کارل مارکس و دولت – دیوید ادم، ترجمه‌ی: بابک احمدی

کمون پاریس، ۱۸ مارس ۱۸۷۱، باریکاد در محله ی Chaussée Ménilmontant


«بین جامعهٔ سرمایه‌داری و جامعهٔ کمونیستی، دورهٔ دگرگونیِ انقلابیِ یکی به دیگری قرار دارد» مارکس

در آوریل ۱۹۱۷، ولین، آنارشیست روسی، در یک انتشاراتی در نیویورک با لئون تروتسکی ملاقات کرد. جای تعجب نیست که هر دو در حال تولید تبلیغات انقلابی بودند. ولین در بحث در مورد وضعیت روسیه به تروتسکی گفت که به نظر او به قدرت رسیدن بلشویک‌ها قطعی است. و در ادامه افزود به همان اندازه نیز مطمئن است که بلشویک‌ها پس از تثبیت قدرتشان، آنارشیست‌ها را مورد آزار و اذیت قرار خواهند داد. تروتسکی که از اعتقاد ولین شگفت‌زده شده بود، تأکید کرد که مارکسیست‌ها و آنارشیست‌ها هر دو سوسیالیست‌های انقلابی هستند که در یک نبرد مشترک درگیرند. اگرچه درست است که آنها اختلافات خود را دارند، اما به گفته تروتسکی، این اختلافات فرعی و صرفاً تفاوت‌های روش‌شناختی در باره ی یک «مرحله گذار» انقلابی بودند. تروتسکی در ادامه پیش‌بینی ولین در مورد آزار و پیگرد آنارشیست‌ها را بی‌معنی دانست و به او اطمینان داد که بلشویک‌ها دشمن آنارشیست‌ها نیستند. ولین روایت می‌کند که در دسامبر ۱۹۱۹، کمتر از سه سال بعد، توسط مقامات نظامی بلشویک در منطقه ماخنوویست دستگیر شد. از آنجایی که او یک مبارز شناخته شده بود، مقامات تروتسکی را از دستگیری او مطلع کردند و پرسیدند که چگونه باید با او رفتار شود. پاسخ تروتسکی مختصر و مفید بود: «بی‌درنگ شلیک کن. – تروتسکی.» خوشبختانه، ولین زنده ماند تا داستان خود را تعریف کند.۱

با اتکا بر تجربه روسیه آنارشیست‌ها عموماً تأکید می‌کنند که ایده‌هایشان اثبات شده است. پیش‌بینی‌های باکونین در مورد اقتدارگرایی مارکسیستی به حقیقت پیوست، یا حداقل به نظر می‌رسد که این‌طور باشد. داستان ولین تصویر کاملی از اثبات تاریخی نظر باکونین آنارشیست است. سال‌ها بعد، یکی دیگر از آنارکو-سندیکالیست‌های برجسته بر درس اصلی تجربه روسیه تأکید کرد:

در روسیه… جایی که به اصطلاح «دیکتاتوری پرولتاریا» به واقعیت تبدیل شده است، آرزوهای جاه طلبانه ی یک حزب خاص برای قدرت سیاسی مانع از هرگونه بازسازی واقعاً سوسیالیستی اقتصاد شده و کشور را به بردگی یک سرمایه‌داری دولتی طاقت‌فرسا کشانده است. «دیکتاتوری پرولتاریا»، که در آن افراد ساده‌لوح آرزو دارند صرفاً یک مرحله انتقالی گذرا اما اجتناب‌ناپذیر به سوسیالیسم واقعی را ببینند، امروزه به یک استبداد وحشتناک و یک امپریالیسم جدید تبدیل شده است که از استبداد دولت‌های فاشیستی در هیچ چیز عقب نمانده است. این ادعا که دولت باید تا زمانی که تضادهای طبقاتی و به همراه آن طبقات ناپدید شوند، به وجود خود ادامه دهد، در پرتو تمام تجربیات تاریخی، تقریباً شبیه یک شوخی بد به نظر می‌رسد.۲

در این‌جا، به‌اختصار، حکم تاریخی آنارشیسم در مورد مارکسیسم بازگویی شد. اما آیا این حکم، نظریه‌های بنیانگذار فرضی مارکسیسم، یعنی خود کارل مارکس را بی‌اعتبار می‌کند؟ این مقاله با نگاهی به درک اساسی مارکس از دولت بورژوایی آغاز می‌شود و در ادامه به بررسی برداشت او از گذار به سوسیالیسم می‌پردازد تا از ایده‌های سیاسی مارکس اسطوره‌زدایی کند.

دولت بورژوایی

نقد مارکس از دولت بورژوایی یا «نقد سیاست» او،۳ ابتدا از مواجهه انتقادی با هگل نشأت گرفت. بنابراین بهترین نقطه شروع، نقد او بر فلسفه حق هگل در سال ۱۸۴۳ است که در آن مارکس توجیه دیالکتیکی هگل برای وضع موجود را به چالش می‌کشد. دو خط اصلی استدلال وجود دارد که باید به آنها توجه دقیقی داشته باشیم: (۱) برداشت مارکس از دولت سیاسی به عنوان یک حوزه جداگانه و (۲) برداشت رادیکال او از دموکراسی مستقیم در مقابل دموکراسی دولت بورژوایی.

طبق نظریه بورژوایی، در «جامعه مدنی»، شهروندان منفرد منافع خاص خود را در رقابت با و به زیان سایر شهروندان دنبال می‌کنند.۴ از سوی دیگر، در دولت، فقط منافع عمومی دنبال می‌شود. دولت بالاتر از جامعه مدنی قرار دارد تا هم به عنوان یک نیروی محدودکننده رقابت عمل کند (با اعلام غیرقانونی بودن اشکال خاصی از رقابت) و هم چارچوب اساسی را که رقابت در آن باید انجام شود (از طریق قرارداد قانونی، قوانین مالکیت و غیره) فراهم کند. به این ترتیب، قرار است دولت حقوق برابر همه شهروندان را تضمین کند.

مارکس این نظریه را ـ آن‌گونه که در اندیشهٔ هگل صورت‌بندی شده بود ـ به‌شدت مورد حمله قرار داد. مارکس، به جای اینکه دولت را به عنوان یک داور بی‌طرف که در خدمت تحقق آزادی فردی است، ببیند، دولت را حوزه‌ای از زندگی اجتماعی می‌دانست که نه تنها از جامعه مدنی جداست، بلکه در تضاد با آن نیز هست. از نظر مارکس، این تضاد بین دولت و جامعه مدنی، مشخصه جامعه‌ای است که علیه خود تقسیم شده است و در آن وظایف حکومت علیه جامعه اجرا می‌شود. مارکس می‌نویسد: «”پلیس”، “قوه قضائیه” و “اداره” نمایندگان جامعه مدنی نیستند که منافع عام خود را در آنها و از طریق آنها اجرا کند؛ آنها نمایندگان دولت هستند و وظیفه آنها اداره دولت در برابر جامعه مدنی است.»۵

علاوه بر این، ایده تحقق منافع عمومی همه شهروندان در چارچوب دولت بورژوایی، از ابتدا یک خیال بود. اولاً، «بوروکرات‌ها» که فعالیت‌های دولتی را انجام می‌دهند، از قدرت‌های عمومی دولت برای دنبال کردن منافع خاص خود در سلسله مراتب دولتی استفاده می‌کنند. مارکس می‌نویسد: «در مورد بوروکرات‌های فردی، هدف دولت به هدف خصوصی او تبدیل می‌شود، جستجوی ترفیع و پیشرفت شغلی.»۶ ثانیاً، مشارکت افراد خصوصی در فعالیت‌های دولتی در واقع آن افراد را از تمایزات طبقاتی که جامعه مدنی را تشکیل می‌دهند، محافظت نمی‌کند. در عوض، افراد با آن تمایزات طبقاتی وارد زندگی سیاسی می‌شوند: «بنابراین، تمایزات طبقاتی جامعه مدنی به عنوان تمایزات سیاسی تثبیت می‌شوند.»۷

مارکس در بسطِ موقعیتِ متناقضِ بوروکرات‌های دولتی، هم‌زمان مناسبات رقابتی و سلسله‌مراتبیِ حوزهٔ سیاسی را افشا و محکوم می‌کند؛ مناسباتی که، در حالی‌که ظاهراً قرار است منافع عمومیِ شهروندان را محقق سازند، در واقع همان برابری اجتماعی و شفافیتی را از میان می‌برند که برای برآمدِ یک منفعت عمومیِ دموکراتیک ضروری است. در اینجا، تلقی بنیادینِ مارکس از دموکراسی ـ به‌مثابه شکلی اجتماعی که در آن جامعه «منافع عامِ خود را خود اداره می‌کند» ـ به‌اجمال ترسیم می‌شود. این برداشت رادیکال از دموکراسی را باید از دموکراسیِ نمایندگی متمایز کرد؛ دموکراسی‌ای که در آن این نمایندگان‌اند که، هرچند انتخاب شده‌اند، قدرت واقعی را در دست دارند. مارکس تناقضات حکومتِ مدرنِ بورژوایی را به‌اختصار چنین صورت‌بندی می‌کند:

جداییِ دولت سیاسی از جامعه‌ی مدنی شکلِ جدایی بین نمایندگان از انتخاب‌کنندگان را به خود می‌گیرد. جامعه صرفاً عناصری از خود را وکالت می‌دهد تا به هستیِ سیاسیِ آن بدل شوند. اینجا با یک تناقضِ دوگانه روبه‌رو هستیم:
(۱) تناقضی صوری. نمایندگانِ جامعهٔ مدنی، جامعه‌ای هستند که با هیچ‌گونه «دستور» یا مأموریتی به انتخاب‌کنندگان‌شان پیوند ندارند. آن‌ها مجوزی صوری دارند، اما به‌محض آن‌که این مجوز عینیت می‌یابد، دیگر مجاز نیستند. آن‌ها باید نماینده باشند، اما نماینده نیستند.
(۲) تناقضی مادی. از حیثِ منافع واقعی … اینجا با وضعیتی معکوس روبه‌رو می‌شویم. آن‌ها به‌عنوان نمایندگانِ امور عمومی اختیار دارند، حال آن‌که در واقع نمایندهٔ منافع خاص‌اند.»۸

برای تأکید مجدد بر نکته مارکس، در مأموریت دادن به اعضای یک جامعه مدنی تقسیم‌شده و اتمیزه‌شده برای نمایندگی منافع عمومی آن جامعه، تناقضی اساسی وجود دارد. حتی از دیدگاه صوری، نمایندگانی که اختیارشان را منحصراً از مردم انتخاب کننده می‌گیرند، پس از انتخاب شدن، مستقل از انتخاب‌کنندگان خود می‌شوند و آزادند تا از طرف آنها تصمیمات سیاسی بگیرند. این با دیدگاه مارکس از جامعه‌ای که «منافع عام خود را اداره می‌کند» متفاوت است. همانطور که مارکس بیان کرد، «تلاش‌های جامعه مدنی برای تبدیل خود به یک جامعه سیاسی یا تبدیل جامعه سیاسی به جامعه واقعی، خود را در تلاش برای دستیابی به مشارکت هرچه عمومی‌تر در قوه مقننه نشان می‌دهد… دولت سیاسی، وجودی جدا از جامعه مدنی دارد. از سوی دیگر، اگر همه قانونگذار شوند، جامعه مدنی از بین خواهد رفت.»۹ نکته مهمی در اینجا وجود دارد: جدایی دولت از جامعه مدنی به محدود کردن مشارکت مردمی در حکومت بستگی دارد.

تحلیل مارکس از دولت بورژوایی و جامعه مدنی حتی با وضوح بیشتری در مقاله او در سال ۱۸۴۳ با عنوان «درباره مسئله یهود» ارائه شده است. تحلیل او ارزش آن را دارد که مفصل نقل شود:

«آنجا که دولتِ سیاسی به بالاترین درجهٔ تکامل خود رسیده است، انسان زندگی‌ای دوگانه را از سر می‌گذراند: زندگی‌ای در آسمان و زندگی‌ای بر زمین؛ نه فقط در اندیشه و آگاهی خود، بلکه در واقعیت. او در جامعهٔ سیاسی زندگی می‌کند، جایی که خود را موجودی همگانی می‌داند، و در جامعهٔ مدنی، جایی که به‌مثابه فردی خصوصی فعال است، دیگر انسان‌ها را همچون وسایل می‌نگرد، خود را به وسیله‌ای تنزل می‌دهد و به بازیچهٔ نیروهای بیگانه بدل می‌شود. رابطه دولت سیاسی با جامعه مدنی به همان اندازه معنوی است که رابطه آسمان با زمین. دولت در همان تقابل با جامعه مدنی قرار دارد و بر آن غلبه می‌کند، همانطور که دین بر محدودیت‌های دنیای دنیوی غلبه می‌کند، یعنی باید دوباره آن را به رسمیت بشناسد، آن را دوباره برقرار کند و به خود اجازه دهد که تحت سلطه آن قرار گیرد. انسان در واقعیت بلافصل خود، در جامعه مدنی، موجودی دنیوی است. در اینجا، جایی که او خود را یک فرد واقعی می‌داند و دیگران نیز او را یک فرد می‌دانند، او یک پدیده‌ی خیالی است. از سوی دیگر، در دولت، جایی که او یک موجود نوعی در نظر گرفته می‌شود، او عضو خیالی یک حاکمیت خیالی است، از زندگی فردی واقعی خود محروم شده و با یک جهان‌شمولی غیرواقعی انباشته شده است.۱۰

«دولتِ سیاسی» که مارکس در اینجا از آن سخن می‌گوید، محصولی مدرن است: تنها بر پایهٔ مناسبات بورژوایی است که دولت به‌روشنی خود را از جامعهٔ مدنی جدا می‌کند. توصیفِ متقابلِ مارکس از مناسبات فئودالی در همین مقاله از این حیث روشنگر است: «جامعهٔ مدنیِ کهن [در فئودالیسم] خصلتی بی‌واسطه سیاسی داشت؛ یعنی عناصر زندگیِ مدنی، مانند مالکیت، خانواده و شیوه و صورتِ کار، در قالبِ ارباب، مرتبه اجتماعی و صنف، به سطحِ عناصرِ زندگیِ سیاسی ارتقا می‌یافتند.»۱۱

در اینجا میان درکِ مارکس از جامعهٔ بورژوایی به‌مثابه جامعه‌ای متشکل از تولیدکنندگانِ خصوصیِ رقیب، و خصلتِ بیگانهٔ منافعِ عمومیِ این جامعه ـ که تنها می‌تواند «غیرواقعی» باشد ـ پیوندی وجود دارد. دولت دقیقاً به این دلیل بیگانه و جدا از جامعه مدنی است که جامعه مدنی بورژوایی ذاتاً دچار تفرقه است. همانطور که مارکس در ایدئولوژی آلمانی بیان می‌کند، «مبارزه عملی این منافع خاص، که در واقع دائماً در تضاد با منافع مشترک و توهمی مشترک هستند، مداخله عملی و مهار منافع «عمومی» خیالی را در قالب دولت ضروری می‌سازد.»۱۲ مهمترین کاربرد این تحلیل، دیدگاه مارکس در مورد رهایی اجتماعی است: «تنها زمانی که انسان واقعی و منفرد، شهروند انتزاعی را به درون خود بازگرداند و به عنوان یک انسان منفرد در زندگی تجربی، کار فردی و روابط فردی خود به یک موجود نوعی تبدیل شده باشد، تنها زمانی که انسان نیروهای خود را به عنوان نیروهای اجتماعی به رسمیت شناخته و سازماندهی کرده باشد، به طوری که نیروی اجتماعی دیگر به شکل نیروی سیاسی از او جدا نشود، تنها در آن زمان رهایی انسان کامل خواهد شد.»۱۳

مارکس از انسان به‌مثابه «موجودِ نوعی» سخن می‌گوید، بدین معنا که آگاهی انسانی و مناسبات اجتماعی، انسان را از حیوانات متمایز می‌سازد. انسان‌ها در تولیدی اجتماعی، هدفمند و آگاهانه مشارکت می‌کنند و در این فرایند، هم خود و هم محیط پیرامون‌شان را دگرگون می‌سازند. اما هنگامی که پیوندهای اجتماعی میان انسان‌ها ـ که از خلال آن‌ها خصلتِ نوعیِ خود را بیان می‌کنند ـ به صرفاً وسیله‌ای برای وجودِ فردی بدل شود، انسان از این ذاتِ اجتماعی بیگانه، یا از آن بیگانه‌شده است.

تحلیلی که مارکس در دههٔ ۱۸۴۰ بسط می‌دهد، نقدی یکپارچه است از بیگانگیِ انسانی، از رهاشدنِ تولیدِ اجتماعی از کنترلِ تولیدکنندگان، و از جداییِ قدرتِ سیاسی از پیکرهٔ سیاسی. لوچیو کولتی در «مقدمه»ی خود بر «نوشته‌های اولیهٔ مارکس» بر اهمیت نقدِ بیگانگیِ مارکس برای تحلیل او از جامعهٔ سرمایه‌داری تأکید می‌کند: «هنگامی که افرادِ واقعی از یکدیگر منفک و بیگانه می‌شوند، کارکردِ میانجی‌گرانهٔ آن‌ها نیز به‌نوبهٔ خود مستقل از ایشان می‌گردد؛ یعنی روابط اجتماعی‌شان، شبکهٔ دادوستد متقابلی که آن‌ها را به هم پیوند می‌دهد. بدین‌سان، نوعی هم‌ارزیِ آشکار میان ماهیت دولت، خدا و پول پدید می‌آید.»۱۵

عناصر اساسیِ نقدِ مارکس از سیاست همگی در دههٔ ۱۸۴۰ بسط یافته‌اند. این بنیان ضروریِ درکِ مارکس از انقلابِ پرولتری است که در ایدئولوژی آلمانی به روشنی بیان شده است: «برای پرولترها … شرایطِ زندگیِ آنان، کارشان، و همراه با آن تمامِ شرایطِ وجودیِ جامعهٔ مدرن، به امری بیگانه بدل شده است؛ چیزی که آنان، به‌مثابه افرادِ منفرد، هیچ کنترلی بر آن ندارند … آنان خود را مستقیماً در تقابل با شکلی می‌یابند که تا کنون افرادِ سازندهٔ جامعه از خلال آن به خود بیانِ جمعی داده‌اند، یعنی دولت؛ ازاین‌رو، برای آن‌که خود را به‌عنوان افراد اثبات کنند، باید دولت را سرنگون سازند.»۱۶

آنچه از مباحث بالا روشن می‌شود این است که مارکس نگاهِ ابزاری به دولت نداشت؛ او دولت را صرفاً دستگاهی نمی‌دانست که بتوان آن را به‌دست طبقات اجتماعیِ متفاوت اداره کرد. دولت، بیانِ بورژواییِ منفعتِ عمومیِ موهوم در جامعه‌ای تقسیم‌شده بود: منافعِ مالکیتِ خصوصی که صورتی عام به خود گرفته‌اند. با این حال، خواننده ممکن است از خود بپرسد که نظریه مارکس در مورد دیکتاتوری پرولتاریا، یک دولت در حال گذار که با «تسخیر قدرت سیاسی برای این طبقه» مشخص می‌شود، در کجا آمده است.۱۷ در واقع، در خود ایدئولوژی آلمانی، نظریه دیکتاتوری پرولتاریا (که هنوز این نام را نگرفته) به روشنی ارائه شده است: «… هر طبقه‌ای که هدفش سلطه است، حتی زمانی که سلطه‌اش، مانند پرولتاریا، منجر به لغو شکل قدیمی جامعه در کل آن و سلطه به طور کلی می‌شود، ابتدا باید قدرت سیاسی را به دست آورد تا منافع خود را به عنوان منافع عمومی نمایندگی کند، که در همان لحظه اول مجبور به انجام آن است.»۱۸ پرولتاریا باید منافعِ خود را به‌عنوان منفعتِ عمومی بازنمایی کند، زیرا ناگزیر است جامعهٔ کهن را به‌تمامی سرنگون سازد و نه‌فقط شرایطِ زندگیِ خود، بلکه شرایطِ زندگیِ دیگر طبقات را نیز دگرگون کند. مسئله صرفاً هم‌سطح‌کردنِ شرایطِ اجتماعی نیست، بلکه سرنگونیِ رابطه‌ای طبقاتی است که در سراسر جهان گسترش یافته است: رابطهٔ کارِ مزدی و سرمایه.

گرچه نوشته‌های اولیهٔ مارکس بر دولتِ بورژوایی به‌مثابه شکلی تاریخیِ مشخص متمرکز بودند، تعریفِ فراتاریخیِ او از «دولت» به‌طور کلی نیز در «ایدئولوژی آلمانی» ارائه می‌شود؛ آنجا که مارکس دولت را «شکلی می‌داند که در آن افرادِ یک طبقهٔ حاکم، منافعِ مشترکِ خود را تثبیت می‌کنند». این تعریف، البته، ویژگی‌های مشخصِ هیچ دولتِ واقعی یا هیچ طبقهٔ تاریخیِ معینی از دولت‌ها را توصیف نمی‌کند. بااین‌حال، هر دولتی مستلزم نوعی سازمان‌دهیِ نیروی مسلح، قانون‌گذاری، دستگاه قضایی و جز آن است، و «دولتِ کارگری» نیز از این قاعده مستثنا نخواهد بود. با این حال، نکته‌ی مهم در تعریف فوق این است که مفاهیم «دولت» و «حکومت طبقاتی» را در یک راستا قرار می‌دهد.۲۰ در همان صفحه، توصیف بسیار عالی از دولت بورژوایی نیز می‌یابیم: «بورژوازی صرفاً به این دلیل که یک طبقه است و دیگر یک رسته نیست، مجبور است خود را نه به صورت محلی، بلکه به صورت ملی سازماندهی کند و به منافع متوسط ​​خود شکلی کلی ببخشد. از طریق رهایی مالکیت خصوصی از جامعه، دولت به یک نهاد جداگانه، در کنار و خارج از جامعه‌ی مدنی تبدیل شده است؛ اما این چیزی بیش از شکل سازمانی نیست که بورژوازی مجبور است، چه برای اهداف داخلی و چه خارجی، برای تضمین متقابل مالکیت و منافع خود، آن را اتخاذ کند.»۲۱

از نظر مارکس، مشارکتِ مردمیِ طبقهٔ کارگر در ادارهٔ امور، مسیرِ ضروری برای دستیابی به اقتصادی عقلانی و برنامه‌ریزی‌شده، یا به بیان دیگر، برای الغای جامعهٔ مدنیِ بورژوایی است. هنگامی که کارگران ـ اکثریتِ عظیم جامعه ـ قدرتِ سیاسیِ بیگانه‌شده‌ای را که به سلسله‌مراتبِ بوروکراتیک واگذار شده است بازپس می‌گیرند، قدرتِ دولتی را تابعِ نیازهای اقتصادیِ خود می‌سازند، یا به‌بیانی دیگر، جامعهٔ مدنی را به ساحتِ سیاست ارتقا می‌دهند. اکنون به بررسیِ دیدگاه‌های مارکس دربارهٔ گذار به سوسیالیسم می‌پردازیم.

برای درک دیدگاه‌های مارکس در مورد گذار به سوسیالیسم، مفید است که به «یادداشت‌های انتقادی در مورد مقاله «پادشاه پروس و اصلاحات اجتماعی» در سال ۱۸۴۴ برگردیم، جایی که رهایی اجتماعی به عنوان روح انقلاب پرولتری شناخته می‌شود. مارکس می‌نویسد: «هر انقلابی – سرنگونی قدرت حاکم موجود و انحلال نظم کهن – یک عمل سیاسی است. اما بدون انقلاب، سوسیالیسم امکان‌پذیر نیست. سوسیالیسم به این عمل سیاسی نیاز دارد، همانطور که به تخریب و انحلال نیاز دارد. اما به محض اینکه کارکردهای سازماندهی آن آغاز می‌شود و هدف و روح آن پدیدار می‌شود، سوسیالیسم نقاب سیاسی خود را کنار می‌گذارد.»۲۲ در اینجا می‌توانیم ظهور یک مفهوم متمایز از گذار به سوسیالیسم را ببینیم. این مفهوم تا حدودی به عنوان درک متمایزی از قدرت سیاسی در نقد مارکس از پرودون توسعه یافته است:

طبقه کارگر، در جریان توسعه خود، جامعه مدنی قدیمی را با انجمنی جایگزین خواهد کرد که طبقات و تضاد آنها را حذف می‌کند و دیگر قدرت سیاسی به معنای واقعی کلمه وجود نخواهد داشت، زیرا قدرت سیاسی دقیقاً بیان رسمی تضاد در جامعه مدنی است… نگویید که جنبش اجتماعی، جنبش سیاسی را حذف می‌کند. هرگز جنبش سیاسی وجود ندارد که همزمان اجتماعی نباشد. تنها در نظمی از امور که در آن دیگر طبقات و تضادهای طبقاتی وجود نداشته باشد، تحولات اجتماعی دیگر انقلاب‌های سیاسی نخواهند بود.۲۳

در اینجا شاهد توسعه مفهوم قدرت سیاسی پرولتاریا (یا «قدرت دولتی»، آنطور که مارکس گاهی به آن اشاره می‌کرد) هستیم: این قدرت برخلاف هر شکل قبلی قدرت سیاسی، دارای روح اجتماعی است، اما این قدرت طبقاتی لزوماً شکل سیاسی (دولتی) به خود می‌گیرد زیرا در طول فرآیند گذار به سوسیالیسم، تضادهای جامعه مدنی هنوز به طور کامل از بین نرفته‌اند. بعدها مارکس این مرحله گذار را دوره دیکتاتوری پرولتاریا نامید. این به سادگی به معنای حاکمیت سیاسی طبقه کارگر بود. این دوره گذار، همانطور که مارکس آن را درک می‌کرد، مستلزم وجود یک شکل گذار از جامعه که بین سرمایه‌داری و کمونیسم قرار گیرد و از آن متمایز باشد، نبود. دوره گذار اساساً دوره تغییر انقلابی است. مارکس نوشت: «بین جامعهٔ سرمایه‌داری و جامعهٔ کمونیستی، دورهٔ دگرگونیِ انقلابیِ یکی به دیگری قرار دارد»۲۴ علتِ وجودیِ قدرتِ دولتیِ پرولتاریا آن است که وسایلِ تولید را به مالکیتِ اشتراکی درآورد و آنچه مارکس در توصیفِ هدفِ کمونِ پاریس «سلبِ مالکیت از سلب‌کنندگانِ مالکیت» نامید، تحقق بخشد..۲۵

یک متن کمتر شناخته شده از مارکس، «یادداشت‌هایی بر کتاب باکونین با عنوان دولت‌سالاری و آنارشی»، که در سال ۱۸۷۴ منتشر شد، مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا را واضح‌تر از هر متن دیگری توضیح می‌دهد. باکونین در کتاب خود، مفهوم مارکس از قدرت دولتی انتقالی دیکتاتوری پرولتاریا را به سخره می‌گیرد و مارکس در «یادداشت‌های» خود به طور انتقادی به آن پاسخ می‌دهد. باکونین می‌نویسد: «اگر دولتی وجود داشته باشد، پس سلطه و در نتیجه برده‌داری نیز وجود دارد. دولتی بدون برده‌داری، آشکار یا پنهان، غیرقابل تصور است – به همین دلیل است که ما دشمن دولت هستیم. منظور از «ارتقاء پرولتاریا به طبقه حاکم» چیست؟»۲۶ مارکس پاسخ می‌دهد: «این بدان معناست که پرولتاریا، به‌جای آن‌که در موارد فردی با طبقات اقتصادیِ ممتاز مبارزه کند، به اندازهٔ کافی قدرت و سازمان‌یابی یافته است تا از ابزارهای عمومیِ قهر در مبارزه با آن‌ها بهره ببرد؛ اما این ابزارهای اقتصادی تنها زمانی قابل استفاده‌اند که خصلتِ مزدبگیری و بنابراین خصلتِ طبقاتیِ خود را از میان ببرد؛ وقتی پیروزی‌اش کامل شد، حکومتش نیز پایان می‌یابد، زیرا خصلتِ طبقاتی‌اش ناپدید خواهد شد.» زیرا شخصیت طبقاتی‌اش از بین خواهد رفت.»۲۷ بنابراین، این ادعا که پرولتاریا از طریق انقلاب «به طبقه حاکم ارتقا خواهد یافت» هیچ ارتباطی با ایجاد دیکتاتوری یک فرقه سیاسی ندارد، بلکه ادعایی است مبنی بر اینکه پرولتاریا از «ابزار عمومی قهر» برای تضعیف قدرت بورژوازی استفاده خواهد کرد (با لغو مالکیت خصوصی ابزار تولید، انحلال ارتش دائمی و غیره). این کل پرولتاریا است که باید این قدرت را اعمال کند.

باکونین می‌پرسد: «آیا همه ۴۰ میلیون [کارگر آلمانی] عضو دولت خواهند بود؟»۲۸ مارکس پاسخ می‌دهد: «مطمئناً! زیرا سیستم با خودگردانی جوامع آغاز می‌شود.»۲۹

این گفته قطعاً قابل توجه است، اما در بخش‌های دیگری از متن، مارکس مفهوم رادیکالِ دموکراسی پرولتاریا را به‌طرز ظریف‌تری منتقل می‌کند. هنگام نوشتن دربارهٔ قدرت پرولتاریا و دهقانان، مارکس می‌نویسد: «پرولتاریا … باید، به‌مثابهٔ دولت، تدابیر لازم را اتخاذ کند …»، و دولت گذار را با پرولتاریا به‌عنوان یک طبقه هم‌سان می‌داند.

مثال دیگر: هنگام نقل‌قول از نقد باکونین، مارکس یک توضیح داخل پرانتز می‌آورد: «معضل در نظریهٔ مارکسیست‌ها به‌راحتی حل می‌شود. دولت مردم را آن‌ها (یعنی باکونین) به‌عنوان حکومتی می‌فهمند که توسط تعداد کمی نماینده انتخاب‌شده توسط مردم اداره می‌شود.»

در اینجا مارکس به‌روشنی نشان می‌دهد که او «دولت مردم» یا «دولت کارگران» را به‌عنوان حکومتی که توسط تعداد کمی نمایندهٔ منتخب اداره می‌شود، نمی‌فهمد. این نشان‌دهندهٔ وفاداریِ مارکس به نقدِ او از دموکراسی بورژوایی در سال ۱۸۴۳ است.

واضح است که این مفهوم از حکومت «پرولتاریایی» با دولت بورژوایی یا هر شکل قبلی قدرت دولتی متمایز است. همانطور که مارکس در عبارات بالا روشن می‌کند، او فقط به این معنا به «حکومت» پرولتاریایی اشاره می‌کند که طبقه کارگر از ابزارهای عمومی قهر برای اجرای اهداف خود استفاده می‌کند. حکومت پرولتاریایی توسط مارکس به این معنا استفاده نمی‌شود که برخی از گروه‌های نخبه (فرضاً روشنفکران، همانطور که باکونین استدلال می‌کرد) از ابزارهای عمومی قهر بر کل پرولتاریا استفاده می‌کنند، زیرا این امر «خودگردانی» طبقه کارگر را منتفی می‌کند. بلکه، پرولتاریا به عنوان یک کل، منافع طبقاتی خود را بر یک طبقه بیگانه اعمال می‌کند (با لغو مالکیت خصوصی، سلب مالکیت از سرمایه‌داران و اجتماعی کردن ابزار تولید، انحلال ارتش دائمی و غیره).

برای آنارشیست‌ها که اغلب این اصطلاحات را به شکلی متفاوت تعریف می‌کنند، بسیاری از سوءتفاهم‌ها دربارهٔ ادعای مارکس مبنی بر اینکه پرولتاریا باید قدرت سیاسی را به دست گیرد، به استفادهٔ مکرر مارکس از واژه‌های «دولت» و «حکومت» بازمی‌گردد. اما همان‌طور که دیدیم، هیچ نکتهٔ ضددموکراتیکی در معنایی که مارکس برای این واژه‌ها در نظر گرفته وجود ندارد. بیشتر آنارشیست‌ها، برخلاف مارکس، دولت را به‌عنوان حکومت اقلیت تعریف می‌کنند. برای کسی که از این تعریف استفاده می‌کند، آسان است که هنگام ذکر «دولت پرولتاریا» توسط مارکس، آن را فوراً با سرکوب و جدایی از کنترل مؤثر مردم مرتبط بداند. مشکل این است که چنین تفسیری، تعدادی تناقض در نوشته‌های مارکس ایجاد می‌کند که با درک بهتر چارچوب نظری بنیادی او، از میان می‌روند.۳۲

نمونه دیگری از استفاده مارکس از ایده دیکتاتوری پرولتری در مقاله‌ای با عنوان «بی‌تفاوتی سیاسی» آمده است که هم پرودونیست‌ها و هم باکونینیست‌ها را نقد می‌کند. مارکس اذعان می‌کند که کارگران باید علیه دولت بورژوایی مبارزه کنند، اما همچنین معتقد است که قبل از ناپدید شدن طبقات اجتماعی به این شکل، به یک شکل انقلابی از دولت نیاز است. مارکس وانمود می‌کند که از طرف مخالفان خود صحبت می‌کند:

اگر در مبارزه سیاسی علیه دولت بورژوایی، کارگران فقط موفق به کسب بعضی امتیازها شوند، بدون تردید مرتکب سازش‌گری شده‌اند؛ و این نیز خلاف اصول ابدی است. اگر مبارزه سیاسی طبقه کارگر اشکال خشونت‌آمیز به خود بگیرد و اگر کارگران دیکتاتوری طبقه بورژوا را با دیکتاتوری انقلابی خود جایگزین کنند، آنگاه مرتکب جرم وحشتناک توهین به اصول شده‌اند؛ زیرا برای ارضای نیازهای روزمره و فلاکت‌بار خود و درهم شکستن مقاومت طبقه بورژوا، به جای زمین گذاشتن سلاح و انحلال دولت، به دولت شکلی انقلابی و گذرا می‌دهند.۳۳

این بخش به‌وضوح نشان می‌دهد که دیکتاتوری پرولتاریا چیزی جز قدرت سیاسی یک طبقهٔ کارگر مسلح نیست. ماهیتِ «دولت کارگری» برای مارکس، قدرت کارگران بود، نه رهبری خاصی که در رأس دولت قرار داشته باشد.۳۴

علاوه بر این، همان‌طور که هال دراپر اشاره کرده است، اشتباه است که تصور کنیم واژهٔ «دیکتاتوری» در عبارت «دیکتاتوری پرولتاریا» قرار است به سیاست‌ها یا اشکال حکومتی استبدادی (در مقابل دموکراتیک) اشاره داشته باشد. در واقع، تا اواخر قرن نوزدهم و به‌ویژه پس از انقلاب روسیه بود که این واژه معنای خاص ضددموکراتیک پیدا کرد.۳۵

منشأ این اصطلاح، dictatura روم باستان است که به مدیریت اضطراری قدرت اشاره داشت. پس از سال ۱۸۴۸، درست زمانی که مارکس شروع به استفاده از این واژه کرد، برای خبرنگاران نسبتاً رایج شد که از «دیکتاتوری» یا «استبداد» مردم انتقاد کنند، زیرا تهدیدی برای وضعیت موجود تلقی می‌شد. در سال ۱۸۴۹، یک سیاست‌مدار اسپانیایی حتی در مجلس سخنرانی کرد و گفت: «موضوع انتخاب بین دیکتاتوری از پایین و دیکتاتوری از بالا است؛ من دیکتاتوری از بالا را انتخاب می‌کنم، زیرا از قلمرویی پاک‌تر و والاتر نشأت می‌گیرد.»۳۶

انقلابیون حتی قبل از مارکس از کلمه «دیکتاتوری» برای اشاره به گذار به سوسیالیسم استفاده کرده بودند. برای مثال، بلانکی از دیکتاتوری آموزشی گروه کوچکی از انقلابیون حمایت می‌کرد. با این حال، استفاده مارکس از کلمه «دیکتاتوری» در عبارت «دیکتاتوری پرولتاریا» بدیع و عمداً متفاوت از استفاده بلانکی است. انگلس در بخشی از نوشته‌اش درباره بلانکی بر این نکته تأکید می‌کند: «از این واقعیت که بلانکی هر انقلابی را به عنوان ضربه نهایی یک اقلیت انقلابی کوچک تصور می‌کند، آنچه خود به خود به دنبال آن می‌آید، ضرورت دیکتاتوری پس از موفقیت آن است – لطفاً توجه داشته باشید، دیکتاتوری نه کل طبقه انقلابی پرولتاریا، بلکه تعداد کمی از کسانی که ضربه نهایی را زده اند و خودشان از قبل تحت دیکتاتوری یک یا چند نفر سازماندهی شده‌اند. می‌توان دید که بلانکی یک انقلابی نسل قبل است.»۳۷

واضح است که مدل لنینیستی از یک فرقه یا حزب سیاسی خاص که قدرت سیاسی را اعمال می‌کند، بسیار بیشتر به مفهوم بلانکیستی «دیکتاتوری» نزدیک است تا به مفهوم مارکس، و انگلس صریحاً این مفهوم از چگونگی اعمال قدرت سیاسی را مورد انتقاد قرار داد. همچنین روشن است که مدل حکمرانی بلانکی توسط گروه کوچک انقلابی، شباهت بیشتری به تصورات عامیانه دربارهٔ مارکس دارد تا به درک مارکس از دیکتاتوری کل طبقهٔ پرولتاریا.

آشوب در بهشت

دیدیم که دموکراسی رادیکال مارکس بخش عمده‌ای از دیدگاه سیاسی او را تشکیل می‌داد. اگرچه این موضوع به‌طور صریح در مطالعات اقتصادی او که بخش بزرگی از زندگی خود را به آن اختصاص داد، بیان نشده، اما دیدگاه سیاسی اساسی مارکس بار دیگر در تحلیل او از کمون پاریس ۱۸۷۱، رویدادی برجسته در تاریخ جنبش کارگری، به‌وضوح نمایان می‌شود.. در تحلیل او از کمون پاریس است که درک مارکس از گذار به سوسیالیسم به روشن‌ترین شکل ممکن بسط یافته است. ما به دقت مقاله مشهور مارکس درباره کمون و همچنین پیش‌نویس‌های او برای این متن را بررسی خواهیم کرد.

در جنگ داخلی در فرانسه، مارکس کمون را ستایش می‌کند و آن را «یک شکل سیاسی کاملاً گسترش یابنده، در حالی که همه شکل‌های پیشین حکومت به‌طور قاطع سرکوبگرانه بودند» می‌نامد. راز واقعی آن این بود که اساساً یک حکومت طبقه کارگر بود، محصول مبارزه طبقه تولیدکننده علیه طبقه تصاحب‌کننده، شکل سیاسی که سرانجام کشف شد تا رهایی اقتصادی کار تحت آن محقق شود.»۳۸ در پیش‌نویس اول خود نیز مارکس کمون را «انقلابی علیه خود دولت» توصیف کرده بود. او در اینجا مشخصاً به قدرت متمرکز اجرایی فرانسه اشاره داشت که توسط انقلاب‌های پیشین شکسته نشده بود. مارکس بر جدایی کمون از این دستگاه دولتی و بازپس‌گیری قدرت توسط توده‌ها تمرکز می‌کند: «این انقلابی علیه خود دولت بود، علیه این سقط ماوراءطبیعی جامعه، بازپس‌گیری زندگی اجتماعی مردم توسط خود مردم. این انقلاب برای انتقال آن از یک بخش از طبقات حاکم به بخش دیگر نبود، بلکه انقلابی برای فروپاشی همین دستگاه وحشتناک سلطه طبقاتی بود.»»۳۹

اگرچه اصطلاحات مارکس در این بخش کمی متفاوت از دیگر نوشته‌هایش است (جایی که او به اعمال قدرت دولتی توسط پرولتاریا اشاره می‌کرد)، نکات اصلی دیدگاه او درباره رهایی پرولتاریا ثابت باقی می‌ماند: پرولتاریا قدرت سیاسی را از طریق ابزارهای عمومی قهر علیه طبقه سرمایه‌دار اعمال می‌کند، و این کار را به‌عنوان یک طبقه انجام می‌دهد نه از طریق گروهی نخبه که بالاتر از بقیه طبقه حاکم قرار گرفته باشد، و از روش‌های دموکراتیکی بهره می‌برد که با جامعه کمونیستی آینده سازگار باشد. ادعای مکرر مبنی بر اینکه مارکس پس از کمون پاریس صرفاً دیدگاه آنارشیستی درباره دولت را پذیرفته است، کاملاً نادرست است. دولت انگلی بورژوازی فرانسه باید نابود می‌شد، اما در سال ۱۸۷۱ مارکس همچنان خواهان قدرت دولتی طبقه کارگر بود.۴۰

روش سازماندهی سیاسی که کمون پاریس اتخاذ کرد، همچنین به‌عنوان «بازجذب قدرت دولتی توسط جامعه به‌عنوان نیروهای زنده خودِ آن به‌جای نیروهایی که آن را کنترل و سرکوب می‌کنند» توصیف شده است.۴۱ این «جذب مجدد» زمانی انجام شد که کمون «سلسله مراتب دولتی را به طور کلی» از بین برد و «اربابان متکبر مردم» را با «خدمتگزاران همیشه قابل جابجایی» که «به طور مداوم تحت نظارت عمومی عمل می‌کنند» جایگزین کرد.۴۲ کمون «این توهم را که گویی مدیریت و حکومت سیاسی رمز و رازهایی هستند، کارکردهای متعالی که فقط باید به دست یک طبقه آموزش دیده سپرده شوند» به چالش کشید.۴۳ در نوشته مارکس در مورد کمون پاریس، می‌توانیم دوباره حمایت او را که در اوایل سال ۱۸۴۳ بیان شده بود، از مردمی که قادر به «اندیشیدن و تصمیم‌گیری در مورد امور عمومی برای خود» باشند، ببینیم.۴۴ در این نوشته، ما شاهد ظهور مجدد مضامین نقد او از هگل هستیم: دموکراسی مستقیم از طریق مسئولیت‌پذیری نمایندگان، حذف بوروکراسی و اسرار ملازم آن. مارکس حتی پاریسی‌های کمون را «طوفانگران بهشت» نامید و آنها را با «بردگان بهشت ​​امپراتوری مقدس روم آلمانی-پروسی» مقایسه کرد.۴۵ احتمال دارد مارکس با این کار به شناسایی دولت بورژوایی در سال ۱۸۴۳ به‌عنوان «بهشت» جامعه مدنی اشاره می‌کرد. پاریسی‌ها به این دلیل به بهشت ​​یورش بردند که قدرت سیاسی را که قبلاً به شدت از وجود دنیوی و روزمره آنها جدا شده بود، فتح کردند. کمون به راحتی به الگوی مارکس برای دولت پرولتری در حال گذار تبدیل شد.۴۶ مارکس کارگران پاریس را ستایش کرد که «مدیریت واقعی انقلاب خود را به دست گرفتند و هم‌زمان، در صورت موفقیت، ابزاری یافتند تا انقلاب را در دست خود مردم نگه دارند، دستگاه دولتی، دستگاه حکومتی طبقات حاکم را جایگزین دستگاه حکومتی خود کردند.».۴۷ در اینجا می‌بینیم که خود فرآیند گذار باید توسط پرولتاریا خودگردان شود. مخالفت با برداشت‌های بلانکیستی نمی‌توانست آشکارتر از این باشد.

مارکس در پیش‌نویس دوم خود، بیان روشن‌تری از ماهیت پیش‌نمایانه‌ی دیکتاتوری پرولتاریا ارائه می‌دهد: «طبقه‌ی کارگر نمی‌تواند صرفاً دستگاه دولتی آماده را در دست بگیرد و آن را برای هدف خود به کار گیرد. ابزار سیاسی بردگی آنها نمی‌تواند به عنوان ابزار سیاسی رهایی آنها عمل کند.»۴۸ درک این جنبه دیکتاتوری پرولتاریا توسط دِرک سایِر برجسته شده است. او می‌نویسد که از بین بردن جدایی بین دولت و جامعه‌ی مدنی «برای مارکس یکی از اهداف دور از دسترس کمونیسم نیست، بلکه بخش ضروری هر وسیله‌ی قابل تصوری برای دستیابی به آن است. چیزی که باید درک شود این است که مارکس در اینجا به همان اندازه که در نقد خود از آنارشیست‌ها ماتریالیست است، ماتریالیست نیز هست. اگر هدف، خودرهایی کارگران است، ابزارها باید «پیش‌نمایانه» باشند، زیرا آنها تنها ابزارهایی هستند که کار خواهند کرد.»۴۹ برای مارکس، این شکل از قدرت می‌تواند «دولت» باشد، از این نظر که کارکرد سیاسی و قهری آن ریشه‌کن کردن بنیان‌های سلطه سرمایه است، اما نمی‌تواند «دولت» به معنای «زائده انگلی» باشد که قدرت را از توده کارگران غصب می‌کند.۵۰

بخشی از پیش‌نویس نهایی که بر سازماندهی کمون تمرکز دارد، شایسته بررسی دقیق است:

در یک طرح کلی از سازمان‌دهی ملی که کمون فرصتی برای توسعه کامل آن نداشت، به‌وضوح بیان شده که کمون باید شکل سیاسی حتی کوچک‌ترین روستاها باشد و در مناطق روستایی، ارتش دائمی جای خود را به میلشیا (نیروی نظامی مردمی ملی) بدهد که مدت خدمت آن بسیار کوتاه باشد. کمون‌های روستایی هر منطقه قرار بود امور مشترک خود را از طریق مجمع نمایندگان در شهر مرکزی اداره کنند و این مجامع منطقه‌ای نیز دوباره نمایندگانی به نمایندگی ملی در پاریس بفرستند، به‌گونه‌ای که هر نماینده در هر زمان قابل عزل باشد و ملزم به mandat impératif (دستورالعمل رسمی) انتخاب‌کنندگان خود باشد. وظایف اندک اما مهمی که همچنان برای یک دولت مرکزی باقی می‌ماند، قرار نبود حذف شود—چنان‌که عمداً نادرست گفته شده—بلکه قرار بود توسط نمایندگان کمون و بنابراین افراد کاملاً مسئول انجام شود. وحدت ملت نباید شکسته شود، بلکه برعکس، باید از طریق قانون اساسی کمون سازماندهی شود و با نابودی قدرت دولتی که خود را تجسم این وحدت و برتر از ملت معرفی می‌کرد و در حقیقت تنها یک زائده انگلی بود، به واقعیت تبدیل شود. در حالی که ارگان‌های صرفاً سرکوبگر قدرت دولتی قدیم باید حذف می‌شدند، وظایف مشروع آن باید از قدرتی که بر جامعه تسلط یافته بود گرفته شده و به نمایندگان مسئول جامعه بازگردانده شود. به جای اینکه هر سه یا شش سال یک بار تصمیم گرفته شود که کدام عضو طبقه حاکم باید نماینده مردم در پارلمان باشد، حق رأی عمومی باید به مردمی که در کمون‌ها سازمان یافته‌اند خدمت کند، همانطور که حق رأی فردی به هر کارفرمای دیگری در جستجوی کارگران و مدیران در کسب و کار خود خدمت می‌کند. و کاملاً مشخص است که شرکت‌ها، مانند افراد، در امور تجاری واقعی عموماً می‌دانند که چگونه فرد مناسب را در جای مناسب قرار دهند و اگر برای یک بار اشتباه کنند، آن را به سرعت اصلاح کنند. از سوی دیگر، هیچ چیز نمی‌تواند با روح کمون بیگانه‌تر از جایگزینی حق رأی عمومی با تفویض سلسله مراتبی باشد.۵۱

مارکس نمایندگان موظف و قابل عزل کمون را نمونه‌ای از قدرت دولتی طبقه کارگر در عمل می‌دانست. توصیف مارکس در سال ۱۸۴۳ از دولت بورژوایی را به یاد بیاورید: «جدایی دولت سیاسی از جامعه مدنی به شکل جدایی نمایندگان از انتخاب‌کنندگانشان است.»۵۲ مارکس به وضوح فکر می‌کرد که کمون گرایش متضادی را نشان می‌دهد. در اینجا ما شاهد تضاد آشکاری بین دستگاه دولتی بوروکراتیک فرانسه و «دستگاه دولتی» کارگران هستیم. ریچارد ن. هانت، در نوشته‌ای درباره کمون، آنچه را که «استفاده دوگانه» مارکس و انگلس از کلمه «دولت» می‌نامد، برجسته می‌کند. این کلمه می‌تواند به عنوان جایگزینی برای دستگاه دولتی انگلی بورژوازی یا به عنوان توصیفی کلی از حکومت طبقاتی سازمان‌یافته عمل کند: «ارتش تمام‌وقت به عنوان انگل ناپدید شد، اما گارد ملی پاره‌وقت به عنوان ابزار قهری دولت کارگری باقی ماند. در اینجا با تمرکز دقیق می‌توان استفاده دوگانه مارکس و انگلس را درک کرد: دولت انگلی باید فوراً در هم شکسته شود؛ دولت به عنوان ابزار قهر طبقاتی باید تا زمانی که نیاز به آن از بین برود، باقی بماند.»۵۳

مارکس تمایز مهم دیگری بین کمون و دولت بورژوایی عادی قائل می‌شود: «کمون قرار بود یک نهاد فعال باشد، نه یک نهاد پارلمانی، یعنی همزمان هم اجرایی و هم قانونگذاری.»۵۴ نمایندگان عموماً مسئول اجرای تصمیمات قانونگذاری بودند، نه اینکه صرفاً به آنها رأی بدهند. همانطور که مارکس در پیش‌نویس دوم جنگ داخلی در فرانسه بیان کرد، «دولت بورژوایی مدرن در دو ارگان بزرگ، پارلمان و حکومت [قوه مجریه]، تجسم یافته است.»۵۵ پارلمانتاریسم با کنترل مؤثر از پایین یکی نیست، بلکه با سیاستمداران حرفه‌ای که واقعاً در قبال عموم مسئول نیستند، یکی دانسته می‌شود. در نامه‌ای به لورا لافارگ در سال ۱۸۸۸، انگلس درباره توهمات سیاسی فرانسه نوشت: «اگر فرانسوی‌ها هیچ راه دیگری جز حکومت شخصی یا حکومت پارلمانی نبینند، بهتر است تسلیم شوند.»۵۶ واضح است که راه‌حل، قدرت بیشتر برای یکی از دو «ارگان بزرگ» دولت بورژوایی نیست، بلکه ادغام کارکردهای آنها تحت کنترل کارگران انقلابی است. مارکس در کمون، نابودی یک دولت بورژوایی و دموکراتیزه کردن قدرت اجرایی را می‌دید. هال دراپر در این باره می‌نویسد:

دیدگاه مارکس این بود که لغو تفکیک قوا، به دور از یک مصلحت موقت یا مشروط، یک ضرورت اساسی برای یک حکومت واقعاً دموکراتیک است. او این دیدگاه را در مقاله خود در سال ۱۸۵۱ در مورد قانون اساسی فرانسه، پس از نقل قول از این جمله که «تقسیم قوا شرط اصلی یک حکومت آزاد است»، تکرار کرد. [مارکس:] «در اینجا ما با همان حماقت قدیمی قانون اساسی روبرو هستیم. شرط یک «حکومت آزاد» نه تقسیم قدرت، بلکه وحدت قدرت است. دستگاه حکومت نمی‌تواند بیش از حد ساده باشد. همیشه کلاه‌برداری شارلاتان‌هاست که آن را پیچیده و اسرارآمیز کنند.»۵۷

به‌وضوح می‌توان تمایل مارکس به ساده‌سازی حکومت را مشاهده کرد، که با نفرت همیشگی او نسبت به قلمرو مرموز بوروکراسی همراه است. کارگران اگر قرار است حکومت کنند، باید حکومت خود را درک کنند.

ما دیدیم که چگونه در دهه ۱۸۴۰، مارکس دولت بورژوایی را «یک نهاد جداگانه، در کنار و خارج از جامعه مدنی» توصیف کرد.۵۸ همچنین دیدیم که چگونه کمون نمایانگر «جذب مجدد» یک قدرت دولتی «انگلی» توسط مردم بود. انگلس در یک فرازی قابل توجه در سال ۱۸۹۱، برخی از این ایده‌های مختلف را گرد هم می‌آورد تا تضاد بین قدرت دولتی پرولتری و اشکال قبلی قدرت دولتی را بازگویی کند. کمی طولانی اما ارزشمند است که آن را نقل کنیم:

از همان ابتدا، کمون مجبور شد تشخیص دهد که طبقه کارگر، پس از به قدرت رسیدن، نمی‌تواند با ماشین دولتی قدیمی به مدیریت ادامه دهد؛ و برای اینکه این طبقه کارگر دوباره برتری تازه به دست آمده خود را از دست ندهد، باید از یک سو، تمام ماشین سرکوب قدیمی را که قبلاً علیه خودش استفاده می‌شد، از بین ببرد و از سوی دیگر، با اعلام اینکه همه آنها، بدون استثنا، در هر لحظه قابل عزل هستند، خود را در برابر نمایندگان و مقامات خود محافظت کند. ویژگی بارز دولت سابق چه بود؟ جامعه، در ابتدا از طریق تقسیم کار ساده، ارگان‌های خود را برای مراقبت از منافع مشترکش ایجاد کرده بود. اما این ارگان‌ها، که در رأس آنها قدرت دولتی قرار داشت، در طول زمان، در راستای منافع خاص خود، خود را از خدمتگزاران جامعه به اربابان جامعه تبدیل کرده بودند.۵۹ این را می‌توان به عنوان مثال، نه تنها در سلطنت موروثی، بلکه به همان اندازه در جمهوری دموکراتیک نیز مشاهده کرد. در هیچ‌کجای دیگری مانند آمریکای شمالی، «سیاستمداران» تا این اندازه به بخشی قدرتمند و جدا از ملت بدل نشده‌اند … دقیقاً در آمریکاست که به بهترین نحو شاهد چگونگیِ رخ دادن این فرایند هستیم، یعنی فرایندی که طی آن قدرت دولتی خود را نسبت به جامعه مستقل می‌سازد، درحالی‌که در اصل قرار بود صرفاً ابزاری در دست آن باشد. در اینجا خبری از سلسله ها، اشرافیت و ارتش دائمی نیست و فقط افرادی مسئول نظارت بر سرخ‌پوستان هستند، بی‌هیچ‌ بوروکراسی‌ای که از مناصب دائمی یا حق مستمری برخوردار باشد.  و با این وجود، ما در اینجا دو باند بزرگ دلالان سیاسی را می‌بینیم که به طور متناوب قدرت دولتی را به دست می‌گیرند و از آن با فاسدترین ابزارها و برای فاسدترین اهداف سوءاستفاده می‌کنند – و ملت در برابر این دو کارتل بزرگ سیاستمداران که ظاهراً خدمتگزار آن هستند، اما در واقع بر آن تسلط دارند و غارت می‌کنند، ناتوان است. در برابر این تحول دولت و ارگان‌های دولتی از خدمتگزاران جامعه به اربابان جامعه – یک تحول اجتناب‌ناپذیر در تمام دولت‌های پیشین – کمون از دو ابزار بی‌عیب و نقص استفاده کرد. در وهله‌ی اول، تمام مناصب – اداری، قضایی و آموزشی – را از طریق انتخابات بر اساس حق رأی عمومی همه افراد ذی‌نفع، با رعایت حق عزل در هر زمان توسط همان انتخاب‌کنندگان، تعیین کرد. و در وهله‌ی دوم، به تمام مقامات، بالا یا پایین، فقط دستمزدی پرداخت می‌شد که سایر کارگران دریافت می‌کردند.۶۰

این بخش با تأکیدی بسیار قوی بر ویژگی خاص قدرت دولتی پرولتاریا انگشت می‌گذارد. ریچارد اِن. هانت به‌درستی «رشته‌ی مرکزی» در تحلیل مارکس و انگلس از کمون پاریس را چنین توصیف می‌کند: «میل به رفع بوروکراتیزه‌شدن ــ یا به‌طور گسترده‌تر، حرفه‌ای‌/تخصصی زدایی از حیات عمومی؛ یعنی ایجاد نوعی دموکراسی بدون حرفه‌ای‌ها. این دقیقاً مهم‌ترین و متمایزکننده‌ترین ویژگی دولت کارگری است آن‌گونه که مارکس و انگلس آن را درک می‌کردند … حرفه‌ای‌/تخصص‌زدایی درمان گرایش انگلی‌ای است که در همهٔ دولت‌های پیشین وجود داشته است. این همان چیزی است که در “درهم شکستن” ماشین دولتی و “بازجذب” قدرت دولتی نهفته است.»۶۱ پرداخت دستمزدهای کارگری به مقامات، که انگلس به آن اشاره می‌کند، نمونه‌ای روشن از همین حرفه‌ای‌زدایی است.

برخی منتقدان ممکن است گمان کنند تمرکز بر کمون پاریس ناگزیر مارکس و انگلس را به‌شدت خصمانه نسبت به دولت بورژوایی نشان می‌دهد، حال آن‌که سیاست‌های آنان در واقع بسیار مبهم‌تر بوده است. آیا آنان از مشارکت در انتخابات بورژوایی و انتخاب نامزدهای کارگری به پارلمان دفاع نمی‌کردند؟ در واقع، در برخی کشورها حتی بر این باور بودند که اکثریت پارلمانیِ طبقهٔ کارگر می‌تواند برای گذار مسالمت‌آمیز به سوسیالیسم به‌کار گرفته شود.۶۲ برای بسیاری از آنارشیست‌ها، این نکته وجه تعیین‌کنندهٔ اندیشهٔ سیاسی مارکس است و اقتدارگراییِ ادعایی او را با همین شواهد اثبات‌شده می‌دانند. فارغ از بحث دربارهٔ ارزش نسبی سیاست انتخاباتی، شایسته است بپرسیم آیا الزاماً تناقضی وجود دارد میان دفاع از استفاده از پارلمان‌های بورژوایی و امید بستن به جایگزینی نهایی آن‌ها با سازمان‌یابی‌ای از نوع کمونی؛ به بیان دیگر، آیا می‌توان هم‌زمان بر بیشترین حد ممکنِ دموکراتیزاسیون پافشاری کرد و در عین حال در قالب‌های حکومتیِ کم‌تر از ایده‌آل مشارکت داشت؟ پیش‌فرض آنارشیستی، البته، این است که مشارکت در اشکال حکومتی بورژوایی فقط به تداوم همان نهادها کمک می‌کند. اما خطا آنجاست که از این پیش‌فرض نتیجه گرفته شود چون مارکس از چنین مشارکتی دفاع می‌کرد، پس به حفظ اشکال حکومتی دولت بورژوایی در دورهٔ حاکمیت پرولتاریا نیز باور داشته است.

همانطور که دیدیم، مارکس در واقع پیش‌بینی کرد که زمانی که کارگران قدرت‌های سیاسی بیگانه شده خود را دوباره جذب می‌کنند، و دولت به جای ارباب جامعه، خدمتگزار آن می‌شود، تغییر اساسی رخ خواهد داد. جای تعجب نیست که این تغییر مستلزم تغییرات رسمی خاصی مانند گسترش اصل کنترل دموکراتیک به حوزه‌های بیشتری از زندگی عمومی، به حداکثر رساندن کنترل مردمی بر نمایندگان منتخب، غیرحرفه‌ای/تخصصی شدن زندگی عمومی و پایان دادن به بوروکراسی، ساده‌سازی وظایف دولتی و پایان دادن به تقسیم قدرت اجرایی و قانونگذاری است. همانطور که ریچارد ن. هانت گفته است، «… مارکس و انگلس هرگز تصور نمی‌کردند که رهبران جنبش کارگری به سادگی به مناصب بالای دولتی راه یابند و به عنوان یک کادر حرفه‌ای، تقریباً مانند اسلاف بورژوای خود، حکومت کنند.»۶۳

مارکس همواره بر این باور بود که وجود هر میزان از دموکراسی بهتر از نبود کامل آن است، و حتی این‌که یک دموکراسی محدودِ بورژوایی نیز صرفاً از طریق فراهم‌کردنِ درجه‌ای از مشارکت مردمی در سیاست، می‌تواند فراتر از خود برود. چنان‌که او در هجدهم برومر لویی بناپارت می‌نویسد: «کشمکش خطیبان پارلمانی، کشمکش نویسندگان مطبوعات را برمی‌انگیزد؛ باشگاه مناظرهٔ پارلمانی ناگزیر با باشگاه‌های مناظره در سالن‌ها و میخانه‌ها تکمیل می‌شود؛ نمایندگان، با رجوع مداوم به افکار عمومی، به مردم حق می‌دهند نظر واقعی خود را در قالب طومارها بیان کنند. رژیم پارلمانی همه‌چیز را به تصمیم اکثریت‌ها وا می‌گذارد؛ پس چرا اکثریت بزرگِ خارج از پارلمان نخواهد خود تصمیم بگیرد؟»۶۴
با این همه، مارکس دربارهٔ استفاده از پارلمان آگاه بود که مسئلهٔ دگرگونی اجتماعی در پارلمان حل‌وفصل نمی‌شود و کارگران نمی‌توانند صرفاً به خرد رهبران خود تکیه کنند. هال دریپر یک نمونه را نقل می‌کند که در آن مارکس به همین دلیل از لاسال انتقاد می‌کند:

در سال ۱۸۶۳، لاسال جزوه‌ای از خود را برای مارکس فرستاد که در آن پیشنهاد پذیرش رهبری جنبش کارگری آلمان را مطرح کرده بود. مارکس در نامه‌ای به انگلس اظهار داشت: «او – با حالتی از اهمیت زیاد و با استفاده از عباراتی که از ما وام گرفته شده بود – طوری رفتار می‌کند که گویی دیکتاتور آینده کارگران است. او مشکل کار مزدی در مقابل سرمایه را مانند «بازی کودکانه» (به معنای واقعی کلمه) حل می‌کند. به عبارت دیگر، کارگران باید برای حق رأی عمومی تبلیغ کنند و سپس افرادی مانند او را «مسلح به شمشیر برهنه علم [Wissenschaft]» به مجلس نمایندگان بفرستند.» لاسال در این جزوه، خطاب به کارگران، اینگونه بیان کرده بود: «وقتی آن [حق رأی عمومی] فرا برسد، می‌توانید به آن اعتماد کنید، در کنار شما مردانی خواهند بود که موقعیت شما را درک می‌کنند و به آرمان شما وفادارند – مردانی مسلح به شمشیر درخشان علم، که می‌دانند چگونه از منافع شما دفاع کنند. و آنگاه شما، طبقات محروم، اگر نمایندگان آرمان شما در اقلیت باقی بمانند، فقط خودتان و رأی بدتان را باید سرزنش کنید…»۶۵

نقد مارکس از لاسال به ویژه از این جنبه ارزشمند است که نقدی بر مفهوم ساده‌انگارانه انقلاب از بالا در نزد یکی از معاصران مارکس بود. مارکس همچنین از تأثیر مضر دیدگاه لاسال بر برنامه گوتا انتقاد کرد: «به جای فرآیند انقلابی دگرگونی جامعه، «سازمان سوسیالیستیِ کارِ تام» از دل «کمک‌های دولتی» که دولت به انجمن‌های تعاونی تولیدکنندگان می‌دهد «ناشی می‌شود» و دولت، نه کارگر، آن را «به وجود می‌آورد». این شایسته‌ی تخیل لاسال است که بتواند با وام‌های دولتی و همچنین با یک راه‌آهن جدید، یک جامعه جدید بسازد!»۶۶ ساختن یک جامعه جدید برای مارکس یک فرآیند خودرهانی است. اعمال قدرت سیاسی بخش مهمی از این امر است: کارگران باید مسئولیت را به عهده بگیرند، جامعه را از نو سازماندهی کنند و قدرت اجتماعی را که قبلاً از آنها سلب شده بود، اعمال کنند. به همین دلیل است که سوسیالیسم از بالا لاسال کاملاً ناکافی است.

