
در پنجاه سال گذشته، سیاست در ایران بیش از آنکه میدان واقعیت باشد، میدان روایت بوده است. از روزهایی که مردم تصویر «خمینی در ماه» را باور میکردند تا امروز که رسانههای فراملی و شبکههای اجتماعی هر لحظه حقیقت را جابهجا میکنند، همیشه روایتها بودهاند که مسیر سیاست را تعیین کردهاند. جامعهٔ ایران در هر دورهای با پرسشی اساسی روبهرو بوده: در میان این همه تصویر و صدا و ادعا، حقیقت کجاست و چه کسی آن را تعریف میکند؟
در انقلاب ۵۷، حقیقت از دل اسطوره ساخته شد. جامعهٔ خسته و ملتهب، دنبال نشانهای میگشت تا به آن تکیه کند. شبکههای سنتی مذهبی و رسانههای محدود آن زمان، این نیاز را بهخوبی فهمیدند و از آن بهره بردند. شایعهٔ «خمینی در ماه» فقط یک دروغ نبود؛ یک سازوکار روانی و سیاسی بود که به مردم احساس جهتگیری و معنا میداد. امروز ابزارها عوض شدهاند، اما سازوکار همان است: تصویر جای واقعیت را میگیرد و روایت جای تحلیل را.
در سالهای اخیر، رسانههایی چون ایراناینترنشنال، بیبیسی فارسی و منوتو نقش تعیینکنندهای در شکلدادن به ادراک سیاسی مردم داشتهاند. با وجود اینکه بیبیسی فارسی از نظر حرفهایگری و ساختار سردبیری در سطحی متفاوت از ایراناینترنشنال و منوتو قرار دارد، اما هر سه رسانه در شکلدادن به ادراک سیاسی ایرانیان نقش دارند—هرکدام از مسیر و با اهداف متفاوت. این رسانهها فقط گزارش نمیدهند؛ روایت میسازند. با انتخاب و حذف، با برجستهسازی و کمرنگسازی، با زبان احساسی و دوگانهسازی، واقعیت را در قالبی تازه به مخاطب عرضه میکنند.
در این میان، تحلیلهای هیجانی نقشی اساسی در هدایت ذهن مخاطب دارند. هیجان، میانبُر ذهن است؛ وقتی رسانه از واژههایی مثل «فوری»، «تسخیر»، «پیروزی»، «لحظهٔ آخر» استفاده میکند، ذهن از حالت تحلیلی به حالت واکنشی میرود. در این حالت، قضاوت ساده میشود: «خوب/بد»، «قهرمان/خائن»، «ما/آنها». هیجان پیچیدگی را حذف میکند و روایت آماده را جایگزین واقعیت میسازد. مخاطب احساس میکند «میفهمد»، در حالی که در واقع «واکنش نشان میدهد». این سازوکار، یکی از ابزارهای اصلی رسانهها برای شکلدهی به ادراک سیاسی است.
اعتراضات معاصر ایران، بهویژه از ۱۴۰۱ به بعد، نشان داد که جامعهٔ ایران در مرحلهای تازه قرار گرفته است. اعتراضات گستردهاند اما پراکنده، پرانرژیاند اما بیساختار، شجاعانهاند اما بدون مرکزیت. سرکوب شدید، امکان شکلگیری رهبری ارگانیک را از بین برده است. هرکس بخواهد شبکهای بسازد، پیش از آنکه شناخته شود حذف میشود. اعتراضات لحظهای و واکنشیاند و این لحظهای بودن، فرصت شکلگیری تجربهٔ مشترک و تداوم لازم برای ظهور رهبران میدانی را از بین میبرد. جامعه نیز بر سر نوع رهبری توافق ندارد؛ بخشی رهبری کاریزماتیک میخواهد، بخشی شورایی، بخشی افقی و بخشی اصلاً رهبری نمیخواهد.
در چنین خلأیی، رسانهها بهطور طبیعی نقش «سازندهٔ رهبری» را برعهده میگیرند. آنها چهرههایی را برجسته میکنند که «روایتپذیر» باشند؛ چهرههایی که تصویر آماده دارند، نماد دارند، تاریخ دارند و حضورشان برای رسانه کمهزینه است. تحلیل محتوای عمومی نشان میدهد که در مقطع کنونی، ایراناینترنشنال بیش از هر چهرهٔ دیگری، رضا پهلوی را در مرکز روایت سیاسی قرار میدهد. پیامهای او با پوشش گسترده پخش میشود، اعتراضات به او پیوند زده میشود، تحلیلگران همسو دعوت میشوند و نام و تصویر او بهطور مداوم تکرار میشود. این برجستهسازی، نه از دل میدان، بلکه از دل روایت رسانهای شکل میگیرد.
در این میان، حمایت سیاستمداران خارجی نیز به بخشی از روایت رسانهای تبدیل میشود. رسانهها معمولاً این حمایتها را برجسته میکنند، نه بهعنوان تحلیل، بلکه بهعنوان سوخت هیجانی. مخاطب در لحظهٔ بحران، حمایت خارجی را نشانهٔ «اهمیت» یا «پیروزی» میبیند؛ این یک سازوکار روانشناختی است، نه تحلیلی. واقعیت سیاسی معمولاً پیچیدهتر از آن چیزی است که در روایت رسانهای بازتاب مییابد، اما هیجان رسانهای این پیچیدگی را حذف میکند و حمایت خارجی را به «نشانهٔ قطعی تغییر» تبدیل میکند. این نیز بخشی از همان فرآیند سادهسازی و احساسسازی است که رسانهها برای جهتدهی به ادراک عمومی به کار میگیرند.
اما این روند پیامد مهمی دارد: واژگونی مشروعیت. در حالی که فعالان میدانی—کسانی که در ایران هستند، هزینه میدهند، زندان میروند و مشروعیتشان از دل مردم میآید—باید سرمایهٔ جنبش باشند، در فضای هواداری رهبری نمادین بهعنوان تهدید تلقی میشوند. حمله به ترانه علیدوستی، نرگس محمدی، سپیده قلیان و فعالان حقوق بشری نمونههای روشن این پدیدهاند. این افراد نه رقیب سیاسیاند و نه مدعی قدرت؛ تنها جرمشان این است که مشروعیتشان از میدان واقعی میآید، نه از روایت رسانهای. همین کافی است تا بخشی از هواداران رهبری نمادین آنها را «خطر» ببینند.
این تعارض میان رهبری نمادین و رهبری ارگانیک، یکی از مهمترین چالشهای گفتمان سیاسی امروز ایران است. رسانهها با قدرتی که در تولید روایت دارند، میتوانند چهرهای را به مرکز صحنه بیاورند و چهرهای دیگر را حذف کنند. اما حذف فعالان میدانی، حذف حقیقت میدان است. حذف کسانی است که هزینهٔ واقعی میدهند و ریشه در جامعه دارند. حذف آنها یعنی قطع ارتباط جنبش با زمین، با مردم، با تجربهٔ زیسته.
در چنین شرایطی، تنها راه فهم واقعیت، بازگشت به «چشم مرکب» است؛ نگاهی که هم آنچه را نشان داده میشود میبیند و هم آنچه را پنهان میشود. نگاهی که روایت را میخواند اما سکوتها را هم میشنود. نگاهی که تصویر را میبیند اما حذفها را هم تشخیص میدهد. بدون این نگاه، گفتمان سیاسی ایران همچنان در چرخهٔ اسطورهسازی، قطبیسازی و جابهجایی حقیقت گرفتار خواهد ماند.
اسماعیل لیاقت
۴. ژانویه ی ۲۰۲۶





