
گاه نیمشب،
مویه می کند با رود سفیدش ماه
تا پلنگ خفته را پرش یاد آرد
و عشق
چون ابری هوشمند
شهر را گز می کند و می بارد
.
در سرزمین من
که طناب دار، گیسویشان بود
دختران
با شعلهی سبز مردمکهاشان
به شستشوی مِه برمیایند و
خورشیدی نو
بر بال خونین پرندگان
از شاخ صنوبر سر می زند
فرهادِ بلند گیسو، تیشه نو می کند تا این بار
بر تیغ کهن بیستون
نقشی دگر افکند.
.
در سرزمین من
کودکان از خوشه های بمب
زیتون می چینند
و از لمس برهنگی پایشان بر خاک
تا پای سفر گیرد، سپیدار
جامه بر ریشه می درد
راه نمی یابد بر سکوی بزم شاهان، سیل
صدای دف می آید
سینی مملو از جمجمه و
سالومه
هنوز شش پوش بر تن،
به قهر می رقصد.
.
در شبستان اندوه
مادران، تیغ صیقل می دهند، گوش بزنگ!
.
.
در سرزمین من
دختران
که گیسویشان، گره در افسار سپیده بود
اکنون بسوی نیمروز می تازند.
.
.
آتلانتا، بیست و ششم دسامبر ۲۰۲۵
مرضیه شاه بزاز

