
دونالد ترامپ تجسم شکلی متمرکز، اقتدارگرا و آشکارا خشونتبار از اعمال قدرت امپریالیستی در مرحلهٔ کنونی سرمایهداری جهانی است. کنش سیاسی او بر یک اصل راهنما استوار است: برتری مطلق قدرت ایالات متحده که بهطور مستقیم بدون بهرسمیتشناختن هرگونه مرز حقوقی، نهادی یا سیاسی اعمال میشود. نظم بینالمللی تحت رهبری او به نظمی بدل میگردد که از سوی یک فرد، بهصورت سلسلهمراتبی سازمان یافته و با توسل به خشونت حفظ میشود.
این شکل از قدرت در رابطهای ابزاری با حقوق بینالملل تجلی مییابد. هنجارها، معاهدات، کنوانسیونها و نهادهای چندجانبه به ابزارهایی بدل میشوند که تابع منافع امپراتوریاند. از آنها برای مجازات، اعمال فشار یا منزویکردن دولتهایی استفاده میشود که پروژههای مستقل و حاکمیتی را دنبال میکنند، و هرگاه مانع توان اعمال تصمیمهای یکجانبه شوند، خنثی میگردند. بدینسان، حقوق به وسیلهای تاکتیکی در خدمت قدرت امپریالیستی تبدیل میشود.
ترامپ این سلطه را با نوعی نمایشگری سیاسی اعمال میکند. نقض علنی معاهدات، قطعنامهها و اصول بینالمللی به نمایش اقتدار بدل میشود. تخطی از نظم حقوقی بینالمللی ارزشی اجرایی و نمایشی مییابد: سلسلهمراتب را القا میکند، ارعاب میآفریند و منطق فرمانروایی را تقویت میکند. پیام روشن و ثابت است: قانونی بودن تابع اراده قدرت امپریالیستی است.
ساختار نهادیای که پس از جنگ جهانی دوم پدید آمد (سازمان ملل متحد، نظام معاهدات چندجانبه، کنوانسیونهای حقوق بشر و سازوکارهای عدالت بینالمللی) در این منطق به میدانی برای مداخلهٔ امپریالیستی فروکاسته میشود. ترامپ آن را به معماریِ فشار دائمی، تحریمهای گزینشی و تهدیدهای پیوسته بازسازماندهی میکند؛ معماریای که هدفش حفظ برتری جهانی ایالات متحده است.
این رویه بهویژه در تعقیب مستقیم سازوکارهای عدالت بینالمللی بهطور حاد آشکار میشود. دیوان کیفری بینالمللی، که برای بررسی جنایات جنگی، جنایت علیه بشریت و نسلکشی تأسیس شده است، هرگاه کار خود را متوجه متحدان راهبردی واشنگتن میکند، به هدف حمله بدل میشود. قضات و دادستانهایی که جنایات دولت نتانیاهو را بررسی میکنند، قربانی سرکوبهای سیاسی، تهدیدها و تحریمها میشوند. پیام بدون ابهام است: عدالت بینالمللی تنها زمانی پذیرفتنی است که هستهٔ قدرت امپریالیستی و متحدانش را هدف نگیرد.
همین منطق در قبال گزارشگر ویژهٔ سازمان ملل برای سرزمینهای اشغالی فلسطین، فرانچسکا آلبانزه، نیز صدق میکند. وظیفهٔ او مستندسازی نقضهای نظاممند حقوق بشر بر اساس مأموریت سازمان ملل است. پاسخ قدرت امپریالیستی در قالب تحریمها، کارزارهای تخریبی و فشار مستقیم سیاسی بروز مییابد. هدف، انضباطبخشی به حقیقتیابی، مجازات کسانی است که جنایات را افشا میکنند و از کار انداختن همهٔ سازوکارهای بینالمللیای است که مصونیت از مجازات را محدود میکنند.
از منظر تاریخی، این شیوهٔ اعمال قدرت در تداوم سنت فاشیسم توسعهطلب قرار دارد؛ سنتی که با شرایط قرن بیستویکم سازگار شده است. این نوعی فاشیسم امپریالیستی است که با اجبار اقتصادی، محاصرههای مالی، باجگیری دیپلماتیک، جنگ رسانهای و تهدیدها یا تهاجمات نظامی عمل میکند. ویژگی ساختاری آن گسترش دائمی سلطه برای تضمین کنترل بر منابع، مسیرهای راهبردی و فضاهای ژئوپولیتیکی کلیدی است.
اظهارات و بیانیههای اخیر ترامپ، که در آن آشکارا دکترین مونرو را تأیید میکند، این جهانبینی را تقویت میکند. آمریکای لاتین بهعنوان فضایی تحت قیمومیت امپریالیستی تعریف میشود؛ بهمثابه قلمرویی که تابع اقتداری برتر است و دربارهٔ روابط اقتصادی، دولتها و جهتگیری سیاسی آن تصمیم میگیرد. دکترین مونرو دیگر صرفاً ارجاعی تاریخی نیست، بلکه به اصل عملیاتی امپریالیسم معاصر بدل میشود.
در همین چارچوب، ترامپ تأکید میکند که این ایالات متحده خواهد بود که با نفت ونزوئلا دادوستد میکند و بدینسان، بهصورت گفتمانی یک منبع استراتژیکی را که متعلق به مردم ونزوئلاست، تصاحب میکند. این اظهارنظر منطق استعماریِ مستقیم را بیان میکند: منابع یک کشور مستقل به عنوان غنایم در چرخه حکومت امپراتوری ادغام میگردند و از مرکز قدرت اداره میشوند.
همین منطق زمانی نیز بروز مییابد که ترامپ حقِ تصمیمگیری دربارهٔ اینکه «فرماندار» ونزوئلا چه کسی باشد را برای خود قائل میشود. این اصطلاح بیانگر نگاهی است که کشور را بهمثابه یک تحتالحمایه میبیند؛ کشوری که از حاکمیت سیاسی خود خلع شده است. ارادهٔ مردم، مشروعیت قانون اساسی و بهرسمیتشناسی بینالمللی همگی تابع خواست قدرت امپریالیستی میشوند. بدینسان، قدرت سیاسی از مردم ونزوئلا به واشنگتن منتقل میگردد.
این اظهارات چارچوب ایدئولوژیکی را تعیین میکنند که بر مبنای آن تهاجم همهجانبه علیه ونزوئلا سازماندهی و مشروعیتبخشی میشود. فشار اقتصادی، محاصرهٔ مالی، جنگ رسانهای، انزوای دیپلماتیک و تعقیب رهبران سیاسی، همگی اجزای یک راهبرد واحد سلطهاند. ربودن رئیس جمهور مشروع و به رسمیت شناخته شده توسط قانون اساسی ونزوئلا، نیکلاس مادورو، و همسرش توسط ایالات متحده به فرمان مستقیم ترامپ، بیان افراطی و نهاییِ این منطق است.
این آدم ربائی بهگونهای آموزنده، شیوهٔ کار فاشیسم امپریالیستی معاصر را آشکار میسازد. قدرت [امپراتوری] بدون بهرسمیتشناختن حاکمیت، بدون احترام به ارادهٔ مردم و بدون توجه به قانونیّت بینالمللی عمل میکند. این اقدام پیامی به همهٔ ملتهای جهان میفرستد: هیچ مقام انتخابی، هیچ پشتوانهٔ مردمی و هیچ مشروعیت قانون اساسیای در برابر ارادهٔ امپراتوری مصونیت ایجاد نمیکند.
ونزوئلا در این راهبرد جایگاهی محوری دارد، زیرا چند عنصر تعیینکننده را در خود جمع کرده است: کنترل بر منابع انرژی، یک پروژهٔ سیاسی مستقل و حاکمیتی، پایگاه اجتماعی نیرومند و ظرفیت بالای مقاومت. تهاجم علیه ونزوئلا با هدف انضباطبخشی به یک ملت، نابودی یک پروژهٔ مستقل و ایجاد یک سابقهٔ ارعابآمیز در مقیاس جهانی صورت میگیرد.
آمریکای لاتین که از سوی ایالات متحده بهعنوان «حیاط خلوت» تلقی میشود، به اولویتی راهبردی بدل شده است. کنترل بر این منطقه، دسترسی به منابع، پشتوانه و آزادی عمل جهانی را تضمین میکند. کوبا بهدلیل حفظ یک پروژهٔ انقلابیِ مستقل و حاکمیتی، همچنان تحت محاصرهٔ دائمی باقی میماند. کلمبیا و مکزیک بهعنوان فضاهای انضباطبخشی سیاسی و سرزمینی، در معرض تهدیدها، مجازاتها و فشار مداوم قرار دارند. ایران در این معماری امپریالیستی جایگاهی مرکزی دارد. کنترل ایران بهمعنای کنترل خاورمیانه، مسیرهای مهم انرژی و توازنهای تعیینکنندهٔ منطقهای است.
تهدید دائمی ایران ناشی از ضرورتِ مطیعسازیِ یک کنشگر مستقل و حاکمیتی است که مانع سلطهٔ کامل بر منطقه میشود و ائتلافهایی را حفظ میکند که هژمونی ایالات متحده را به چالش میکشند.
گرینلند به عنوان یک عامل استراتژیک برای کنترل قطب شمال و مسیرهای تجاری نوظهور به نظر میرسد. اتحادیه اروپا به عنوان یک ساختار تابع، نظامیگرا، وابسته به انرژی و از نظر سیاسی منضبط عمل میکند. هر سازمان فراملیای که قادر باشد کنش یکجانبهٔ قدرت امپریالیستی [آمریکا] را محدود کند، به مانعی بدل میشود که باید خنثی گردد.
چین دشمن نظاممندِ اصلی است. ترامپ، چین را بزرگترین چالش برای برتری ایالات متحده شناسایی میکند. راهبرد جهانی معطوف به تضمین کنترل بر «حیاط خلوت»، خاورمیانه و فضاهای راهبردی اروپا است تا در رویارویی با چین دستِ قدرت امپریالیستی باز باشد. سلطهٔ منطقهای، مقدم بر تقابل نظاممند است.
فاشیسم امپریالیستی به روابط تبعیتآمیزِ ناپایدار میانجامد. اتحادیهٔ اروپا این پویایی را بهخوبی نشان میدهد: تحریمها، نظامیسازی و جهتگیریهای تحمیلی را میپذیرد، در حالی که همچنان در معرض باجگیری و تحقیر قرار دارد. دست نشاندگی به استثمار و خفت میانجامد، نه به ثبات و احترام.
از منظر تاریخی و آموزشی، این شکل از قدرت در جایی گسترش مییابد که با هیچ مقاومت سازمانیافتهای روبهرو نشود. تجربههای قرن بیستم همچنان معتبرند: فاشیسم نه بر اثر فرسایش درونی، بلکه از طریق سازمانیابی سیاسی، بسیج مردمی، ساخت پروژههای حاکمیتی، همبستگی بینالمللی و تقابل مستقیم و هماهنگ با منطق سلطهٔ آن شکست خورد. این درس، پرتوی بر وضعیت کنونی میافکند.
در برابر امپریالیسم نئوفاشیستی، دفاع از حاکمیت، صلح و حق ملتها برای تعیین سرنوشت خود، مستلزم کنش فعال، هماهنگی سیاسی و ارادهٔ مقاومت است.
ترامپ تجسم مرحلهای اقتدارگرا و نئوفاشیستی از امپریالیسمی در بحران است که بر سلطهٔ مستقیم و نفی آشکار هرگونه مرز حقوقی یا سیاسی استوار است. در برابر این یورش، مقاومت انترناسیونالیستی نباید به شعارهای لفاظی محدود بماند، بلکه باید به یک وظیفهٔ تاریخیِ عینی بدل شود. دفاع از ونزوئلا امروز بهمعنای دفاع از خودِ اصل حاکمیت مردمی و تأکید بر حق ملتهای جهان برای تعیین سرنوشت خویش در برابر «حقِ زورمند» است.
*مانو پینِدا رئیس بخش روابط بینالملل حزب کمونیست اسپانیاست. او از سال ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۴ عضو پارلمان اروپا بوده است. وی در سیویکمین کنفرانس بینالمللی رزا لوکزامبورگ در ۱۰ ژانویهٔ ۲۰۲۶ سخنرانی خواهد کرد.
منبع: یونگه ولت، ترجمه برای اخبارروز توسط ص. نوری







