اندیشیدن در زمانهٔ اضطراب – اسد سیف

آیا اندیشیدن می‌تواند مستقل از زمانه باشد؟ به‌ سختی می‌توان پذیرفت که اندیشه‌ای بیرون از زمان، در خلأ، امکان تکوین داشته باشد. جنگ، سرکوب، فروپاشی اقتصادی، تبعید یا انسداد افق‌های سیاسی، نه‌تنها موضوع اندیشه بلکه امکان و صورت آن را نیز دگرگون می‌کند.

رابطه اندیشیدن با زمانه

بی‌تردید اندیشیدن به زمان نیاز دارد. هنگامی که زمانه ناآرام و بحرانی می‌شود، شیوهٔ اندیشیدن نیز تحت تأثیر قرار می‌گیرد. در جهان ناامن، گفتارها و داوری‌ها به‌سادگی به احساس آغشته می‌شوند و در فضای نااطمینانی، عقلانیت جای خود را به واکنش‌های شتاب‌زده می‌دهد. با این‌همه، این وضعیت به‌معنای سترون شدن اندیشه نیست. برعکس، اگر ذهن بتواند خود را از تلاطم مسلط رها کند و احساسات را به جایگاه خود بازگرداند، امکان خودآزمایی فراهم می‌شود: اندیشه می‌تواند دستاوردهای خویش را در گفت‌وگو با دیگر ذهن‌ها بیازماید و در دل بحران، ژرف‌تر ببیند و بیشتر بیاموزد.

در زمان جنگ‌ها و مناقشات اجتماعی، انسان‌ها اغلب احساس درماندگی می‌کنند. پرسش‌ها اضطراری‌تر می‌شوند، زبان فشرده و گاه خشن می‌گردد، داوری‌ها شتاب می‌گیرند و میل به صدور حکم افزایش می‌یابد. ذهن‌ها دو‌بعدی می‌شوند و پیچیدگی واقعیت فروکاسته می‌شود. در چنین شرایطی، اندیشهٔ واکنشی رشد می‌کند و موضع‌گیری جای تحلیل را می‌گیرد. پاسخ‌های فوری و قطعی، به دفاع از «بقا»، و یا شاید نفی آن، قربانی نگاه عمیق می‌شوند. از همین‌روست که پدیده‌ها به دوگانه‌های سادهٔ خیر و شر تقلیل می‌یابند و رفتارهای پرصدا، خشم‌آلود و احساسی، جای اخلاق فهم را می‌گیرند. توجیه، به ابزاری فرساینده برای نفی نظریه بدل می‌شود.

شاید در همین رابطه باشد که اوا ایلوز، نظریه‌پرداز اسرائیلی- فرانسوی، در صحبت از مدرنیتهٔ متأخر از «عقلانی‌سازی احساسات» و در عین حال «عاطفی‌شدن عرصهٔ عمومی» صحبت به میان می‌آورد.

احساس جانشین عقل

در برابر انبوه اطلاعات گمراه‌کننده، احساسی و جعلی، پرسش بنیادین این است: چگونه می‌توان ذهن را نجات داد؟ چگونه می‌توان به نظری دست یافت که حاصل عرق‌ریزی فکری خود باشد، نه بازتولید واکنش‌های جمعی؟

میل به پایان رنج، به‌ویژه در مواجهه با جنگ، گرسنگی و آوارگی، واکنشی طبیعی است. اما مسئله در «چگونه» بودن آن نهفته است: پایان دادن به رنج تحت چه شرایطی و با چه شیوه‌ای؟ ترس، این میل را به نااطمینانی سوق می‌دهد و درست در همین نقطه است که نظریه‌های شتاب‌زده سربرمی‌آورند و به معیار حقیقت بدل می‌شوند. در این وضعیت، شهامت بازنگری از دست می‌رود، پرسش‌های بنیادین کنار گذاشته می‌شوند و میل به نگریستن عمیق‌تر فروکش می‌کند.

با گسترش شبکه‌های اجتماعی، احساسات به‌سرعت همه‌گیر می‌شوند و فضای عمومی را دربرمی‌گیرند. در جامعه‌ای سراسر احساسی، گرایش به گریز از بحث‌های انتقادی افزایش می‌یابد. بی‌تردید دغدغه‌های اخلاقی و تجربه‌های درونی انسان در بستر احساس شکل می‌گیرند؛ اما مسئله آن‌جاست که در موقعیت اضطراب، احساس، جای عقل را می‌گیرد و دیگر به موضوع اندیشیدن بدل نمی‌شود.

احساس و اندیشه رهایی‌بخش

اندیشهٔ مقاوم و رهایی‌بخش، در فاصله گرفتن از احساسات زودگذر و در تقابل آگاهانه با بحران شکل می‌گیرد. چنین اندیشه‌ای می‌تواند لایه‌های پنهان قدرت را آشکار کند، مفاهیم فرسوده را بی‌اعتبار سازد و اندیشیدن را به امری «ضروری» بدل کند، نه تزئینی. در این افق، فاصله گرفتن از هیجان جمعی امکان‌پذیر می‌شود و «فهم رنج» جای «مصرف رنج» را می‌گیرد.

زمانهٔ ناامن، نه‌فقط محتوای اندیشه بلکه فرم آن را نیز تغییر می‌دهد. در بحران، اندیشه گسسته و پاره‌پاره می‌شود و از نظام‌مندی فاصله می‌گیرد. اکنون‌نگری جای آینده‌نگری را می‌گیرد و تجربهٔ زیستهٔ نزدیک، مجال تجربهٔ تحلیلی و فراگیر را محدود می‌کند.

در چنین وضعیتی، یکی از مهم‌ترین ابزارهای اندیشیدن «گوش دادن» است. اما در جهان ناامن، حوصله‌ای برای شنیدن صدای دیگری باقی نمی‌ماند. حال آن‌که بدون شنیدن سخن مخالف، امکان همدلی و همراهی وجود ندارد. «من» در این وضعیت باید جسارت پرسش از خود را داشته باشد: آیا به سخن دیگری برای فهم گوش می‌دهم، یا فقط برای شناسایی موضع او؟ توان شنیدن سخن مخالف، نخستین گام در رواداری و گفت‌وگوی فرهنگی است؛ دادوستدی که تنها در آگاهی شکل می‌گیرد.

زمانهٔ ناامن می‌تواند اندیشه را مسخ کند. از این‌رو، در برابر بحران باید از اندیشیدن دفاع کرد. اندیشیدن بدون نقد خود، به‌سرعت به ایدئولوژی فرو می‌غلتد. رنج را باید فهمید، نه به شعار بدل کرد. رنج منبعی عظیم برای فهم است، نه سرمایه‌ای برای خطابه.

تشابه زمانه تبعید با زمانه بحران

زمان بحران، به زمانهٔ تبعید شباهت دارد. در سال‌های نخست تبعید، وضعیت اندیشیدن استثنایی است. تبعید صرفاً جابه‌جایی مکانی نیست، بلکه تعلیق هستی‌شناختی سوژه است: تبعیدی نه کاملاً «اینجا»ست و نه دیگر «آنجا». موقعیت تعلیق بر اندیشیدن تأثیر می‌گذارد، آن را دگرگون می‌کند. این تعلیق، زمان خطی را فرو می‌ریزد؛ گذشته بازمی‌گردد و آینده معلق می‌شود. زبان مادری هم‌زمان پناهگاه است و زخم. و سیاست، نه مفهومی انتزاعی، بلکه تجربه‌ای تنانه و زیسته.

در سنت اندیشهٔ ایرانی، تبعید اغلب با سکوت، عرفان یا نوستالژی پاسخ داده شده است. اما در سدهٔ اخیر، به‌ویژه پس از ۱۳۳۲ و سپس ۱۳۵۷، تبعید به یکی از کانون‌های تولید اندیشهٔ انتقادی بدل شده است. 

یکی از عمیق‌ترین پیامدهای ناامنی در این وضعیت، بحران زبان است: زبان رسمی قدرت فرسوده یا دروغین است؛ زبان آکادمیک از بیان رنج ناتوان است؛ و زبان روزمره زیر فشار سانسور و ترس قرار دارد.

فاصله از میدان واقعی، اغلب به شعارهای مطلق و ساده‌ساز می‌انجامد. اخلاق خشم جای فهم را می‌گیرد و اندیشه به کیفرخواستی دائمی بدل می‌شود. از همین‌رو، اندیشهٔ تبعیدی ناگزیر به فرم‌های بینابینی روی می‌آورد: استعاره، قطعه‌نویسی، خاطره، سفرنامه، نامه و جستار. مرز میان ادبیات و نظریه نیز در همین راستا، درهم می‌شکند. به همین دلیل، بسیاری از متون مهم اندیشهٔ ایرانی در تبعید، نه رساله‌اند و نه داستان، بلکه شکلی میان این دو دارند—جایی که اندیشیدن هنوز ممکن است.

برچسب ها

خشونتِ دولتی در ایران امروز هیچ عشقی را تاب نمی‌آورد. رفتارهای عاشقانه معمولی همان اندازه به تیررسِ خشم گرفتار می‌آیند و سرکوب می‌شوند که عشق‌های همجنسگرایانه و یا خلافِ احکام فقاهتی. به عبارتی دیگر، با سیاسی وانمود کردن موضوع، آن را به عرصه‌ی "امنیت اجتماعی" می‌کشانند تا سرکوبِ آن در افکار عمومی توجیه گردد

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی