
نمیتوانم چون بسیاری بارها و بسیاری اتفاقها، از سر بیحوصلهگی و نومیدی و… زبان در کام درکشم و با سکوت از “واقعه” گذر کنم. نامِ بهرام بیضایی مرا به آغاز زندگانیام میبرد. شنیدنِ خبرِ خرقه تهی کردنِاش، مرا به این آغاز برده است. به آغازی که بازیگری، اندیشهکردن، نوشتن و سرانجام؛ سرودن، سرآغازِ “زندگی”ی معنویی من شد. و این “اندیشهورزی” با تاتر آغاز شده بود. با تجزیه و تحلیل نمایشها، با بحثهای پرشورِ در پیوند با ایران و تاریخِ پر رنج و شکنجِ آن، مباحثِ عدالت و آزادی و شور و خروش در “روخوانیها”… زندگانیای پر ماجرا و پر واقعه و سراسر رزم و رنج و عشق و شیدایی. و نام بیضایی در این میان، دلیلی خورشیدوار بود.
در اواخرِ سالهای دههی چهل شمسی. من هنوز چهارده ساله هم نبودم که در گروه تاتر “بلاچه” (برقآسمانی)یِ کرمانشاه و به سرپرستیی منوچهر جعفری، تاتر کار میکردم و همزمان در گروه تاتر رادیو و تلویزیون مرکز کرمانشاه هم حضور داشتم. در آن دوران هنرمندان تاتر رادیو و تلویزیون، در اجراهایی که روی آنتن میرفت، با احتساب هر دقیقه پخش، کارمزد دریافت می کردند. آن زمان، حین تحصیل در سالهای ابتدای تحصیل در دبیرستان، در مرکز آموزش تاتر و هنرهای دراماتیک، وابسته به ادارهی کل فرهنگ و هنر استانِ کرمانشاه، با وجود سن کم، هنرپیشهی قراردادی بودم و حقوق ماهانه دریافت میکردم. آن زمان حقوق و درآمد ماهانهی من که نوجوانی چهارده پانزده ساله بودم؛ از حقوق ماهانهی یک معلم ابتدایی بسیار بیشتر بود. میتوانستم کتاب بخرم. کتابخانهای کوچک داشتم!
در جریان بحثهای پرشور و غوغای در پیوند با نمایشنامهها و تجزیه و تحلیلِ آنها، میآموختم، کتاب میخواندم، فیلم میدیدم و افق در برابرم؛ گسترده و گستردهتر می شد. بسیارانی از نامداران جریانسازِ تاتر را شناختم و از دانش آنان بهره بردم؛ آتشبیارانمعرکهای چون منوچهر جعفری که بعد از انقلاب پنجاه و هفت در زندان اهواز تیرباران شد. آموزگارانی چون آتش تقیپور و علی حاج علیعسگری که کارشناسان تاترِ فارغالتحصیل از دانشکدهی هنرهای دراماتیک دانشگاه تهران بودند و به عنوان کارشناس تاتر، در کرمانشاه مسئول “مرکز آموزش تاتر” شده بودند و من حضور در صحنه و فنبیان و بازیگری را از آنان آموختم. با این دوستانِ پا به سن، در عین نوجوانی و آغاز راه، به روی سنِ تاتر رفتم و در نمایشهای بسیاری بازیگر شدم. هم در تلهتاتر هایی که از شبکهی سراسری پخش شدند و هم بر صحنهی جشنوارههای “تاتر شهرستانها”.
در تاتر؛ نامهای بسیاری را شناختم. مکاتب بسیاری را در عرصهی نمایش آموختم. نامدارانی چون چخوف و شکسپیر و مولیر و صاحب سبکهایی چون؛ استانیسلاوسکی و برشت و … شناختم و از آنان آموختم. همچنین؛ بعدها؛ بسیاری بزرگانِ دیگر را چون سلطانپور، ساعدی، رحمانینژاد و … بر صحنه دیدم و در قلبام جای دادم که زبان و مکان و اندیشه و مبارزه را به زبان مادریام به صحنه میبردند. من نیز؛ با حسینغلام ساعدی، اکبر رادی، بهمن فرسی، بیژن مفید، نعلبندیان، نصرت نویدی و…. بر صحنه بودم. اما… تاثیر بسیاری از دو تن گرفتم، ساعدی و بیضایی. از این دوتن در “پییِس” های بسیاری بر صحنه رفتم. از ساعدی بسیار نوشتهام (شاید بیشتر به این دلیل که قلم، سرشت، سرنوشت و شخصیت شگفتیانگیزِ ساعدی بر من بسی بسیارتر تاثیر گذاشته است. و از همه مهمتر اینکه؛ او را از نزدیک در آن زمانها دیده و به او مهر ورزیده و او مرا تحت تاثیر زندگی، مبارزه، مرگ، تبعید و شخصیت و نفوذِ معنویی قدرتمندِ خویش قرار داده است) اما، با بیضایی، و با “چهارصندوق” و “مترسک” اش، استعارهها و “سمبل” های آن، در آغاز؛ با عنصرِ “خیال” آشنا شدم. رویا را از آسمانِ بیمایه با همتِ پرومتهوارِ بیضایی؛ چون آتشِ جادویی، به زمین سخت و پر آشوب آوردم. شاعر شدم!
به گمانِ من بیضایی معلمی بزرگ در تاتر و سینمای ایران و فرصت گرانبهای تاتر ایران بوده و خواهد بود. او آموزگاری است که نام بلندش به بزرگی او گواهی خواهد داد. داده است. کوه اگر به جای او بود در این هجومِ بیهمتای بربریت آب میشد؛ اما، او تا جایی که میتوانست با بضاعت دوراناش و با همت خودش؛ ادامه داد و تا جایی که میتوانست به هنر صحنهایی متعهد و وفادار؛ باقی ماند. او اینک درگذشته است. در رفتنِ او جای درد و دریغ نیست، در تاتر ایران نام او باقی است و در دل من هم آوای او جاری. درود بر او و زندگانیی شریفی که از سر گذراند. همین.
مگر چند تن چون او در تاریخ معاصرمان داریم؟



یک پاسخ
آثار ماندگار بهرام بیضایی “سگکُشی” فیلمی علیه فریبکاری و مناسبات بازاری و اشاره ای به پایمال شدن حقوق زن و “باشو غریبه کوچک”نیز اشاره ای به پناهندگان و مهاجران جنگی جنوب کشور به شهرهای مختلف ایران در جنگ ۸ ساله بود که با فتاوی امام جمعه ها مورد تحریم و اذیت قرار میگرفتند
دایره مینا که بیانگر تراژدی فروش خون برای خرید نان و چگونگی گذران معتادان در دوران “تمدن بزرگ” شاه و فیلم گاو که آیینه تمام نمای گره خوردن معیشت جامعه روستایی به گاو و با قلم توانمند ساعدی نوشته شد. نمایش این فیلمها دوران شیخ و شاه به مدت ۴-۳ سال ممنوع بود.
بعد قدرت گیری شیوخ-مکلاهای ج.ا و حمله چماقداران حزب اللهی به نمایشنامه عباس آقاکارگر ایران ناسیونال در دانشگاه تهران و اعدام سلطانپور گرد ودلیر در خرداد ۶۰ و بعدش تبعید زنده یاد ساعدی و مرگ تراژیک او در سال ۶۴، چماقداران شاه اللهی بودند که به آرامگاه او در پاریس توهین کردند
سپس نوبت سانسور و گریزاندن بهرام بیضایی بود و درگذشت اندوهبار او در غربت!