
این همبستگی نیست؛ بهرهکشی است
مردم ایران میان سرکوب شدید داخلی و قدرتهای خارجی که از رنج آنان سوءاستفاده میکنند، گرفتار شدهاند
ناسیون/سینا توسی– در هفتههای گذشته، نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی به اعتراضات گسترده با گلوله جنگی، بازداشتهای انبوه، اعدام و قطع تقریباً کامل اینترنت پاسخ دادهاند. بنا بر گزارش «خبرگزاری فعالان حقوق بشر» که نهادی معتبر در حوزه حقوق بشر ایران است، تا ۱۵ ژانویه دستکم ۲٬۶۱۵ نفر جان باختهاند که ۲٬۴۳۵ تن از آنان معترضان بودهاند. همچنین ۱۵۳ نفر از نیروهای امنیتی کشته شدهاند و دستکم ۱۸٬۴۷۰ نفر در سراسر کشور بازداشت شدهاند. بررسی صدها مورد مرگ دیگر همچنان ادامه دارد.
این خشونت نه تصادفی است و نه مقطعی. این رویکرد بازتاب شیوهای از حکمرانی است که همواره اعتراض جمعی را نه مطالبهای سیاسی برای پاسخگویی، بلکه تهدیدی امنیتی دانسته که باید درهم شکسته شود.
در باره این خشونت باید بیپرده و بدون طفره سخن گفت؛ نه آن را توجیه کرد و نه کوچک شمرد. جمهوری اسلامی طی دههها در تأمین مشارکت سیاسی، امنیت اقتصادی و حقوق اجتماعیای که بخشهای بزرگی از جمعیت بارها خواستار آن بودهاند، شکست خورده است. هرچند این نظام دارای نهادها و جریانات رقیب است، پاسخ غالب آنها به اعتراضات پایدار، جرمانگاری، تنگکردن عرصه نمایندگی کثرتگرا و توسل معمول به زور برای «مدیریت» نارضایتیها بوده است، نه پرداختن به ریشههای آنها. معترضانی که امروز خیابانهای ایران را پر کردهاند عاملان خارجی نیستند؛ آنان شهروندانی هستند که مسیرهای انتخاباتی، نهادی و اصلاحطلبانه را طی کرده اند و اکنون برای مطالبه تغییر، جان خود را به خطر میاندازند.
اما مردم ایران فقط از درون سرکوب نمیشوند؛ از بیرون نیز مورد سوءاستفاده قرار میگیرند.
در حالی که نیروهای امنیتی به معترضان تیراندازی میکردند، دونالد ترامپ علناً هشدار داد که اگر ایران معترضان را بکشد، ایالات متحده آماده مداخله نظامی است. چند روز بعد، او پا را فراتر گذاشت و از ایرانیان خواست که به اعتراض ادامه دهند، نهادهای دولتی را به دست بگیرند و قول داد که “کمک در راه است”. سپس به همان ناگهانی عقب نشست و مدعی شد کشتار متوقف شده است و حتی روایت خودِ حکومت ایران را تکرار کرد که معترضان به نیروهای امنیتی حمله کردهاند و استفاده از نیروی مرگبار واکنشی به این حملات بوده است.
هیچیک از اینها نباید برای آشنایان با ترامپ یا با تاریخ بلند سیاست خارجی آمریکا غافلگیرکننده باشد. نوسانهای ناگهانی از تهدید به تشویق و سپس عقبنشینی، نه لغزشی لحظهای، بلکه الگویی تکرارشونده است که در آن جان ایرانیان به ابزار مصرفی و وسیلهای برای رسیدن به هدف تبدیل میشود. هرگز قصد جدیای برای حفاظت از معترضان یا حمایت از عاملیت سیاسی آنان وجود نداشت. آنان در رقابتی ژئوپولیتیک به کار گرفته میشوند؛ به شیوهای که دقیقاً همان توجیه لازم را به دولت ایران میدهد تا خشونت را مشروع جلوه دهد و اعتراض را بیاعتبار کند.
در واقع، برای واشنگتن و برای اسرائیل، ایران هرگز مسئله حقوق بشر نبوده است. آنچه سیاست آمریکا و اسرائیل را پیش میبرد نه خشم از سرکوب، بلکه خصومت با دولتی رقیب است که با سلطه منطقهای آنان مخالفت میکند، به دنبال قابلیتهای موشکی و هستهای است و قدرت اسرائیل را به چالش میکشد. ترامپ این واقعیت را بیپرده بیان میکند. دغدغه او نحوه حکمرانی بر ایرانیان نیست، بلکه برهمزدن سیاستهای ایران است که آزادی عمل آمریکا و اسرائیل را محدود میکند.
این الگو تازه نیست. ویرانی مداوم غزه به دست اسرائیل و نسلکشی فلسطینیان با حمایت بیقیدوشرط سیاسی، نظامی و دیپلماتیک آمریکا مواجه شده است. کشتار بیش از هزار معترض در میدان رابعه قاهره در سال ۲۰۱۳ نیز هیچ خللی در حمایت واشنگتن از عبدالفتاح السیسی ایجاد نکرد. این موارد استثنا نیستند؛ ویژگیهای تکرارشونده سیاست خارجی آمریکا هستند. با چنین کارنامهای، ادعای اینکه ایالات متحده ناگهان دغدغهای اصولی برای جان ایرانیان پیدا کرده، نه تنها غیرقابل باور است؛ توهینی است به شعور هر کسی که اندکی توجه میکند.
اینکه گفته شود ترامپ یا بنیامین نتانیاهو نسبت به مردم ایران محبتی عمیقتر از شهروندان خود دارند، در حالی که در داخل کشورشان بهطور معمول اعتراض را نادیده میگیرند یا سرکوب میکنند، پوچ و بیمعنی است.
این ابزارسازی بر واقعیتی که از پیش ویرانگر بوده، میافزاید. سیاست آمریکا نهتنها از تغییر دموکراتیک در ایران پشتیبانی نکرده است؛ بلکه فعالانه بنیانهای اجتماعی لازم برای آن را تضعیف کرده است.
برای دههها، تحریمها و جنگ اقتصادی ابزارهای اصلی استراتژی ایالات متحده بودهاند. اهداف اعلامشده آنها با گذشت زمان تغییر کرده و از تغییر رفتارهای خاص به ایجاد فشار گستردهتر بر سیستم تبدیل شده است. با این حال، در عمل، اثرات آنها به طرز چشمگیری ثابت بوده است. آنها سنگینترین هزینهها را بر ایرانیان عادی تحمیل کردهاند، در حالی که به طور نامتناسبی بازیگران مرتبط با دولت و بخش امنیتی را که از درد اقتصادی مصون هستند، تقویت کردهاند.
دادهها بدون ابهام هستند. پس از شوک تحریمهای سال ۲۰۱۲ و بار دیگر بعد از اعمال سیاست «فشار حداکثری» در ۲۰۱۸، طبقه متوسط ایران فروپاشید. حدود ۹ میلیون نفر در کمتر از یک دهه از جایگاه طبقه متوسط سقوط کردند. فقر اوج گرفت. تورم جهش کرد. دستمزدهای واقعی کاهش یافت. «شاخص فلاکت» بهطور چشمگیری بالا رفت.
این پیامدی ناخواسته نبود؛ هدف همین بود.
طبقه متوسط در تاریخ معاصر ایران ستون فقرات تغییرات سیاسی پایدار و مسالمتآمیز بوده است. این طبقه شبکهای از متخصصان، معلمان، کارآفرینان، دانشجویان و کنشگران جامعه مدنی را فراهم میکرد که قادر بودند بهطور مستمر برای تغییر فشار وارد کنند. با نابودی امنیت اقتصادی در اثر تحریمها، بقا جای سیاست را گرفت. اعتراضها انفجاریتر و نومیدانهتر شدند، اما در عین حال استمرارپذیریشان دشوارتر شد.
این وضعیت منحصر به ایران نیست. بدنه گستردهای از پژوهشهای اقتصاد سیاسی نشان میدهد هرگاه طبقه متوسط بزرگ و از نظر اقتصادی امن باشد، میتواند ائتلافهای اصلاحطلبانه را تثبیت کند و از نخبگان جاافتاده امتیاز بگیرد. در ایران، گسترش این لایه اجتماعی در دهههای ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ به پیروزیهای انتخاباتی اصلاحطلبان پشتوانه داد و حمایت اجتماعی و سازمانی حیاتی برای جنبشهای بزرگ فراهم کرد؛ از جنبش سبز ۱۳۸۸ تا جنبش «زن، زندگی، آزادی» در ۱۴۰۱.
تحریمها این پایگاه اجتماعی را بهطور نظاممند از هم پاشیدند. با فروپاشی امنیت اقتصادی، خانوادهها توان مشارکت مدنی پایدار را از دست دادند و به سمت گذران روزمره سوق داده شدند. اعتراضها البته از میان نرفتهاند، اما بیثباتتر و نومیدانهتر شدهاند؛ بهجای ایجاد سازماندهی پایدار، در فورانهای مقطعی شعلهور میشوند. این الگو در جوامع تحت تحریم بهخوبی مستند شده است: وقتی طبقه متوسط کوچک میشود، کنش جمعی پرخطرتر و حفظ آن دشوارتر میشود، در حالی که بازیگران مرتبط با امنیت قدرت را تحکیم میکنند.
اقتصاد ایران امروز ظرفیت محدودی برای جذب شوکهای بیشتر دارد. دولت با یارانهها، سرکوب دستمزدها و کانالهای تجاری جایگزین، عملکرد اساسی خود را حفظ کرده است، اما با هزینههای اجتماعی هنگفت. میلیونها نفر اکنون در آستانه ورشکستگی زندگی میکنند. بعید است فشار بیشتر منجر به تحول سیاسی منظم شود. این امر به احتمال زیاد منجر به هرج و مرج، سرکوب شدیدتر یا جنگ خواهد شد.
و جنگ دقیقاً همان چیزی است که لحن و تهدیدهای ترامپ نوید آن را میدهد.
واشنگتن با نوسان میان تهدید به جنگ و تشویق ایرانیان به تشدید اعتراض، نه تغییر دموکراتیک را توانمند میکند و نه یاری میرساند؛ بلکه آن را کجومعوج میسازد. فشار نظامی خارجی بحرانهای درونی را حل نمیکند، بلکه آنها را منحرف میکند: مبارزات پیچیده اجتماعی را به تقابل امنیتی یا نظامی تقلیل می دهد، اهرمها را به سود نهادهای مسلح جابهجا میکند و مخالفت را به عنوان خیانت جلوه میدهد. در چنین فضایی، رژیمها نه با اصلاحات، بلکه با بسیج ترس و واکنش ملیگرایانه زنده میمانند. جمهوری اسلامی بارها برای بازگرداندن کنترل به این منطق وابسته بوده است. ترامپ آن را به چالش نمیکشد. او آن را تقویت میکند.
از اینرو، مردم ایران میان سرکوب شدید داخلی و قدرتهای خارجی که از رنج آنان بهرهکشی میکنند، گرفتار شدهاند. این همبستگی نیست؛ بهرهکشی است.
مخالفت با جنگ به معنای بیتفاوتی اخلاقی نسبت به سرکوب نیست. این مخالفت، ردِ این افسانه است که جوامع میتوانند از طریق ویرانی به صلح، عزت و خودگردانی دموکراتیک برسند. بمبها پاسخگویی نمیآورند و دولتهایی که سالها امکان دموکراتیک را تخریب کردهاند، نمیتوانند خارج از مرزهای خود، بهطور معتبر دموکراسی را «قابلهگری» کنند. درگیری سیاسی در ایران در درون جامعه خودش، از طریق تغییرات مورد مناقشه در قدرت، مشروعیت و رضایت، شکل خواهد گرفت. نیروی خارجی میتواند این فرآیند را مختل کند، اما نمیتواند آن را بدون فاسد کردن نتیجه آن به سرانجام برساند.
مردم ایران نه برگ چانهزنیاند و نه ابزار فشار؛ رنج آنان نباید بهعنوان توجیهی بشردوستانه برای جنگی مورد سوءاستفاده قرار گیرد که در نهایت سنگینترین بارش بر دوش خودشان میافتد؛ همانگونه که در لیبی، عراق، افغانستان و نمونههای پرشمار دیگر رخ داد.





