مقدمه: طغیانی رهاییبخش در میدان مین گفتمانی

قیام «ژن، ژیان، ئازادی» (زن، زندگی، آزادی) که در پاییز ۱۴۰۱ پس از قتل حکومتی مهسا امینی شعلهور شد، یکی از پیشروترین و رادیکالترین خیزشهای اجتماعی در تاریخ معاصر ایران و حتی خاورمیانه بود. این قیام، نه صرفاً اعتراضی به یک سیاست مشخص، بلکه شورشی علیه کلیت نظم سیاسی، اخلاقی و اجتماعی جمهوری اسلامی بود؛ نظمی که بر کنترل بدن، سرکوب زیست، و انقیاد زندگی روزمره استوار است.
جنبش مهسا از همان آغاز، خصلتی عمیقاً اجتماعی و دموکراسیخواهانه داشت. شعارهای آن ـ از «مرگ بر دیکتاتور» تا «نان، کار، آزادی، حکومت مردمی» ـ نشان میداد که جامعهای چندپاره اما همسرنوشت، علیه یک نظام اقتدارگرا و ضدزندگی به پا خاسته است. با این حال، این قیام از همان ابتدا در «میدان مین گفتمانی» شکل گرفت: از یک سو سرکوب خونین و سازمانیافتهی حکومت، و از سوی دیگر تلاش سیستماتیک نیروهای روشنفکر و اپوزیسیون جدا از بدنه برای مصادرهی معنایی و سیاسی آن.
نتیجه آن شد که پتانسیل رهاییبخش یک خیزش ضدسیستمی، بهتدریج به مسیری هدایت شد که خطرش نه فقط شکست، بلکه جایگزینی یک نظم استثماری با چهرهای بزکشده، نوستالژیک و بهظاهر «مدرن» بود. این مقاله با رویکردی چپ، به واکاوی این فرآیند، ریشههای شکاف میان خیابان و گفتمان مسلط اپوزیسیون، و راههای بازسازی جنبشی مستقل، عدالتخواه و رهاییبخش میپردازد.
بخش اول: ماهیت پیشرو قیام و گسست از نمایندگیهای سنتی
قیام ۱۴۰۱ را باید هم تداوم منطقی اعتراضات دی ۹۶ و آبان ۹۸ دانست و هم گسستی کیفی از آنها. اگر اعتراضات پیشین عمدتاً با محوریت معیشت و اقتصاد سیاسی شکل گرفتند، قیام مهسا با قرار دادن «بدن» در مرکز سیاست، ساحت تازهای از نزاع را گشود.
نخست، مرکزیت مبارزه با پدرسالاری حکومتی بود. این جنبش، ستم جنسیتی را نه بهمثابه مسئلهای فرهنگی یا حاشیهای، بلکه بهعنوان ستون فقرات ایدئولوژیک جمهوری اسلامی هدف گرفت. مقاومت علیه حجاب اجباری، مقاومت علیه منطق تمامیتخواهانهای بود که میخواهد بر خصوصیترین ابعاد زندگی شهروندان سلطه داشته باشد.
دوم، پیوند ارگانیک آزادی و عدالت اجتماعی. شعار «زن، زندگی، آزادی» بهسرعت با شعارهای معیشتی چون «نان، کار، آزادی» گره خورد. این پیوند نشان میداد که تودههای معترض، بهدرستی دریافتهاند که ستم جنسیتی و ستم طبقاتی از هم جداییناپذیرند. زنِ کارگر یا زنِ حاشیهنشین، همزمان قربانی استثمار اقتصادی و سرکوب جنسیتی است.
سوم، حضور پیشتازانهی حاشیهها. قیام مهسا محدود به کلانشهرها نماند؛ کردستان، بلوچستان، شهرهای کوچک و مناطق فراموششده به صحنهی اصلی اعتراض بدل شدند. جوانان، دانشآموزان و فرودستان شهری نقشی محوری ایفا کردند و همین امر، این خیزش را از جنبشهای نخبهمحور پیشین متمایز ساخت.
با این همه، قیام فاقد ساختارهای پایدار نمایندگی و سازمانیابی بود؛ خلأیی که بعدها بهای سنگینی برای آن پرداخت شد.
بخش دوم: اپوزیسیون خارجنشین و گسست میان خیابان و گفتمان مسلط
همزمان با اعتراضات داخل، موجی از همبستگی در میان ایرانیان خارج از کشور شکل گرفت. اما این همبستگی، خیلی زود با شکافی جدی میان مطالبات خیابانهای ایران و گفتمان مسلط در رسانهها و تجمعات خارجنشین مواجه شد.
بخش مهمی از این گفتمان، به مسائلی پرداخت که برای اکثریت جامعه ایران یا اولویت نداشت یا حتی محل مناقشه بود. طرح شعارهایی مانند فدرالیسم قومی، بدون توضیح روشن اقتصادی و اجتماعی، یا تمرکز افراطی بر برخی مطالبات هویتی، در جامعهای که هنوز با فقر، بیکاری و سرکوب عریان دستوپنجه نرم میکند، از سوی بسیاری بهعنوان گسست از واقعیت زیسته تلقی شد. این واکنش، نه الزاماً ناشی از ارتجاع فرهنگی، بلکه محصول تفاوت موقعیت اجتماعی و تجربهی زیستشده بود.
