نگاهی به یک لحظهٔ تاریخی از مبارزات قهرمانانهٔ مردم ایران
در روزهایی که تاریکی بر ایران سایه انداخته، گاهی یک صدا از دل مردم برمیخیزد که همهٔ روایتها را کنار میزند؛ صدایی که نه تحلیل میخواهد، نه تفسیر.
صدایی که خودش حقیقت است.
در برنامهای زنده، در میان گفتوگوهای سیاسی و روایتهای تاریخی، صدای جوانی پخش شد که سالها منتظر چنین روزی مانده بود؛ جوانی که با صداقتی بیپیرایه از آرزوهایش گفت، از امیدی که در دلش زنده مانده بود، و از اینکه اگر خودش در روز آزادی نبود، دیگران به جای او شادی کنند و برقصند.
این صدا، نه شعار بود و نه تحلیل.
صدای زندگی بود.
صدای انسانی که میخواست زنده بماند، نه اینکه قدرت را از دستی به دست دیگر منتقل کند.
در همان لحظه، حافظ از دل قرنها سر برآورد:
ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت.
گویی حافظ این جوان را دیده بود؛
این شفافیت، این بیپیرایگی، این شوق زیستن را.
این صدا، نقطهٔ مقابل تمام روایتهایی بود که در همان برنامه جریان داشت:
روایتهایی دربارهٔ رهبری، قدرت، تاریخ، و آیندهٔ سیاسی ایران.
و همین تضاد، ما را به قلب مسئله میبرد.
کهریزک؛ جایی که مرگ هم قیمت دارد
برنامهٔ سیما ثابت بر محور فاجعهای ساخته شده بود که در آن، نهفقط جان انسانها گرفته شد، بلکه کرامت انسانی حتی پس از مرگ نیز لگدمال شد.
یکی از تکاندهندهترین روایتها، ماجرای تحویلگرفتن جنازهها در کهریزک بود:
خانوادههایی که برای دریافت پیکر فرزندانشان با مطالبهٔ «پول تیر» مواجه شدند—مبالغی تا مرز صدها میلیون تومان.
در این صحنه، ماهیت یک نظام عریان میشود:
– جان انسان بیارزش است
– مرگ قابل قیمتگذاری است
– سوگواری به گروگان گرفته میشود
– خانوادهٔ داغدار از قربانی به «بدهکار» تبدیل میشود
این فقط نقض حقوق بشر نیست؛
این همان منطقی است که در تعریف جنایت علیه بشریت میگنجد:
حملهای سیستماتیک علیه کرامت انسان، حتی پس از مرگ.
در چنین لحظهای، رسانهای که این فاجعه را روایت میکند، در واقع دارد سند جنایت را برای حافظهٔ عمومی ثبت میکند—حتی اگر در دل همان برنامه، برخی تحلیلها و موضعگیریها محل بحث و نقد باشند.
اضطرار روشنفکر
در این برنامه، عباس میلانی از فاجعهٔ کهریزک آغاز کرد و سپس به تاریخ پهلوی و مسئلهٔ رهبری دوران گذار رسید.
اما در این گذار، یک لغزش مهم رخ داد:
تعلیق نقد در لحظهٔ بحران.
این همان الگوی فکری است که در انقلاب ۵۷ نیز دیده شد؛
زمانی که بسیاری از روشنفکران گفتند:
«اکنون وقت نقد رهبری مذهبی نیست.»
امروز نیز گاه شنیده میشود:
«اکنون وقت نقد رهبری سیاسی نیست.»
این تکرار تاریخی، نشاندهندهٔ نوعی اضطرار روشنفکری است:
جایی که نیاز به «نجات» جایگزین تفکر انتقادی میشود.
محبوبیت و توهم رهبری
فلسفهٔ سیاست یک اصل ساده دارد:
محبوبیت ≠ صلاحیت.
رهبری دوران گذار باید:
– تکثر را بپذیرد
– نقد را تحمل کند
– مخالف را دشمن نبیند
– قدرت را هدف نگیرد
– و از خشونت هوادارانش فاصله بگیرد
اما تجربهٔ سالهای اخیر نشان داده که جریانهای سیاسیای که حول یک فرد شکل میگیرند، اغلب هر حرکت مستقل را تهدید میبینند.
حمله به فعالان مدنی، برچسبزدن به هنرمندان مستقل، و دشمنسازی از هر صدای متفاوت، نشانههایی است که باید جدی گرفته شود.
جنبشی که تکثر را تهدید میبیند،
نمیتواند عامل وحدت باشد.
فراموشی یک همبستگی بزرگ
در بخشی از برنامه، سخن از «اتحاد بینظیر داخل و خارج» به میان آمد؛ اتحادی که برخی آن را نتیجهٔ تمرکز بر یک رهبری واحد میدانند.
اما در این روایت، چیزی مهم نادیده ماند؛
چیزی که هنوز در حافظهٔ جمعی مردم زنده است.
در جنبش «زن، زندگی، آزادی»،
همبستگیای شکل گرفت که نه محصول یک رهبری واحد،
بلکه برآمده از خودِ مردم بود؛
از زنان، از جوانان، از خیابانهایی که نام نداشتند اما صدا داشتند.
در همان روزها،
تظاهراتهای دهها هزار نفری در شهرهای مختلف شکل گرفت،
و در برلین، جمعیتی که شمارشان به صد هزار نفر رسید،
به نمادی از همبستگی جهانی مردم ایران تبدیل شد.
این همبستگی،
نه فرمان داشت،
نه مرکز،
نه سخنگو.
از دل رنج و امید مردم برخاسته بود.
اما با گذشت زمان،
تمامیتخواهی برخی جریانها در خارج از کشور
این همبستگی را فرسوده کرد.
تظاهراتهای بزرگ جای خود را به تجمعهای کوچکتر داد؛
از دهها هزار نفر
به چند صد نفر.
این کاهش،
نه نشانهٔ سردی مردم،
بلکه نشانهٔ سنگینی سایهٔ انحصارطلبی بر فضای سیاسی خارج از کشور بود؛
سایهای که هر صدای مستقل را تهدید میدید
و هر تکثر را خطر.
رهبریِ برآمده از میدان
مردم ایران رهبر تحمیلی نمیخواهند؛
اما رهبری که از دل میدان برآمده باشد—رهبری از جنس ماندلا، گاندی، یا آن «روشنفکر ارگانیک»ی که گرامشی از آن سخن میگفت—برای گذار به آزادی ضروری است.
چنین رهبری:
– از دل رنج و مبارزهٔ مردم برمیآید
– خود را برتر از مردم نمیبیند
– قدرت را هدف نمیگیرد
– و پس از گذار، آمادهٔ واگذاری قدرت است
این نوع رهبری، نه سایهٔ پدرسالارانه دارد، نه جاهطلبی فردی.
این رهبری، خدمت است، نه تملک.
وسوسهٔ پدر نجاتبخش
در لحظات بحران، روشنفکر ایرانی گاه دچار وسوسهای روانسیاسی میشود:
جستوجوی پدری که بیاید و همهچیز را سامان دهد.
در ۵۷ → خمینی
در دهههای بعد → چهرههای دیگر
و امروز → مدعیان رهبری دوران گذار
این نیاز به «پدر نجاتبخش»
جایگزین تفکر انتقادی میشود.
این الگو فقط در تحلیلهای سیاسی دیده نمیشود؛
در طنز، شعر، و فرهنگ نیز تکرار میشود.
گاهی یک بیت طنز یا یک کنایهٔ شاعرانه، ناخواسته به مشروعیتبخشی یک رهبر فردی کمک میکند—در حالی که قصد شاعر چیز دیگری بوده است.
این همان لحظهٔ حساس است:
جایی که فرهنگ میتواند ناخواسته به قدرت خدمت کند،
اگر روشنفکر نسبت به نقش خود آگاه نباشد.
صدای انسان
در میان تحلیلها، روایتها، و پروژههای سیاسی،
صدای آن جوان یک چیز دیگر بود:
– نه پروژه بود
– نه ایدئولوژی
– نه قدرتطلبی
– نه روایتسازی رسانهای
بلکه صدای انسان بود.
صدای کسی که میخواست زندگی کند،
نه اینکه در بازی قدرت نقش بگیرد.
و این صدا تنها نبود…
در حافظهٔ جمعی مردم ایران، صدای دیگری نیز طنینانداز است:
صدای مجیدرضا رهنورد، جوانی که پیش از اعدام، در واپسین لحظات زندگی، پیامی داد که در جان یک نسل نشست:
– «برای من قرآن نخوانید.»
– «گریه نکنید.»
– «برقصید و شادی کنید.»
این دو صدا — یکی از دل یک برنامهٔ زنده، دیگری از آستانهٔ مرگ —
در حقیقت یک پیام واحد دارند:
قدرت مرگ میآورد،
اما مردم ایران حتی در لحظهٔ مرگ هم زندگی را انتخاب میکنند.
این انتخاب،
فلسفهٔ وجودیِ مبارزهٔ مردم ایران است.
آینده از آنِ انسان است
این لحظهٔ تاریخی نشان میدهد که:
– رسانه در اضطرار نیست
– روشنفکر در اضطرار است
– مردم در اضطرار نیستند؛ مردم در مبارزهاند
– و صدای آن جوانان، حقیقت این مبارزه است
در نهایت،
آیندهٔ ایران را نه روایتهای قدرت،
بلکه صدای انسان خواهد ساخت.
صدایی که گفت:
«اگر نبودم، به جای من شادی کنید.»
این جمله،
مانیفست یک نسل است.
اسماعیل لیاقت
۱۲. ژانویه ی ۲۰۲۶
برای آشنایی مستقیم با فضای برنامه و شنیدن روایتها و مواضع مطرحشده، از جمله دیدگاههای عباس میلانی، مراجعه به نسخهٔ کامل گفتوگو در کانال رسمی رسانه با عنوان «برنامه سیما ثابت : فوری، فاجعه کهریزک: جنایت علیه بشریت» در یوتیوب توصیه میشود.



