«آن‌سوی واژه‌ها، علیه ابتذال» – امیر خوش‌سرور

«دیگر او چیزها را دوست نداشت

واژه‌ها را، پرندگان را 

که به نشانه‌ها و نمادها بدل شده بودند

پس به اختیار، بر دهان خویش مهر سکوت زد

مانند کر و لا‌‌‌ل‌ها اشاره‌هایی غریب می‌کرد

آرام، مبهم، تلخ و تا اندازه‌ای مضحک.

اما چند سال بعد

اشاره‌ها نیز

به نشانه‌ها بدل گشتند.»*

آفتاب ژوئیه بی‌امان بر محله‌ی قدیمیِ پلاکا می‌تابید. کوچه‌های باریکِ سنگ‌فرش‌شده، گرما را از صبح در خود نگه داشته بودند و حالا آن را پس می‌دادند. دیوارهای آهکی، سفید و ترک‌خورده، زیر نور تند خورشید می‌درخشیدند؛ دیوارهایی که سال‌ها پیش، شب‌ها، روی‌شان شعار می‌نوشتند و صبح زود، پیش از طلوعِ خورشید پاک می‌شدند.

در یکی از خانه‌های قدیمی، پشت پنجره‌ای چوبی که رنگ‌اش سال‌ها بود پوسته‌پوسته شده بود، پیرمردی نشسته بود: ساموئل کاساندریس. قامت‌اش خمیده، دست‌های‌اش لاغر و چشم‌های‌اش هنوز بیدار بودند. چشم‌هایی خاکستری که انگار همیشه جایی بیرون از این جهان را نگاه می‌کردند.

زمانی نام ساموئل در محافل ادبی و سیاسی آتن زمزمه می‌شد. شعرهای‌اش در مجله‌های رسمی چاپ نمی‌شدند؛ شب‌ها، در زیرزمین‌ها، خوانده می‌شدند. در سال‌هایی که کلمه جرم بود، شعرهای او مثل اعلامیه پخش می‌شد.

اما سال‌ها بود که ساموئل حرف نمی‌زد. می‌گفتند بعد از سقوط دیکتاتوری سرهنگ‌ها، درست وقتی همه دوباره شروع کردند به حرف زدن، او سکوت را انتخاب کرد. رفقای سابق‌اش می‌گفتند او به نیهیلیسم رسیده است.

تنها سایه‌ی حیاط، از درخت انجیر کهنسالی می‌آمد که شاخه‌های‌اش پر از میوه‌های رسیده بود. زنبورها دورش می‌چرخیدند و بوی شیرین انجیر با بوی خاک داغ قاطی می‌شد.

درِ حیاط آهسته صدا کرد و الینا وارد شد. دختر جوان و دانشجوی تاریخ هنر، با پوستی آفتاب‌خورده و موهایی که گرما بی‌قرارشان کرده بود. سبدی از زردآلوهای تازه در دست داشت؛ میوه‌هایی که از بازار صبحِ شنبه، وقتی فروشنده با صدای بلند از «آزادی» حرف می‌زد و بر سر قیمت‌ها چانه می‌زد، خریده بود.

– آقای کاساندریس؟

همه‌جا سکوت بود. الینا جلوتر رفت. از پنجره‌ی نیمه‌باز داخل را نگاه کرد. ساموئل سر بلند کرد. نگاه‌شان برای لحظه‌ای در هم گره خورد. در چشم‌های پیرمرد، چیزی بود شبیه کلمه‌ی «آشنا»؛ الینا را از سال‌ها پیش می‌شناخت. 

– زردآلو آوردم… شیرین‌اند.

ساموئل دست‌اش را بالا آورد. یک حرکتِ آرام و معلق، انگار چیزی را در هوا نگه دارد. بعد دست‌اش را پایین آورد؛ شکسته و مردد. مثل پرنده‌ای که پرواز را نیمه‌کاره رها می‌کند.

الینا مکث کرد. «نمی‌خواهید؟ یا… هوا خیلی گرم است؟»

ساموئل نگاه‌اش را از او گرفت و به شاخه‌های انجیر دوخت. دست دیگرش را روی سینه گذاشت و چشم‌‌ها‌ی‌اش را بست. 

