در نقد رادیکالیسم زودرس – حمید فرازنده

ترکیب دو محور، یعنی دفاع از حداقل‌های سیاسیِ انسانی و تمرکز بر بی‌عدالتی‌های عینیِ اقتصادی، می‌تواند بدیلی واقع‌گرایانه در برابر چپ‌روی و رادیکالیسم بی‌پشتوانه باشد. چنین رویکردی به معنای عقب‌نشینی از تحول‌خواهی نیست؛ برعکس، رویکردی است در جهت مرحله‌بندی آگاهانه‌ی  آن. رویکردی که هدفش گسترش جنبش و فرسایش تدریجی توان سرکوب است، نه فراهم‌کردن بهانه‌ای برای تشدید آن

۱

رادیکالیسم، برخلاف تصور رایج، همیشه نشانه‌ی ترقی‌خواهی و شهامت سیاسی نیست؛ گاه درست در لحظه‌ای که یک جنبش بیش از هر زمان به گسترش اجتماعی و انباشت نیرو نیاز دارد، به عاملی برای انزوا و فرسایش خود آن بدل می‌شود. طرح مطالبات حداکثری و بی‌زمان، بدون توجه به توازن قوا و ظرفیت واقعی جامعه، نه‌تنها راه را برای تحقق تغییر هموار نمی‌کند، بلکه اغلب به قدرت حاکم امکان می‌دهد اعتراض را به‌عنوان «تهدیدی افراطی» بازنمایی کند و سرکوب را ضروری و مشروع جلوه دهد. نقد رادیکالیسمِ بی‌موقع،  دفاع از محافظه‌کاری یا سازش نیست، بلکه تأکید بر این واقعیت است که سیاست مؤثر، بیش از آنکه به تندی شعارها وابسته باشد، به زمان‌شناسی، اولویت‌بندی و توانایی تبدیل نارضایتی پراکنده به نیرویی پایدار و فراگیر متکی است.

۲

تجربه‌ی مصر پس از انقلاب ۲۰۱۱ نمونه‌ای روشن از این واقعیت است که رادیکالیسم زودرس و طرح مطالبات حداکثری بدون وجود اجماع اجتماعی پایدار می‌تواند مسیر یک جنبش مردمی را به‌سوی سرکوبی به‌مراتب خشن‌تر منحرف کند. پس از سقوط حسنی مبارک، نیروهای انقلابی در موقعیتی قرار گرفتند که امکان شکل‌دهی به نظمی سیاسی هرچند شکننده اما رو به جلو وجود داشت، اما بخش مهمی از این نیروها هرگونه سازش سیاسی، مرحله‌بندی مطالبات یا حفظ ائتلاف‌های گسترده را «خیانت به انقلاب» تلقی کردند. این رویکرد، شکاف‌های عمیقی میان نیروهای انقلابی ایجاد کرد و عملاً بدنه‌ی اجتماعی جنبش را فرسوده و پراکنده ساخت. در چنین فضایی، ارتش توانست خود را به‌عنوان تنها نیروی حافظ «ثبات» بازنمایی کند و با اتکا به همین بازنمایی، در سال ۲۰۱۳ قدرت را به‌طور کامل در دست بگیرد. سرکوب خونین میدان رابعه، که به کشته‌شدن صدها معترض انجامید،  محصول تضعیف آن از درون، بر اثر رادیکالیسمی بود که از توان واقعی جامعه جلوتر حرکت کرده بود.

۳

نمونه‌ی تاریخی دیگر، انقلاب آلمان در سال‌های ۱۹۱۸ و ۱۹۱۹ است که نشان می‌دهد چگونه چپ‌روی می‌تواند حتی در شرایط فروپاشی نظم پیشین، به شکست و سرکوب کامل بیانجامد. پس از پایان جنگ جهانی اول و سقوط امپراتوری آلمان، امکان استقرار یک جمهوری دموکراتیک با حقوق گسترده‌ی کارگری وجود داشت و بخش بزرگی از طبقه‌ی کارگر از اصلاحات تدریجی حمایت می‌کرد. با این حال، جناح چپ رادیکال، به‌ویژه جنبش اسپارتاکیست‌ها، بدون برخورداری از حمایت اکثریت و بدون سازمان‌یافتگی لازم، کوشید انقلاب سوسیالیستی فوری را از طریق قیام مسلحانه تحمیل کند. این اقدام، دولت وقت را ــ که خود متکی به سوسیال‌دموکرات‌ها بود ــ به استفاده از خشونت گسترده واداشت و بهانه‌ی لازم را برای سرکوب خونین چپ فراهم کرد. قتل رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت و نابودی سازمان‌یافته‌ی چپ رادیکال، نه‌تنها این جریان را از صحنه حذف کرد، بلکه کل جنبش کارگری آلمان را برای سال‌ها تضعیف کرد و راه را برای تثبیت رژیم هیتلر هموار ساخت.

۴

مسئله کنارگذاشتن «خواست» نیست، بلکه انتخاب هوشمندانه‌ی خواست‌ها و چیدمان آن‌ها بر مبنای ظرفیت بسیج اجتماعی و هزینه‌ی سرکوب است. پیش از هرچیز بهتر است بدانیم این رژیم قوی‌تر از آن است که با تظاهرات خیابانی سقوط کند.  جنبش اعتراضی را بهتر است در طول زمان درازتری  مفهوم‌پردازی و سازمان‌دهی کنیم. از این افق،  مطالبات، امروز، باید به‌جای پراکندگی و حداکثری‌گرایی، حول دو محور روشن و قابل‌فهم برای اکثریت جامعه صورت‌بندی شوند: محور سیاسی و محور اقتصادی.

۵

در محور سیاسی، باید بر خواسته‌هایی تمرکز کرد که با درگیر‌کردن وجدان عمومی، هم غیرقابل‌دفاع‌بودنِ سرکوب را برجسته می‌کنند و هم امکان اجماع اجتماعی گسترده دارند. مطالبه‌ی لغو حکم اعدام و آزادی زندانیان سیاسی از این جنس است. این خواسته‌ها نه پروژه‌ای ایدئولوژیک‌اند و نه وابسته به یک جریان خاص؛ بلکه مستقیماً با حقّ حیات، کرامت انسانی و عدالت قضایی گره خورده‌اند. طرح چنین مطالباتی، هزینه‌ی سرکوب را برای حاکمیت بالا می‌برد، زیرا دفاع علنی از اعدام و دربندنگه‌داشتنِ زندانی سیاسی حتی در میان بدنه‌ی حامیان حکومت به‌سادگی ممکن نیست و شکاف‌های درون‌حکومتی را فعال می‌کند.

۶

در محور اقتصادی نیز، به‌جای شعارهای کلی و انتزاعی، باید بر پرسش‌های دقیق، عدد‌محور و قابل پیگیری تمرکز کرد؛ پرسش‌هایی که مستقیماً زندگی روزمره‌ی مردم را نشانه می‌گیرند. سؤال از ارقام نجومی بودجه‌هایی که هر ساله به نهادهای دینی و نظامی تخصیص داده می‌شود، افشای سهم عظیم شرکت‌های خصولتی در اقتصاد و نقش آن‌ها در خفه‌کردن بخش خصوصی، و مطالبه‌ی شفاف‌سازی درباره‌ی دزدی‌های ارزی، رانت‌های ارزی و عملکرد «دولت موازی» در حوزه‌ی منابع عمومی، از جمله خواسته‌هایی هستند که می‌توانند نارضایتی پراکنده را به مطالبه‌ای مشترک تبدیل کنند. این نوع مطالبات، به‌جای تحریک واکنش امنیتی فوری، حاکمیت را در موقعیت دفاعی و پاسخ‌گویی قرار می‌دهد و امکان همراهی لایه‌های وسیع‌تری از جامعه—از دانشجو و کارگر و کارمند تا کاسب و تولیدکننده—را فراهم می‌کند.

۷

ترکیب این دو محور، یعنی دفاع از حداقل‌های سیاسیِ انسانی و تمرکز بر بی‌عدالتی‌های عینیِ اقتصادی، می‌تواند بدیلی واقع‌گرایانه در برابر چپ‌روی و رادیکالیسم بی‌پشتوانه باشد. چنین رویکردی به معنای عقب‌نشینی از تحول‌خواهی نیست؛ برعکس، رویکردی است در جهت مرحله‌بندی آگاهانه‌ی  آن. رویکردی که هدفش گسترش جنبش و فرسایش تدریجی توان سرکوب است، نه فراهم‌کردن بهانه‌ای برای تشدید آن.

مطرح‌کرن شعارهای رادیکال از نوع شعارهایی که امروز در تظاهرات خیابانی شنیده می‌شود، تنها به سرکوب بیشتر و بالارفتن تعداد کشته‌ها و زخمی‌ها و دستگیری‌های بیشتر منجر می‌شود. زمینه‌ی اجتماعی چنین شعارها یا خواسته‌های مدنی‌ای زمانی حاضر می‌شود  که تظاهرات به همراه اعتصابات عمومی گسترشی چشم‌گیر در سراسر کشور داشته باشد. تا آن روز کوشش معترضان و‌کنشگران صحنه‌ی اجتماعی در تبیین خواسته‌های‌شان، چه در بیانیه‌ها و چه در سطح کوچه و‌خیابان، اگر متمرکز بر خواسته‌های مشخص و ملموسِ سیاسی و معیشتی باقی بماند، احتمال پیوستن دیگر اقشار جامعه نیز به آنان بیشتر می‌شود.  

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

3 پاسخ

  1. این سخن نویسنده ی گرامی مقاله که «رادیکالیسم، برخلاف تصور رایج، همیشه نشانه‌ی ترقی‌خواهی و شهامت سیاسی نیست» کاملاً درست است، و حتی به نظر من، رادیکالیسم معمولاً نشانه ی تحجر است. اما با حذف شعار های سرنگونی طلبانه، موافق نیستم.
    در این مقطع مبارزه، تعیین تکلیف با سیستم حاکم، هم مقدور است و هم ضروری.
    تأمین «حداقل‌های سیاسیِ انسانی»، همین است که مردم در کوچه و خیابان ها فریاد می زنند.
    چرا؟ چون اولاً تأمین «حد اقل های سیاسی»، با ادامه ی بقای سیستم حاکم امکان پذیر نیست، و ثانیاً در مرحله ای هستیم که امکان تغییر دادن سیستم حاکم وجود دارد.

    اما من هم مثل نویسنده ی گرامی ـ اگر به درستی متوجه منظور ایشان شده باشم ـ همگرایی و اجتناب از دامن زدن به تضاد ها و اختلافات را شرط اول پیروزی می دانم.
    شخصاً معتقدم که یکی از این تضاد ها و اختلافاتی که باید از آن اجتناب کرد دوقطبی سازی جمهوری خواهی ـ پادشاهی خواهی است که عمدتا فقط مجاهدین هستند که از ترس رضا پهلوی به آن دامن می زنند.

    1. فقط مجاهدین هستند که از فرقه فاشیستی رضا پهلوی نگرانند؟ ظاهرا شما بیش از حد مجذوب جمال شازده شده اید آنچنان که از دیدن واقعیات زمینی هم ناتوان شده اید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی