
دربارهٔ کتاب «کافه رادیو»
نوشتهٔ مهدی اصلانی
نشر باران، سوئد، ۲۰۲۵، ۲۵۳ صفحه.
کتاب «کافه رادیو» نوشتهٔ مهدی اصلانی مجموعهای است از ۵۳ قطعه که نویسنده آنها را «گفتارروایت» توصیف میکند و میافزاید که این «نوعی نقالی آزاد» است. او میگوید که «خود را اسیر تکنیک قصهنویسی» نکرده و هر یک از بخشهای کتاب «نه داستانک است نه قصهٔ کوتاه، که هم این است و هم آن.» (ص ۱۴) او در ادامه میگوید که هر بخش «بیش از هر چیز شبیه عکس فوری است» (ص ۱۵).

مجموعهٔ این توصیفات عرصه را برای کسی که میخواهد کتاب را در قالبهای معمول مثل «قصه» و غیره بررسی کند، تنگ میکند. اما متن روایتها، عطر و طعم و زبان و طنز و نیشخند و گاه زهرخند موجود در آنها مرا به یاد یک برنامهٔ رادیویی در دوردست کودکیهایم میاندازد که حوالی ظهر پخش میشد و در آن گویندهای متنی نوشتهٔ یکی از طنزپردازان معروف آن روزگار (از جمله ابوالقاسم حالت) را میخواند. پس درست و بهجاست که اصلانی این نوشتههایش را «گفتارروایت» توصیف میکند و اعلام میکند که بخشی از کتاب را به شکل پادکست نیز ضبط و پخش کرده است. بنابراین، به برداشت من، میتوان این قطعات را به تعریف خارجی و از ریشهٔ یونانی «آنکدوت» Anecdote نامید که به فارسی آن را «لطیفه» گفتهاند. اما آنکدوت لازم نیست حتماً خندهدار باشد.
نویسنده میگوید که «زبان «کافه رادیو» زبان محاوره و ادبیات و فرهنگ کوچه است. […] شاید نوعی زندهداشت واژگانی است که مهجور افتادهاند» (ص۱۶) و درست همین است که این «نقالیهای آزاد» را برای من جذاب و شیرین میکند. خواندن این نقالیها برای من لذتبخش است: «[…] ابوالفضل، تو با این قد و قواره و دستهای بزرگ که کشیدهات را گاومیش بخوره سنگکوب [سنکوپ] کرده، چرا هر وقت با [الکساندر] مدوید مسابقه میدی میگُرخی و میبازی؟ بابا چشم ما سیاهی رفت. حداقل یه بار یه خودی نشون بده. زورت هم اگه نمیرسه مثلاً گوششو گاز بگیر. داری میری زیر بگیری با مشت بزن به تخمش […]» (ص ۳۳).
یا: «داشامیر رو به علیچوپور [آبلهرو] گفت: گؤتوش! [کونی] پس بگو نقش دیوار را داشتی و فردین آخر شب که مست از کافه زده بیرون شلنگاشو گرفته دستش و دیوار رو آبپاشی کرده و شاشیده روت! نقش دیوارو داشتی یا باربند ماشین؟ باربند که باشی توفیری نمیکنه تو را ببندند رو بنز ۱۸۰ یا رو سقف فولکس قورباغهای! باربند رو هر کاریش بکنی نمیشه تریلی ۱۸ چرخ. چوپور! سیشدین اوقاتیمیزا! سیشدین فیلمین ایچینه!» (ص ۳۶)
یا: «جلوی منزل اسمالآقا که هیچ ماشین سواری غیر ماشین آمریکایی را ماشین نمیدانست، یک شورولت نوا عینهو عروس برق میزد و پارک بود. شورولت نوا قوارهٔ کشتی جادار بود. […] فاصلهٔ کاپوت و جلوپنجره تا شوفر به درازای یک زمین فوتبال بود و رو کاپوت نوا میشد [فوتبال] گل کوچک بازی کرد. خیلی با [خانوادهٔ] سماییها چفت بودیم. بهتقریب سفرهیکی بودیم.» (صص ۵۴ و ۵۵)
یا: «دنیا [خانم] برشته بود و خوشرکاب! نه این که چون آقا جاوید [شوهرش] سیاه میپرید، دنیا [خانم] دست به انتقام و تلافی زده. اونایی که میرن تو شیشه یه جوری بدون درواکن در بطری را باز میکنند و میان بیرون کارشون را میکنند و دوباره برمیگردند تو بطری و باندرولخورده میشن مثل اولشون که عقل جن هم به آن قد نمیده. دنیا توی شیشهای بود که سر بطری باز بود و نشری [نشدی] داشت. دنیا نوشابهٔ گازداری را میمانست که گازش دررفته و تنها شیرینیاش مونده بود. آروغ نداشت.»
مهدی اصلانی در محلهٔ سهراه اکبرآباد تهران بهدنیا آمده و همهٔ سالهای کودکی و جوانی و فعالیتهای سیاسی، و کمی بعد از زندان جمهوری اسلامی را در همین کوچهها سپری کرده است. اینجا محلهٔ سرابیهای مقیم تهران است، «سرابیهایی که در دو فراز مهم تاریخی یعنی ماجرای فرقهٔ [دموکرات آذربایجان] و کودتای ۲۸ مرداد [از سراب و پیرامون آن در آذربایجان] به مکانهای دوردست تبعید شده بودند»(ص ۷۹)، و البته در فاصلهٔ آن دو فراز، خشکسالی و سرمای بیسابقه و کشنده و قحطی فراگیر آذربایجان هم بود که نیروی کار ارزان به سراسر ایران تزریق کرد.
زبان مردم سهراه اکبرآباد بهطور عمده آمیزهای است از فارسی به لهجهٔ تهرانی، و ترکی مهاجران آذربایجانی: «شوما یاواش قاز بدی، من ده دالدان هولیش میدم» (ص ۴۰). نمونههای نوشتههای متأثر از زبان کوچه، بهویژه از کوچههای چندزبانی تهران، فراوان نیست. پس باید پیدایش نمونهای مانند نوشتهٔ اصلانی را غنیمت شمرد و علاقمندان زبان و پژوهش نفوذ زبانها در یکدیگر، باید حتماً آن را مطالعه کنند. من نمونهٔ دیگری که زبان مخلوط فارسی و ترکی رایج در کوچه را اینچنین ثبت کرده باشد، و نیز هیچ پژوهشی دربارهٔ این اختلاط زبانی ویژه سراغ ندارم، شاید به این علت که حکومتهای صد سال اخیر ایران همواره موجودیت زبانهای دیگر جز فارسی را در کشور انکار میکرده و خواستار نابودی آن زبانها بودهاند.
تنها برای مقایسهای کوچک، در برخی شهرهای سوئد محلههای خارجینشین وجود دارد و زبان «کوچه» در این محلهها از اختلاط زبانهای گوناگون مهاجران، بهویژه در مدارس و در میان جوانان به وجود میآید. این زبان مختلط همواره مورد توجه ویژهٔ پژوهشگران تحولات زبان بوده و هست و مرتب فهرستی از واژههای تازهای که در زبان سوئدی این محلهها از زبان خارجیها گرفته شده، منتشر میشود. برای نمونه واژههای «آره» از فارسی، «یعنی»، «پارا» (پول)، و «قوز» (دختر، kız) از ترکی، و «زاستا» (سلاح) از یوگوسلاوی سابق اکنون در زبان سوئدی جا افتادهاند.
در بریدههایی که از کتاب اصلانی نقل کردم، مثلاً «میگُرخی» واژهای ترکی است که به فارسی صرف شده، و از دیرباز در محلات ترکنشین تهران جا افتاده است. قورخماق (با آوانگاری فارسی: گُرخماق) به ترکی یعنی ترسیدن، و میگُرخی یعنی میترسی.
در این کتاب اصلانی زندگی واقعی «کوچه» است، کوچه و خیابان و سلول زندان و فرشفروشی و… که جریان دارد؛ هم پیش و پس از انقلاب، و هم در زندان و سپس در تبعید. بنابراین برخلاف آن زوج حاضر در جلسهٔ معرفی کتاب اصلانی در استکهلم که از نویسنده میپرسیدند به نظرش با اثرش چگونه به مبارزات طبقهٔ کارگر ایران و به ادامهٔ عملی شدن شعار «زن، زندگی، آزادی» کمک میکند، نباید چیزی بیرون از همین توصیف زندهٔ جریان واقعی زندگی «کوچه» از نویسنده خواست: «آقای تحویلدار با این که مسنترین فرد اتاق [سلول زندان] بود، از همهٔ ما خوشدماغتر بود. دماغش به اندازهٔ یک «ژرمن شپرد» فابریک کارآیی داشت. بینیاش را مماس درز در میخواباند و قنبل را هوا میداد و بو میکشید. جالب آن که موقع انجام این کار همهٔ اتاق سکوت میکردند. پنداری تحویلدار با گوشهایش بو میکشید. تشخیصش ردخور نداشت و هیچ وقت پوچ از آب در نمیآمد. [… بو کشید و] گفت: ناهار قیمه است. […]»(ص ۱۹۲).
همین مگر چیست جز توصیف جریان واقعی «زندگی» و «آزادی» از شعار «زن، زندگی، آزادی»؟
استکهلم – ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۲۶



