
بدون هیچ شکی، ابعاد کشتار معترضان در ایران بسیار وسیع بوده است. صحبت از صدها انسان، صدها جوان کشته شده می رود. حتا اگر آمار ۱۲۰۰۰ هزارنفری را هم درست ندانیم، در وسعت سرکوب و کشتار نمی توان تردید کرد. پزشکیان به عنوان رییس جمهور به صحنه آمده است و تروریست های اسرائیلی-داعشی را مسوول این کشتار و ناامنی می داند. البته ایشان به عنوان یکی از سردمداران انقلاب فرهنگی در دانشگاه تبریز نمی توان انتظار داشت که افراد کشته شده را جوانانی معصوم و صرفا معترض بداند. او که خود روزی در به راه انداختن بزرگترین تصفیه دانشگاهی ایران مشارکت داشته، اکنون نیز بدون هیچ ترحمی از داعشی ها و تروریست های کشته شده سخن می گوید. آخر چگونه ممکن است هزاران نفر جوان در تشکیلات تروریستی فعال بوده و اینهمه ساختار امنیتی موازی که بودجه مملکت را تلف می کنند، از آن بی خبر باشند؟ اینهمه تروریست کجا پنهان شده بودند و چگونه به اسلحه دسترسی داشتند؟ آخر مرغ پخته از این استدلالهای بی ربط به خنده-و بیشتر گریه- می افتد. با این سخنان پزشکیان دیگر آخرین امیدها به قرائت رحمانی از اسلامِ حاکمان پایان گرفت و سخن گفتن از نهج البلاغه و عدالت و مبارزه با فساد به طور کل مشروعیت خود را از دست داد. آنچه جمهوری اسلامی از اسلام هزینه کرده یکی از نمونه های مصرف منابع در این رژیم است که در عرصه های آب و دیگر منابع طبیعی هم شاهدیم. به طور کل ساختارهای معیوب خود را در همه عرصه ها گسترش می دهند.
کل ساختار حاکمیت در سه سال اخیر دو فرصت بسیار مغتنم- پس از مرگ رئیسی و جنگ ۱۲ روزه- داشت تا با عوض کردن ریل سیاست های کلان، شکاف مردم-حکومت را تا حدی ترمیم کند و به نوعی پوست بیندازد تا “طبقه حاکم” و بسیار فربه جمهوری اسلامی بتواند حکومت خود را تداوم ببخشد. اما “قدرت سیاسی” ماجراجو و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی ایران نتوانست روند نرمال شدن خود را بپذیرد و بدل به دولتی شود که در دل نظم سرمایه داری جهانی جای بگیرد و به راه رشد سرمایه داری بپیوندد. از همین رو حاکمیت تلاش کرد تا با ریختن بار بحرانهای اقتصادی به دوش ملت، سهمبران طبقه حاکم را تغذیه کند. از سال ۱۳۹۸ دولت بحرانهای اقتصادی خود را با تحمیل به جیب ملت حل کرده و در این مسیر کشتار معترضان را در دستور کار گذاشته است. به صورتی یکدست و بی نقاب: با هر شوک ارزی و قیمتی نیروهای سرکوب به خیابان ها اعزام شده اند و از کشته پشته ساخته اند. این را کوی طلاب مشهد، خاکی های اسلامشهر، خیابانهای قلعه حسن خان و نیزارهای ماهشهر شهادت می دهند.
این خشم و استیصال در برابر حکومتی که همه ابزارهای خشونت معمول و غیرمعمول را در دست دارد، فعلا بادی شده در بادبان راست افراطی ایران. این گروه با استفاده از سرکوب بیرحمانه حکومت، مردم را تشویق می کنند تا از ترامپ و نتانیاهو تقاضای مداخله نظامی کنند تا آنها با کمک نیروی نظامی قدرتمند خود این حکومت سفاک را به زباله دان تاریخ بفرستند و انتقام خون عزیزانشان را بگیرند و در پایان نیز ایران آزاد شود…
من با آنکه در خشم و شگفتی این سرکوب بیرحمانه با هموطنانم شریک هستم، اما برنامه راست افراطی را برای ایران به دلایلی که در زیر می آورم خطرناک می دانم. تجربه عراق و افغانستان در پیش چشمان ماست و تلاش برای عقلانی کردن و استعلای خشم و حرمان وظیفه مایی است که به خرج این ملت درسی خوانده ایم و دستی به قلم داریم؛ وگرنه من نیز همچون بسیاری از ایرانیان از میزان سرکوب و کشته شدن جوانان مملکتم هراسان و بی قرارم… در زیر به چند استدلال اشاره خواهم داشت که در مقابل این درخواست های از سر استیصال پرسش هایی را می گذارد.
۱. “درست است که جنگ تلفات دارد، اما به آزادی ملت و گرفتن انتقام از سرکوبگران می ارزد”: این گزاره و گزاره های مشابه را در این روزها بسیار می شنویم. اینکه آزادی بهایی دارد و بخشی از این بها مرگ بیگناهان است و در جنگ آمریکا با جمهوری اسلامی هم ممکن است بی گناهانی کشته شوند، اما در عوض ما به آزادی می رسیم. اما این گزاره ها از نظر اخلاقی نادرست هستند. زیرا در جریان یک انقلاب، یک شورش بزرگ و یا حتا اعتصاب کارگران هر یک از شرکت کنندگان در این فرایندها به هزینه های آن فکر کرده اند، آن را سبک و سنگین گرده و سپس انتخاب کرده اند که در خانه بمانند یا به خیابان بیایند.
اما کسانی که در زیر بمباران ها کشته می شوند، افرادی نیستند که هزینه دادن را انتخاب کرده باشند. آنها در گوشه خانه خود یا در خیابان تجریش و یا حتا زندان اوین ممکن است که طعمه موشک های نقطه زن! اسرائیل قرار بگیرند و اصلا نمی توان از تلویزیونهای ایران اینترنشنال و شرکا انتظار داشت که ارتش آمریکا و اسرائیل را به خاطر “خسارت های جانبی” به پاسخگویی وادارد. این کشتگان و یا صدمه دیدگان در حقیقت قربانی وضعیت هستند و در کشته شدن یا جراحت آنها عاملیت و آگاهی وجود ندارد. پس کسانی که تقاضای بمباران ایران را می کنند، از نظر اخلاقی با کسانی که مردم را به تجمع در خیابان ها فرامی خوانند متفاوت هستند. حتا اگر نتیجه به خیابان آمدن آنها شهادت باشد.
۲. “حکومت جمهوری اسلامی یک حکومت اشغالگر است و می توان آن را با یک جراحی برداشت و این جراحی با حمله آمریکا و اسرائیل میسر است.”
این سخن از یک ساده انگاری رسانه ای رنج می برد. ممکن است که رفتار حکومت در ایران به حکومت های اشغالگر شباهت داشته باشد، اما این حکومت مثل دولت آلمان نازی در فرانسه نیست که با یک حمله از کشور پاک شود. این حکومت اشغالگر نیست و -متاسفانه!- ریشه های اجتماعی و طبقاتی دارد. گفتمانش با اقلیتی – اگرچه هردم کوچک شونده- در پیوند است و هنوز می تواند ایده های آخرالزمانی-خرافی اش را برای میلیونها نفر از هوادارانش ترجمه کند. در عین حال نیروهای وفاداری به عنوان طبقه حاکم دارد که فساد و بهره مندی از پول نفت، رابطه خانوادگی و ازدواج های فامیلی آنها را در کنار هم نگه می دارد. ما در یک سخنرانی، در یک مراسم عروسی و یا در یک موضع گیری سیاسی می بینیم که ناگهان موسوی خوئینی ها می تواند در کنار قالیباف قرار بگیرد، حسن خمینی با شهردار فعلی تهران رابطه حسنه داشته باشد و در مراسم افطار شمخانی اصلاح طلبان حضور داشته باشند. این بلوک طبقاتی از بالا به پایین کشیده شده است و نمی توان و نباید آن را با دولت های اشغالگر آلمان نازی مقایسه کرد.
این ریشه های اجتماعی و این سازماندهی نظامی-امنیتی با حمله نظامی به سادگی از بین نمی رود و حتا با از بین رفتن دستگاه دولتی هم ادامه پیدا می کند. این حکومت از ریشه های قویتری نسبت به دولت بعثی در عراق و سوریه برخوردار است و در صورت کنار زده شدن از حکومت با شیوه های نظامی، به مقاومت خود ادامه می دهد و کام دمکراسی فرضی آینده را تلخ و خونین می کند. مهمتر از همه اینکه آنها با کشته شدن رهبر، او را بدل به یک اسطوره مظلوم می کنند و از روایت پردازی های مرسوم برای تطهیر و تقدیس او بهره خواهند برد. آنها سابقه؛ نهاد و منابع کافی برای چنین کاری را در جامعه فعلی ایران دارند.
۳. “این حمله نظامی به درخواست رهبر جنبش یعنی رضا پهلوی انجام می شود. او همچون شارل دوگل که در جنگ جهانی دوم در کنار ارتش متفقین موفق به آزاد سازی فرانسه شد، ایران را آزاد خواهد کرد”.
اروپای غربی به خصوص فرانسه و البته خود شهر پاریس را نمی توان در ذهنیت غربی ها با انگاره هایی که درباره ایران و شهری چون تهران دارند، مقایسه کرد. اروپای غربی بخشی از تمدن غرب و دارای شباهت های بسیار زیاد به کشورهای آنگلوساکسون بود. بسیاری از آمریکایی های سفید از نژاد و تبار اروپای قاره ای بودند و هستند. آنها به خصوص در آن دوران به پاریس به عنوان شهری می نگریستند که تمدن و مد و فرهنگ و زیبایی از آن بیرون می تراود. شهر-موزه ای که باید چون آتن باستانی آن را قدر دانست و از دست بربرها نجاتش داد! حال آنکه تهران برای آمریکایی ها یک جایی در کنار بغداد و کابل است. پر از آدمهای وحشی و تروریست که آماده ترکاندن خود و اطرافشان هستند.
علاوه بر این، بسیاری از یاد می برند که شارل دوگل بر پایه فرانسه استعماری بخشی از نیروهای خود را شکل داده بود. فرانسه استعماری بسیار بزرگتر از خود کشور فرانسه بود و در آن نیروهای وفادار به دوگل یا کنترل کشور را به دست داشتند و یا همچون الجزایر در نوسان بین دولت ویشی و دوگل بودند. در حقیقت دولت فرانسه آزاد، دولتی محترم و در تبعید بود که روشنفکران و مبارزان داخل فرانسه به آن ابراز وفاداری می کردند. شارل دوگل و منابع و امتیازهایش را با ولیعهد پیشین ایران مقایسه کنید؟ فکر می کنید دولت مردان و ژنرالهای آمریکایی همان احترامی را برای او قائل هستند که برای شارل دوگل قائل بودند؟ فکر می کنید آنها بیابانهای ایران را با تاکستان های شراب فرانسه هم ارزش می دانند؟ آنها با شهر بی در و پیکری چون تهران همانگونه رفتار می کنند که با پاریس، پایتخت معماری، روشنگری و جمهوری؟
آنها به ایران که بیایند- اگر بر اساس منافع خود بیایند- بر اساس منافع خود و کشور خود رفتار خواهند کرد و نه منافع مردم ایران. آنها امنیت را به شیوه سوریه و عراق و افغانستان به ما تحمیل می کنند و تا سالها پایگاههای خود را در کشور ما به بگرام و ابوغریب دوم بدل می کنند. وای از آن روزی که تکنیک های شکنجه آمریکایی- چون واتربورد- را با شیوه های ساواک و جمهوری اسلامی در هم بیامیزند. به خصوص که رئیس جمهور فعلی آنها با وقاحت یک لرد انگلیسی در قرن نوزدهم می گوید که ما – به ونزوئلا-برای برقراری دمکراسی نیامده ایم و هدف ما نفت است!! و همه می دانیم که برای نفت باید سرکوب کرد. همان طور که پس از کودتای ۲۸ مرداد سرکوب کردند و پس از خرداد ۱۳۶۰…
در کل مداخله نظامی را در ایران نه ممکن و مفید می دانم و نه درخواست آن را -از سوی کسانی که در خارج از کشور زندگی می کنند- اخلاقی. ما به عنوان افرادی که به فردای بهتر ایران می اندیشیم، باید بتوانیم راهکارهای موثرتری را پیش روی مردم بگذاریم. در غم و تلخی ها در کنارشان باشیم و فریادشان را بازتاب بدهیم. مسیر مبارزه با استبداد در ایران بسیار طولانی و هزینه زاست. اما در آخر این دالان هراسناک، ما می توانیم به این مساله افتخار کنیم که با یکی از قدرترین استبدادهای مذهبی درافتاده ایم و آن را به طور کامل شکست داده ایم، امکان بازتولید و بازگشت آن را مسدود کرده ایم و اسطوری حکومت بر اساس دین را در خاورمیانه شکسته ایم. این پایان، پایان شادی نیست زیرا با هزینه جانها و چشمها و دستهای بسیاری ممکن می شود…حق این است که زندگی در خاورمیانه هیچ شباهتی به فیلم های سرخوش هالیوودی ندارد…




