استعمار، مهندسی قومی و فروپاشی یک دولت مصنوعی
سودان یکی از پیچیدهترین و درعینحال افشاگرترین نمونههای تاریخ مدرن جهان پیرامونی است؛ کشوری که مرزهایش با خطکش امپراتوریها ترسیم شد، هویتهای اجتماعیاش در آزمایشگاه سیاستهای استعماری منجمد گردید، و بحرانهایش نه از دل «فرهنگ بومی» یا «ذات قومی»، بلکه از عمق پروژههای قدرت، انباشت و سلطه بیرون آمد. اگر تاریخ سودان را از نقطهای نادرست آغاز کنیم، آنچه امروز میبینیم—جنگ داخلی، قحطی، شبهنظامیان، کودتاهای تکرارشونده—بهسادگی به «بیثباتی آفریقایی» یا «خشونت قبیلهای» فروکاسته میشود. اما چنین روایتی، خود ادامهی همان نگاه استعماری است که مسئول شکلگیری این وضعیت بوده است.
واقعیت این است که بحران سودان محصول مستقیم مهندسی استعماری است که نهتنها در دوران اشغال، بلکه پس از استقلال و تا امروز، در قالبهای تازهتری چون مداخلهی خارجی، اقتصاد غارت منابع، دولتهای نیابتی و جنگهای نیابتی بازتولید شده است. سودان قربانی یک بحران مقطعی نیست؛ قربانی یک پروژهی تاریخی چندلایه است که از استعمار کلاسیک آغاز شد و در امپریالیسم معاصر ادامه یافته است.
پیش از ورود استعمارگران، سرزمینی که امروز سودان نامیده میشود، دنیایی از تنوع پویا و تعادلهای محلی بود. پادشاهیهای باستانی چون کوش و مِروِه، با تمدنی پیشرفته و پیوندهای فرهنگی و اقتصادی با مصر باستان، در کنار جوامع قبیلهای دارفور، کردفان و جنوب، شبکهای پیچیده از مناسبات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را شکل داده بودند. این جوامع نه ایستا بودند و نه منزوی؛ تجارت کاروانها از دریای سرخ تا قلب آفریقا جریان داشت و اسلام، مسیحیت و باورهای بومی در کنار یکدیگر زیست میکردند. درگیری وجود داشت، اما این درگیریها بخشی از پویایی طبیعی جامعه بودند، نه محصول مرزهای مصنوعی و هویتهای منجمد.
استعمار این تنوع را نه بهعنوان سرمایهای اجتماعی، بلکه بهعنوان مانعی برای کنترل دید. اشغال سودان ابتدا با نفوذ مصرِ عثمانینشین آغاز شد، اما پس از شکست جنبش مهدی، بریتانیا کنترل واقعی را به دست گرفت. برای امپراتوری بریتانیا، سودان اهمیتی ژئوپولیتیک داشت: کنترل نیل برای تأمین منافع کشاورزی مصر، حفاظت از مسیرهای حیاتی به هند، و مهار رقابت فرانسه در آفریقای مرکزی. سودان نه بهمثابه یک جامعه، بلکه بهعنوان یک فضای راهبردی دیده شد؛ فضایی برای مدیریت، نه برای ملتسازی.
در همین چارچوب بود که سیاستهای استعماری بر پایهی ادارهی غیرمستقیم و تشدید شکافهای درونی شکل گرفت. نقطهی عطف این روند، قانون پاسپورت و مجوزهای ۱۹۲۲ و سیاست موسوم به «سیاست جنوبی» بود؛ سیاستی که بهجای مدیریت تنوع، آن را به شکافی ساختاری و پایدار بدل کرد. شمال بهعنوان منطقهای «عرب–اسلامی» تعریف شد، با نظام آموزشی و اداری عربی، و جنوب بهعنوان فضایی «آفریقایی–غیرمسلمان» که به مبلغان مسیحی و زبان انگلیسی سپرده شد. رفتوآمد میان این دو حوزه محدود گردید، نظامهای آموزشی از هم جدا شدند و حتی روابط اجتماعی و خانوادگی میان جوامع مختلف با مانعتراشی مواجه شد.
این جداسازی صرفاً فرهنگی نبود؛ پروژهای سیاسی برای جلوگیری از شکلگیری یک هویت ملی مشترک بود. استعمار عملاً سودان را به دو جامعهی موازی بدل کرد که در یک جغرافیا زندگی میکردند، اما تاریخ، زبان و افق آیندهی مشترکی نداشتند. این شکاف، میراثی بود که به دولت پس از استقلال منتقل شد.
استقلال سودان در ۱۹۵۶ نه پایان استعمار، بلکه تغییر شکل آن بود. قدرت به نخبگان شمالی منتقل شد؛ نخبگانی که در چارچوب بوروکراسی استعماری رشد کرده بودند، به زبان و منطق مرکز خو گرفته بودند و سودان را از منظر خارطوم میدیدند. مناطق حاشیهای—جنوب، دارفور، کردفان—در این انتقال غایب بودند. آنچه شکل گرفت، نوعی استعمار داخلی بود: تمرکز قدرت، سرمایه و توسعه در مرکز، و حاشیهنشینی ساختاری اکثریت جمعیت.
در غیاب یک قرارداد اجتماعی فراگیر، ارتش به تنها نهاد منسجم کشور بدل شد. کودتاها جای سیاست را گرفتند و زور اسلحه جای گفتوگو را. از عبود تا نمیری و سپس البشیر، هر کودتا وعدهی ثبات داد، اما در عمل همان منطق سرکوب و تمرکز را بازتولید کرد. جنگهای داخلی در جنوب، که بلافاصله پس از استقلال آغاز شدند، نه انحراف، بلکه پیامد مستقیم این ساختار بودند.
دارفور نقطهای است که این منطق به عریانترین شکل خود رسید. هنگامی که شورشهای محلی علیه فقر، تبعیض و حاشیهنشینی در اوایل دهه ۲۰۰۰ شکل گرفت، دولت البشیر بهجای پاسخ سیاسی، خشونت را برونسپاری کرد. شبهنظامیان جانجاوید—که بعدها به نیروهای پشتیبانی سریع بدل شدند—با تسلیح و حمایت دولت، پروژهی پاکسازی قومی را پیش بردند. این سیاست، بازتولید مستقیم الگوهای استعماری بود: استفاده از نیروهای محلی برای سرکوب، بدون پذیرش مسئولیت مستقیم.
در همین بستر باید به تجزیهی سودان رسید. جدایی سودان جنوبی در ۲۰۱۱ را نمیتوان صرفاً نتیجهی «حق تعیین سرنوشت» دانست. این جدایی در بستر فشارهای امپریالیستی شکل گرفت: تحریمهای غرب، حمایت سیاسی و نظامی از شورشیان جنوب، نقش فعال اسرائیل، و مداخلهی شبکههای گستردهی سازمانهای غیردولتی که با زبان حقوق بشر، پروژهای ژئوپولیتیک را پیش بردند. زبان انگلیسی جایگزین عربی شد، روایت تاریخی یکسویه تثبیت گردید و جدایی بهعنوان تنها راه رهایی بازنمایی شد. نتیجه، نه صلح، بلکه تولد دولتی وابسته، نظامیشده و گرفتار جنگ داخلی بود.
قیام ۲۰۱۸–۲۰۱۹ لحظهای از امید آفرید؛ لحظهای که طبقات فرودست شهری، زنان و جوانان با شعار «آزادی، صلح، عدالت» به صحنه آمدند. اما این جنبش، در فقدان ابزار قدرت، نتوانست ساختار نظامی–اقتصادی را در هم بشکند. ارتش و نیروهای پشتیبانی سریع حفظ شدند و انقلاب نیمهتمام ماند.
جنگ کنونی، که از ۲۰۲۳ آغاز شده، ادامهی همان منطق است؛ نزاعی نه بر سر ارزشها، بلکه بر سر کنترل منابع و موقعیتها در اقتصاد غارت. طلا، نفت، بنادر و مسیرهای قاچاق در مرکز این جنگ قرار دارند. نقش امارات در تغذیهی نیروهای پشتیبانی سریع، و مداخلات دیگر قدرتهای منطقهای و جهانی، سودان را به میدان یک جنگ نیابتی تمامعیار بدل کرده است؛ جنگی که هزینهاش را طبقات فرودست، آوارگان و گرسنگان میپردازند.
سودان امروز آینهی جهان پسااستعماری است. کشوری که نشان میدهد استعمار چگونه میتواند دههها پس از «استقلال» ادامه یابد؛ نه فقط از طریق ارتشها، بلکه از مسیر اقتصاد، سیاست هویت، و مداخلهی بهظاهر انساندوستانه. با اینهمه، تاریخ سودان فقط تاریخ فروپاشی نیست. مقاومت مردمی، کمیتههای محلی، نقش پیشرو زنان و آگاهی نسل جدید، یادآور این واقعیتاند که حتی در دل پروژههای شکست، امکان بازسازی رادیکال وجود دارد—به شرط شکستن منطق سلطه، نه مدیریت آن.







