پرخاشگری بی‌پرده امپریالیسم آمریکا در آینه کوری «چپ» میانه! – سیامک کیانی

کارلوس رون دیپلمات پیشین ونزوئلا در آمریکا: «بزرگ‌ترین تهدید برای آینده‌ای سوسیالیستی، امپریالیسم آمریکاست» (اخبارروز ۱۶ دی ۱۴۰۴)

پیش‌گفتار

در نیمه‌شب ۳ ژانویه ۲۰۲۶، پیش‌آمدی سرنوشت‌ساز در دل آمریکای لاتین رخ داد که نقشه‌های امپریالیستی ایالات متحده در سده بیست‌ویکم را برای همگان آشکار ساخت: یورش نظامی در کاراکاس که در پی آن «نیکلاس مادورو»، رییس‌جمهور قانونی ونزوئلا، به همراه همسرش، به دست نیروهای آمریکایی گرفتار شدند. امپریالیسم آمریکا امروز به جایی رسیده که برای نگه‌داری چیرگی رو به کاستی خود، به زور بی‌پرده رو می‌آورد.

یورش به‌ونزوئلا و نقشه‌های سرنگونی نیکلاس مادورو، یک واکنش شتابزده نیست، بل‌که بخشی از یک راهبرد سنجیده برای بازسازی چیرگی بی‌چون‌وچرای ایالات متحده بر جهان است؛ راهبردی که دست‌کم دربرگیرنده چهار هدف است. یک- دستیابی به سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی ونزوئلا دو- خواهان زنده‌کردن «دکترین مونرو» (Monroe Doctrine) و خاموشی نواهای ضدامپریالیستی و انقلابی در آمریکای لاتین سه- نیرومند‌کردن جایگاه خود در شرایط جهان چندقطبی امروز و تلاش برای برپایی دوباره جهان تک‌قطبی به رهبری امریکا چهار- به‌دور‌کردن اندیشه مردم (افکار عمومی) امریکا از چالش‌های فراوانی که با آن روبرو هستند.

در این نگرش، ونزوئلا تنها یک هدف ساده نیست، بل‌که نقطه‌ای کلیدی در یک نبرد جهانی برای ریخت‌دهی آینده‌ی ساز‌وکار بین‌المللی به شمار می‌رود. این دست‌یازی آشکار که حتا زیر نام فریبنده‌ای چون «دموکراسی» نیز آراسته نشده بود، پرده از واقعیتی هولناک برداشت: ابرقدرتی که با شعارهای حقوق بشری جهان را می‌فریبد، اکنون در سایه‌سار سده بیست‌ویکم، برتری و چیرگی خود را با زبانه‌های شمشیر فراهم می‌سازد.

بی‌پردگی این رخداد، نه‌تنها توفانی ژئوپلیتیک را در قاره آمریکا برخواهد انگیخت، بل‌که پرسش‌هایی بنیادین را پیش روی نهادهای بین‌المللی، اصل حاکمیت ملی، و آینده جنبش‌های پیشرو و ضدامپریالیستی جهان گذاشته است. اکنون زمان آن فرا رسیده است که وجدان جهانی در دادگاه تاریخ به داوری بنشیند.

این نوشتار از یک‌سو، با پی‌گیری الگوی پیوسته دست‌یازی‌های ایالات متحده از جنگ سرد تا امروز، سرشت سامانمند و امپریالیستی این کنش‌ها را آشکار می‌سازد. از سوی دیگر، با پیوند زدن رخدادهایی در ونزوئلا، گرینلند، خاورمیانه و آسیا، که جدا از هم به چشم می‌خورند، نشان می‌دهد که چگونه این‌ها، جلوه‌های گوناگون یک منطق یگانه‌ی جهانی برای نگاه‌داری چیرگی رو به افت هستند. نوشتار همچنین با نقد درونی گفتمان «چپ» میانه‌رو، به واکاوی سستی‌های راهبردی و کج‌یی‌های واکاوانه می‌پردازد که به شکل‌گیری یک جبهه‌ی یکپارچه و کارساز ضدامپریالیستی ضربه می‌زند.

ونزوئلا: نمونه‌ای آشکار از پرخاشگری بی‌پرده امپریالیسم

یورش ژانویه ۲۰۲۶ گواه آن است که اکنون ایالات متحده حتا نیازی به پنهان‌سازی آماج‌های امپریالیستی خود نمی‌بیند. دونالد ترامپ و دولت وی بی‌پرده، کنترل بر نفت و اقتصاد ونزوئلا را انگیزه اصلی خود برای انجام این یورش برشمرده‌اند. این پذیرش آشکار «دگرگونی رژیم» چون یک ابزار سیاست خارجی، گام به مرحله‌ای نوین از امپریالیسم برهنه را نوید می‌دهد، مرحله‌ای که در آن چهره بند حقوق بشری و دموکراسی‌ساز پیشین، یک‌سره فرو می‌ریزد و چهره راستین امپریالیسم با ریخت زورِ آشکار می‌شود.

دست‌درازی نظامی ایالات متحده در ونزوئلا، رویدادی تک‌افتاده و بی‌همانند نیست، بل‌که حلقه‌ای از زنجیره تاریخی دست‌یازی این کشور در نیم‌کره غربی است. از کودتای گواتمالا و شیلی تا یورش به پاناما و دست‌یازی در نیکاراگوئه، این ابرقدرت شمالی برای دهه‌ها از هر ابزاری – چه نظامی، اقتصادی و چه سیاسی – برای پایدار کردن سرکردگی خود در این منطقه بهره برده است.

این دست‌کاری‌ها و دست‌یازی‌ها در بررسی پایانی، در خدمت پایدارسازیِ انباشت سرمایه برای هم‌پیمان‌های بزرگِ کارتل‌های فراملیتی و مالی‌گرای ایالات متحده است. گرفتاریِ و بحران ساختاری سرمایه‌داری انحصاری-امپریالیستی—که با آهنگ‌های سودِ رو به کاهش و کاستیِ سودبخشی صنعت در متروپول روبه‌روست—آن را به پیشرویِ تند و پیوسته به کشورهای پیرامونی برای دست‌یافتن به مواد خام ارزان، نیروی کار، بازارهای تازه و فرصت‌های سرمایه‌گذاری می‌کشاند. ونزوئلا با اندوخته‌های بزرگ نفت، تنها یک «کشور هدف» نیست؛ بل‌که جایگاهی کلیدی در زنجیره انباشت جهانی سرمایه است که چیرگی بر آن، هم گرفتاریِ انرژی را در کوتاه‌مدت کاهش می‌دهد و هم دست‌افزاری ژئوپلیتیک برای فرمانبردار کردن آمریکای لاتین و هم برای کم‌توان کردن رقیبان نظامی-اقتصادی مانند چین پدید می‌آورد.

خواست بنیادین این سیاست، فرای از به‌دست‌گیری سرچشمه‌های انرژی، ضربه به قدرت‌های رقیب، به ویژه چین، و جلوگیری از استواری پیوندهای راهبردی میان کشورهای در حال رشد است. برای همین، تنها چند روز پس از این رویداد، امپریالیسم آمریکا به تانکرهای نفتی روسیه که از ونزوئلا می‌آمدند یورش برد. گارد ساحلی و نیروهای ویژه آمریکا روی کشتی پیاده شدند، کارکنان آن را دستگیر کردند و کشتی را به یک بندر آمریکایی بردند. این یورشِ برنامه‌ریزی‌شده در آبراه‌های دورافتاده، تنها برای دستیابی به نفت نبود؛ نمایشی از قدرت بود تا به مسکو و همه‌ی دنیا یادآوری کند که نیروی دریایی ایالات متحده در هر نقطه‌ای از کره‌ی زمین می‌تواند دست به چنین کارهایی بزند.

درست به همان شیوه، مانورهای ستیزه‌جویانه‌ی ناوگان‌های آمریکایی در نزدیکی آب‌های اسکاتلند و دریای بارنتز، نه پاسخی به خطر روسیه، که بخشی از همان نمایش قدرتِ خام و خودنمایی امپریالیستی است. هدف، کاربرد زور برای نشان‌دادن این سخن است که تنها آمریکا می‌تواند قانون‌های جهانی را به دلخواه در هر آبراهی زیر پا بگذارد و هر کشتی — از تانکر نفتی روسی تا ناوچه‌ای چینی — را که بخواهد پس از بازرسی به لنگر بکشاند.

آمریکای لاتین در این سنجه جایگاهی بنیادین دارد و ونزوئلا به‌مانند نمادی از یک الگوی گزینه‌ای برای پیشرفت و کشورداری مردمی (با همه‌ی کاستی‌ها و کژروی‌ها مانند اقتصاد نئولیبرالیستی-رانتی)، در کانون این یورش جای گرفته است. در باره ونزوئلا نیز، بهانه‌های تراشیده‌شده «پیکار با مواد مخدر» و «پشتیبانی از دموکراسی»، چیزی فرای پوششی زیباسازی‌شده برای دستیابی به سرچشمه‌های سرشار نفتی و معدنی این کشور و برتری جایگاه خود در جهان چندقطبی نبوده‌ و نیست.

