
دونالد ترامپ دکترین مونروی ایالات متحده را در قبال ونزوئلا به نقطهٔ اوج رسانده است. اما این دکترین از کجا آمده و چگونه به «دُنرو» بدل شده است؟
«آمریکا برای آمریکاییها»: این گزارهای است که میتوان خواستهای را که جیمز مونرو حدود ۲۰۰ سال پیش، در ۲ دسامبر ۱۸۲۳، در نطق خود خطاب به ملت مطرح کرد، در آن خلاصه نمود. پنجمین رئیسجمهور ایالات متحده در این سخنرانی از قدرتهای اروپایی خواست که از گسترش بیشتر در قارهٔ آمریکا ــ از جمله حوزهٔ کارائیب و قارهٔ جنوبی تا پاتاگونیا ــ خودداری کنند. جان کوئینسی آدامز، وزیر خارجهای که بعدها جانشین مونرو در ریاستجمهوری شد، متن این نطق را تنظیم کرده بود و بهعنوان معمار اجرای عملی آن شناخته میشود.
مستعمرات موجود از شمول این اصل مستثنا بودند. مونرو تأکید کرد که ایالات متحده هرگز در جنگهای قدرتهای اروپایی مشارکت نکرده و قصد ندارد در آینده نیز در امور اروپا مداخله کند. در مقابل، او تصریح نمود که ایالات متحده اجازه نخواهد داد «حقوق ما مورد حمله قرار گیرد یا بهطور جدی تهدید شود». اگر چنین اتفاقی رخ دهد، «برای دفاع از خود تدارک خواهیم دید».
دکترین مونرو طی ۲۰۰ سال گذشته یکی از ارکان سیاست خارجی واشنگتن بوده است. اما این دکترین صرفاً ماهیتی دفاعی نداشت. فراتر از قلمرو کنونی ایالات متحده، تمامی کشورهای مستقل نیمکرهٔ غربی را در بر میگرفت، «حتی آنهایی که بسیار دوردستاند». مونرو اطمینان میداد که ایالات متحده هرگز «برادران جنوبی ما» را «به حال خود رها نخواهد کرد»؛ هرگونه مداخلهٔ اروپایی در آن مناطق چیزی جز «اقدامی خصمانه علیه ایالات متحده» نخواهد بود.
در آغاز، نطق مونرو تا حدی بهمثابهٔ اعلام همبستگی تلقی شد. تا سال ۱۸۲۳، بیشتر کشورهای آمریکای لاتین استقلال یافته بودند، اما همچون خود ایالات متحده، هنوز از امنیت این وضعیت جدید مطمئن نبودند. با گذر زمان، این کشورها علیرغم تلاشهای اروپا برای بازاستعمار، تثبیت شدند.
در ابتدا، اصل راهنمای مونرو توجه چندانی برنینگیخت. اسپانیا ناچار شد تقریباً همهٔ متصرفات آمریکایی خود را به استقلال بسپارد، از جمله شبهجزیرهٔ فلوریدا در آمریکای شمالی. تنها تگزاس، نوئوو مکزیکو (سرزمینی که بعدها ایالت نیومکزیکوی آمریکا شد) و آلتاکالیفرنیا (در شمال ایالت باخا کالیفرنیای مکزیک) در آغاز در مالکیت اسپانیا باقی ماندند و سپس به دولت مستقل تازهتأسیس منتقل شدند. فرانسه پس از فروش لوئیزیانا هنوز قلمروهایی در کانادا داشت، اما جاهطلبیهای توسعهطلبانهای دنبال نمیکرد. با این حال، جنگ میان ایالات متحده و بریتانیا ــ که «جنگ دوم استقلال» نیز نامیده میشود ــ تنها هشت سال پیش به پایان رسیده بود و خاطرهای ناخوشایند برجای گذاشته بود. ایالات متحده همچنان نگران تجدیدنظر در استقلال خود بود. از این رو، قدرت استعمارگر پیشین نخستین مخاطب نطق مونرو به شمار میآمد.
اما مخاطب دیگری نیز وجود داشت. در سال ۱۸۱۲، همزمان با آغاز جنگ با بریتانیا، یک قدرت اروپایی دیگر نیز در صدد تثبیت جای پای خود در آمریکا برآمد. امپراتوری تزاری روسیه از اواخر قرن هجدهم مستعمرهای در آلاسکا ایجاد کرده بود و اکنون قصد داشت وابستگی دیگری به «آمریکای روسیه» بیفزاید؛ وابستگیای که بسیار جنوبیتر قرار داشت و به «مرز در حال حرکت» نزدیکتر بود ــ مرزی نهچندان رسمی اما بهروشنی قابل تشخیص که با مهاجرت مستمر شهرکنشینان آمریکایی بهسوی غرب، پیوسته به سمت اقیانوس آرام جابهجا میشد.
روسها بهمدت سه دهه در شمال کالیفرنیا مستقر شدند. سکونتگاه آنان «فورت راس» نام گرفت؛ نامی برگرفته از «روسیه» (Rossija). از اینجا قرار بود مواد غذایی از راه دریا به آلاسکا ارسال شود، زیرا مستعمرهٔ آلاسکا خودکفا نبود و تا آن زمان از طریق پادشاهی مستقل هاوایی تأمین میشد. روسها در سال ۱۸۴۲ فورت راس و سرانجام در ۱۸۶۷ آلاسکا را واگذار کردند؛ چرا که نگهداری آن بیش از حد پرهزینه و از نظر لجستیکی هرچه دشوارتر میشد ــ بهویژه پس از آنکه هاوایی در میانهٔ قرن نوزدهم قربانی سیاست هرچه تهاجمیتر ایالات متحده شد و بهعنوان تأمینکننده از دست رفت.
از آن پس، بیانیهٔ مونرو بهمثابهٔ آموزهای راهبردی، بهعنوان یک «دکترین» درک شد. هنگامی که ایالات متحده در آستانهٔ قرن بیستم بهطور کامل در جایگاه یک قدرت امپریالیستی قرار گرفت، فرمول «عدم مداخله»ی مونرو تفسیری کاملاً تازه یافت. از آن زمان، ایالات متحده در نگاه «برادران جنوبی» به نیروی پلیسی بدل شد که بدون رضایت آن، هیچ سیاست خارجیای امکانپذیر نبود. مداخلات فعال آمریکا در پی آمد؛ از جمله الحاقات سال ۱۸۹۸ در حوزهٔ کارائیب. نگاه امپریالیستی به آمریکای لاتین بهعنوان «حیاط خلوت» ایالات متحده به تعبیری رایج در سیاست آمریکا بدل شد. پس از آن، مداخلات متعدد اطلاعاتی یا حتی نظامی در نیکاراگوئه، کوبا، جمهوری دومینیکن، هائیتی، گواتمالا و شیلی صورت گرفت، تا سرنگونی دولت مارکسیستی در گرانادا در سال ۱۹۸۳. نقطهٔ پایانی موقت این روند، تهاجم موفقی بود که به دستور رئیسجمهور جرج بوش به پاناما انجام شد؛ با هدف سرنگونی دیکتاتور این کشور، مانوئل نوریهگا ــ مأمور پیشین سیا که از نظر واشنگتن سرکش شده بود ــ و سپس ربودن او و انتقالش به ایالات متحده.
در دوران جنگ سرد، دکترین مونرو در سال ۱۹۵۴ با «نظریهٔ دومینو»ی رئیسجمهور دوایت دی. آیزنهاور تکمیل شد؛ نظریهای که با آن ایالات متحده میخواست با «کمونیسم» مقابله کند و مانع از آن شود که کشوری پس از کشور دیگر به حوزهٔ نفوذ اتحاد جماهیر شوروی سقوط کند. بدین ترتیب، جنگ علیه ویتنام شمالی توجیه شد و مجموعهای از عملیاتهای نظامی و اقدامات اطلاعاتی در سراسر جهان شکل گرفت.
پس از ربایش نوریهگا و فروپاشی اتحاد شوروی، دکترین مونرو تا حدی به حاشیه رانده شد، تا آنکه دونالد ترامپ در نخستین دورهٔ ریاستجمهوری خود بار دیگر آن را احیا کرد؛ اینبار با تمرکز بر رقابت اقتصادی و ژئوپلیتیکی با چین. حضور جمهوری خلق چین «در حیاط خلوت ما» ــ در آمریکای لاتین ــ از نظر ترامپ نقضی غیرقابل تحمل از منافع بنیادین واشنگتن بود. جانشین و نیز سلف او، جو بایدن، در ژانویهٔ ۲۰۲۲ این نگاه را یک گام جلوتر برد: آمریکای مرکزی و جنوبی دیگر «حیاط خلوت» نیستند، بلکه «همهچیز در جنوب مرز مکزیک، حیاط جلویی آمریکا» است.
ترامپ اما به این هم بسنده نکرد. او نهتنها به دکترین مونرو استناد کرد، بلکه آن را بهگونهای بازتفسیر نمود که عملاً مرز میان مداخلهٔ خارجی و «نجات» ادعایی از درون را از میان برداشت. بازداشت و انتقال نیکلاس مادورو، رئیسجمهور ونزوئلا، از نگاه ترامپ نه تجاوز به حاکمیت یک کشور، بلکه اقدامی مشروع برای رهایی مردم از «یک دیکتاتور داخلی» بود. این برداشت نه با روح دکترین مونرو همخوانی دارد و نه با حقوق بینالملل، اما یک سابقهٔ خطرناک میآفریند که پیامدهای آن هنوز نامعلوم است.
نام «دکترین دُنرو» در اصل با لحنی طنزآمیز از سوی رسانهها ــ از جمله روزنامهٔ نیویورک پست ــ ساخته شد؛ ترکیبی از نام مونرو با حرف «D» از «Donald». اما ترامپ، که برخلاف اغلب پیشینیانش از دنیای سیاست حرفهای نیامده، بلکه از صنعت سرگرمی و تلویزیون برآمده است، این نام را پذیرفت و حتی بهطور رسمی به کار گرفت. بدین ترتیب، یک آموزهٔ دویستساله با امضای شخصی و خودشیفتهوار رئیسجمهور آمریکا بازبرند شد.
«دُنرو» دیگر صرفاً یک شوخی رسانهای نیست. این دکترین اکنون بخشی از راهبرد امنیت ملی جدید ایالات متحده است. در این سند تصریح شده که آمریکا پس از سالها بیتوجهی، دکترین مونرو را «دوباره تأیید و اجرا» خواهد کرد تا برتری خود را در نیمکرهٔ غربی بازگرداند. وزیر دفاع آمریکا نیز اعلام کرده است که ترامپ قصد دارد تا سال ۲۰۲۶ «سلطه و بازدارندگی» ایالات متحده را در این نیمکره دوباره برقرار کند.
پیامدهای این رویکرد فراتر از آمریکای لاتین است. اگر دکترین مونرو/دُنرو بهطور کامل اجرا شود، به این معناست که ایالات متحده تمرکز خود را بر حوزهٔ نفوذ تعریفشدهٔ خویش معطوف میکند و مناطق دیگر، از جمله اروپا، را تا حد زیادی به حال خود میگذارد. حتی اتحادهایی مانند ناتو نیز میتوانند اهمیت پیشین خود را از دست بدهند. چنین چرخشی پیامدهای مستقیمی برای جنگ اوکراین دارد و میتواند به عقبنشینی بیشتر آمریکا از حمایت فعال از کییف بینجامد.
ترامپ در مصاحبههای متعدد، بیپرده از کشورهایی نام برده که ممکن است هدف بعدی باشند: کلمبیا، مکزیک، کوبا و حتی گرینلند. او از «بیماری» دولتها، مواد مخدر، کارتلها و تهدید حضور روسیه و چین سخن گفته است. در همهٔ این موارد، منطق واحدی حاکم است: عقب راندن نفوذ چین و روسیه از نیمکرهٔ آمریکایی و تحکیم هژمونی ایالات متحده ــ نه با دیپلماسی، بلکه با نمایش قدرت.
بدینسان، آنچه با شعار «آمریکا برای آمریکاییها» آغاز شد، در قرن بیستویکم به سیاست عریان «آمریکا فقط برای آمریکا» و به دکترینی بدل شده است که کل نیمکرهٔ غربی را بیواسطه به حوزهٔ منافع ایالات متحده فرو میکاهد؛ سیاستی که دیگر حتی تظاهر به دفاع جمعی یا همبستگی قارهای نمیکند، بلکه آشکارا در خدمت امپریالیسم عریان قرار دارد. «دُنرو» نام تازهای است بر همان منطق دیرپا: تحمیل ارادهٔ واشنگتن بر سرزمینی که همچنان، در نگاه حاکمان آمریکا، نه مجموعهای از دولتهای مستقل، بلکه ملک طلق آنان بهشمار میآید.
*این گزارش توسط شبنم آذری برای انتشار در اخبارروز، با استفاده از منابع: nd، صدای آلمان، گاردین…تهیه و تنظیم شده است.