بسیاری مارکس را مدافع «سوسیالیسم از بالا» می‌پندارند، زیرا واژهٔ «تمرکز» را می‌شنوند و گمان می‌کنند او طرفدار نوعی سامان اقتدارگرایانه بوده است.۶۷ اما مارکس کارکردهای یک دولت مرکزی را صرفاً محدودکنندهٔ خودمختاری نمی‌دید؛ بلکه «وحدت ملت» را چیزی می‌دانست که با برکندنِ کسانی تحقق می‌یابد که دولت را همچون حوزه‌ای جدا از جامعهٔ مدنی اداره می‌کنند ــ وحدتی که بدین‌سان محقق می‌شود، نه نابود.۶۸ برای نمونه، رویکرد باکونین فاقد این نقد است؛ چراکه او کارگران پاریس را به‌خاطر اعلام «الغای کامل دولت فرانسه، و انحلال وحدت دولتی فرانسه به‌عنوان امری ناسازگار با خودمختاری کمون‌های فرانسه» ستود.۶۹ در این‌جا می‌توان دِین باکونین به سوسیالیسم پرودونی را دید؛ همان جریانی که مارکس به‌شدت با آن مخالفت می‌کرد. در حالی‌که باکونین دشمنِ سوگندخوردهٔ هرگونه تمرکز سیاسی و اقتصادی بود، مارکس چشم‌اندازی کاملاً متفاوت داشت ــ بی‌آن‌که به‌هیچ‌وجه «اقتدارگرایانه‌تر» باشد: «تمرکز ملی ابزار تولید، مبنای طبیعی جامعه‌ای متشکل از انجمن‌های تولیدکنندگان آزاد و برابر خواهد شد که کسب وکار اجتماعی را بر اساس یک برنامه‌ی مشترک و منطقی انجام می‌دهند.»۷۰ مارکس معتقد بود که هم تمرکزگرایی (یک برنامه‌ی مشترک) و هم کنترل دموکراتیک از پایین برای ساختن سوسیالیسم ضروری هستند.

نتیجه‌گیری

نظریهٔ سیاسی مارکس بی‌تردید به‌طور گسترده‌ای بدفهمیده شده است. بااین‌حال، هر کس نوشته‌های مارکس دربارهٔ کمون پاریس را مطالعه کرده باشد، ناگزیر با این ارزیابی هال دریپر هم‌داستان می‌شود که: «… دولت کمون، هر دولت کارگری واقعی، صرفاً دولتی با حکومت طبقاتی متفاوت نیست، بلکه نوع کاملاً جدیدی از دولت است.»۷۱ این ارزیابی کاملاً با تأکید مارکس بر پرولتاریا به عنوان حامل انقلابی با روح اجتماعی، یک طبقه تاریخی منحصر به فرد در این زمینه، سازگار است. حکومت سیاسی آن نیز تا آنجا که به حکومت سیاسی مربوط می‌شود، منحصر به فرد است. همانطور که مارکس در مانیفست بیان کرد، «تمام جنبش‌های تاریخی پیشین، جنبش‌های اقلیت‌ها یا به نفع اقلیت‌ها بودند. جنبش پرولتاریا، جنبش خودآگاه و مستقل اکثریت عظیم، به نفع اکثریت عظیم است.»۷۲

افسانهٔ «دولت‌گرایی اقتدارگرایانهٔ مارکس» در قرن بیستم رواج یافت. برای مثال، دولت شوروی می‌کوشید خود را در ردای نظریِ مارکس بپوشاند ــ به‌ویژه با تمسک به شبه‌اصلِ دیکتاتوری پرولتاریا. افزون بر این، تلقی باکونین از نظریهٔ سیاسی مارکس، به‌اصطلاح، با استالینیسم عینیت یافت. ازاین‌رو شگفت‌آور نیست که هم مارکسیسم و هم آنارشیسم، برداشت‌های نادرستِ به‌طرزی چشمگیر مشابهی از نظریهٔ دولت نزد مارکس پرورانده باشند. نسخهٔ افسانه‌ایِ نظریهٔ مارکس بی‌گمان بی‌اعتبار شده است؛ اما نظریهٔ سیاسیِ واقعیِ او همچنان شایستهٔ تأملی جدی است.

یادداشت:

۱. ولین، «انقلاب ناشناخته»، در کتاب «بدون خدایان، بدون اربابان: گلچینی از آنارشیسم»، ویرایش دانیل گورین (اوکلند: انتشارات AK، ۲۰۰۵)، ۴۷۶-۴۷۷.

۲. رودولف راکر، آنارکو-سندیکالیسم: نظریه و عمل (اوکلند: انتشارات AK، ۲۰۰۴)، ۱۲-۱۳.

۳. در سال ۱۸۴۵، مارکس قراردادی (که نتوانست به آن عمل کند) با ناشر لسکه برای انتشار اثری دو جلدی با عنوان «نقد سیاست و اقتصاد سیاسی» امضا کرد. ماکسیمیلیان روبل، «تاریخ اقتصاد مارکس»، در کتاب «روبل درباره کارل مارکس: پنج مقاله»، ویرایش … جوزف اومالی و کیت الگوزین (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۸۱)، ۱۲۳.

۴. «جامعه مدنی» اصطلاحی بود که هگل برای توصیف روابط اجتماعی مستقل از خانواده و دولت – قلمرو «آزاد» تجارت – به کار برد.

۵. کارل مارکس، «نقد دکترین دولت هگل»، در کارل مارکس: نوشته‌های اولیه، ترجمه رادنی لیوینگستون و گرگور بنتون (نیویورک: وینتیج، ۱۹۷۵)، ۱۱۱.

۶. همان، ۱۰۸.

۷. همان، ۱۳۶.

۸. همان، ۱۹۳-۱۹۴.

۹. همان، ۱۸۸-۱۸۹. ۱۰. کارل مارکس، «درباره مسئله یهود»، در کارل مارکس: نوشته‌های اولیه، ۲۲۰.
۱۱. همان، ۲۳۲.
۱۲. کارل مارکس و فردریش انگلس، ایدئولوژی آلمانی، (امهرست: پرومتئوس، ۱۹۹۸)، ۵۳. همانطور که درک سایر بیان می‌کند، «این جامعه مدنی، که در آن افراد اتمیزه شده با محصولات اجتماعی خود – بالاتر از همه روابط اقتصادی خود – به عنوان یک عینیت بیگانه که هیچ کنترلی بر آن ندارند، روبرو می‌شوند، از نظر مارکس زیربنای دولت مدرن است. در جایی که کار فردی به طور خودجوش تقسیم نمی‌شود، بلکه مستقیماً بخشی از کار جامعه گسترده‌تر است، روابط و فعالیت‌های «اقتصادی» تحت کنترل مستقیم اجتماعی قرار می‌گیرند و یک نیروی واسطه جداگانه که به دنبال تحمیل منافع جمعی باشد، زائد است.» درک سایر، «نقد سیاست و اقتصاد سیاسی: سرمایه‌داری، کمونیسم و ​​دولت در نوشته‌های مارکس از اواسط دهه ۱۸۴۰»، بررسی جامعه‌شناسی ۳۳، شماره. ۲ (۱۹۸۵)، ۲۳۹.

۱۳. مارکس، «درباره مسئله یهود»، ۲۳۴.

۱۴. رجوع کنید به «گزیده‌هایی از عناصر اقتصاد سیاسی» نوشته جیمز میل و فصل «کار بیگانه» در دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی مارکس، هر دو در کارل مارکس: نوشته‌های اولیه.

۱۵. لوچیو کولتی، مقدمه‌ای بر کارل مارکس: نوشته‌های اولیه، ۵۴.

۱۶. مارکس و انگلس، ایدئولوژی آلمانی، ۸۸.

۱۷. کارل مارکس، «از مارکس تا بولت، ۲۳ نوامبر ۱۸۷۱»، در کارل مارکس: نوشته‌های منتخب، ویرایش دیوید مک‌للان (آکسفورد: انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۱۹۷۷)، ۵۸۹.

۱۸. مارکس و انگلس، ایدئولوژی آلمانی، ۵۲-۵۳. ۱۹.

۱۹. همان، ۹۹.

۲۰. برای مثال: «لغو دولت برای کمونیست‌ها تنها به عنوان پیامد ضروری لغو طبقات معنا دارد، که با آن نیاز به قدرت سازمان‌یافته یک طبقه برای سرکوب دیگران به طور خودکار از بین می‌رود.» کارل مارکس، «بررسی: سوسیالیسم و ​​قدرت، از امیل دو ژیراردن»، در کارل مارکس و فریدریش انگلس، مجموعه آثار، جلد ۱۰ (نیویورک: انتشارات بین‌المللی، ۱۹۷۸)، ۳۳۳.

۲۱. مارکس و انگلس، ایدئولوژی آلمانی، ۹۹. مارکس چند سال بعد اظهارات مشابهی داشت: «دولت بورژوایی چیزی جز یک بیمه متقابل برای طبقه بورژوا در برابر اعضای منفرد خود و همچنین در برابر طبقه استثمار شده نیست، بیمه‌ای که باید در رابطه با جامعه بورژوایی گران‌تر و ظاهراً خودمختارتر شود، زیرا سرکوب طبقه استثمار شده دشوارتر و دشوارتر می‌شود.» مارکس، «نقد: سوسیالیسم و ​​اصلاحات اجتماعی»، ۳۳۰.
۲۲. کارل مارکس، «یادداشت‌های انتقادی در مورد مقاله «پادشاه پروس و اصلاحات اجتماعی. توسط یک پروسی»، در کارل مارکس: نوشته‌های اولیه، ۴۲۰.
۲۳. کارل مارکس، فقر فلسفه (نیویورک: انتشارات بین‌المللی، ۱۹۹۲)، ۱۲۶.
۲۴. کارل مارکس، نقد برنامه گوتا (نیویورک: انتشارات بین‌المللی، ۱۹۷۰)، ۱۸.

۲۵. کارل مارکس، «جنگ داخلی در فرانسه»، در کارل مارکس و فردریش انگلس، نوشته‌هایی درباره کمون پاریس، ویرایش هال دراپر (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۷۱)، ۷۶.
۲۶. مایکل باکونین، دولت‌گرایی و آنارشی (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۰۵)، ۱۷۸.
۲۷. کارل مارکس، «یادداشت‌هایی درباره کتاب باکونین، دولت‌سالاری و آنارشی»، در کارل مارکس و فردریش انگلس، مجموعه آثار، جلد. ۲۴ (نیویورک: انتشارات بین‌المللی، ۱۹۸۹)، ۵۱۹.

۲۸. باکونین، دولت‌گرایی و آنارشی، ۱۷۸.

۲۹. مارکس، «یادداشت‌ها»، ۵۱۹.

۳۰. همان، ۵۱۷. (تأکید اضافه شده است)

۳۱. همان، ۵۱۹. (تأکید اضافه شده است)

۳۲. به عنوان مثال، باکونین: «آنها [مارکسیست‌ها] می‌گویند که این یوغ دولتی، این دیکتاتوری، یک وسیله انتقالی ضروری برای دستیابی به رهایی کامل مردم است: آنارشی یا آزادی، هدف است و دولت یا دیکتاتوری، وسیله. بنابراین، برای رهایی توده‌ها، ابتدا باید به بردگی کشیده شوند. در حال حاضر ما بحث خود را بر این تناقض متمرکز کرده‌ایم.» باکونین، دولت‌گرایی و آنارشی، ۱۷۹.

۳۳. کارل مارکس، «بی‌تفاوتی سیاسی»، در نوشته‌های سیاسی، جلد سوم: بین‌الملل اول و پس از آن، ویرایش دیوید فرنباخ (نیویورک: وینتیج، ۱۹۷۴)، ۳۲۷-۳۲۸.
۳۴. بخشی جالب از کتاب «مبارزات طبقاتی در فرانسه» نوشته مارکس، درباره غیرقانونی شدن باشگاه‌های کارگری در فرانسه بحث می‌کند: «و این باشگاه‌ها چه بودند جز اتحاد کل طبقه کارگر علیه کل طبقه بورژوا – تشکیل یک دولت کارگری علیه دولت بورژوایی؟» کارل مارکس، «مبارزات طبقاتی در فرانسه: ۱۸۴۸ تا ۱۸۵۰»، در نوشته‌های سیاسی، جلد دوم: بررسی‌هایی از تبعید، ویرایش… دیوید فرنباخ (لندن: پنگوئن، ۱۹۷۷)، ۸۴.
۳۵. هال دریپر، دیکتاتوری پرولتاریا از مارکس تا لنین (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۸۷)، ۷. برای بررسی کامل سیر سیاسی کلمه «دیکتاتوری»، به بخش اول کتاب «نظریه انقلاب کارل مارکس» نوشته هال دریپر، جلد سوم: «دیکتاتوری پرولتاریا» (نیویورک: مانتلی ریویو، ۱۹۸۶) مراجعه کنید. ۳۶. دریپر، نظریه انقلاب کارل مارکس، جلد سوم، ۷۱.
۳۷. همان، ۳۰۲.
۳۸. مارکس، «جنگ داخلی در فرانسه»، ۷۶.
۳۹. کارل مارکس، «پیش‌نویس اول»، در مارکس و انگلس، نوشته‌هایی درباره کمون پاریس، ۱۵۰.
۴۰. رجوع کنید به کارل مارکس، «پیش‌نویس دوم»، در مارکس و انگلس، نوشته‌هایی درباره کمون پاریس، ۱۹۵-۱۹۶: مارکس با نقل قولی تأییدآمیز از اعلامیه کمیته مرکزی گارد ملی، یک نظر داخل پرانتز اضافه می‌کند: «آنها [پرولتاریای پایتخت] دریافته‌اند که وظیفه خطیر و حق مطلق آنها است که با به دست گرفتن قدرت سیاسی (قدرت دولتی) سرنوشت خود را به دست گیرند.» ۴۱. مارکس، «پیش‌نویس اول»، ۱۵۲.
۴۲. همان، ۱۵۳.
۴۳. همان، ۱۵۳. مارکس در نقد خود از هگل در سال ۱۸۴۳ نوشته بود: «روح جهانی بوروکراسی، پنهان‌کاری است، رازی است که به وسیله ساختار سلسله مراتبی در درون خود حفظ شده و به عنوان یک شرکت مستقل به جهان خارج ظاهر می‌شود…» مارکس، «نقد دکترین دولت هگل»، ۱۰۸.
۴۴. مارکس، «نقد دکترین دولت هگل»، ۱۹۳.
۴۵. کارل مارکس، «نامه مارکس ۱۲ آوریل ۱۸۷۱ (به دکتر کوگلمان)»، در مارکس و انگلس، نوشته‌هایی درباره کمون پاریس، ۲۲۱-۲۲۲. ۴۶. در این مورد، رجوع کنید به مونتی جانستون، «کمون پاریس و برداشت مارکس از دیکتاتوری پرولتاریا»، مجله ماساچوست ریویو ۱۲، شماره ۳ (۱۹۷۱).
۴۷. مارکس، «پیش‌نویس اول»، ۱۶۲.
۴۸. مارکس، «پیش‌نویس دوم»، ۱۹۶.
۴۹. درک سایر، «انقلاب علیه دولت: زمینه و اهمیت نوشته‌های بعدی مارکس»، انسان‌شناسی دیالکتیکی ۱۲، شماره ۱ (۱۹۸۷)، ۷۶.
۵۰. رجوع کنید به یادداشت ۵۱ در زیر.

۵۱. مارکس، «جنگ داخلی در فرانسه»، ۷۴.
۵۲. به یادداشت ۸ در بالا مراجعه کنید.
۵۳. ریچارد ن. هانت، ایده‌های سیاسی مارکس و انگلس، جلد دوم: مارکسیسم کلاسیک، ۱۸۵۰-۱۸۹۵ (پیتسبورگ: انتشارات دانشگاه پیتسبورگ، ۱۹۸۴)، ۱۲۸.
۵۴. مارکس، «جنگ داخلی در فرانسه»، ۷۳.
۵۵. مارکس، «پیش‌نویس دوم»، ۱۹۶.
۵۶. فریدریش انگلس، «انگلس به لورا لافارگ»، در کارل مارکس و فریدریش انگلس، مجموعه آثار، جلد. ۴۸ (نیویورک: انتشارات بین‌المللی، ۲۰۰۱)، ۱۹۰.

۵۷. هال دراپر، نظریه انقلاب کارل مارکس، جلد اول: دولت و بوروکراسی (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۷۷)، ۳۱۶.

۵۸. به یادداشت ۲۱ در بالا مراجعه کنید.

۵۹. عبارت زیر را از پیش‌نویس اول جنگ داخلی در فرانسه مارکس مقایسه کنید: «دهقانان پایه اقتصادی منفعل امپراتوری دوم، آخرین پیروزی یک دولت جدا و مستقل از جامعه بودند. تنها پرولتاریاها، که از یک وظیفه اجتماعی جدید برای انجام آن توسط آنها برای کل جامعه، یعنی از بین بردن همه طبقات و حکومت طبقاتی، برانگیخته شده بودند، مردانی بودند که ابزار آن حکومت طبقاتی – دولت، قدرت دولتی متمرکز و سازمان‌یافته که به جای خدمتگزاری جامعه، ارباب آن بود – را در هم شکستند.» مارکس، «پیش‌نویس اول»، ۱۵۱.
۶۰. فریدریش انگلس، «مقدمه»، در مارکس و انگلس، نوشته‌هایی درباره کمون پاریس، ۳۲-۳۳.
۶۱. هانت، ایده‌های سیاسی مارکس و انگلس، جلد دوم، ۱۶۰-۱۶۱.
۶۲. قطعه زیر از سال ۱۸۷۸، که تأکید می‌کند چنین گذاری ممکن است مسالمت‌آمیز باقی نماند، نمونه خوبی از اشاره مارکس به کسب اکثریت پارلمانی است: «یک تحول تاریخی تنها تا زمانی می‌تواند «صلح‌آمیز» باقی بماند که هیچ مانع قهری از سوی حاکمان موجود یک جامعه بر سر راه آن قرار نگیرد. اگر، برای مثال، در انگلستان یا ایالات متحده، طبقه کارگر اکثریت پارلمان یا کنگره را به دست آورد، می‌تواند به طور قانونی به قوانین و نهادهایی که مانع توسعه آن هستند پایان دهد، اگرچه حتی در اینجا نیز فقط تا جایی که توسعه اجتماعی اجازه دهد. زیرا جنبش «صلح‌آمیز» همچنان می‌تواند با شورش کسانی که منافعشان با نظم قدیمی گره خورده بود، به جنبشی «خشونت‌آمیز» تبدیل شود. اگر چنین افرادی با زور سرکوب شوند (مانند جنگ داخلی آمریکا و انقلاب فرانسه)، شورشی علیه قدرت «قانونی» خواهند بود.» همان، ۳۳۷. توجه داشته باشید که نقش اکثریت پارلمانی، وضع قانون برای ایجاد سوسیالیسم نیست، بلکه کمک به رفع موانع برای جنبش طبقه کارگر به طور کلی است.

۶۳. همان، ۳۶۴.
۶۴. کارل مارکس، «هجدهم برومر لویی بناپارت»، در نوشته‌های سیاسی، جلد دوم، ۱۹۰.
۶۵. هال دراپر، نظریه انقلاب کارل مارکس، جلد دوم: سیاست طبقات اجتماعی (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۷۸)، ۵۲۷-۵۲۸.
۶۶. مارکس، نقد برنامه گوتا، ۱۶.
۶۷. انگلس زمانی با در نظر گرفتن باکونینیست‌ها اظهار داشت: «به نظر من عبارات «اقتدار» و تمرکزگرایی بسیار مورد سوءاستفاده قرار گرفته‌اند.» فریدریش انگلس، «از انگلس تا ترزاقی»، در کارل مارکس و فریدریش انگلس، مجموعه آثار، جلد ۴۴ (نیویورک: انتشارات بین‌المللی، ۱۹۸۹)، ۲۹۵.
۶۸. به یادداشت ۵۱ در بالا مراجعه کنید.

۶۹. باکونین، دولت‌گرایی و هرج و مرج، ۱۹.
۷۰. کارل مارکس، «ملی‌سازی زمین»، در مجموعه آثار کارل مارکس و فردریش انگلس، جلد ۲۳ (نیویورک: انتشارات بین‌المللی، ۱۹۸۸)، ۱۳۶.
۷۱. هال دراپر، «مرگ دولت در مارکس و انگلس»، نشریه سوسیالیست رجیستر، ۱۹۷۰، ۳۰۱.
۷۲. کارل مارکس، «مانیفست کمونیست»، در کارل مارکس: منتخب آثار، ۲۳۰.

نویسنده: David Adam

برگرفته از: https://marxisthumanistinitiative.org/alternatives-to-capital/karl-marx-the-state.html

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی