
فیلم پگاه آهنگرانی با حضور ترانه علیدوستی، بار دیگر توجه ما را به اهمیت جنبش زن، زندگی، آزادی جلب میکند. نه بهعنوان یک لحظهی ناگهانی یا واکنشی صرف به یک رویداد سیاسی، بلکه به مثابه مسیری تاریخی که سالها پیش آغاز شده بود و اکنون به نقطه ای برگشت ناپذیر رسیده است. فیلم، بی ادعا و صادق، از تجربهی زیستهی زنی میگوید که مسئلهاش نه صرفا پوشش است ونه قانون، بلکه أراده و اختیار است. همان چیزی که همواره در مرکز مناقشه بوده است.
در این روایت، زن، زندگی، آزادی نه تصویر است و نه شعار، بلکه شیوهای از زیستن است. زیستنی که در آن فرد از ایفای نقشهای تحمیلشده و پذیرفته شده عبور میکند و به هویت خود نزدیک میشود. فیلم بیش از آنکه بخواهد چیزی را اثبات کند، فاصلهای را نشان میدهد. فاصلهی میان بازنماییهای عقبمانده و واقعیتی که در زیست امروز زنان ایرانی شکل گرفته است. واقعیتی که دیگر در قابهای قدیمی جا نمیگیرد و همین ناهماهنگی، خود به مسئلهی اصلی بدل میشود.
ترانه علیدوستی به درستی اشاره میکند که پس از رخداد زن، زندگی، آزادی، اگر سینما بخواهد صرفا ظاهر زن ایرانی را همانگونه که سالها تحمیل شده بازنمایی کند، این دیگر سینما نیست. این جمله نه دربارهی حجاب، بلکه دربارهی شکافی است که میان واقعیت زیسته و نقشهای تثبیتشده ایجاد شده است. جایی که بازنمایی بی تفکر، بهجای روایت حقیقت، به بازتولید عقبماندگی بدل میشود.
نقشهایی که علیدوستی در طول این سالها ایفا کرده، حتی در چارچوبهای محدودکننده، اغلب روایتگر زنانی بودهاند که از زمانهی خود جلوتر حرکت میکردند. زنانی با اراده، با قدرت انتخاب، مقاوم و تابوشکن. زنانی که در دل محدودیت، امکان اراده را زنده نگه میداشتند. اما امروز این نسبت وارونه شده است. این جامعه است که در زیست واقعی، از بسیاری از این نقشهای سینمایی جلوتر رفته است. واقعیت اجتماعی دیگر در قابهای قدیمی جا نمیگیرد و همین ناهماهنگی، سینما را در برابر یک پرسش جدی قرار میدهد. آیا میتواند با زیست امروز همراه شود و این تغییر را به رسمیت بشناسد.
زیبایی نگاه علیدوستی در تاکید او بر اراده است. اراده نه بهعنوان شعار یا موضع سیاسی، بلکه بهعنوان توان آزاد فکر کردن و آزاد زیستن. در این معنا، زن، زندگی، آزادی نه یک تصویر است و نه یک نقش، بلکه شیوهای از زیستن است. زیستن انتخاب و مهمتر از آن، پذیرش مسئولیت این انتخاب. این همان نقطهای است که گذار از نقش به هویت رخ میدهد. جایی که فرد دیگر صرفا حامل یک نقش اجتماعی یا هنری نیست، بلکه مسئول زیستن معنا میشود.
این گذار، زیباترین و در عین حال پرهزینهترین بخش مسیر است. زیرا هویت، برخلاف نقش، قابل مدیریت نیست. نقش را میتوان تعریف کرد، از آن انتظار داشت یا آن را تحمیل کرد، اما هویت از درون میآید و به همین دلیل از بیرون قابل کنترل نیست. درست در همینجا است که فیلم، بیآن که مستقیما بیانیه بدهد، بحران اصلی را نشان میدهد. ناتوانی نظمهای موجود در مواجهه با زن صاحب هویت. زنی که نه در قالب قربانی جا میگیرد و نه در قالب نقش الهامبخش و قهرمان.
این ناتوانی، اگرچه در سینما به صورت بحران بازنمایی ظاهر میشود، در جامعه به شکل مقاومت، انکار و فشار برای بازگشت به نقشهای آشنا بروز میکند. به همین دلیل است که مسئله فقط به یک حکومت یا ساختار سیاسی محدود نمیشود، بلکه به ذهنیتی بازمیگردد که در سطوح مختلف بازتولید میشود. ذهنیتی که بهجای اعتماد، گفتوگو و پذیرش تکثر، بر کنترل، نظمپذیری و تعریف مرزهای مجاز رفتار از بیرون، به جای مسئولیت درونی افراد، تکیه دارد.
در ایران، این ذهنیت به شکلی عمیقتر و عریانتر عمل کرده است. از قانون تحمیلی گرفته تا هنجار غیرقابل پرسش، از نظارت دائمی تا ترس از تنبیه، و از فشار رسمی تا فشار اجتماعی برای شبیه بودن. همین عمق و شدت است که مبارزه با آن را پرهزینه میکند، اما همزمان امکان تغییر را نیز بنیادیتر و تعیینکنندهتر میسازد.
جامعهای که افرادش از نقش عبور کرده و به هویت رسیدهاند، دیگر صرفا با تصویر، دستور یا اجبار اداره و مدیریت نمیشود. در چنین جامعهای، کنترل بیرونی جای خود را به مسئولیت درونی میدهد. مسئولیتی که نه از ترس، بلکه از فهم و انتخاب آگاهانه میآید. و دقیقا به همین دلیل است که ذهنیتهای اقتدارگرا، چه در سیاست و چه در روابط روزمره، با چنین گذاری مسئله دارند. زیرا با از میان رفتن نقشهای قابل کنترل، منطق ادارهی جامعه از طریق تحمیل و نظارت فرومیریزد.
زن، زندگی، آزادی در این معنا، نه خاطرهای از یک جنبش و نه صرفا واکنشی سیاسی، بلکه افقی گشوده است. افق زیستن آگاهانه، انتخابگر و مسئول. افقی که از دل تجربهی زیستهی فردی آغاز میشود و به بازتعریف قدرت در سطح جامعه میرسد. افقی که اگر جدی گرفته شود، نه فقط سینما، بلکه همهی مناسبات ما را ناگزیر به بازنگری میکند.