واکنش جامعه جهانی با نکوهش‌های گسترده از سوی چین، روسیه و بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین همراه شد. با این همه، شورای امنیت سازمان ملل متحد زیر سایه وتوی ایالات متحده، از کنش بازماند. این رویداد، موجی از نگرانی را در دیگر کشورهای مستقل منطقه مانند کوبا و نیکاراگوئه برانگیخته است؛ کشورهایی که به درستی، خود را آماج یورش امپریالیسم امریکا در آینده می‌بینند.

گرینلند، بخشی از راهبرد کلان ایالات متحده برای برترسازی جایگاه خود در جهان چندقطبی

همزمان با گسترش یورش نظامی در ونزوئلا، ایالات متحده از نقشه‌های استراتژیک خود برای سرزمین گرینلند و قطب شمال سخن گفته است. برجستگی گرینلند، با ویژگی‌هایی مانند پایگاهی نظامی بی‌همتا، سرچشمه‌های معدنی و طبیعی، گذرگاه برجسته در راه‌های بازرگانی و امنیتی قطب شمال، برای واشنگتن روشن است. خواست آشکار دولت ترامپ برای خرید این سرزمین و یا به‌دست‌گیری آن با یورش نظامی – گامی بی‌پیشینه در روابط بین‌المللی نوین – به روشنی نشان می‌دهد که ایالات متحده همه نیمکره باختری را قلمرو ویژه خود می‌داند. با این کار امپریالیسم امریکا می‌تواند از بهره‌برداری روسیه و چین از این راه دریایی جلوگیری کند و به شکوفایی جهان چندقطبی ضربه کارایی بزند و آن را در هم بریزد.

گرینلند نمونه‌ای گویا از انجام همان منطق چیرگی است که بر رفتار امپریالیسم آمریکا در آمریکای لاتین فرمان می‌راند: کنترل سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی و راهبرد کلان علیه جهان چندقطبی، نابودی حق فرمانروایی ملی و خواست مردم بومی. آمیختن آمادگی نظامی روزافزون با فشار سیاسی و اقتصادی، بازتاب همان الگویی است که در ونزوئلا به کار گرفته شد و سرشت درونی یک امپریالیسم جهانی بی‌پروا را هویدا می‌سازد.

تازش آشکار به ونزوئلا تنها یک بحران منطقه‌ای نیست، بل‌که هشداری برای سامان جهانی است. این رویداد به روشنی نشان می‌دهد که ایالات متحده آماده است تا از همه ابزارهای نظامی، اقتصادی و سیاسی خود برای ترس‌افکنی و رام کردن هر کشوری که در برابر منافع آن بایستد، بهره برد. هیچ تردیدی نیست که بازگوییِ چندباره‌ی ترامپ درباره‌ی این‌که «تنها آمریکا توان انجام چنین کاری را دارد»، برای ترساندن سیاست‌مداران “شورشی”ی است که هنوز سرسپرده‌ی امپریالیسم آمریکا نشده‌اند. آمریکا برای رسیدن به این خواست‌، شبکه‌ای هماهنگ از فشارهای اقتصادی، بندوبست‌های ناتوان‌کننده، کارزارهای براندازی و همدستی با نیروهای دست‌راستی تندروی در این کشورها را به کار گرفته است.

دونالد ترامپ نمودی از قدرت امپریالیستی آمریکاست که سیاست‌های او بر پایه برتری‌خواهی مطلق و نادیده‌گرفتن مرزهای جهانی استوار است. قانون‌ها و نهادهای بین‌المللی، مانند سازمان ملل و دادگاه بین‌المللی کیفر، ابزارهای فشار بر کشورهای مستقل شده‌اند. پیمان‌شکنی‌های آشکار ترامپ، نمایشی از چیرگی و برپاساختن سلسله‌مراتب قدرت است. این روش، گونه‌ای از فاشیسم امپریالیستی است که از بایکوت، گرفتاری اقتصادی، فشار دیپلماتیک و برتری نظامی برای گستراندن چیرگی خود بهره می‌گیرد.

این رویداد نشان می‌دهد که ایالات متحده هرگاه که منافع راهبردی خود را در خطر ببیند، به آسانی می‌تواند هنجارهای جهانی و اصل فرمانروایی دولتی را نادیده بگیرد. این رهیافت، فضایی ناپایدار و خطرخیز پدید می‌آورد که در آن کشورهای مستقل باید پیامدهای پایداری در برابر چیرگی آمریکا را با دست‌بند بسنجند. دست‌درازی به ونزوئلا و ربودن رییس‌جمهور آن، پیامی هشدارآمیز به دیگر کشورهایی مانند ایران است که هنوز از استقلال کم‌و‌بیش سیاسی برخوردار هستند.

وظیفه ”چپ” جهانی

پرخاشگری بی‌پرده‌ی امپریالیسم، بیش از آن‌که نمایانگر توانمندی باشد، نشانه پریشانی و ترس یک چیرگی فرومایه است که کاستی خود را حس می‌کند. ایستادگی در برابر این یورش تنها یک واکنش سیاسی نیست، بل‌که ریشه در یادمانی تاریخی و فرهنگی دارد که سده‌ها پیکار ضداستعماری را در خود نگاه داشته است. انقلاب بولیواری، همانند دیگر نمونه‌های رهایی‌بخش در این سرزمین، نشان داده که همبستگی توان مردمی، فرمانروایی ملی و همدستی منطقه‌ای می‌تواند در برابر فشارهای برون‌مرزی پایدار بماند.

رویارویی با این امپریالیسم نوفاشیستی، به پایداری کنشگرانه، هم‌آوازی سیاسی و همبستگی جهانی نیاز دارد. پاسداری از ونزوئلا و دیگر کشورهای مستقل، به معنای پاسداری از حق مردمان برای گزینش سرنوشت خویش است. پایداری و نگهبانی از فرمانروایی ملی، یگانه راه رویارویی با چیرگی و زورگویی فرمانروایی‌های بزرگ است.

از دیدگاه راهبردی، ”چپ” باید از «برهنگی» آماج‌های امپریالیستی ایالات متحده هم‌چون انگیزه‌ای برای آگاهی‌بخشی در باره امپریالیسم و کنش بر ضد دستیابی امپریالیسم به هدف‌های خود  بهره ببرد. این تنها یک نبرد منطقه‌ای نیست، بل‌که یک پیکار جهانی ضدامپریالیستی و چیرگی‌ستیزانه است که آمریکای لاتین، جنوب آسیا، قطب شمال و خاورمیانه را در بر می‌گیرد.

ازاین‌رو، پیکارِ کارآمد با امپریالیسم جهانی نمی‌تواند از پیکار با سرمایه‌داری جدا شود. «چپِ» راستین باید پرده‌برداری از آرایش‌های اقتصادیِ امپریالیسم—از بنیادهای پولیِ فرامرزی مانند صندوق پول جهانی و بانک جهانی که کشورها را بدهکار و وام‌بند می‌کنند، تا انحصارهای چندملیتی که چپاول می‌کنند—را با پیکار علیه دست‌یازی نظامی و براندازی درهم بیامیزد. وظیفه، تنها نکوهشِ زور نیست؛ بل‌که آشکار ساختنِ رشته‌ی پیوسته‌ی بهره‌کشی، از کارگرِ معدن در گرینلند و دهقان در آمریکای لاتین تا مصرف‌کننده در کلان‌شهرِ متروپل، که ارزش افزوده‌ی آن به دست سرمایه انحصاری چنگ انداخته می‌شود، است.

کنش‌های بی‌پرده آمریکا، به جنبش ”چپ” زمینه‌ای نیرومند تاریخی برای گردهمایی می‌بخشد. تازش آشکار، چهره راستین امپریالیسم را بی‌پوشش می‌کند و خاکی بارور برای نبرد چیرگی‌ستیزانه و ضدامپریالیستی فراهم می‌سازد. ”چپ” اکنون این فرصت را دارد که همبستگی جهانی را استوارتر کند، جنبش‌های صلح و اجتماعی را به میدان آورد و سیاستی روشن در پشتیبانی از دولت‌های مستقل برگزیند.

یک چالش ویژه را می‌توان در پیوند با ”چپ” میانه‌رو اروپا شناسایی کرد. این خطر هست که نیروهای میانه‌رو اروپا از آن‌جایی که که اتحادیه اروپا و نهادهای غربی را بهتر از امریکا می‌دانند، ناخواسته با دوری از امپریالیسم امریکا به نیرومندی امپریالیسم اروپایی بپردازند. از این رو، استوارسازی خط مستقل ضدامپریالیستی با پافشاری بر حق مردم کشورهای اروپا برای گزینش سرنوشت خویش و آزاد از بند وابستگی به هر سیستم امپریالیستی، بسیار برجسته است.

کوری ”چپ” میانه ایران در برابر پرخاشگری‌های امپریالیسم

در پی رویدادهای تازه جهانی، این واقعیت که برخی گروه‌های ”چپ” هنوز مقوله امپریالیسم را هم‌چون پدیده‌ای زنده نمی‌پذیرند، لغزشی بنیادین در اندیشه و رویکرد سیاسی است. ربودن نیکلاس مادورو در ونزوئلا، کوشش برای چیرگی راهبردی بر گرینلند، ترساندن پیاپی ایران به یورش نظامی، تازش‌های نظامی رژیم صهیونیستی در غزه، نمونه‌های بیشماری از چگونگی کنش‌های نیروهای امپریالیستی و صهیونیستی از راه زور نظامی، فشار اقتصادی و نفوذ سیاسی هستند.

کنش آمریکا در ونزوئلا، که در آن رییس‌جمهور مادورو و همسرش ربوده شدند، نمونه‌ای بی‌پرده از چهره راستین امپریالیسم است. گفتار بی‌پرده دولت دونالد ترامپ که خواست، دستیابی به نفت و دگرگونی رژیم است، هیچ جای تردیدی و گمانی بازنمی‌گذارد که ما با کنشی آگاهانه، برنامه‌ریزی‌شده و در راستای چیرگی‌خواهی روبرو هستیم.

”چپ”‌هایی که امپریالیسم را نادیده می‌گیرند، شاید بخواهند این رویداد را هم‌چون «کشمکشی درونی در آمریکا» یا «رویدادی تک‌افتاده» بازگو کنند. آنان آگاهانه یا ناآگاهانه، پایداری تاریخی این الگو را نادیده می‌گیرند: از کودتا در ایران در سال ۱۹۵۳، دوبخشی کردن کره در سال ۱۹۵۳، کودتا در گواتمالا در سال ۱۹۵۴، سرنگونی سوکارنو در اندونزی (۱۹۶۵–۱۹۶۷)، کودتا در شیلی در سال ۱۹۷۳، جنگ ویتنام (۱۹۵۵–۱۹۷۵)، پشتیبانی از مارکوس آدمکش در فیلیپین (۱۹۶۵–۱۹۸۶)، و سرنگونی و دستگیری ژنرال مانوئل نوریگا، دست‌نشانده پیشین امریکا، در پاناما در سال ۱۹۸۹؛ تا درگیری‌های پسین در عراق و سوریه.

ایالات متحده آمریکا در دو دهه‌ی آغازین سده‌ی بیست‌ویکم، پایگاه‌های رزمی گسترده‌ای را در خاورمیانه پایه‌ریزی کرد. این فرآیند با یورش به افغانستان در سال ۲۰۰۱ در پی رویدادهای یازدهم سپتامبر آغاز گشت و با تازش به عراق در ۲۰۰۳ و برانداختن صدام حسین دنباله یافت. در سال ۲۰۱۱، واشنگتن در چهارچوب کوشش‌های ناتو، در درگیرشدن رزمی علیه دولت قذافی در لیبی نقشی برجسته‌ای بازی کرد. سرانجام، از ۲۰۱۴ به پس، یورش‌های هوایی آمریکا در سوریه، آغازگر پرخاشگری تازه‌ای شده بود.

همزمان با تازش‌های نظامی در آمریکای لاتین، ایالات متحده تمرکز خود را بر گرینلند و قطب شمال فزونی داده است. دسترسی به راه‌های ترابری قطب شمال، این سرزمین را به نقطه‌ای کلیدی در منطق امپریالیستی و علیه چین و روسیه بنیان‌گذاران بریکس، دگرگون کرده است.

رخدادهایی چون تازش‌های پیاپی نظامی ارتش فاشیستی اسرائیل به غزه نشان می‌دهد که چیرگی‌خواهی صهیونیسم همواره از پشتیبانی اتحادهای جهانی، مانند امپریالیسم ایالات متحده و اروپا، برخوردار است. بخشی از ”چپ” که انگاره امپریالیسم را نمی‌پذیرد، شاید این رویارویی را «کشمکش بومی مذهبی یا قومی» بازگو کند، بی‌آنکه الگوی کلانِ امپریالیستی و پشتیبانی از دولت‌های پرخاشگر را دریابد.

این لغزشِ بررسی ریشه در یک بینش و ایدئولوژی لایه‌های میانیِ جامعه دارد که تضاد اصلی و ناسازگاریِ بنیادینِ روزگار ما را در رویاروییِ «مردم‌سالاری» و «خودکامگی» به شکلی گسسته و جدا از بستر طبقاتی و امپریالیستی می‌بیند. از این دیدگاه، امپریالیسم جهانی نه به‌سانِ ساختار اقتصادی-نظامی سرمایه‌داری انحصاری درهم‌تنیده در دولت‌های امپریالیستی، بل‌که به‌گونه‌ی یک «قدرت مدنی» انگاشته می‌شود که می‌توان با آن «دادوستد» داشت. این نگرش، سرشتِ جنگی و بهره‌کشانه‌ی درونیِ امپریالیسم را نادیده می‌گیرد و به جای بررسیِ ماتریالیستی، به داستان‌پردازی‌های اخلاق‌گرا و ایده‌آلیستی درباره‌ی سیاستِ جهانی پناه می‌برد.

به آن‌هایی که هر تازش و یورش امپریالیسم و صهیونیسم را جداگانه بررسی می‌کنند، باید گفت این نگرش نه تنها ساده‌انگارانه است، که زیانبار نیز هست. چنین جداسازی‌هایی منطق نظامی امپریالیسم را نادیده می‌گیرد. این کوریِ دید به پراکندگی، ناتوانی و افتادن در دام میانه‌رویِ ناب می‌انجامد. نیروهای میانه‌رو که به سخن‌های اتحادیه اروپا، نهادهای غربی و امپریالیسم امریکا باور دارند، به نادیده‌گرفتن خطر آن برای میهن ما، یک‌پارچگی و همبستگی آن می‌پردازند.

این بی‌کنشی و نادیده گرفتن آماج‌های امپریالیسم در میان ”چپ” میانه، جای تهی بزرگی در فضای سیاسی هنگام رویارویی کنونی توده‌ها با جمهوری اسلامی پدید می‌آورد. هنگامی که گروه‌هایی ”چپ” میانه با نادیده گرفتن یا کوچک‌شمردن سرشت امپریالیستی کنش‌های آمریکا، از واکاوی ژرف و رویارویی اصولی با آن خودداری می‌کنند، در عمل میدان را برای روایت‌های ساده‌انگارانه و خطرناک دیگر بازمی‌گذارند. در این میان، نیروهایی مانند رضا پهلوی و هواداران شاهنشاهی‌خواهان، هنگامی که گفتمان ضدامپریالیستی را نمی‌شنوند، با بهره‌گیری از ناخرسندی‌های درونی، خود را در برابر جمهوری اسلامی نیرومند و بدون رقیب می‌بینند.

گفتمان شاهنشاهی‌خواهان بیش‌تر بر این پایه می‌چرخد که ایالات متحده یا ناتو توانایی و بایستگی دارند تا با یک «یورش انسان‌دوستانه» جمهوری اسلامی را براندازند و سامان سیاسی دلخواه خود را برپا کنند. آنان امپریالیسم را یک پدیده «رهایی‌بخش» و ابزار دستیابی به آرمان‌های سیاسی خود می‌دانند. هنگامی که ”چپ” با خاموشی یا واکاوی سرگشته در برابر کنش‌هایی امپریالیستی امریکا واکنش نشان می‌دهد، در عمل این گفتمان یاوه را نیرو می‌بخشد که «آمریکا می‌آید تا مردمسالاری بیاورد».

نداشتن مرز روشن “چپ” میانه با امپریالیسم و هدف‌های آن در میهن ما، دو پیامد ناگوار در پی دارد:

۱. خاموشی و یا کم‌نگری ”چپ” در برابر یورش آشکار به حاکمیت ملی کشورها، کنش‌های نظامی امپریالیسم علیه ایران را از یک تابوی خطرناک بیرون می‌آورد و آن را در گفتار همگانی به یک «گزینه» دگرگون می‌سازد.

۲. هنگامی که ایستادگی در برابر شرایط کنونی، از یک چارچوب خودبنیاد و ضدامپریالیستی نیرومند بی‌بهره باشد، گفتمان نیروهایی که آشکار یا نهان خواستار پشتیبانی بیگانه هستند، گیراتر می‌نماید و پذیرش‌بخشی به آلترناتیوهای وابسته را آسان می‌کند.

در این میان، یک پندارِ هولناک و گمراه‌ساز نیز از زبان برخی‌ها که شاهنشاهی‌خواه هم نیستند، در این خیزش‌های کنونی شنیده می‌شود: امیدی کم‌رنگ یا آرزویی نهان به رخدادِ یک تاختِ جهان‌خوارانه به ایران، با این باورِ ناراست که گویا رهایی از چنگ رژیم ولایت فقیه را می‌توان از راه یورش و سپاه‌کشی نیروهای بیگانه به دست آورد. هدف امپریالیسم، پیگیری منافع و چیرگی خویش است، نه رهایی و نجات مردمان. منش آن، منش بهره‌کشی و فرمان‌رانی است، نه دادگری و بخشندگی.

تاریخ زنده و خونین دو دهه‌ی گذشته‌ی جهان، گواهی روشن بر این حقیقت تلخ است. یورش جنگی آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ و چیرگی بر افغانستان، نه تنها بذر مردم‌سالاری و آزادی را نیفشاند، بل‌که آن سرزمین‌ها را به پرتگاه فروپاشی، جنگ‌های درونیِ بی‌پایان، ترس و نگرانی از آینده، و برپایی دولت‌های دست‌ساخته و وابسته کشاند.

تجربه‌ی رنج‌بار حزب کمونیست عراق در این زمینه، نمادی درس‌آموز و هشداردهنده برای همه‌ی نیروهای ”چپ” و پیشرو است. این حزب که پیش از یورش سال ۲۰۰۳، در دام این فریب افتاده بود که گویا فروریختن دیکتاتوری صدام حسین می‌تواند به بهای همکاری با نیروهای بیگانه پذیرفتنی باشد، سال‌ها پس از آن با واقعیتی تلخ‌تر از هر گمان روبه‌رو شد. سامان سیاسی برخاسته از امپریالیسم و ساخته‌ی دست مهندسان جهان‌خوار، چنان ساختاری وابسته، رانت‌خواره، قوم‌گرا از کار درآمد که حزب کمونیست عراق، حتا در فضا “آزاد” انتخاباتی، در دوره‌های گوناگون در آن شرکت نکرد.

این فرجام ناخسته، آینده‌ی ناگزیر هر جنبش، حزب یا جایگزینی خواهد بود که چشم‌انداز خود را نه در تکیه بر توده‌های مردم و پیکارِ مستقلِ طبقاتی، که در چشم‌دوختن به معجزه‌ی موشک‌ها و بمب‌افکن‌های بیگانه بجوید. تکیه بر جهان‌خواری برای برانداختن یک دیکتاتوری، تنها به جایگزینی یک زندان با زندانی دیگر، با نگهبانانی بیرونی و پیچیده‌تر می‌انجامد. همان‌گونه که کارلوس رون، دیپلمات پیشین ونزوئلا در آمریکا، پس از تازش امپریالیسم به حاکمیت ملی کشورش گفت: «هیچ‌کس نمی‌تواند کشور خود را دوست داشته باشد و همزمان از دخالت خارجی استقبال کند؛ این یک تناقض آشکار است» (اخبار روز – ۱۶ دی ۱۴۰۴).

پس این کوری واکاوانه تنها یک خطای دیدگاهی ناب نیست؛ یک ناکامی راهبردی است که هزینه آن را مردمان کوچه و بازار در میدان رویارویی با پیامدهای ناگوار یک تازش یا وبال گردن کردن یک دولت دست‌آموز خواهند پرداخت. کاربرد یک سیاست ضدامپریالیستی، یا دست کم سیاستی که ضد دست‌کاری و مهره‌چینی آمریکا در خیزش‌های کنونی ایران است، اکنون بیش از هر زمان دیگری برجستگی یافته است. هنگامی که مایکل روبین، پژوهشگر ارشد اندیشکده «امریکن اینترپرایز» و رایزن پیشین پنتاگون در باره‌ی چالش‌های خاورمیانه، می گوید که ترامپ می‌تواند — و به گمان بسیار دوست دارد که— فرمان حاکمیت ایران را به دست آقای روحانی بسپارد، آن‌گاه ما به ژرفای نقشِ  ویرانگری که آمریکا در شرایط کنونی ایران بازی می‌کند، پی می‌بریم.

کارِ تاریخیِ ”چپ” راستین، شکستن این چرخه‌ی نادرست است: پیکاری دو سویه که هم‌زمان با دیکتاتوری درونی و با برنامه‌ی امپریالیسم بیرونی درمی‌افتد، و راه رهایی را تنها در اراده و سازمان‌یابی خود مردم می‌جوید.

ازاین‌رو، راهِ جایگزینِ راستین نه بازگشتِ خیالی به یک سرمایه‌داری انسانی و ملی (که در سامانه‌ی امپریالیستی امروز شدنی نیست) و نه گردن‌نهادن به یک نیروی امپریالیستی دیگر است؛ بل‌که پیش‌بردِ یک برنامه‌ی ملی-دموکراتیک ضدامپریالیستی است. این برنامه باید برچیدنِ بدهی‌های بیرونیِ بهره‌کشانه، ملی‌سازی صنعت استراتژیک و سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی راهبردی زیرِ بازرسی مردم‌سالارانه‌ی کارگران و توده‌های رنج و لایه‌های میانی، را دربر گیرد. شکستِ امپریالیسم نه با جابه‌جاییِ یک سالار با سالاری دیگر، بل‌که با فراتر رفتن از خودِ سامانه‌ی سرمایه‌داری جهانی به‌دست خواهد آمد.

پایان سخن

کنش نظامی آمریکا در ونزوئلا و آرمان‌های گسترش‌خواهانه آن در گرینلند آشکار می‌سازد که امپریالیسم امروز با زورِ بی‌پرده و بی‌آنکه روبند دیرینِ دموکراسی و حقوق بشر بر چهره زند، به پیش می‌تازد. این رویدادها پیامی روشن به منطقه و جهان می‌فرستند و چشم‌اندازی نو پدید می‌آورند که در آن کشورهای مستقل ناگزیرند در میان پایداری برای زنده‌ماندن و ایستادگی در برابر چیرگی گام بردارند.

برای جنبش ”چپ”، این چشم‌انداز هم رنج‌آور است و هم توانمندساز. رنج آن در پرهیز از درغلطیدن به راهبردهای میانه‌روانه‌ای نهفته است که سرکردگی امپریالیستی غرب را می‌پذیرند. توانمندی آن در گردآوردن جنبش‌های ضدامپریالیستی، استواری‌بخشی به همبستگی جهانی و پاسداری بی‌پرده از حق مردمان برای گزینش سرنوشت خویش جای دارد.

تازش‌های بی‌پرده — مانند ربودن مادورو، چیرگی‌جویی در گرینلند، خطر یورش بر ایران و کشتار ارتش فاشیستی اسرائیل به غزه — چهره خام و بی‌پیرایه امپریالیسم را نمایان می‌سازد. گروه‌های ”چپ”‌گرایی که انگاره امپریالیسم را هم‌چون یک چهارچوب کلیدی در واکاوی جهان نمی‌پذیرند، نمی‌توانند این کنش‌ها را بی‌آنکه واقعیت را بپیچانند بررسی کنند. این نابینایی، راهبردهای ضدامپریالیستی را سست می‌کند، به یورشگران مشروعیت می‌بخشد و همبستگی جهانی را می‌فرساید.

اگر ”چپ” بر آن است که کارا بماند، تنها یک راه پیش رو دارد: درهم‌آمیزی نبرد علیه دیکتاتوری ولایت فقیه و اقتصاد سرمایه‌داری- نئولیبرالیستی آن و پیکار ضدامپریالیستی. هر راه دیگر، شکستی اندیشه‌ای و سیاسی است — بن‌بستی که به سود امپریالیسم و ولی فقیه است که توان ایستادگی را می‌زداید. رهایی راستین، زاده‌ی اراده‌ی گردهمایی و سازمان‌یابی و بسیج مستقل مردم است، نه پیشکش امپریالیسم یا دادوستد با بهره‌کشان و زورگویان درون‌مرزی. آینده از آنِ آن جنبشی است که بتواند این دو جبهه‌ی پیکار — نبرد با دیکتاتوری درونی و پایمردی در برابر امپریالیسم جهانی — را به مانند یک نبرد درهم‌تنیده و یک‌پارچه دریافته و رهبری کند. شکستن این دوگانگی ساختگی، کلید گذار به آینده‌ای است که در آن آزادی، حاکمیت ملی و دادگری اجتماعی، میوه‌های شیرین پیکار می‌شوند.

رویدادِ ونزوئلای ۲۰۲۶، سرشتِ بی‌پرده‌ی سرمایه‌داری در مرحله امپریالیستی و رو به فرسایشِ آن را نمایان می‌سازد. هم اکنون تضادها و ناسازگاری‌های درونیِ سامانه—میان کار و سرمایه، میان کشورهای متروپول و پیرامونی، و میان رقیبان امپریالیستی—به آستانه‌ی انفجار رسیده است و تنها با زورورزیِ کم‌مانند و زیر پا نهادنِ همه‌ی هنجارهای پیشین می‌توانند لگام‌پذیر شوند.

در این بزنگاه، تاریخ بار دیگر وظیفه «چپ» را روشن می‌سازد: یا گردن‌نهادن به منطقِ میانه‌روی و پذیرشِ قفسِ آهنینِ امپریالیسم، یا زنده‌سازیِ ریشه‌ایِ پروژه‌ی ضدامپریالیستی و سوسیالیستی با اتحاد و همگامی با طبقه کارگرِ فرامرزی و توده‌های تهی‌دستِ جهان، به‌سانِ تنها نیروی تاریخی که توان گسستنِ این چرخه‌ی زور و بهره‌کشی را دارد. این گزینش سرنوشتِ نه تنها یک جنبش، بل‌که آینده‌ی انسان را خواهد ساخت.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی