مبارزه یک واژه ساده است، اما پشت این سادگی یک واقعیت سخت ایستاده است، جامعه میدان نیروهاست. هر جا که قدرت، ثروت، و حق تصمیم گیری نابرابر تقسیم شده باشد، تضاد هم تولید می شود، و این تضاد یا به شکل خاموش و روزمرۀ زندگی می شود، یا به شکل آشکار و سازمان یافته به مبارزه تبدیل می گردد. از این منظر، مبارزه نه یک خلق وخوی فردی است، نه یک انتخاب اخلاقی مجرد، بلکه صورت سیاسی و اجتماعی یک واقعیت مادی است، واقعیت زندگی تحت مناسبات مشخص، کار مزدی، مالکیت، دولت، و نظم ایدئولوژیک.
مبارزه را باید در بستر قانونمندی های حرکت جامعه فهمید. روابط تولید و شکل های مالکیت فقط اقتصاد را سامان نمی دهند، بلکه حد و مرز سیاست، حقوق، فرهنگ، و حتی آنچه طبیعی و عادی به نظر می رسد را هم تعیین می کنند. همین جاست که فهم مبارزه از سطح احساس بی عدالتی بالاتر می رود و به تحلیل موازنه قوا، سازوکارهای بازتولید سلطه، و امکان های دگرگونی گره می خورد.
در این مقاله، مبارزه را نه به معنای هر نوع نارضایتی یا کنش لحظه ای، بلکه به معنای کنش آگاهانه و سازمان یافته برای تغییر موازنه قوا می فهمیم. بنابراین مبارزه با اعتراض لحظه ای یکی نیست، با مقاومت صرف هم یکی نیست، و با اصلاحات از بالا هم یکی نیست، مگر آنجا که اینها در یک روند واقعی انباشت نیرو و تغییر مناسبات قدرت ادغام شوند.
مبارزه همیشه با خطر تحریف همراه است. گاهی به شعارهای کلی و تهی فروکاسته می شود، گاهی به اخلاق گرایی بی اثر، گاهی به رومانتیک کردن رنج، و گاهی هم به اتوپیایی گری، یعنی جایگزین کردن آرزو به جای تحلیل و سازمان.
سنت مارکسیستی لنینیستی در برابر این لغزش ها بر یک اصل پافشاری می کند، واقعیت را باید همان طور که هست شناخت، و راه دگرگونی را نه با آرزو، بلکه با نیروی اجتماعی و سازمان سیاسی پیدا کرد.
مبارزه به مثابه واقعیت مادی
اگر مبارزه را فقط یک واکنش احساسی به بی عدالتی بفهمیم، خیلی زود به نصیحت اخلاقی یا روان شناسی فردی سقوط می کنیم. اما از دید ماتریالیسم تاریخی، مبارزه از زندگی مادی مردم شروع می شود، از اینکه چگونه کار می کنند، چگونه تولید می کنند، چگونه زندگی را بازتولید می کنند، و ثمره این کار و زندگی به دست چه کسی می افتد. در اینجا مبارزه نام سیاسی یک تنش واقعی است، تنشی میان نیازهای اکثریت و منطق مالکیت و سود، میان کار زنده و انباشت سرمایه، میان زندگی اجتماعی و شکل های سازمان یافتۀ قدرت که آن را کنترل می کنند.
اینجا لازم است مرزها را روشن تر کنیم. اعتراض می تواند فوران خشم باشد، مقاومت می تواند حفظ بقا باشد، اصلاح می تواند تعدیل موقت باشد، و انقلاب می تواند گسست سیاسی باشد. اما مبارزه در معنای دقیق، آن رشته ای است که این لحظه ها را به هم وصل می کند و آنها را به سمت تغییر موازنه قوا می برد. اگر این رشته نباشد، اعتراض تخلیه می شود، مقاومت فرسوده می شود، اصلاح جذب می شود، و انقلاب یا سرکوب می شود یا بی جهت می ماند.
در جامعۀ سرمایه داری، رابطۀ بنیادی، رابطۀ کار مزدی است. کارگر برای زنده ماندن ناچار است نیروی کارش را بفروشد و در مقابل، سرمایه دار محصول کار او را مالک می شود. این رابطه فقط یک قرارداد آزادانه نیست، یک رابطۀ قدرت است که در آن یک طرف ابزار تولید و امکان های زندگی را در اختیار دارد و طرف دیگر برای بقا مجبور به فروش نیروی کار است. همین ضرورت مادی، زمینۀ تضاد را می سازد و تضاد، دیر یا زود، به شکل های گوناگون مبارزه ظاهر می شود، از مقاومت های خاموش و روزمره تا اعتصاب و سازماندهی و کنش سیاسی.
مبارزه یک حادثه اتفاقی نیست، یک فرآیند است. تا وقتی شیوۀ تولید و مالکیت، زندگی اکثریت را زیر فشار می گذارد، مبارزه به شکل های مختلف بازتولید می شود. ممکن است دوره ای فروکش کند، ممکن است شکست بخورد، ممکن است به عقب رانده شود، اما به عنوان یک واقعیت مادی از بین نمی رود، چون ریشه اش در تناقض های خودِ ساختار است.
مبارزه طبقاتی و مسئله قدرت
وقتی گفتیم مبارزه واقعیت مادی است، قدم بعدی این است که بپرسیم این واقعیت در جامعۀ سرمایه داری در نهایت به کجا گره می خورد. پاسخ روشن است، به مبارزۀ طبقاتی و به مسئله قدرت.
چون تضادهای مادی فقط اختلاف نظر نیستند، اختلاف بر سر منافع و بر سر کنترل شرایط زندگی اند. سیاست از همین جا آغاز می شود، جدال بر سر اینکه چه کسی تصمیم می گیرد، قانون را چه کسی می نویسد، منابع را چه کسی توزیع می کند، و زور مشروع دست چه کسی است.
طبقه در این نگاه، فقط یک گروه درآمدی یا هویت اجتماعی نیست. طبقه به جایگاه افراد در رابطه با مالکیت و تولید برمی گردد. در جامعۀ سرمایه داری، شکاف بنیادی میان کسانی است که ابزار تولید را در اختیار دارند و کسانی که ناچارند نیروی کارشان را بفروشند. از همین جا مبارزۀ طبقاتی شکل می گیرد، نه از بدجنسی افراد، بلکه از ساختاری که سود را به شرط استثمار تولید می کند. این تضاد هم در محل کار دیده می شود و هم در سطح جامعه و سیاست.
اما اگر مبارزۀ طبقاتی فقط در اقتصاد بماند، به چانه زنی بی پایان تقلیل پیدا می کند. اینجا مسئلۀ قدرت وارد می شود.
سرمایه فقط یک رابطه اقتصادی نیست، یک رابطۀ سیاسی هم هست، چون برای بقا به دولت، قانون، پلیس، دادگاه، ارتش، و دستگاه های ایدئولوژیک نیاز دارد. در نتیجه، مبارزه برای دگرگونی ناچار از مبارزه بر سر قدرت سیاسی است، وگرنه دستاوردهای اقتصادی هم یا خنثی می شوند یا پس گرفته می شوند.
اینجا یک نکتۀ مهم دیگر هم روشن می شود. سوژه مبارزه فقط یک قشر مشخص نیست، هر کس که زیر روابط سلطه زندگی می کند می تواند در مبارزه سهم داشته باشد، اما تعیین کننده این است که این سهم چگونه به نیروی جمعی و سازمان یافته وصل می شود. مشارکت یک طیف است، از کار روزمره و شبکه سازی تا کنش علنی. نقطه کلیدی، اتصال این طیف به یک جهت سیاسی روشن است، نه قهرمان سازی و نه انتظار از یک نجات دهنده.
دیالکتیک مبارزه
اگر مبارزه را یک خط مستقیم و رو به بالا تصور کنیم، هم واقعیت را ساده کرده ایم و هم برای شکست ها و عقب نشینی ها پاسخ نداریم. در تجربۀ تاریخی جنبش های کارگری و مردمی، مبارزه موج دارد، گاهی اوج می گیرد، گاهی فروکش می کند، گاهی جهش می کند و گاهی درجا می زند. ماتریالیسم دیالکتیکی کمک می کند این نوسان را نه به اخلاق مردم یا خوب و بد بودن رهبران تقلیل بدهیم، بلکه آن را به عنوان یک فرآیند قانونمند بفهمیم، فرآیندی که در آن تناقض ها انباشته می شوند، شکل عوض می کنند، و در لحظه های معین به تغییرهای کیفی منجر می شوند.
تناقض های سرمایه داری همیشه آشکار نیستند. گاهی با رونق اقتصادی، با امتیازهای محدود، یا با سازوکارهای ایدئولوژیک پوشانده می شوند. اما پوشاندن تناقض، حل کردن آن نیست. فشارها جمع می شوند و در لحظه های بحران، به جهش کیفی بدل می شوند. تغییرات کمی، در یک نقطه به تغییر کیفی تبدیل می شود، این همان منطق انباشت و جهش است.
دیالکتیکِ مبارزه در خلاء رخ نمی دهد. شکل مبارزه به سطح سرکوب، ترکیب طبقاتی، وضعیت اقتصادی، و فشارهای بیرونی هم وابسته است. برای همین نسخۀ ثابت برای همه جا وجود ندارد، اما قانونمندی کلی ثابت است، هر جا که تضادهای مادی انباشته شود و راه های عادی بسته شود، مبارزه یا به سمت سازمان یافتگی پیش می رود یا به سمت فرسایش و پراکندگی رانده می شود.
دیالکتیک همچنین یادآوری می کند که نیروها در روند مبارزه تغییر می کنند. طبقۀ حاکم هم از مبارزه درس می گیرد، ابزارهای تازه می سازد، امتیاز می دهد یا پس می گیرد، شکاف می اندازد، و روایت تولید می کند. در مقابل، نیروی فرودست هم اگر سازمان یافته باشد، تجربه را جمع می کند، آگاهی را بالا می برد، و ظرف های پایدار برای تداوم می سازد. مبارزه هم میدان نبرد است و هم میدان آموزش.
سازمان، آگاهی، و پیوند نظر و عمل
مبارزه وقتی از سطح واکنش های پراکنده عبور می کند و به نیروی دگرگون کننده نزدیک می شود که سه عنصر به هم گره بخورند، سازمان، آگاهی، و پیوند نظر و عمل.
آگاهی بدون سازمان به گفتار یا اعتراض زودگذر فرو می افتد. سازمان بدون آگاهی به عادت های بی روح تبدیل می شود. عمل بدون نظر به بی برنامگی و فرسایش ختم می گردد. در سنت مارکسیستی لنینیستی، این پیوند همان معنای روش علمی در سیاست است، مشاهده، تحلیل، آزمون، اصلاح.
آگاهی از تجربۀ زیسته آغاز می شود، اما خودبه خود کامل نمی شود. لمس کردن ستم ممکن است به خشم فردی، نومیدی، یا پذیرش سرنوشت تبدیل شود. آگاهی وقتی شکل می گیرد که تجربه های پراکنده در یک تفسیر ساختاری جمع شود و به کنش جمعی راه بدهد. مبارزه می تواند مدرسه آگاهی باشد، به شرط اینکه تجربه ها جمع بندی شود و به خط سیاسی و برنامه بدل گردد.
سازمان، ظرف مادی قدرت جمعی است. سازمان یعنی تداوم، یعنی اینکه هر بار از صفر شروع نکنیم، تجربه را حفظ کنیم، تصمیم را جمعی کنیم، و نیرو بسازیم. بدون سازمان، مبارزه رخداد می شود، نه فرآیند. و چون طبقۀ حاکم در قالب دولت، سرمایه مالی، رسانه و دستگاه سرکوب متشکل است، نیروی فرودست بدون سازمان یا پراکنده می ماند یا فرسوده می شود.
پیوند نظر و عمل معیار حقیقت سیاسی است. نظر باید بر تجربه و شرایط واقعی بنا شود و در عمل آزموده و اصلاح گردد . همین جاست که اتوپیا خطرناک می شود، وقتی آرزو جای تحلیل و سازمان را می گیرد. افق لازم است، اما افق بدون ابزار و بدون برنامه، نهایتا به ناامیدی منجر می شود.
جمع بندی
مبارزه نه یک توصیۀ اخلاقی است و نه یک حرکت لحظه ای. مبارزه واقعیت مادی تضادهای اجتماعی است، و در جامعۀ سرمایه داری در نهایت به مبارزۀ طبقاتی و مسئلۀ قدرت گره می خورد.
دیالکتیک مبارزه نشان می دهد چرا مبارزه موجی است، چرا جهش و عقب نشینی دارد، و چرا بدون انباشت نیرو به فرسایش ختم می شود. و نهایتا، مبارزه وقتی به دگرگونی پایدار نزدیک می شود که سازمان، آگاهی، و پیوند نظر و عمل را در خود بسازد.
در پایان، سه لغزش را باید جدی گرفت، اتوپیا به جای تحلیل، نمادگرایی به جای سازمان، و فرقه گرایی به جای جبهه سازی. هر سه، انرژی مبارزه را مصرف می کنند بدون اینکه قدرت واقعی بسازند. معیار ساده است، مبارزۀ موفق آن است که موازنۀ قوا را تغییر دهد، ظرف های پایدار بسازد، و امکان دگرگونی را از آرزو به واقعیت نزدیک کند.
*****