در کنار این، تفسیرهای روشنفکرانهی انتزاعی و گاه غربمحور، نتوانستند خشم و رنج ملموس فرودستان را بازتاب دهند. نتیجه، شکلگیری نوعی بیگانگی میان بدنهی معترض و «سخنگویان» بیرونی آن بود. چنددستگی اپوزیسیون و رقابتهای فرسایشی میان جریانها نیز این بیاعتمادی را تشدید کرد و خلأ نمایندگی سیاسی را عمیقتر ساخت.
بخش سوم: برآمدن پهلویگرایی؛ نوستالژی بهمثابه پروژه هژمونیک
در چنین خلأیی، گفتمان سلطنتطلبی و بهویژه شخص رضا پهلوی توانست رشد کند. این رشد نه تصادفی، بلکه حاصل یک پروژهی هژمونیک بلندمدت بود.
طی بیش از یک دهه، شبکههای رسانهای سلطنتطلب با صرف منابع کلان، به بازسازی گزینشی تاریخ پهلوی پرداختند. در این روایت، سرکوب سیاسی، نابرابری طبقاتی، وابستگی ساختاری به امپریالیسم و فقدان آزادیهای اساسی یا حذف شد یا به حاشیه رانده شد. نتیجه، تولید نوعی نوستالژی ساختگی برای نسلی بود که تجربهی زیستهای از آن دوران نداشت.
شعارهای سادهای چون «اتحاد»، «ایران واحد» و «بازگشت به عظمت»، در شرایط بحران، برای ذهن خسته و ناامید جذابتر از مفاهیم پیچیده عدالت اجتماعی یا دموکراسی رادیکال جلوه کرد. رضا پهلوی نیز با پرهیز از ارائه برنامهای مشخص، خود را بهعنوان «نماد» و نه یک پروژه سیاسی شفاف معرفی کرد؛ نمادی که میتوانست خلأ رهبری را ـ ولو بهطور موقت ـ پر کند.
بخش چهارم: پارادوکس معترض گرسنه و شعار سلطنت
پرسش کلیدی اینجاست: چگونه نیرویی که بهدلیل فقر، نابرابری و سیاستهای نئولیبرالی به خیابان آمده، به بازگشت نظامی گرایش پیدا میکند که خود نماد اشرافیت و وابستگی بود؟
پاسخ، در ترکیب آگاهی کاذب رسانهای، شخصیسازی بحران و غیبت گفتمان عدالتخواه نهفته است. وقتی تمام مشکلات در «فرد» یا «رأس قدرت» خلاصه میشود، جای تحلیل ساختاری خالی میماند. در چنین شرایطی، هر نیرویی که ضد حکومت موجود تعریف شود، میتواند بهعنوان ناجی بازنمایی شود.
ناتوانی تاریخی چپ در بازسازی پیوند ارگانیک با طبقات فرودست و ارائهی زبانی ساده، ملموس و امیدبخش، این میدان را عملاً به راست واگذار کرده است.
بخش پنجم: راهکارهای عملی برای بازگرداندن اعتراض به ریل عدالت و آزادی
نخست، بازتعریف «زن، زندگی، آزادی» بهمثابه برنامهای اجتماعی. این شعار باید به مطالبات عینی ترجمه شود: لغو قوانین زنستیز، امنیت شغلی، دستمزد برابر، مسکن، آموزش و بهداشت همگانی.
دوم، سازمانیابی از پایین. بدون تشکلهای مستقل کارگری، معلمان، پرستاران، دانشجویان و شبکههای محلی همیاری، هر خیزشی یا سرکوب میشود یا مصادره. شوراها و کمیتههای محلی، هستههای اولیه قدرت مردمیاند.
سوم، افشای ماهیت طبقاتی پروژه سلطنت و نئولیبرالیسم. باید با زبانی روشن نشان داد که آلترناتیو راست، چیزی جز تعمیق خصوصیسازی، تشدید نابرابری و بازتولید سلطه سرمایه
چهار، پافشاری بر دموکراسی رادیکال و مستقیم. پرسش اصلی نباید این باشد که چه کسی بر ما حکومت کند، بلکه این باشد که چگونه خودمان زندگی، کار و جامعهمان را اداره کنیم.
نتیجهگیری
قیام ۱۴۰۱ شکست نخورد، بلکه ناتمام ماند. خطر اصلی، نه سرکوب صرف، بلکه انحراف و مصادرهی این ناتمامی به نفع پروژههای ارتجاعی است. راه رهایی، نه در بازگشت به گذشتهای اسطورهای، بلکه در ساختن آیندهای است که از پایین، از دل سازمانیابی آگاهانه و عدالتمحور تودهها شکل میگیرد.
جنبش واقعی، جنبشی است که همزمان استبداد مذهبی و استبداد سرمایه را به چالش بکشد؛ جنبشی که افقش نه «عظمت» کاذب، بلکه زندگی شایسته برای همگان است.





