند؟
چرا آن فیلسوف جنگطلب فرانسوی که برای بنغازی نقش فرشتهٔ نجات بازی میکرد، امروز زبانش بند آمده است؟
چرا دولتهای اروپایی و آمریکا که آن روز با ادعای «مسئولیت حمایت» جهان را به هم ریختند، امروز حتی توان صدور یک قطعنامهٔ الزامآور برای توقف کشتار را ندارند؟
چرا وقتی قربانی فلسطینی است، «مداخلهٔ بشردوستانه» تعطیل میشود، اما وقتی پای کشور دیگری در میان است، ناگهان اخلاق جهانی فعال میشود؟
پاسخ روشن است و هرکس نخواهد آن را ببیند، خود را به کوری زده است:
در بسیاری از موارد، «مداخلهٔ بشردوستانه» نام دیگری است برای سیاستِ قدرت.
جنگ، با اخلاق آغاز نمیشود؛ با منفعت آغاز میشود. اخلاق، فقط پوشش رسانهای است.
پس اگر امروز کسی میگوید «برای ایران باید دخالت کرد»، باید فهمید که پشت این جمله، چه منافع و چه پروژههایی میتواند خوابیده باشد. ایران را بسیاری نه خانهٔ مردم، که قطعهای از پازلِ منطقهای و جهانی میبینند. و وقتی چنین باشد، “نجات” مردم تبدیل میشود به “تصرف” و “مهندسی” و “کنترل”.
تبدیل اعتراض مردم به میدان جنگ نیابتی؛ هدیهٔ طلایی به سرکوب حکومتی
هر ادعایی دربارهٔ حضور نیروهای خارجی در آشوبها—چه درست باشد چه ساخته و پرداختهٔ جنگ روانی—یک پیامد قطعی دارد: هدیهٔ طلایی به دستگاه سرکوب.
چون نظام سرکوب، همیشه دنبال یک چیز است: «مشروعیت امنیتی». دنبال این است که اعتراض را از «مطالبهٔ مردم» تبدیل کند به «پروژهٔ دشمن». دنبال این است که بگوید: این جنبش، خودجوش نیست؛ «نفوذی» است؛ «وابسته» است؛ «موساد» است؛ «سیا» است؛ «اسرائیل» است؛ «کماندو» است.
وقتی شما از بیرون کشور، با صراحت از مداخلهٔ نظامی دعوت میکنید، دقیقاً دارید مواد اولیهٔ همین روایت را میدهید:
یعنی به سرکوبگر میگویید: «بفرما! این هم سند! این هم دعوت رسمی! این هم توجیه!»
و این فقط یک بازی تبلیغاتی نیست. این بازی، در زندگی واقعی مردم، به قیمت خون تمام میشود. چون وقتی اعتراض تبدیل به «میدان امنیتی» شد، سرکوب هم «نامحدود» میشود. بهانه پیدا میکند. دستش بازتر میشود. و قربانیاش مردماند.
ستون پنجم یعنی چه؟ یعنی «ایران را ویران کن تا من حکومت کنم»
باید صریح گفت: آنکس که برای رسیدن به قدرت، دست به دامن نتانیاهو و ترامپ و عملیات ویژه و بمباران میشود، عملاً به مردم ایران میگوید: کشورت را بسوزان تا من از خاکسترش قدرت بسازم.
این منطق، منطق آزادی نیست. منطقِ فاشیسم فرصتطلب است.
فاشیسم همینگونه فراگیر میشود:
با عادیسازی جنایت، با سفیدشویی جنگ، با تبدیل کردن بمب به درمان، و با جا زدن ویرانی به جای نجات.
و شرمآورتر این است که این لغزش، فقط محدود به گروهی نیست که سالهاست سیاستشان بر مدار وابستگی میچرخد. دردناکتر آن است که میبینیم از اصلاحطلبِ سابق تا بازجو و توابسازِ دیروز، از جامعهشناس تا کیهاننویس، از چهرهٔ رسانهای تا کارشناسِ تازهمدعی، همه انگار در یک ایستگاه به هم میرسند:
ایستگاه جنگ. ایستگاه دخالت خارجی. ایستگاه رضا پهلوی–ایران اینترنشنال–حمایت از جنگ و مداخله.
این همگرایی اتفاقی نیست. این همگرایی نشانهٔ سقوط اخلاق سیاسی است. نشانهٔ آن است که وقتی قدرت هدف شود، وطن میتواند قربانی شود.
نامهنگاری برای جنگ؛ از لیبی تا امروز ایران
در لیبی، پیش از آنکه موشکها شلیک شوند، نامهها نوشته شد. فشار اخلاقی ساخته شد. “دانشگاهیان” و “روشنفکران” نقش بازی کردند. گفتند اگر دخالت نکنیم، جنایت میشود. گفتند مسئولیت داریم. گفتند باید اقدام کرد. و این فشار اخلاقی دقیقاً همان چیزی شد که سیاستمداران نیاز داشتند تا جنگ را مشروع جلوه دهند.
امروز هم همین سازوکار را میبینیم.
کسانی مینویسند: «خروج از بحران و پیشگیری از فاجعه نیازمند کمک بینالمللی است.»
میگویند: «اکنون وقت آن است که با اقدام خود علیه دستگاه سرکوب، به وعده خود عمل کنید.»
میگویند: «با هر دقیقه تاخیر، ابعاد جنایت گستردهتر میشود.»
اما باز هم همان سؤال: اقدام یعنی چه؟
اگر این اقدام، «مداخلهٔ نظامی» باشد، یعنی دعوت به جنگ.
اگر اقدام، «هدف قرار دادن مراکز نظامی» باشد، یعنی آغاز جنگ.
اگر اقدام، «عملیات ویژه» باشد، یعنی ورود رسمی به میدان جنگ نیابتی.
و همهٔ اینها یعنی یک چیز: باز کردن درِ فاجعهای که هیچکس نمیتواند پایانش را کنترل کند.
در این نقطه، یک پرسش اخلاقی بسیار ساده مطرح است:
کسی که دعوت به حمله میکند، آیا حاضر است مسئولیت پیامدها را هم بپذیرد؟
آیا حاضر است اگر ایران به سرنوشت لیبی دچار شد—اگر کشور تکهتکه شد، اگر جنگ داخلی طولانی شد، اگر گروههای مسلح رقیب شکل گرفتند، اگر تروریسم زاده شد، اگر میلیونها نفر آواره شدند—بگوید «من اشتباه کردم»؟
یا مثل بسیاری از امضاکنندگان دیروز، امروز هم سکوت خواهد کرد؟
تجربهٔ تلخ لیبی: سقوط دولت یعنی تولد هیولاها
کسانی که در خیالشان فکر میکنند “فقط رژیم میرود و همه چیز خوب میشود”، تاریخ را یا نخواندهاند یا نمیخواهند بفهمند. سقوط دولت در یک کشور پیچیده، معمولاً به معنی تولدِ هیولاهاست. چون قدرت از بین نمیرود؛ فقط دست به دست میشود. و اگر ساختارهای اجتماعی و سیاسی و امنیتی و اداری فرو بریزد، قدرت میرود دست آنهایی که سازمانیافتهتر و مسلحتر و بیرحمترند.
در لیبی، همین شد.
کشوری که زیر سلطهٔ یک حکومت مقتدر بود، وقتی حکومت افتاد، دولت هم افتاد.
وقتی دولت افتاد، خلأ به وجود آمد.
وقتی خلأ به وجود آمد، شبهنظامیان و افراطیها آمدند.
و بعد، کشور شد میدان جنگ نیابتی.
و مردم—همان مردمی که قرار بود نجات پیدا کنند—شدند قربانی.
حالا سؤال حیاتی برای ایران:
ایران اگر به سمت فروپاشی دولت رانده شود، چه کسانی خلأ را پر میکنند؟
کدام نیروهای مسلح؟ کدام گروههای سازمانیافته؟ کدام شبکههای مافیایی؟ کدام قدرتهای منطقهای؟ کدام جریانهای افراطی؟
آیا واقعاً کسی خیال میکند کشوری به بزرگی ایران، در قلب منطقهای پر از رقابت و دشمنی، میتواند پس از فروپاشی دولت، “آرام” به دموکراسی برسد؟
این خیال، نه فقط خام است؛ خطرناک است. چون به قیمت جان و خانه و آیندهٔ مردم تمام میشود.
چرا این دعوتها شرمآور است؟
چون دعوی آزادی، با دعوت به ویرانی جمع نمیشود.
چون استقلال، با التماس به قدرت خارجی برای حمله به وطن جمع نمیشود.
چون کرامت ملی، با خوشحالی از بمباران شهرها جمع نمیشود.
چون هیچ ملت آبرومندی، با پرچم دولت خارجی در دست، برای نابودی خانهٔ خود کف نمیزند.
این مهر ننگی که برخی امروز بر پیشانی خود میزنند، سالها از حافظهٔ تاریخ پاک نخواهد شد. مردم جهان هم به ملتی اعتماد نمیکنند که عدهای از میانش، برای «آزادی»، درخواست بمب و تجاوز کردهاند. این لکه، نه فقط روی نام افراد، که روی خاطرهٔ یک ملت مینشیند.
و من با تمام وجود میگویم: ای وای بر ما اگر اجازه بدهیم این لکه به نام مردم ایران ثبت شود.
راه مبارزه سخت و دشوار است، اما تنها راه: آزادی به دست مردم ایران
من همچنان بر این باورم—و با همهٔ زخمها هنوز امیدوارم—که مبارزهٔ مردم ایران بدون دستبرد موساد، بدون دخالت دولتهای خارجی، و بدون فرصتطلبی جنگخواهان خارجنشین به نتیجه خواهد رسید. ایران به دست مردم مبارز خود در داخل آزاد خواهد شد.
این حرف، رؤیاپردازی نیست. واقعیتگرایی است. چون هر بدیل واقعی برای آیندهٔ ایران، باید از دل جامعهٔ ایران بیرون بیاید:
با سازمانیابی، با همبستگی، با شبکههای واقعی مقاومت مدنی، با اعتصاب و نافرمانی، با شکستن ماشین سرکوب از درون، با پیوند خوردن گروههای اجتماعی و طبقاتی و نسلی، با ساختن سیاستِ جمعی و نه سیاستِ قهرمانمحور.
دخالت خارجی ممکن است حکومت را زخمی کند، اما جامعه را میشکند.
ممکن است یک رأس را حذف کند، اما چند سرِ بیمهار میسازد.
ممکن است یک “پیروزی رسانهای” تولید کند، اما یک “ویرانی تاریخی” به جا میگذارد.
حرف آخر: دور باد دست جنایتکاران، از هر سو
من قربانی جمهوری اسلامیام، اما قربانی جنگ خارجی هم نخواهم شد.
من با سرکوب میجنگم، اما با ویرانی ایران هم میجنگم.
من با نظامی که انسان را له میکند دشمنم، اما با هر قدرتی که میخواهد ایران را میدان آزمایش و عملیات و تصرف کند نیز دشمنم.
دور باد دست جنایتکار نتانیاهو و عوامل مزدور او از سرزمین مادری ما.
و دور باد دست هر ایرانی جنگطلبی که از بیرون، برای وطنش بمب و موشک طلب میکند.
و دور باد دست هر سیاستمدار خارجی که ایران را نه خانهٔ مردم، که ابزار معامله و رقابت میبیند.
ایران را مردم ایران آزاد خواهند کرد؛ نه بمبهای ناتو، نه نامههای التماسی، نه ژستهای «نجات»، و نه سناریوهای خونآلود قدرت.
و اگر کسی هنوز نفهمیده، باید دوباره تکرار کرد:
جنگطلبان نمایندهٔ من نیستند.
رضا فانی یزدی
۱۸ ژانویه ۲۰۲۶