الینا آهسته‌تر گفت: «مادرم شعرهای شما را بلد بود.» و لبخند کوتاهی زد.

– می‌گفت در دوران سرهنگ‌ها، شعرهای‌تان را زیر لب می‌خوانده تا نترسد.

چیزی در چهره‌ی ساموئل لرزید. دست‌اش مشت شد؛ محکم. بعد آرام‌آرام باز شد و انگشت‌های‌اش یکی‌یکی شل شدند.

– می‌گفت شما فقط شاعر نبودید.

ساموئل با انگشت اشاره، خطی کج روی میز کشید. خط را شکست، و دوباره شکست. 

الینا زردآلوها را روی میز گذاشت.

– من هر چند روز یک‌بار می‌آیم. اگر اجازه بدهید.

ساموئل چیزی نگفت و دست‌اش را روی میز گذاشت. همین!

و الینا آمد. روزها و هفته‌ها، و هر بار چیزی می‌آورد: انگور، نان، شراب. و هر بار، ساموئل با اشاره‌هایی پاسخ می‌داد. دایره‌هایی در هوا، خط‌هایی شکسته و نگاه‌هایی که پر از چیزی ناگفته بود.

الینا کم‌کم فهمید: «او فقط ساکت نیست؛ با زبان قهر کرده.»

یک‌بار، در ظهر خفه‌کننده‌ای که حتی سایه‌ی درخت انجیر هم جان نداشت، الینا پرسید: «شما… از زندان می‌ترسیدید؟»

سؤال را همان‌طور گفت که آدم‌ها از چیزهای دور می‌پرسند. ساموئل سر بلند کرد. نگاه‌اش برای لحظه‌ای تیز شد. بعد، بی‌مقدمه، دست‌اش را بالا آورد و با انگشتِ اشاره، روی هوا چیزی کشید.

الینا چیزی نفهمید، اما سنگینی‌اش را حس کرد. ساموئل بعد دست‌اش را پایین آورد و مچ‌اش را محکم گرفت. انگار درد قدیمی‌ای هنوز آن‌جا بود. بعد، با کف دست، به‌آرامی روی میز کوبید.

یک‌بار، دوباره، سه‌بار. و آه کشید. ناگهان، تصویرها در مقابل‌اش رژه رفتند: راهروی باریک، دیوارهایی که صدا را برمی‌گردانند، چراغی که شب و روزش یکی بود و… و ساموئل جوان، که روی صندلی فلزیِ سرد نشسته بود.

الینا آهسته گفت: «می‌گویند شعرهای‌تان را حفظ می‌کردید… چون کاغذ نداشتید.»

ساموئل با انگشت، دهان‌اش را نشان داد. بعد قلب‌اش را و بعد سرش را. ترتیب مهم بود؛ دهان، قلب و ذهن. اول کلمه را می‌زدند، بعد معنا را و سپس فکر را.

آن روز، الینا دفترچه‌ای سفید روی میز گذاشت. ساموئل دفترچه را نگاه کرد. همین!

غروب بود. آسمان آتن سرخ شده بود و صدای شهر، دور، چون موج خفه‌کننده‌ای می‌آمد. الینا روبه‌روی ساموئل نشست.

– همه می‌گویند آزادی اومده، پس چرا ساکت‌اید؟

ساموئل لبخند زد، کوتاه و خسته. بعد دست‌اش را بالا آورد و دو حرکت کرد: یکی شبیه باز شدن در و دیگری شبیه پخش شدن چیزی در هوا.

الینا گفت: «بعد از سرهنگ‌ها؟»

ساموئل سر تکان داد. اما بعد، سرش را به نشانه‌ی نفی این‌ور و آن‌ور کرد. او با انگشت، چیزی را کنار زد. حرکتی شبیه پس زدن. بعد، دایره‌ای کشید و وسط‌اش را خالی کرد. و در نهایت، دهان‌اش را با دو دست بست.

سرهنگ‌ها رفته بودند و چیزی از آن دوران باقی مانده بود. چیزی نرم‌تر، بی‌صدا‌تر و خطرناک‌تر. شعرها چاپ می‌شدند، رنج‌ها روایت می‌شدند و «مقاومت» تبدیل شده بود به یک کالای مصرفی. 

الینا گفت: «آروم‌تر، من نمی‌فهمم.»

ساموئل، سال‌ها می‌خواست فریاد بزند و بفهماند که هم‌زمان با مبارزه با سرهنگ‌ها، باید با چیز دیگری هم می‌جنگیدیم، که ابتذال، می‌تواند همان کاری را با مبارزه بکند که شکنجه با تنِ آدمی می‌کند.

و نمی‌توانست فریاد بزند. سخت‌اش بود. یادِ رفقای‌اش که با هم با سرهنگ‌ها جنگیده بودند، نمی‌گذاشت تا صدا از گلوی‌اش بیرون بیاید. یادِ یانیس، نیکوس، الکساندروس، تئودوروس، کاترینا، کلئو، آناستازیا و… که همه‌شان تیرباران شده بودند.

ساموئل نگاه‌اش کرد. و برای اولین‌بار، پس از سال‌ها، لب‌های‌ا‌ش بی‌صدا کلمه‌ای ساختند.

تابستان دوباره بازگشت. همان گرما، همان جیرجیرک‌ها، همان آفتابی که بی‌رحمانه روی سنگ‌فرش‌ها می‌ریخت. الینا یک صبح دیرتر از همیشه آمد. درِ حیاط باز بود. انجیرها روی زمین افتاده بودند و زنبورها بی‌هدف می‌چرخیدند.

ساموئل روی تخت باریک اتاق خوابیده بود. چهره‌اش آرام بود، شبیه کسی که بعد از گفتن آخرین حرف، دیگر کاری با جهان ندارد.

الینا کنار تخت ایستاد.

– آقای کاساندریس…

این‌بار سکوت، قطعی بود و الینا نمی‌دانست. صبر کرد تا پیرمرد بیدار شود.

روی میز کنار پنجره، دفترچه‌ای افتاده بود. همان دفترچه‌ی سفید. الینا آن را برداشت. صفحه‌ها پر شده بودند از شکل‌ها؛ دایره‌هایی که کامل نبودند، فلش‌هایی که به جایی نمی‌رسیدند و خط‌های شکسته، گاه متوقف، گاه دوباره شروع‌شده بودند.

در نگاه اول، چیزی نمی‌فهمید. صفحه‌ها آشفته به نظر می‌رسیدند. آشفته… اما بعد، در مکث‌های میان خط‌ها، در تکرار بعضی شکل‌ها، در شکستگی‌ها و بی‌نظمی‌ها و خط‌خطی‌ها، نظمی آهسته سر بلند کرد و ضرب‌آهنگ پیدا شد؛ این زبانِ خاموش بود، باید یاد می‌گرفت.

الینا نشست. صفحه‌به‌صفحه جلو رفت. فهمید این نشانه‌ها جای کلمه‌هایی را گرفته‌اند که دیگر نمی‌شد گفت.

در یکی از صفحه‌های آخر، یک طرح ناتمام دید: خورشید، نیم‌دایره‌ای با پرتوهای ناقص و شکسته. الینا مکث کرد. بعد مداد را برداشت و یک خط کوتاه اضافه کرد و زیر لب گفت: «اون حرف می‌زد. همیشه حرف می‌زد.»

بیرون، آفتاب هنوز سوزان بود. و تنِ الینا داغ شده بود. او معنا را پیدا کرده بود. دفترچه را در بغل‌اش گرفت و از خانه بیرون رفت.

کوچه همان بود، سنگ‌فرش‌‌ها همان، خیابان همان… و زبانِ جهان عوض شده بود. الینا، دفترچه را محکم‌تر به سینه‌اش چسباند و زیر لب گفت: «با این زبان جدید، چگونه می‌توان در جهان گام برداشت؟»

*   یانیس ریتسوس(شاعر، فعال سیاسیِ چپ و از اعضای برجسته‌ی مقاومت یونان در جنگ جهانی دوم)، ترجمه‌ی فریدون فریاد.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی