بدون هم‌بستگی «چپ»ها، فرمان جنبش به دست نیروهای راست و کشورهای غربی می‌افتد – سیامک کیانی

پیش‌گفتار  

جمهوری اسلامی در ژرف‌ترین بحران سیاسی ـ اقتصادی خود به‌سر می‌برد؛ بحرانی که نمی‌توان آن را همچون رویدادهای جدا از هم بررسی کرد، بلکه نمودِ تضادها و ناسازگاری‌های درونیِ ساختار اقتصادی ـ اجتماعیِ نظام سرمایه‌داری نئولیبرالیستی، وابسته و رانتیِ با روبنای دینی فرمان‌روا بر ایران است. 

میهن ما به یک «شرایط انقلابی» گام نهاده است که در آن شمار بسیاری از مردم، فرمان‌روایی رژیم را به چالش کشیده و خواهان پایان آن شده‌اند.

با این همه، آغاز یک روند انقلابی به معنای کامیابی و پیروزی آن نیست. سرنوشت این روند به سازه‌های سرنوشت‌ساز، مانند گردان رهبری و اراده‌ی نیروهای سرکوبگر و گسست وفاداری درونی آنان بستگی دارد. در این میان، ناتوانی و پراکندگی نیروهای ”چپ“ و مردمی در فراهم‌کردن رهبری یکپارچه و برنامه‌ی سیاسی روشن، تهی‌جای خطرناکی پدید آورده است. این تهی‌جا نه‌تنها میدان را برای جلوه‌گری نیروهای راست و پادشاهی‌خواه باز می‌گذارد، بلکه شرایط دست‌اندازی و مهندسی گذار از سوی امپریالیسم، به‌ویژه ایالات متحده، و حتا باززایی دیکتاتوری در ریخت‌های نو مانند بناپارتیسم نظامی را به‌گونه‌ای چشمگیر افزایش می‌دهد. 

خطر واقعی این است که در پیچیده‌ترین دم تاریخی، رهبری خیزش‌های مردمی ـ که ریشه در خواست‌های زیست‌معیشتی، ارجمندی انسانی و آزادی دارد ـ به دست گروه‌هایی سپرده شود که نه‌تنها پاسخ‌گوی این خواست‌ها نیستند، بلکه می‌توانند سرزمین کهن ما را در دام الگوهای نوین دیکتاتوری، وابستگی ویرانگر یا فروپاشی خونین بیفکنند.

شرایط‌ انقلابی 

حتا اگر از جایگاهی غیرلنینیستی به تاریخ بنگریم و با بسیاری از راه‌ها و پیامدهای انقلاب اکتبر هم‌داستان نباشیم، نمی‌توانیم توان و نقش بنیادین لنین را در نظریه‌پردازی فرایند انقلاب همچون یک دانش کنشی نادیده بگیریم. لنین درستی تئوری خود را با رهبری پیروزمندانه‌ی انقلاب اکتبر نشان داد. 

لنین با بررسی دیالکتیکی شرایط عینی و ذهنی انقلاب، چهارچوبی نظری جهانی برای انجام انقلاب آفرید. او نشان داد که آغاز هر انقلابی به شرایط عینی و شرایط ذهنی شایسته بستگی دارد. در هسته‌ی این نظریه، انگاره‌ی «گردان انقلابی» جای دارد. این گردان، نهادی است به‌هم‌پیوسته، بر پایه‌ی دانش انقلابی و پیوند ژرف با توده‌ها که کارکرد آن، شناخت لحظه‌ی سرنوشت‌ساز انقلاب و رهبری آگاهانه‌ی نیروی طبقه‌ی کارگر و همپیمانانش برای در دست گرفتن رهبری جنبش و پس از آن دستگاه دولتی است. این نهاد، ابزار بنیادین دگرگونیِ شرایط عینی انقلاب به واقعیتی پیروزمند است. برجستگی «گردان سازمان‌یافته‌ی رهبری» را حتا کارشناسان سیا، موساد و ام‌آی‌سیکس نیز دریافته‌اند. آن‌ها هنگام بالا گرفتن ناخشنودی‌ها و فراهم بودن شرایط عینی انقلاب، با توانایی‌های اقتصادی، رسانه‌ای و رزمی خود یک «گردان ضدانقلابی» برای به‌دست‌گیری رهبری خیزش‌ها می‌سازند که زیر نام «انقلاب رنگی یا مخملی» در کشورهای گوناگون پیاده شده است.

بحران کنونی چندسویه و بنیادین است و ریشه در تضادها و ناسازگاری‌های درونیِ سرمایه‌داری نئولیبرالیستی، وابسته و رانتی دارد که در چهار دهه گذشته ژرف‌تر و گسترده‌تر شده است. اقتصاد ایران با تورم بسیار بالا، فروریختن ارزش پول ملی، فسادِ ریشه‌دار و فرسودگی سازه‌های زیربنایی از کار افتاده است. این فشار اقتصادی دیگر تنها بر دوش طبقه یا لایه‌ای ویژه‌ای سنگینی نمی‌کند، بلکه همه‌ی طبقه‌ها و لایه‌های اجتماعی، از کارگران و رنجبران تا بخش‌هایی از لایه‌های میانی و حتا لایه‌های کهن‌سال‌تر بازار را دربر گرفته است. 

«بحران در پایین» به معنای لنینی آن شکل گرفته است: انبوه کارگران، رنجبران، زنان، جوانان و خلق‌های گوناگون نه‌تنها دیگر نمی‌خواهند زیر فشار اقتصادی، تنگدستی فزاینده و سرکوب سیاسی زندگی کنند، بلکه آگاهانه و با به‌خطرانداختن جان خود این شرایط را به چالش می‌کشند. شعار «زن، زندگی، آزادی» و خیزش‌های فراگیر، نمود همین نپذیرفتنِ زنده‌ماندن «به شیوه‌ی پیشین» است. هم‌زمان، «بحران در بالا» نیز آشکار است: فرمان‌روایی جمهوری اسلامی، با همه‌ی سرکوب سخت، توان چاره‌جویی پایدار برای بحران‌های اقتصادی، پشتیبانی لایه‌های گوناگون اجتماعی و حتا نگاه‌داشتِ هم‌بستگی در درون حاکمیت بورژوازی انگلی را ندارد.

هم‌زمان، پذیرشِ ایدئولوژیکِ نظام به نقطه‌ی تهی رسیده و روایت چیره در جامعه از گفتار مذهبی به خواست‌های زیست‌معیشتی، ارجمندی انسانی و آزادی دگرگون شده است. نظام برای ماندگاری تنها بر هم‌بستگی نیروهای امنیتی تکیه دارد. این دوگانگیِ بحران، همان لحظه‌ی انفجاری را پدید آورده که لنین آن را شرط عینی انقلاب می‌دانست: پایینی‌ها نمی‌خواهند مانند گذشته زندگی کنند و بالایی‌ها نمی‌توانند مانند گذشته فرمانروایی کنند. 

اما کاستیِ سرنوشت‌ساز در نبودِ آشکار «شرایط ذهنی» انقلاب نهفته است. جنبش اعتراضی کنونی، با آن‌که پهنه‌مند و ژرف‌ریشه است، از آن «هسته‌ی انقلابی» سازمان‌یافته و یکپارچه بی‌بهره مانده که بتواند نیروی پراکنده و خشم همگانی را در یک راهبرد روشن برای به پیش‌گزاری خواست‌های خود و به‌دست‌گیری قدرت متمرکز کند. این هسته که باید نماینده‌ی منافع راستین لایه‌های فرودست و برخوردار از برنامه‌ای برای دگرگونی بنیادین سیاسی ـ اقتصادی باشد، در میدان نیست یا دست‌کم رهبری آنچه را که در خیابان‌ها می‌گذرد در دست خود ندارد.

نیروهای ”چپ“ و مردمی، به‌دلیل تاریخ درازِ سرکوب و پراکندگی، هنوز نتوانسته‌اند به چنین جایگاه رهبری‌کننده‌ای دست یابند. این تهی‌جا، میدان خطرناکی می‌سازد که در آن جنبش خودجوش توده‌ها یا زیر فشار سرکوب درهم شکسته می‌شود، یا از سوی نیروهای راست، برنامه‌های مهندسی‌شده‌ی بیرونی یا یک بناپارتیسم نظامی به کژراهه رانده می‌شود. در حقیقت، نبودِ «شرایط ذهنی» (یک گردان سازمان‌یافته و هم‌گام انقلابی) است که گذار از یک «شرایط انقلابی» به یک «انقلاب کامیاب» را دشوار کرده و شرایط کژروی یا شکست را به‌گونه‌ای چشمگیر افزایش می‌دهد.

سه خطر روبروی جنبش 

در فضای کنونی، سه گروه در تلاش‌اند تا رهبری اعتراض‌ها را در دست گیرند و یا راه آن را دگرگون کنند. 

نخستین گروه، پادشاهی‌خواهان پیرامون رضا پهلوی است که با پشتیبانی رسانه‌های فارسی‌زبان بیرونی و تکیه بر هیجان و شخصیت‌محوری، می‌کوشد خیزش مردمی را به پروژه‌ی بازگشت به گذشته دگرگون کند. این گروه برنامه‌ی روشنی برای رویارویی با بحران‌های بنیادین اقتصاد ایران ندارد و چیزی فراتر از اقتصاد سرمایه‌داری با شیوه‌ی نئولیبرالیستی برای کشور نمی‌خواهد. پادشاهی‌خواهی نماینده‌ی بورژوازی کمپرادور و وابسته به امپریالیسم است که می‌کوشد با بازگرداندن نظم پیشین، زمینه‌های بهره‌کشی سرمایه‌داری وابسته را بازسازی کند. 

افزون بر این، پیرامون رضا پهلوی نیز گروه‌های فاشیستی و ناسازگار با مردم‌سالاری گرد آمده‌اند. شعارهایی مانند «مرگ بر سه مفسد: ملا، ”چپ“، مجاهد» نمونه‌ی آشکار این نگرش فاشیستی است. خطر این گروه تنها در نداشتن یک برنامه برای آینده میهن نیست؛ بلکه با بخشیدن رنگ‌وبوی «پادشاهی‌خواهانه» به اعتراض‌ها، به حاکمیت بهانه می‌دهد تا پرخاشگری را زیر نام پیکار با «کودتای شاهزاده» افزایش دهد و هم‌زمان نیروی جنبش را از راه اصلی خود دور کند. 

این گروه با شتاب و زدودن گام‌های بایسته‌ی پیکار، با فراخواندن خیزش‌ها برای ویران کردن ساختمان‌ها، آتش زدن مسجدها، و رویدادهای خشونت‌بار در شرایط کنونی راه را برای جنگ درون‌مرزی یا دست‌یازی امپریالیسم می‌گشاید. این روند، نشانه‌ی آشکار نفوذ جاسوسان غربی است که با برانگیختن واکنش بیشینه‌ی سرکوب، خطر کشتار را بیشتر می‌کند. بیش از این، گفتار و کردار رهبر این گروه، نشانه‌های نگران‌کننده‌ای از همسویی با سیاست‌های امریکا و اسرائیل را نشان می‌دهد. همکاری کنشگرانه او با یورش نظامی دولت نتانیاهو در سال ۲۰۲۵ گواه روشنی بر این پیوند است.

جان مردم برای رضا پهلوی دارای هیچ ارزشی نیست. او مردم ما را به ابزاری در بازی‌های ژئوپلیتیک امپریالیسم ـ صهیونیسم فرو می‌کاهد. درخواست شبانه‌روزی رضا پهلوی از ترامپ برای یورش نظامی امریکا به میهن ما، بیشتر برای پایدار کردن جایگاه خود در ایران آینده است تا یافتن چاره‌ی بنیادین برای چالش‌هایی که مردم ما با آن روبرو هستند. 

خطر دوم ژرف‌تر و پیچیده‌تر است: مهندسی یک «گذار رام‌شده» از سوی ایالات متحده. همان‌گونه که گفته‌های پژوهشگرانی مانند مایکل روبین، پژوهشگر ارشد اندیشکده‌ی «امریکن اینترپرایز» و رایزن پیشین پنتاگون درباره‌ی خاورمیانه نشان می‌دهد، سناریوی شایسته برای بخشی در واشنگتن نه سرنگونی جمهوری اسلامی است و نه برپایی مردم‌سالاری رادیکال. روبین می‌گوید که دونالد ترامپ شاید قدرت را به چهره‌ای مانند حسن روحانی «واگذار کند».

در چنین سناریویی، هدف اصلی نه مردم‌سالاری و نه پاسخ‌گویی به خواست‌های مردم ایران، بلکه دگرگونی رفتار منطقه‌ای و جهانی حکومت ـ به‌ویژه در برابر اسرائیل و آمریکا ـ با کمترین هزینه است. این گذار می‌تواند از راه یک سازش پنهان یا آشکار با بخش‌هایی از بورژوازی دیوان‌سالار و مالی درون ساختار قدرت ـ که از فشارها به ستوه آمده‌اند ـ و با بهره‌گیری از نفوذ در بخش‌هایی از بدنه‌ی امنیتی و نظامی انجام گیرد. 

گزارش‌هایی درباره‌ی کنش نیروهای موساد و سیا در پیرامون اعتراض‌ها و برانگیختن پرخاشگری‌های حساب‌شده ـ مانند یورش به پایگاه‌های نظامی در غرب کشور یا آتش‌زدن سازه‌های عمومی ـ می‌تواند در راستای افزایش بی‌ثباتی و فرسایش توان مقاومت نظام باشد، تا جایی که میانه‌روان درون حاکمیت آماده‌ی پذیرش سازش شوند. تجربه‌ی ونزوئلا نشان می‌دهد که امپریالیسم امریکا خواهان یک آرایش تازه‌ی درونی و پیدایش دولتی «نرمش‌پذیر و آسان‌تر برای مدیریت» است که رفتار برون‌مرزی خود را با سیاست امریکا هم‌اهنگ می‌کند.

این سناریو نمونه‌ی روشن هدف‌های امپریالیسم نوین است؛ امپریالیسمی که با یورش نظامی “کوچک”، با جنگ اقتصادی، کارزار روانی و نفوذ در لایه‌های فرمان‌ران، در پی نگاه‌داشتِ چیرگی خود و پاسداری از منافع سرمایه‌ی جهانی است. 

خطر سوم، یک کودتا از سوی بورژوازی نظامی است. زمانی که هم‌سنگی نیروهای طبقاتی برهم بخورد و هیچ طبقه‌ای توان پایداری چیرگی خود را نداشته باشد، بناپارتیسم پدید می‌آید. جامعه‌ی ایران امروز در چنین شرایطی است: الیگارشی و بورژوازی انگلی، مشروعیتش را از دست داده؛ طبقه‌ی کارگر سازمان‌نیافته است؛ لایه‌های میانی فروریخته و بورژوازی کوچک ملی نیز زیر فشار خرده شده است. 

در چنین تهی‌جایی، اگر ارتش یا سپاه به این نتیجه برسند که ساختار سیاسی موجود دیگر توان نگاه‌داشتِ یکپارچگی کشور را ندارد، شاید با کنارزدن روحانیان، خود دستگاه فرمانروایی را به دست گیرند. چنین دولتی در سرشت اقتدارگرایانه‌ی خود بسیار مانند ولایت فقیه خواهد شد، اما با رنگ‌وبویی ملی‌گرایانه. خطر این چشم‌انداز در آن است که دیکتاتوری چهره‌ای نوین می‌یابد بی‌آنکه دگرگونی بنیادینی در ساختارهای نابرابر اقتصادی رخ دهد. بناپارتیسم نظامی می‌تواند ابزار بورژوازی بزرگ ـ چه درونی و چه وابسته ـ برای رام کردن جنبش انقلابی و نگاه‌داشتِ بنیادهای مناسبات تولید سرمایه‌داری باشد. از همین‌رو، گفتمان ”چپ“ باید رژیم ولایت فقیه را نشانه بگیرد، زیرا پافشاری تنها بر واژگونی «دیکتاتوری علی خامنه‌ای» می‌تواند راه را برای جانشینانی دیگر مانند او در همان جایگاه باز بگذارد.

کدام خطر شدنی‌تر است؟ 

در هر یک از این چشم‌اندازها، جنبش مردمی بزرگ‌ترین زیان را خواهد دید.

در چشم‌انداز پادشاهی‌خواهی، خواست‌های زیست‌معیشتی و دادخواهانه‌ی مردم جایگاهی ندارد و خطر باززایی یک فرمان‌روایی سلسله‌ای و شاید وابسته بسیار برجسته است. افزون بر این، هرگونه دست‌اندازی نظامی بیرونی — که ترامپ نیز از آن سخن گفته — پیامدی ویرانگر خواهد داشت. چنین دست‌اندازی نه‌تنها به جنگی گسترده در منطقه و نابودی سازه‌های زیربنایی ایران می‌انجامد، بلکه — چنان‌که تجربه‌ی عراق، لیبی و افغانستان نشان می‌دهد — نه مردم‌سالاری به بار می‌آورد و نه رفاه؛ بلکه دولتی وابسته و فروریخته پدید می‌آورد که استقلال ملی ایران را برای نسل‌ها نابود می‌کند. 

در چشم‌انداز مهندسی‌شده‌ی امپریالیستی، خواست‌های بنیادی مردم بی‌پاسخ می‌ماند؛ فسادِ ریشه‌دار و اقتصاد نئولیبرالیستی- رانتی همچنان پابرجا می‌ماند، تنها با چهره‌هایی نو و اندکی دگرگونی در رفتار برون‌مرزی. هم‌زمان، این چشم‌انداز به حاکمیت کنونی نیز کمک می‌کند که با سرکوب سخت‌تر نیروهای رادیکال و مستقل و پاک‌سازی بخشی از بدنه‌ی خود در پوشش «میهندوستی میانه‌رو»، ماندگاری‌اش را پایدار و استوار کند. 

در چشم‌انداز کودتای نظامی، هرچند چهره‌ی مذهبی حاکمیت کنار می‌رود، اما ساختاری متمرکز، نامردم‌سالار و شاید توده‌فریب جایگزین می‌شود که خواستی به پخش دادگرایانه‌ی دارایی و عدالت اجتماعی ندارد. چنین ساختاری می‌تواند با برپایی سامان و امنیت و رام کردن شور انقلابی، جامعه را به شرایطی همانند پیش از انقلاب بازگرداند.

اگر نیروهای ”چپ“ پای طبقه‌ی کارگر را به میدان نبرد نگشایند و رهبری جنبش را به دست نگیرند، به‌گمان فراوان چشم‌انداز دوم – مهندسی امپریالیستی جنبش- عملی خواهد شد. چشم‌انداز کودتا اکنون بخت اندکی دارد، زیرا بورژوازی نظامی بسیار تنهاست و پشتیبانی بخشی از بورژوازی بازرگانی را نیز از دست داده است. افزون بر این، از آغاز دوره‌ی ریاست‌جمهوری رئیسی، بورژوازی نظامی همه‌ی نهادهای رهبری و حتا پیرامونی را در دست خود انباشته است، اما این تمرکز نتوانست جمهوری اسلامی را از چالش‌های فراوان برهاند. 

پادشاهی‌خواهان بدون پشتیبانی اقتصادی، سیاسی و نظامی آمریکا و غرب، توان به‌دست‌گیری فرمان‌روایی برخاسته از این خیزش‌ها را ندارند. ترامپ، چنان‌که در ونزوئلا نشان داده، سیاست‌مداری عمل‌گراست. او و جایگاه طبقاتی‌اش دوست دارند که ایران رفتاری را برگزیند که دوستی با آمریکا را دربرگیرد و از رویارویی با اسرائیل پرهیز کند. ترامپ و سرمایه‌ی جهانی خواهان دست‌نخوردن اقتصاد سرمایه‌داری ـ نئولیبرالیستی جمهوری اسلامی‌اند. از سوی دیگر، آمریکا می‌داند مردم ایران دیگر فرمان‌روایی مذهبی همانند عربستان را نمی‌پذیرند؛ از همین‌رو باید نقش دین از دستگاه دولتی زدوده شود، و این کار از دست روحانی و هواداران او — که از پشتیبانی بورژوازی دیوان‌سالار، بورژوازی مالی و بخشی از بورژوازی بازرگانی برخوردارند — برمی‌آید. روحانی با تجربه‌ی چند دهه در رهبری جمهوری اسلامی می‌تواند بخشی از بورژوازی نظامی را به همکاری بکشاند و با کمک شبکه‌ی گسترده‌ی جاسوسی آمریکا و اسرائیل در دستگاه امنیتی و نظامی جمهوری اسلامی و شاید با کمک یک یورش هدفمند و «کوچک» از سوی امریکا، دیگران را از میدان بیرون کند. امریکا دیگر نه ترسی از کنش‌های انتقامی جمهوری اسلامی و نه باوری به گنده‌گویی‌های سران آن دارد. جمهوری اسلامی امروز خیلی ناتوان شده است، زیرا که بسیاری از دوستان آن مانند حزب‌الله، بشار اسد و حماس یا ضربه کشنده‌ای خورده‌اند و یا نابود شده‌اند.

وظیفه‌ی ”چپ“ 

اکنون زمان آن است که این هشدار به کوششی هم‌گانی و هم‌سو دگرگون شود. تنها با هم‌بستگیِ استوار، برنامه‌ریزیِ روشن و سازمان‌دهیِ مردمی می‌توان از چرخهٔ شکست‌های گذشته گذر کرد و راهِ درستی گشود که نه در دام دیکتاتوریِ کهنه یا نو بیفتد و نه به بهای از دست رفتن استقلال ملی پایان پذیرد. 

همه‌ی نیروهای ”چپ“ی که خواهان واژگونی فرمان‌روایی ولایت فقیه، رویارویی با اقتصاد نئولیبرالیستی و ضد هرگونه دست‌یازی، دست‌کاری و دست‌اندازی نیروهای بیرون‌مرزی در رویدادهای کشورند، باید در کنار یکدیگر بایستند. 

در این گردان، به‌ویژه سازمان‌های گوناگون با ریشه در جنبش فدایی (اقلیت، اکثریت، اتحاد فداییان کمونیست، حزب چپ) و با ریشه در جنبش توده‌ای (حزب توده ایران، توفان) و دو سازمان راه کارگر باید با درکِ ژرفای وظیفهٔ تاریخی کنونی، هم‌گامیِ مشترک برای به‌دست‌گیریِ رهبری جنبش را برتر از هر ستیز درونی بشمارند.   

همهٔ این سازمان‌های ”چپ“ بر این باور پای می‌فشرند که سرنوشت ایران باید به دست توده‌های میهن ساخته شود. حتا حزب چپ ایران — که خوش‌بین‌ترین بخش ”چپ“  دربارهٔ هدف‌های آمریکا و غرب در میهن ما دانسته می‌شود — بی‌آنکه نامی از آمریکا و رضا پهلوی ببرد، هشدار می‌دهد: «این خلأ، میدان را برای پروژه‌هایی باز کرده است که با اتکا به پول، رسانه و حمایت‌های خارجی، می‌کوشند بدیل‌هایی از بالا و بی‌پیوند با مطالبات واقعی مردم بسازند.» (۲۲ دی ۱۴۰۴ – اخبارروز) 

همهٔ این نیروها، باید بی‌درنگ در یک گردان یگانه و هم‌آهنگ برای برپاییِ یک شورای راهبردی جنبش فراخوانده شوند. 

ازاین‌رو، وظیفه‌ی تاریخی و آنی، دگرگون‌کردنِ شرایط عینیِ آماده‌ی پیروزی انقلابی از راه ساختنِ شرایط ذهنیِ شایسته و بایسته است. این به معنای کارِ فشرده و پرخطر برای سازمان‌دهی و پیوندزدنِ خیزش‌های پراکنده است. اعتصاب‌های سراسری و هماهنگ کارگری، پدیدآمدنِ شوراهای مردمی در کوچه‌ها و کارخانه‌ها، و برپایی شبکه‌های همبستگی، نه‌تنها ابزارهای نبرد، بلکه بنیادهای آن «هسته‌ی انقلابی» نو و نهادهای آینده‌ی توان مردم‌سالار به‌شمار می‌آیند. تنها از راه چنین سازمان‌یابیِ مستقل و برخاسته از پایین است که جنبش می‌تواند هم از خطر راست‌زدگی و رخنه‌ی جاسوسان سیا و موساد دور بماند و هم به جایگاهی برسد که بتواند بحران فرمان‌روایی را با پیشروی انقلابیِ خود پاسخ دهد. در این راه، پیش‌گزاری یک «برنامه‌ی سیاسی روشن» که هم پاسخ‌گوی خواست‌هایی مانند زیست‌معیشتی و آزادی‌جویانه باشد و هم چشم‌اندازی برای برچیدن ساختارهای سرمایه‌داری نئولیبرالیستی رانتی و بهره‌کشانه بچیند، و هم از تمامیت ارضی میهن پشتیبانی کند و دست‌اندازی نیروهای بیرونی را نپذیرد، نقشی بنیادین در کشاندن توده‌ها به سوی برنامه خود و رهبری توده‌ها و برپایی شرایط ذهنی انقلاب خواهد داشت. این گردان “چپ” برای پیروزی باید به انجام سه کار برجسته زیر بپردازد.

نخست، تنها راه رهایی از این دام چندگانه — پادشاهی‌خواهی، مهندسی بیرونی، کودتا یا فروپاشی خونین — سازمان‌دهی مستقل و از پایینِ جامعه است. این راه دشوار اما ناگزیر است. در روزهای پیشِ رو، هم‌بستگی نیروهای پایینی نظامی با رژیم نقشی سرنوشت‌ساز دارد؛ اما فشار برای دگرگونی این هم‌بستگی تنها از راه به‌میدان‌کشاندن توده‌ها، به ویژه کارگران، و کاربرد توان اجتماعیِ مردمی شدنی می‌شود. نخستین گام، آگاهی از این خطرهاست. جامعه‌ی ناخشنود ایران باید بداند که خیزش او می‌تواند به‌آسانی از سوی گروه‌هایی ربوده شود که کمترین پیوندی با رنج‌ها و آرمان‌های او ندارند. شعار «نه شاه، نه شیخ، جمهوری سکولار دموکراتیک» می‌تواند مرزبندی لازم را با هر دو گروه فرمان‌روای گذشته و اکنون پدید آورد. ولی این شعار هرچند پیشرو است، اما بدون درون‌مایه‌ی طبقاتی و ضدنئولیبرالیستی بسنده نیست. باید به سوی شعارهایی رفت که هم‌زمان خواهان استقلال ملی، مردم‌سالاری ژرف و داد اجتماعی باشند؛ شعارهایی که پیوند دیالکتیکیِ نبرد ضددیکتاتوری، ضداقتصاد نئولیبرالیستی و ضدامپریالیستی (یا دست‌کم مرز روشن با دست‌اندازی امریکا و اسرائیل در رویدادهای میهن) را بازتاب دهند. 

دوم، دگرگون‌کردنِ خشم پراکنده به توان اجتماعیِ سازمان‌یافته است. سامان‌دهی در محل‌های کار، دانشگاه‌ها، محله‌ها و حتا در میان بازاریان مستقل، و پدیدآوردنِ شبکه‌های همیاری مردمی و شوراهای نامتمرکز، می‌تواند هم پشتوانه‌ی جنبش باشد و هم سدی در برابر رهبری‌های ساختگی از بالا یا بیرون. اعتصاب سراسریِ هماهنگ و سازمان‌یافته نیرومندترین ابزار مردمی در برابر هم ساختار کنونی و هم خودبزرگ‌بینان بیرونی است. اعتصاب‌های گسترده‌ی کارگری، در‌میدان‌بودن توده‌های انبوه رنجبران و تهی‌دستان، هزینه‌ی سرکوب را برای نیروهای امنیتی چنان بالا می‌برد که ناگزیرند که در وفاداری خود به رژیم بازنگری کنند. در این میان، طبقه‌ی کارگرِ سازمان‌یافته می‌تواند با درک جایگاه عینی خود همچون آفریننده‌ی اصلی ارزش افزوده در جامعه، نقش پیشاهنگ را بر دوش گیرد. نیروهای ”چپ“ باید با هماهنگی و هم‌گامی، طبقه‌ی کارگر را برای گام‌گذاشتن در این خیزش‌ها و به‌دست‌گیری رهبری آن بسیج کنند. پدیدآمدنِ سندیکاهای کارگری مستقل می‌تواند نه‌تنها ابزار نبرد، بلکه هسته‌های آغازینِ رهبری طبقه‌ی کارگر باشد. 

سوم، پیش‌گزاری یک برنامه‌ی سیاسی روشن و برخاسته از خواست مردم است. این برنامه باید بر پایه‌ی خواست‌های پایه‌ای و مشترک همه‌ی نیروهای مردم‌سالار، ”چپ“، فمینیست (زن‌گرا)، خلق‌های زیر ستم و نیروهای مدنی شکل گیرد: آزادی برپایی سندیکا، راهپیمایی، آزادی بدون و چرای دستگیرشدگان خیزش‌های کنونی، زندانیان سیاسی، اجتماعی و دینی، جدایی دین از نهادهای دولتی، حقوق برابر برای همه‌ی شهروندان بدون تبعیض جنسی، جنسیتی، خلقی یا دینی، برپایی فرمان‌روایی قانون و پس از پایداری پیروزمندانه جنبش می‌توان از خواست‌هایی مانند برگزاری آزاد انتخابات مجلس مؤسسانِ، داد اجتماعی و بازپخش دارایی (مانند از‌میان‌برداشتن خصوصی‌سازی‌های رانتی و دادخواهی غارتگران)، ملی‌کردن بازرگانی برون‌مرزی، همگانی‌کردن بخش‌های کلیدی اقتصاد زیر بازرسی مردم‌سالارِ کارگران، و گزینش سیاست برون‌مرزی مستقل و آشتی‌جویانه بر پایه‌ی همبستگی جهانیِ مردم سخن گفت. این برنامه باید درونزاد باشد و از دل گفت‌وگوی نیروهای درون جامعه‌ی ایران برآید. شعارهایی مانند «زن، زندگی، آزادی» می‌تواند چتر نمادین این هم‌پیوندی باشد، اما باید با درون‌مایه‌ی اقتصادی و طبقاتی ژرف‌تر شود تا هم بازتاب‌دهنده‌ی نبرد ضدنئولیبرالیستی کارگران، دردهای رنجبران و تهی‌دستان باشد و هم نشان دهده رهایی زنان و همه‌ی ستمدیدگان. 

نقش نیروهای ”چپ“ و پیشرو در این برهه‌ی تاریخی نه چشم‌داشت به یک رهبر کاریزماتیک است و نه امید به دست‌اندازی بیرونی؛ بلکه کار دشوار و پیگیرِ سازمان‌دهی، روشنگری و هم‌کاری عملی با یکدیگر است. باید دریافت که امید بستن به رهایی‌بخشی بیرونی — چه در پوشش فشار آمریکا و چه در چارچوب رهبری اپوزیسیون وابسته — تنها چرخه‌ی شکست و وابستگی را بازتولید می‌کند. تاریخ ایران و منطقه گواه این حقیقت است. تنها با بازسازی جنبش کارگری و مردمی بر پایه‌ی برنامه‌ای ضددیکتاتوری، ضدنئولیبرالیستی و پافشاری بر استقلال ملی است که می‌توان از خطر افتادن رهبری جنبش به‌دست نیروهای راست و امپریالیستی جلوگیری کرد.

پایان‌سخن 

ایران در آستانه‌ی دگرگونی‌ای بزرگ ایستاده است، اما راه این دگرگونی و پایان آن هنوز ناروشن است. فروریزی ژرف جمهوری اسلامی خودبه‌خود به زایش مردم‌سالاری و داد اجتماعی نمی‌انجامد. تهی‌جای توانِ برخاسته از دل مردم، میدان را برای خطرناک‌ترین بازیگران — از راستِ پادشاهی‌خواه گرفته تا برنامه‌ریزان امپریالیستیِ گذار و تا فرماندهان تشنه‌ی قدرت — باز می‌گذارد. واکاویِ شرایط نشان می‌دهد که خطر دگرگون‌شدن خیزش‌های مردمی به تراژدی‌ای — چه در ریخت بازگشت به دیکتاتوری سرنگون‌شده‌ی کهنه، چه در پیکر دیکتاتوری نو یا در چهره‌ی وابستگی — بسیار جدی است. 

رهایی از این چرخه تنها از راه گسترش سازمان‌یابی مستقلِ لایه‌های فرودست و میانی، هم‌پیوندی نیروهای مردم‌سالار و ”چپ“ پیرامون برنامه‌ای روشن که پیوند دیالکتیکی نبرد با دیکتاتوری نظام سرمایه‌داری ـ دینی درونی و پافشاری بر این اصل شدنی است که آینده‌ی ایران را باید مردم ایران، برای برآوردن خواست‌های خودشان، و نه برای نگاه‌داشتِ منافع قدرت‌های امپریالیستی یا بورژوازی انگلی درونی بسازند. اکنون زمانِ بیداری، هم‌کاریِ عملی و تکیه بر نیروی خویش است. هرگونه ساده‌دلی یا امید بستن به نیروهای بیرونی می‌تواند فرصت تاریخی برای رهایی را به فاجعه‌ای تازه دگرگون کند. آینده‌ی ایران در گرو آن است که این خیزش خودجوش بتواند از مرحله‌ی شور و خشم به مرحله‌ی سازمان و برنامه‌ریزی گذر کند. 

پرسشِ سرنوشت‌سازی که همچنان بی‌پاسخ می‌ماند این است که اگر نیروهای ”چپ“ در به‌پیش‌نهادنِ برنامه‌ی جایگزین هم‌آهنگ و هم‌گام ناکام بمانند، راهکار آنان در برابر خیزش‌هایی که می‌دانند زیر رهبری نیروهای راست و امپریالیستی پیش می‌رود، چه باید باشد؟

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی