جنبش اعتراضی وقتی می تواند از سطح واکنش لحظه ای عبور کند که دو توانایی را همزمان حفظ کند. یکی سنجش دقیق وضعیت عینی، یعنی دیدن واقعیت میدان بدون وهم و اغراق، دیدن نسبت نیروها، منافع تعیین کننده، ظرفیت سازمانی، و محدودیت های واقعی. دیگری صورت بندی واقع گرایانه مسئله و امکان ها، یعنی ترجمه همین شناخت به هدف های میانی، ابزارهای فشار، شکل های سازماندهی، و راهبردهای عملی.
هر وقت این دو از هم جدا شوند، یا جنبش در موج های هیجانی پراکنده حل شود، یا به عقلانیت ظاهری پناه می برد که توان پیشروی ندارد. در هر دو حالت، زمینۀ انحراف آماده می شود و روند به بیراهه رفتن شکل می گیرد، نه لزوما با یک حادثه بزرگ، بلکه با لغزش های کوچک و آرامی که جهت را آرام آرام عوض می کنند.
این نوشته نسخه نویسی نیست و قصدش موعظه نیست. هدف این است که چند روند تکرارشونده را نشان دهد، روندهایی که معمولا توان تحلیل را تضعیف می کنند و اعتراض را از درون تهی می سازند، درست همان لحظه ای که واقعیت یا درست دیده نمی شود، یا اگر هم دیده می شود، به برنامه، سازمان، و فشار اجتماعی ترجمه نمی شود.
تبلیغات و جابه جایی کانون مسئله
تبلیغات فقط دروغ یا تحریف خبر نیست، مهم تر از آن، جهت نگاه را تنظیم می کند و تعیین می کند «مسئلۀ اصلی» چه باشد. وقتی تبلیغات دست بالا را پیدا می کند، کانون بحث از تضادهای تعیین کننده جابه جا می شود. به جای این که ریشه های مادی بحران، مثل معیشت، مناسبات کار، توزیع ثروت و قدرت، ساز و کارهای سرکوب، و منافع گروه های مسلط محور تحلیل باشد، توجه به سمت حاشیه ها هل داده می شود، جنگ های فرهنگی، مشاجره های اخلاقی، یا شخصیت ها و نمادها.
این جابه جایی، پیش از هر چیز سنجش دقیق وضعیت عینی را مختل می کند. جنبش به جای مشاهده و آزمون در واقعیت اجتماعی، به بازنمایی های آماده عادت می کند. روش های تبلیغات هم معمولا به یک شگرد محدود نیست. یک بار با سرعت و حجم کار می کند، سیل خبر و تصویر که فرصت تحلیل را می گیرد و ذهن را واکنشی می کند. بار دیگر با قاب بندی، برجسته کردن یک بخش برای ناپدید کردن بخش دیگر. بزرگ کردن یک جنبه و پنهان کردن ساز و کارهای تعیین کننده. گاهی هم با تولید واژه هایی که ظاهرشان بی طرف است اما کارکردشان تعیین کننده است، مثل امنیت، ثبات، آشوب، افراط.
در تاریخ معاصر، وقتی مطالبات از سطح گلایه فراتر می رود و به مناسبات قدرت نزدیک می شود، یک الگو بارها تکرار شده است. در این لحظه، تلاش گسترده ای شکل می گیرد تا اعتراض از مسئله عدالت و قدرت به مسئله نظم و امنیت ترجمه شود.
یک طرف این ترجمه، پنهان کردن واقعیت فشار و سرکوب است و طرف دیگر، بازداشتن جنبش از ساختن هدف های میانی و ابزار فشار. برای جنبشی که قرار است پیش برود، تغییر کانون مسئله به معنای عوض شدن زمین بازی است.
هیجان سازی با روایت رنج، به جای استدلال و اقناع
رنج واقعی است و باید دیده شود. اما این حال، وقتی روایت رنج جای استدلال را بگیرد، جنبش از اقناع سیاسی و ساختن برنامه فاصله می گیرد. در این حالت، سیاست به مصرف عاطفه تبدیل می شود. روایت رنج می تواند همبستگی و خشم بسازد، اما اگر نتواند به زنجیره علت ها و سپس به زنجیره کنش وصل شود، موج کوتاه می سازد و بعد فرسایش.
اگر معیار سنجش دقیق وضعیت عینی کمرنگ شود، چون به جای این که پرسیده شود رنج چگونه تولید می شود و چه ساز و کارهایی آن را بازتولید می کنند، توجه در سطح بازنمایی رنج می ماند. دوم، صورت بندی واقع گرایانه مسئله و امکان ها آسیب می بیند، چون مطالبات یا مبهم می شود، یا به هدف های حداکثری پرتاب می شود که ابزار تحقق ندارد.
یک معیار ساده می تواند مرز را روشن کند. اگر یک محتوا فقط خشم یا اندوه بسازد، اما نتواند نشان دهد چه نیرویی باید بسیج شود، چه فشار اجتماعی باید ساخته شود، و چه هدف میانی قابل دسترس است، آن محتوا بیشتر هیجان سازی است تا اقناع سیاسی.
تجربه های تاریخی هم این تناقض را آشکار کرده اند. در بخشی از تجربه های بهار عربی، مثلا در مصر، حضور خیابانی بسیار گسترده بود، اما چالش اصلی وقتی نمایان شد که مسئله به سطح سازماندهی پایدار، تثبیت قدرت اجتماعی در قالب نهاد، و ساختن ابزارهای فشار برگشت. در لحظه ای که جنبش نتوانست این عبور را انجام دهد و موج زیر فشار سرکوب یا کنش نیروهای سازمان یافته تر فروریخت، روشن شد که همبستگی و عاطفه کافی نیست. برای سرنوشت جنبش، تنها یک کانون نیست، عاطفه جرقه است، اما بدون اقناع، سازمان، و هدف های میانی، ضمانت پیشروی نیست.
تکرار تجربه های شکست خورده، قطع حافظه سیاسی جنبش
یکی از ریشه ای ترین شکل های انحراف وقتی رخ می دهد که جنبش حافظه سیاسی ضعیف دارد. یا حافظه اش به تجربۀ قابل انتقال تبدیل نشده است. در این حالت، همان تاکتیک ها و همان الگوهای سازمانی تکرار می شود، بدون این که پرسیده شود چرا قبلا نتیجه نداده است.
تکرار کنش های نامتناسب، با توزان قوا، بازتولید پراکندگی، شخصیت محوری، یا پناه بردن به شعارهای کلی بدون هدف های میانی، همه علامت های قطع حافظه سیاسی است. قانون در این جا ساده است. وقتی حافظه سیاسی نباشد، تشخیص وضعیت عینی هم کور می شود، چون جنبش هر بار از صفر شروع می کند و دوباره همان هزینه ها را می دهد. همزمان، صورت بندی واقع گرایانه مسئله و امکان ها به خیال پردازی نزدیک می شود، چون اگر ندانیم پیش از ما چه کردند و چرا نتیجه نداد، امروز هم نمی توانیم واقع بینانه هدف و ابزار را عوض کنیم.
تجربه به معنای حکم قطعی نیست، اما به معنای شناخت شرط هاست. این که شکست به خاطر سرکوب بود، یا نبود سازمان، یا انزوای اجتماعی، یا خطا در تعیین هدف های میانی.
نمونه ای روشن را اغلب به یاد می آورند. برخی جنبش های اعتراضی در غرب بعد از بحران مالی ۲۰۰۸. جنبش اشغال وال استریت توانست موضوع نابرابری و سلطه مالی را برجسته کند و زبان تازه ای وارد فضای عمومی کند. اما ضعف در تبدیل آن موج به سازماندهی پایدار و ابزار فشار مشخص، باعث شد ظرفیت اجتماعی آن به صورت سیاسی و اقتصادی تثبیت نشود و افق مساله مبهم بماند. اگر حافظه و سازمان و هدف های میانی ضعیف باشد، موج می تواند فرونشیند و چرخۀ تکرار از نو آغاز شود.
تریبون های بی قدرت یا همسو با مهار، ترجمه اعتراض به زبان نظم موجود
انتخاب تریبون، یک انتخاب سیاسی است، نه صرفا فنی. تریبونی که پشت زمینه اش نه قدرت اجرایی دارد و نه تعهد پاسخگویی به مطالبات، می تواند به ظرف تخلیه بدل شود. خطر وقتی بیشتر می شود که این تریبون، آگاهانه یا ناآگاهانه، نقش مهار را بازی کند، یعنی اعتراض را به زبان نظم موجود ترجمه کند.
این ترجمه معمولا آرام و نامحسوس است. اعتراض به جای این که بر تضادهای ساختاری و مسئولیت نهادهای قدرت انگشت بگذارد، در قالب های قابل هضم ریخته می شود. گلایه، توصیه اخلاقی، دعوت به آرامش، یا مطالبه های حداقلی که با یک وعدۀ کوچک پاسخ داده می شود.
این ترجمه، صورت بندی واقع گرایانه مسئله و امکان ها را تخریب می کند چون به جای روشن کردن هدف های میانی و ابزار فشار، اعتراض را به گفتاردرمانی و نمایش رسانه ای فرو می کاهد. در نهایت، جنبش حس می کند دیده شده است، اما توزان قوا تغییر نکرده است.
نمونه های تاریخی، تفاوت میان تریبون و سازمان را روشن می کنند. جنبش ضد آپارتاید در آفریقای جنوبی فقط با بازتاب رسانه ای پیش نرفت. تکیه اش بر شبکه های سازمانی، اتحادیه های کارگری، و پیوند پایدار میان کنش درون کشور و همبستگی جهانی بود. بدون سازمان، هر اعتراض می توانست به تجربه ای کوتاه در سطح تریبون و بازنمایی باقی بماند. آن جا که سازمان درونی ضعیف بود، توان پیشروی محدود شد.
این تفاوت، یک معیار عملی هم دارد. تریبون هر قدر بلند باشد، اگر نتواند به سازمان و ابزار فشار وصل شود، اعتراض را به سطح دیده شدن تقلیل می دهد.
شخصیت محوری، بت پرستی، و فرسایش پاسخگویی جمعی
جنبش وقتی از تحلیل باز می ماند که جمع، چایش را به چهره بدهد. شخصیت محوری فقط یک ضعف اخلاقی نیست، یک ساز و کار سیاسی است که پاسخگویی را می خورد.
همه چیز در چند نام و چند نفر خلاصه می شود. نقد به خیانت تفسیر می شود، نقد درون جمعی خفه می شود، و تصمیم سیاسی از گفت و گوی جمعی به فرمان یا الهام منتقل می گردد.
این جاست که سنجش دقیق وضعیت عینی قربانی می شود، چون واقعیت میدان باید با تصویر چهره هماهنگ شود، نه برعکس. همزمان، صورت بندی واقع گرایانه مسئله و امکان ها هم ضعیف می شود، چون برنامه به جای این که محصول بحث و تجربۀ جمعی باشد، تابع نوسان موضع یک فرد می گردد.
تاریخ نشان داده است که شخصیت محوری، هم جنبش را در برابر سرکوب آسیب پذیر می کند و هم در برابر خطاهای راهبردی. این که یک فرد هر چند هم پرنفوذ باشد، نمی تواند همزمان تحلیل، برنامه، و اجرا را در یک بدن جمع کند.
نقطۀ مقابل این، رهبری به معنای پاسخگویی جمعی و قابل نقد است. رهبری به عنوان کارکرد، نه مقام. هر جا این تفکیک از بین برود، فرسایش پاسخگویی شروع می شود و روند به بیراهه رفتن تقویت می گردد.
نرم کردن اعتراض با نسخه های سازشکارانه و اصلاح طلبانه
نرم کردن اعتراض اغلب با زبان عقلانی عرضه می شود. واقع بینی، مصلحت، جلوگیری از تنش، پرهیز از رادیکالیسم. اما باید دید این زبان به چه چیز ختم می شود. اگر نتیجه اش جدا کردن مطالبات از اهرم فشار باشد، این دیگر واقع بینی نیست، یک مسیر انحراف است.
این نرم کردن معمولا از یک جابه جایی شروع می شود. مسئله از سطح ساختار قدرت به سطح مدیریت و اصلاحات فنی تقلیل پیدا می کند. سپس به جای وعده های کلی و گفت و گوی بالا، ناگهان یا امید به تغییر از درون همان دستگاه می نشیند، یا کارهای جزئی خشونت و سرکوب به عنوان مسئله اصلی پررنگ می شود. در نتیجه، تشخیص عینی موقعیت آسیب می بیند، چون هدف های میانی روشن و قابل پیگیری جای خود را به سازش های مبهم می دهند.
در تجربه های بسیاری، این مسیر را می شود دید. وقتی کنش اعتراضی، بخشی از نیروها را به کانال های بالا دل ببندد، بدون آن که همزمان سازماندهی از پایین و اهرم فشار را حفظ کند. در چنین وضعیتی، امتیازهای مقطعی و وعده های محدود می تواند موج را پخش کند و زمان بخرد، و بعد با برگشت ابزارهای کنترل، دستاوردها محدودتر شود. این جاست که اگر مذاکره و مصالحه قرار است معنا داشته باشد، باید بر فشار اجتماعی و سازماندهی تکیه داشته باشد، وگرنه معمولا به مهار ختم می شود و جنبش را از درون خلع سلاح می کند.
توهم کمک خارجی، بی توجهی به ماهیت و شرط های این کمک ها
اتکا به کمک خارجی وقتی به توهم تبدیل می شود که کمک را بیرون از منطق منافع و رقابت های بین المللی تصور کنیم. در جنبش جهانی، کمک اغلب ابزاری برای پیشبرد منافع است، ابزار رسانه ای، مالی، تحریمی، یا نظامی.
اگر جنبش، ماهیت و شرط های این کمک را نشناسد، ناخواسته کار بیرونی تنظیم کننده را می پذیرد. این تنظیم در زبان، در اولویت ها، در انتخاب تریبون، و در شکل سازماندهی خودش را نشان می دهد و به مرور پاسخگویی به بدنۀ داخلی را ضعیف می کند.
چند تجربه تاریخی این خطر را روشن می کند:
در افغانستان دهه ۱۹۸۰، حمایت های بیرونی در چارچوب جنگ نیابتی، به مسلح شدن گسترده و شکل گیری شبکه های جنگ سالارانه انجامید. این تجربه نشان می دهد وقتی کمک بیرونی محور تعیین کننده تبدیل شود، مسیر از منطق اجتماعی به منطق جنگ و وابستگی می لغزد و خروج از آن بسیار پرهزینه می شود.
در لیبی ۲۰۱۱، ورود سریع مداخله نظامی بیرونی و سپس فروپاشی نظم سیاسی، کشور را وارد بحران طولانی چندپارگی کرد. تصور بخشی از نیروها این بود که مداخله بیرونی راه را کوتاه می کند، اما پس از سقوط مسئله اصلی تازه شروع شد. دولت، کنترل، سلاح، و وحدت سیاسی در شکل نهادهای پاسخگو.
در سوریه پس از ۲۰۱۲، گسترش نظامی شدن و ورود رقابت های بیرونی، به چندپارگی نیروها و تغییر افق اعتراض کمک کرد. وقتی منافع بیرونی تعیین کننده می شود، گروه ها برای بقا به حامی وصل می شوند و این وابستگی، هم انسجام سیاسی را می خورد و هم صورت بندی مسئله را از مطالبات اجتماعی به منطق میدان نیرویی و جنگ می کشاند.
تجربه عراق در دهه ۱۹۹۰ نشان داد تحریم های گسترده می تواند جامعه را از نظر معیشت و سلامت و زیرساخت فرسوده کند، طبقات فرودست را بیشتر تحت فشار بگذارد، و در عین حال، فضا را برای اقتصاد رانتی و کنترل شدیدتر از بالا مستعد کند. وقتی بحران از بیرون تعیین کننده باشد و فشار از بالا تقویت شود، سازماندهی از پایین تضعیف می شود و جنبش با فرسایش اجتماعی روبه رو می گردد.
از این هم روشن تر، تجربه عراق ۲۰۰۳ است. تغییر سیاسی از بیرون و وعده نجات و بازسازی عرضه شد، اما در عمل فروپاشی نظم امنیتی، گسترش شکاف های اجتماعی و فرقه ای، و شکل گیری نظمی وابسته به موازنه نیروهای بیرونی را به دنبال آورد.
در چنین شرایطی، جامعه به جای این که بتواند پروژه های پاسخگویی را از دل سازماندهی خود بسازد، ناچار شد وارد منطق بحران، سهم خواهی، و وابستگی شود. این مثال ها نشان می دهد مداخله بیرونی می تواند «فروپاشی» را به سرعت بیاورد، اما به معنای خودکار پیشروی نیست. توهم کمک بیرونی، می تواند مسئله را از مطالبات اجتماعی به امنیت و تقسیم قدرت منتقل کند، و همین جابه جایی، مسیر را به سمت بیراهه رفتن می برد.
تفکیک این بحث از همبستگی بین المللی یا پروژه دولت های دیگر، ضروری است. همبستگی می تواند دفاع از زندانیان، پشتیبانی حقوقی، تقویت رسانه های مستقل، و پیوندهای صنفی و کارگری باشد. اما وقتی پای دولت ها و ائتلاف های ژئوپلیتیک وسط می آید، معیار اصلی معمولا منافع آنهاست.
جنبش اگر بناست به نیروی اجتماعی خود و سازماندهی پایین تکیه کند، باید این جریان را چنان محدود، شفاف، و قابل کنترل کند که پاسخگویی به درون از بین نرود و مسیر به بیراهه نرود.
جبهه سازی، اتحاد، یا مسیر انحراف؟
اتحاد در سطح اراده و جهت گیری شکل می گیرد، جبهه در سطح سازمان و کنش سنجش پذیر.
اتحاد یعنی همسو شدن نیروهای متفاوت بر سر یک هدف مشخص در یک مقطع معین.
جبهه یعنی ساختن یک چارچوب عملی و پاسخگو که این همسویی را به کنش جمعی قابل پیگیری تبدیل کند.
بنابراین، اتحاد می تواند وجود داشته باشد اما چون ظرف ندارد زود پخش شود. جبهه هم می تواند شکل بگیرد اما اگر از هدف و پاسخگویی خالی شود، به یک نام توخالی بدل می گردد.
جبهه سازی وقتی در متن جنبش معنا پیدا می کند که از سطح گفتار درباره اتحاد عبور کند و به ساختن یک ظرف واقعی برسد. این ظرف می تواند از همکاری های مرحله ای تا شکل های گسترده تر مثل جبهۀ واحد امتداد پیدا کند، اما معیار اصلی همیشه یکی است، پیوند واقعی با نیروی اجتماعی، پاسخگویی درون جبهه، و استقلال از تریبون های مهارگر. اگر این معیارها کنار برود، جبهه سازی به جای تقویت جنبش، به مسیر انحراف تبدیل می شود.
مرز اصلی جبهه با شعار اتحاد در این است که جبهه باید بر پایه سنجش دقیق وضعیت عینی بنا شود. یعنی روشن باشد کدام نیروها واقعا وزن اجتماعی دارند، کدام شکاف ها تعیین کننده است، و چه نوع همکاری می تواند اهرم فشار بسازد. اگر این سنجش جدی گرفته نشود، آنچه باقی می ماند بیشتر یک تصویر از اتحاد است تا یک جبهه. تصویر اتحاد می تواند هیجان و امید بسازد، اما به تنهایی توازن قوا را تغییر نمی دهد.
جبهه وقتی به بیراهه می رود که از ظرف سازماندهی به ظرف بازنمایی تبدیل شود. این اتفاق معمولا وقتی رخ می دهد که جبهه به جای تکیه بر بدنه های اجتماعی و ظرف های واقعی، بر محور تریبون ها و چهره ها ساخته شود. در این حالت، به تدریج زبان جبهه از زبان مطالبات و فشار اجتماعی دور می شود و به زبانی نزدیک می گردد که برای نظم موجود قابل هضم است. همین جاست که جبهه به جای تقویت صورت بندی واقع گرایانه مسئله و امکان ها، آن را خنثی می کند، چون هدف های میانی و ابزار فشار جای خود را به گفتارهای کلی و کم خطر می دهند.
یک نقطه حساس دیگر، تعریف «حداقل مشترک» است. حداقل مشترک در جبهه، نباید به معنای حذف مضمون دگرگونی خواهانه باشد. حداقل مشترک یعنی چند هدف میانی مشخص و قابل پیگیری که بتوان برای آنها سازمان ساخت و فشار ایجاد کرد. اگر حداقل مشترک به معنای کوچک کردن افق و نرم کردن مطالبات تعریف شود، جبهه به جای ابزار پیشروی، به ابزار مهار تبدیل می شود، چون به نام حفظ جبهه، نقد درونی سرکوب می شود، مرزها مبهم می ماند، و انرژی جنبش پخش می گردد.
پس اتحاد شرط لازم است، اما کافی نیست. جبهه شکل عملی اتحاد است، اما فقط وقتی معنا دارد که بتواند اتحاد را به کنش جمعی پاسخگو تبدیل کند. اگر جبهه نتواند صورت بندی واقع گرایانه مسئله و امکان ها را به زبان هدف های میانی، تقسیم کار، و ابزار فشار ترجمه کند، نامش هرچه باشد، در عمل چیزی جز بازنمایی نخواهد بود.
زمان بندی غلط و شتاب زدگی در تصمیم سیاسی
یکی از عوامل کمتر دیده شده در روند به بیراهه رفتن جنبش، زمان بندی است. زمان بندی فقط تقویم نیست، نسبت میان ظرفیت میدان و نوع کنش است. گاهی جنبش زودتر از ظرفیت اجتماعی وارد شکل هایی از کنش می شود که هزینه اش بالاست و پشتیبانی اش هنوز ساخته نشده، نتیجه، فرسایش و سرکوب سریع است. گاهی هم دیرتر از لحظه های تعیین کننده واکنش نشان می دهد و فرصت های کوتاه سیاسی را از دست می دهد.
شتاب زدگی اغلب از ریتم شبکه های اجتماعی تغذیه می شود. فشار برای خبر و تصویر، مسابقه برای دیده شدن. اما ریشه درونی اش این است که سنجش دقیق وضعیت عینی ضعیف شده و جنبش نمی داند در کدام مرحله از انباشت نیرو قرار دارد. وقتی مرحله انباشت با مرحله کنش اشتباه گرفته شود، صورت بندی واقع گرایانه مسئله و امکان ها هم به هم می ریزد، چون هدف های میانی با زمان تحقق شان نامتناسب می شود. نتیجه یا همان را بارها دیده ایم، موج های پرهزینه بدون تثبیت دستاورد، و سپس فرسایش و انتظار برای موج بعدی.
نفوذ زبان امنیتی در درون جنبش
نفوذ زبان امنیتی فقط فشار بیرونی نیست، رخنه در منطق فکر کردن است. وقتی واژه هایی مثل امنیت، ثبات، آشوب، افراط، یا مسئولیت ملی بدون نقد وارد زبان جنبش می شود، جنبش پیش از ورود به میدان، در ذهن خودش محدود می شود. این زبان معمولا کانون مسئله را از ساختار قدرت به رفتار معترضان منتقل می کند، انگار مسئله اصلی شکل اعتراض است نه علت اعتراض. سپس درهای امکان را کوچک می کند، به این معنا که هر شکل فشار اجتماعی از پیش خطرناک یا نامشروع جلوه داده می شود.
در این وضع، سنجش دقیق وضعیت عینی دچار اختلال می شود، چون معیار سنجش، واقعیت میدان نیست، سازگاری با زبان مسلط است. صورت بندی واقع گرایانه مسئله و امکان ها هم به سمت هدف هایی که کم هزینه تر به نظر می آیند هل داده می شود. یعنی جنبش از ابزارهای فشار اجتماعی به سمت نسخه های عقلانیتی می رود که اغلب بی سر و صداست، چون با تغییر واژه ها، هدف ها هم تغییر می کند و با تغییر هدف ها، ابزارها کنار گذاشته می شود.
نتیجه گیری
اگر جنبش بخواهد از انحراف و به بیراهه رفتن فاصله بگیرد، باید میان دو کار پیوند پایدار بسازد. سنجش دقیق وضعیت عینی و صورت بندی واقع گرایانه مسئله و امکان ها. بدون اولی، جنبش به موج و توهم واگذار می شود. بدون دومی، شناخت به عمل سیاسی موثر ترجمه نمی شود. در نهایت، همان اصل تعیین کننده که بارها تجربه تاریخی آن را تایید کرده، دوباره پیش روی ماست. تحلیل مشخص از شرایط مشخص.






