کارگر جوانی که مارکسیسم را کشف کرد – کریس تاونسند، ترجمه‌ی: الف. کیوان 

فصل تعطیلات کریسمس که می رسد، همیشه یاد مسیر خودم می افتم، مسیری که مرا به جنبش های سوسیالیستی و کارگری رساند. این آشنایی یک دفعه ای نبود، آرام آرام شکل گرفت، مثل کشف کردن چیزی که مرحله به مرحله روشن تر می شود و هر مرحله روی مرحله قبل می نشیند. اول از همه، از نظر ذهنی از ایده الیسم و مذهب فاصله گرفتم، بعد کم کم به یک فهم سیاسی رسیدم، اینکه نظام کار مزدی چه جور کار می کند، و زندگی یک کارگر معمولی در واقعیت مادی چه معنایی دارد. من در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ در ایالت پنسیلوانیا بزرگ شدم و در آن سال ها تقریبا هیچ وقت از سلطه فراگیر مذهب دور نبودی، مذهبی که سایه اش روی فرهنگ عمومی و اداره امور روزمره مردم افتاده بود. برای من، مارکسیسم و ماتریالیسم تبدیل شد به نقشۀ راهی برای بیرون آمدن از آن نادانی کرخت کننده ای که متاسفانه در میان خیلی از کارگران ریشه داشت.

با اینکه مدرسه ام دولتی بود، تقریبا همه دانش آموزان آشکارا خودشان را مسیحی می دانستند. چند ده فرقه مختلف هم بینشان بود. بعضی ها به کلیساهای معروف و جریان اصلی تعلق داشتند، بعضی ها گروه های کم شناخته شده و عجیب تر بودند، بعضی ها هم انجیلی گرا، اما همه در همان منطقه ای که عمدتا کشاورزی بود، کنار هم زندگی می کردند. خیلی ها هم ریشه خانواده شان را به پناهنده هایی می رساندند که برای آزادی دینی به جهان نو آمده بودند، یعنی همان مستعمرۀ پنسیلوانیا که ویلیام پن، یک کواکر(یک جریان مذهبی مسیحی است Quaker ) پایه گذاشته بود.

«مسیحیت» در تجربۀ من، با یک واکنش سیاسی ریشه دار هم همراه بود، یک مخالفت تقریبا بی قید و شرط و متعصبانه با هر چیزی که مدرن، علمی، یا از نظر سیاسی لیبرال بود. در این معجونِ جزمیت مذهبی، مقدار کمی هم یهودستیزی و نگاه های متعصبانه ضد کاتولیک های رومی، آرام و بی سر و صدا قاطی شده بود. و اصلا نمی شد اسم «سوسیالیسم»، «کمونیسم» یا «مارکسیسم» را آورد، مگر اینکه بلافاصله آن برچسبِ همیشگی هم کنارش بیاید، اینکه همه اش «بی خدایی الحادی» است. خشم ویژه ای هم برای «بربرهای کمونیست» کنار گذاشته بودند. برای خیلی از این فرقه ها، همین نگاه یک توجیه آماده بود برای امپریالیسم امریکا و حمام خون ضد کمونیستی بی وقفه ای که در ویتنام به راه افتاده بود. اینها آدم هایی نبودند که فقط با ما اختلاف نظر داشته باشند. حتی از نظر آنها اصلا حق اختلاف نظر هم وجود نداشت، آنها «شر» بودند.

یک مجلۀ کوچک که  خشم مؤمنین را شعله ور کرد

کلیساها و سازمان های مسیحی در منطقه ما با انرژی زیاد و گاهی با حالتی عصبی و هراسان، با هم رقابت می کردند تا ثابت کنند باورهای خودشان، که اغلب سنتی بود اما خیلی وقت ها هم از کنترل خارج و نامتعادل، برتر و «اصلی» است. جذب نیروهای تازه و «نجات دادن روح ها» یک صنعت کامل بود. 

جایی که من بزرگ شدم، تبلیغ دینی و «دعوت کردن» انگار افسار پاره کرده بود و من حتی در کودکی هم می دیدم که این تبلیغ ها خیلی وقت ها به جاهایی می رسد که واقعا گیج کننده یا حتی مضحک است. اگر میان اطرافیانم مؤمن های «معقول» یا «نرمال»ی هم بودند، تا جایی که من می فهمیدم، خیلی کم خودشان را نشان می دادند. اواخر دهۀ۱۹۶۰ و اوایل دهۀ ۱۹۷۰ که جنگ ویتنام و نسل کشی مورد حمایت امریکا ادامه پیدا می کرد، توجهِ این متعصب های مسیحی طرفدار جنگ یک دفعه روی کتابدار مدرسه ما قفل شد. معلوم شد او با وقاحتی «باورنکردنی» جرأت کرده بود چیزی را در معرض دید عمومی دانش آموزان بگذارد، «همان تنها و یگانه نسخه مجله *“Soviet Life” را، که کتابخانه مدرسه ما ماهی یک بار دریافت می کرد.» 

این جنجال از مدرسه بیرون زد و به جلسه های هیئت امنای مدرسه هم کشیده شد. جمعیت زیادی از مسیحی های هیستریک و متعصب ، زوزه می کشیدند و فریاد می زدند که آن کتابدار «خاطی» باید فورا اخراج شود. هیچ تحقیقی هم لازم نبود. و البته باید برای چنین «گناهی» در برابر خدا، از کار و حرفه اش هم محرومش می کردند.

این مجله براق و خوش رنگ و لعاب، که از اول تا آخرش عکس های رنگی از زندگی عادی در اتحاد شوروی داشت، در چارچوب یک توافق دوجانبه میان کشور ما و اتحاد شوروی چاپ و پخش می شد. هر ماه، در هر دو کشور، تعداد معینی نسخه از مجله ای که طرف دیگر نوشته و تهیه کرده بود، بدون سر و صدای خاصی توزیع می شد. ظاهرا آدم های خونسردتر این طور حساب کرده بودند که اگر بتوانیم به هم نشان بدهیم آدم های معمولی هستیم و مجله های «همه چیز عالی است» همدیگر را بخوانیم، شاید خطر نابودی هسته ای کمتر شود.

در همین موج ضد کمونیستی، روحانیون خشمگین و پیروانشان فقط به این مجله بسنده نکردند. کتاب هایی را هم که در کتابخانه مدرسه پیدا کرده بودند و مبنای علمی تکامل را توضیح می داد، جداگانه هدف گرفتند. کتاب هایی که تاریخ طولانی زمین و تکامل شکل های حیات را شرح می داد، محکوم و تقبیح شد. انواع کتاب های درسی علمی که از رشد روش شناسی علمی، فنون و داروها برای درمان بیماری های مرگبار حرف می زدند هم زیر تیغ رفتند. حتی کتاب های ریاضی، شیمی پایه و فیزیک را هم «دفترچه های شیطانی» می خواندند.

یک کارگر جوان به دنبال پاسخ می گردد

خوشبختانه این توفان ارتجاعی هم، بعد از مدتی، فروکش کرد و گذشت. اوج این تعصب مذهبی در یکی از چند جلسه هیئت امنای مدرسه رقم خورد، آنجا که مجله Sports Illustrated را بالا گرفتند و به عنوان «مدرک» نشان دادند که پایان تمدن مسیحی نزدیک است. چرا؟ چون چند عکس «لانگ شات» از زنان تیم شنای المپیک امریکا در آن چاپ شده بود، زنانی که فقط لباس شنای ساده و پوشیده ای به تن داشتند. هیئت امنای منتخب ما زیر فشار شدید قرار گرفت، و همه شان هم بعدها حسرت خوردند که اصلا چرا پایشان به این سطح ابتدایی از سیاست باز شده است، اما عقب ننشستند و حاضر نشدند آن نوشته «مساله دار» یا کتابدار ارشد ما را ممنوع کنند. دفاع محکم او از کار خودش، از حرفه اش، و از علم، فراموش نشدنی بود.

از آن به بعد در مدرسه ما، مجله “Soviet Life” فقط وقتی قابل دیدن بود که دانش آموز پشت میز ویژه ای بنشیند، میزی که درست جلوی میز کتابدار گذاشته بودند. بعضی دانش آموزان متدین عادت داشتند روی صفحه ها را خط خطی و حاشیه نویسی کنند، صفحه ها را پاره کنند، یا اگر حواس کسی نبود، کل یک شماره را بردارند و غیبشان بزند. من هم یک بار نوبتم شد و مجله را ورق زدم و دیدم در مجموع کمی بی مزه است. از جهاتی شبیه یک بروشور بزرگِ گردشگری بود. با خودم گفتم، این دیگر چه چیزی دارد که چنین قشقرق مذهبی و نمایش های اغراق آمیز راه می اندازد؟ آن هم سر مجله ای که اصلا خیلی ها نمی خواندند، و چند کتاب علمی که تعداد کمی از آن سر در می آوردند.. این اتفاق ها باعث نشد نظر نوجوانانۀ من دربارۀ دین و دینداری بهتر شود. اما علاقه ام به علم و علوم سیاسی ده برابر شد. 

هندوانه های سنگین و یک روز داغ

تابستان ها در یک بازار محلی کشاورزان کار می کردم، بازاری که دستِ مسیحی های بنیادگرا بود و عملا هم آنها آن را می گرداندند. کارم این بود که میوه و سبزی و کالاهای عمده را از کامیون ها و گاری ها خالی کنم. برای یک کارگر نوجوانی که هنوز به سن کار رسمی نرسیده بود، از معدود کارهایی بود که می شد ازش پول درآورد.

یک روز سوزان، چند نفرمان را گذاشته بودند که از یک تریلی غول پیکر، پر از هندوانه های درشت و سنگین، دانه دانه خالی کنیم. صاحب کار، همان طور که ایستاده بود و تقلای ما را تماشا می کرد، نظر «انگیزشی»اش را هم تحویلمان داد: « باید خدا را شکر کنی چون زمستان را بهت می دهد که گناه هایت را جمع کنی، و تابستان را می دهد که با عرق ریختن پاکشان کنی.» من اصلا تحت تاثیر قرار نگرفتم.

سه دلاری که او برای یک روز دوازده ساعته و کمرشکنِ خالی کردن بار می داد، و بعد هم دوباره بار زدنِ آنچه فروش نرفته بود، هیچ علاقه ای در من ایجاد نکرد که بنشینم و آن همه رساله و جزوه های مذهبی انجیلی را بخوانم که مجانی بین ما پخش می کرد. خیلی از آن دفترچه های کوچک، مدام روی پایانی آتشین و جهنمی تاکید می کردند که اگر به خدای او «تمام و کمال» ایمان نیاوری، آخرش دچارش می شوی. یکی از پسرهای بزرگتر به من گفت دلیل اینکه صاحب کار فقط سه دلار می دهد این است که مردهای بزرگسال، حتی ولگردها، برای چنین کار کمرشکنی دست کم پنج دلار می خواهند. من در طول آن روزهای کشدار تابستان، بارها و بارها این «حساب و کتاب» را توی ذهنم بالا و پایین کردم.

کشف مارکسیسم و ماتریالیسم

با اینکه از آن شاگردهای «معمول» و نمونه نبودم، اما همیشه عاشق خواندن بودم. علوم را دوست داشتم و از همان اول فهمیدم روش علمی را ساخته اند تا آدم بتواند اطلاعات را جمع کند، در قالب یک روند، و در نهایت به حل مسئله ها و معماها برسد.

در همان مجموعه بزرگِ بازار کشاورزان که من در آن جان می کندم، فقط یک کتابفروشی دست دوم بود. آنجا یک بخش کوچک و مرموز داشت با این عنوان: «نیاز به اجازه والدین». در همان بخش بود که یک جلد خاک گرفته از نوشته های سیاسی گردآوری شده را پیدا کردم، نوشته هایی که به نظر ناشر، هر کدامشان به شکلی «مسیر تاریخ را عوض کرده بودند». صاحب مغازه مرا می شناخت، چون گاهی یک کتاب می خریدم تا در فاصله بین کارها بخوانم. او هم که نمی خواست فروش را از دست بدهد، با وظیفه شناسی آن کتاب کهنه را گذاشت توی یک کیسه کاغذی، طوری که انگار دارد پورنوگرافی یا مشروب تحویلم می دهد، و من راه افتادم.

در همین مجموعۀ نخ نما بود که برای اولین بار «مانیفست کمونیست» را خواندم، نوشتۀ کارل مارکس و فریدریش انگلس.
همچنین مقاله ای از ولادیمیر لنین هم داخلش بود، نوشته سال ۱۹۱۳، با عنوان «سه منبع و سه جزء تشکیل دهنده مارکسیسم۱». این مقاله کوتاه را لنین برای یک دایره المعارف سوئیسی نوشته بود، احتمالا برای اینکه مارکسیسم را از طریق یک رسانه جریان اصلی معرفی کند، و شاید هم برای اینکه بتواند کمی درآمد لازم به دست بیاورد.

این مقاله را از وقتی بیش از ۵۰ سال پیش، برای نخستین بار در آن کتاب کهنه دیدم، آن قدر بارها خوانده ام که دیگر شمردنش از دستم در رفته است. لنین رویدادها و تجربه های زندگی نوجوانی ام را از حالت رازآلود و مبهم بیرون آورد، و مثل اینکه چراغ قوه ای دست گرفته باشد، راهی را جلو پایم روشن کرد:

…«فلسفه مارکسیسم، ماتریالیسم است. در سراسر تاریخ مدرن اروپا، و به ویژه در پایان سده هجدهم در فرانسه، جایی که مبارزه ای قاطع علیه هر نوع آشغال قرون وسطایی، علیه رعیت داری در نهادها و در ایده ها، پیش برده شد، ماتریالیسم تنها فلسفه ای بوده که سازگار و منسجم است، به همه آموزه های علوم طبیعی وفادار می ماند، و با خرافه، ریاکاری مذهبی و از این دست چیزها سر سازگاری ندارد. به همین دلیل، دشمنان دموکراسی همواره تمام نیرویشان را به کار گرفته اند تا ماتریالیسم را “ابطال” کنند، تضعیف کنند و بدنام کنند، و در عوض، شکل های گوناگون ایده الیسم فلسفی را تبلیغ کرده اند، ایده الیسمی که در نهایت، به شکلی یا شکلی دیگر، یعنی دفاع از دین یا پشتیبانی از آن.»…

…«وقتی فئودالیسم سرنگون شد و جامعه سرمایه داری “آزاد” در جهان پدید آمد، بلافاصله روشن شد که این آزادی یعنی یک نظام تازه از ستم و استثمارِ مردم زحمتکش. در همان آغاز، آموزه های گوناگون سوسیالیستی به عنوان بازتاب و اعتراض به این ستم سر برآوردند. اما سوسیالیسمِ نخستین، سوسیالیسمِ اتوپیایی بود. جامعه سرمایه داری را نقد می کرد، محکومش می کرد و لعنتش می فرستاد، خواب نابودی اش را می دید، تصویری از نظمی بهتر در سر داشت و می کوشید ثروتمندان را قانع کند که استثمار غیر اخلاقی است. اما سوسیالیسم اتوپیایی نمی توانست راه حل واقعی را نشان بدهد. نمی توانست ماهیت واقعی بردگی مزدی در سرمایه داری را توضیح بدهد، نمی توانست قوانین رشد سرمایه داری را آشکار کند، یا نشان بدهد کدام نیروی اجتماعی قادر است سازنده جامعه ای نو باشد»…

…«هیچ پیروزی ای از پیروزی های آزادی سیاسی بر طبقه فئودال، بدون مقاومت جانکاه و نومیدانه به دست نیامد. هیچ کشور سرمایه داری ای، کم و بیش بر پایه ای آزاد و دموکراتیک شکل نگرفت مگر از راه یک نبرد مرگ و زندگی میان طبقات گوناگون جامعۀ سرمایه داری. نبوغ مارکس در این است که او نخستین کسی بود که از این واقعیت، درسی را که تاریخ جهان می آموزد، استخراج کرد و آن درس را به طور منسجم به کار بست. نتیجه ای که او گرفت، آموزۀ مبارزۀ طبقاتی است۲

بدون مارکسیسم، پیشرفتی در کار نیست

من هنوز هم این مقالۀ کوتاهِ لنین را به صدها کارگر جوان توصیه می کنم، و به بعضی ها که دیگر آن قدرها هم جوان نیستند. و هر بار که یادش می افتم لبخند می زنم، اینکه آن همه سال پیش، وسط آن دریای ضد کمونیست و ارتجاعی در اِفراتا، پنسیلوانیا، آن کتاب کوچک را پیدا کردم.

بعد از آن، مسیر زندگی ام مرا به یک حرفۀ کامل در جنبش کارگری رساند، درگیری با رئیس ها، شرکت ها و سیاستمدارها در نیمی از این کشور عظیمِ ما، و حتی در کانادا. هزاران کارگر را در ده ها صنعت مختلف سازماندهی کرده ام، همیشه هم در برابر مخالفتِ خشمگینانۀ کارفرماها و نظم کهن. و می توانم شهادت بدهم، برخلاف کسانی که هنوز ماتریالیسم را انکار می کنند یا آن را کنار گذاشته اند، که مبارزۀ طبقاتی واقعا زنده است و نفس می کشد.

در این مسیر، چیزهای دیگری هم فهمیده ام، از جمله اینکه بعضی مؤمنین مذهبی می توانند، و واقعا هم می کنند، سهم های بزرگی در مبارزۀ کارگران داشته باشند. اینکه تجربه های نوجوانی من عین تجربۀ همه نبود. و اینکه در کار امروزم هر روز یادآوری می شوم رقابت میان روش های اتوپیایی و روش های علمی، اصلا رقابت نیست. اعتیاد جنبش ما به رویکردهای اتوپیایی، در حالی که در برابر روش های مارکسیستی و علمی مقاومت می کند، هنوز هم تقریبا هر کاری را که می کنیم تضعیف می کند و جلویش را می گیرد.

سال اولِ دورۀ دومِ ترامپ چنان پر شده که هر روز، نشانه های تازه ای از آغوش باز او به سوی ارتجاعی ترین گونه های مسیحیت انجیلی امریکا می بینیم. مسیحی های راستگرا، فاشیست و نظامی گرا همچنان وفادارترین بخش پایگاه حمایت از جنبش بدبو و فاسدِ ماگا هستند. و با اینکه اصلا موضوع خنده داری نیست، من هر بار که یاد مسیحی های محافظه کارِ دوران نوجوانی ام می افتم که دشمنان تیپیک خودشان را با عنوان «مردان شریر» محکوم می کردند، ناخودآگاه ریز ریز می خندم. 

گزارش های خبری حالا نشان می دهد بخش عمدۀ مسیحی های همان منطقه ای که من در آن بزرگ شدم، با وفاداری به او رای داده اند، و حالا دسته جمعی صف کشیده اند تا حلقه به گوش شوند و انگشترِ «فرمانروای رومی» تازۀمان را ببوسند.

اما نزدیکی روزافزون ترامپ به ارزش های متعصبانه و ارتجاعی مسیحی، که با فکرهای سمی و خودمحورِ خودش درهم آمیخته، فقط یک تکه از داستان بزرگ تر است. یک نظرسنجی تازه گالوپ از بزرگ ترین سقوط تاریخی در پایبندی دینی مردم امریکا خبر می دهد. این فقط یکی از نظرسنجی هاست، اما نتایجش تکان دهنده است. گالوپ می گوید: «کاهش ۱۷ در صدی بزرگسالان امریکا که می گویند دین بخش مهمی از زندگی روزمرۀشان است، از ۶۶ درصد در سال ۲۰۱۵ به ۴۹ درصد امروز، در شمار بزرگ ترین افت هایی است که گالوپ از سال ۲۰۰۷ تا امروز، در هر کشوری و در هر دورۀ ده ساله ای ثبت کرده است.»

چنین نظرسنجی ای می تواند معناهای مختلفی داشته باشد، اما وقتی جنبش مارکسیستی در امریکا در یک افتِ موقت قرار دارد، این نظرسنجی احتمالا دارد نیروهای دیگری را هم نشان می دهد که باعث دور شدن مردم از کلیسا شده اند. این را تقریبا کسی گزارش نمی کند، اما همین نظرسنجی نشان می دهد پایگاه ایدئولوژیک ترامپ ممکن است به شکل چشمگیری در حال ضعیف شدن باشد. 

مسئولیت ما

مسئله دفاع و ترویج ماتریالیسم فلسفی و مارکسیسم، فقط یک جدال برای مقابله با افراطی ترین، توهین آمیزترین یا خطرناک ترین شکل های نفوذِ افسارگسیخته دین نیست. فراتر از این است که صرفا با اتحاد ریشه دارِ نیروهای ارتجاعی سیاسی، شرکت ها، پلیس، ارتش و سازمان های مذهبی مخالفت کنیم. این یک دفاع و ترویجِ علم است، یعنی دوچندان کردن رویکردهای علمی در حل مسئله و تصمیم گیری، و پذیرفتن این واقعیت که جنبش ما اگر قرار است شانسی برای پیشرفت داشته باشد، باید روش های علمی را به کار بگیرد و به آن پایبند بماند، نه روش های اتوپیایی، چه برسد به اینکه شانسی برای پیروزی داشته باشد. این نکته ار هم  یادآوری می کند که دستاوردهای علمی ای که فقط به نفع نخبگان حاکم و خصوصی به کار می آید، و به طور انحصاری به دست همین عناصر انگل وار تصاحب می شود، به حق متعلق به جامعه ای وسیع تر است. اما تا وقتی ماشین سیاسی منسجمی برای تصاحب این غنایمی که از راه غارت سرمایه دارانه به دست آمده وجود نداشته باشد، فقر و محرومیت ادامه پیدا می کند و عمیق تر هم می شود.

در سراسر جهان، منطقه های کامل از نیروها و نمودهای سکولار پاکسازی شده اند، و آن هایی که نابود نشده اند را به زیرزمین رانده اند. این یکی از هدف های اصلی امپریالیسم امریکا و واحدهای نظامی مرگبارش بوده است. اینجا در امریکا، تعصب مذهبی، ضد کمونیسم، نظامی گری، و حمله مستقیم به تمام حقوق بشر، از دوران روشنگری به این سو، به شکل چشمگیری گسترش پیدا می کند و از نظر فلسفی هم تقریبا بی هیچ چالشی پیش می رود. 

جا برای احیای ماتریالیسم و مارکسیسم باز است، برای اینکه این خلاءها را پر کند و شمار زیادی از پشتیبانان تازه را به دست آورد، اگر نیروهای آگاهِ طبقاتی واقعا اراده ای برای پر کردن این خلاء داشته باشند.

مسیر من به سوسیالیسم، وقتی یک کارگر جوان بودم، ساده و معمولی بود، اما به یک چیز وابسته بود: اینکه متن های پایه جنبش ما در دسترس بود، و من هم فقط با کنجکاوی خودم دنبالش رفتم. پرسیدن، رودررو شدن، و بعد کنار گذاشتنِ تفکر مذهبی، در من راه را باز کرد تا به ماتریالیسم و مارکسیسم رو بیاورم. دیگران ممکن است راه های دیگری بروند، اما در هر حال، این باید به معنای گسست از گذشته و پذیرفتن یک شیوه تازه اندیشیدن باشد. لنین در همان مقاله کوچک دایره المعارفی این طور توصیفش می کند: « آموزه مارکسیستی شکست ناپذیر است، چون بر واقعیت استوار است. جامع و هماهنگ است و به انسان یک جهان بینی یکپارچه می دهد که با هر شکل از خرافه، ارتجاع، یا دفاع از ستم بورژوایی سازگار نیست. این آموزه، وارث برحق بهترین دستاوردهای انسان در سدۀ نوزدهم است، آن گونه که در فلسفه آلمان، اقتصاد سیاسی انگلستان و سوسیالیسم فرانسه نمایان شد.»

***

منبع : https://mltoday.com/a-young-worker-discovers-marxism/

توضیحات:

کریس تاونسند ( ChrisTownsend) ۴۶ سال است که عضو اتحادیه و از فعالان و رهبران آن است. آخرین سمت او، مدیر سازماندهی اتحادیه بین المللی در اتحادیه حمل و نقل یکپارچه، ای تی یو، (ATU)بوده است. پیش تر نیز نماینده بین المللی و مدیر اقدام سیاسی در اتحادیه کارگران برق متحده، یو ای،(UE) بوده و در هر دو اتحادیه سی ای ای یو و یو اف سی دبلیو هم مسئولیت هایی در سطح محلی داشته است.

۱- سه منبع وسه ‌‌جز‌ء مارکسیسم

الف- سه منبع مارکسیسم

فلسفه کلاسیک آلمان
هگل، دیالکتیک را صورت بندی کرد، فوئرباخ نقد ماتریالیسم و نقد دین را تقویت کرد، مارکس و انگلس این میراث را دگرگون کردند و به ماتریالیسم دیالکتیکی رساندند.

اقتصاد سیاسی کلاسیک انگلستان
آدام اسمیت و ریکاردو و دیگران تحلیل ارزش، کار، سود و انباشت را پیش بردند، مارکس بر این پایه نقد اقتصاد سرمایه داری و نظریه ارزش اضافی را پرداخت.

سوسیالیسم فرانسه
سنت نقد رادیکال سرمایه داری و ایده رهایی اجتماعی، از سوسیالیسم های آغازین تا تجربه های انقلابی و جنبش کارگری، زمینه سیاسی و اجتماعی برای سوسیالیسم علمی را فراهم کرد.

ب- سه جزء تشکیل دهنده مارکسیسم

فلسفه
ماتریالیسم دیالکتیکی و ماتریالیسم تاریخی، یعنی فهم جامعه و طبیعت به مثابه فرایندهای مادی و در حال تغییر.

اقتصاد سیاسی
نقد شیوه تولید سرمایه داری، ارزش، ارزش اضافی، استثمار، انباشت و بحران.

سوسیالیسم علمی
نظریه مبارزه طبقاتی، نقش طبقه کارگر، دولت و انقلاب، و گذار تاریخی از سرمایه داری به سوسیالیسم بر پایه تحلیل علمی.


۲- https://www.marxists.org/archive/lenin/works/1913/mar/x01.htm 

Soviet Life” در سال ۱۹۵۶، دولت‌های شوروی و ایالات متحده توافق کردند که به یکدیگر اجازه دهند مجله‌ای را در کشور خود منتشر کنند، اما تیراژ آن را به ۳۰۰۰۰ نسخه در هر شماره محدود کردند. دولت شوروی مجله‌ای با عنوان «اتحاد جماهیر شوروی» منتشر کرد، در حالی که دولت ایالات متحده «آمریکا» را منتشر می‌کرد. چند سال بعد، اتحاد جماهیر شوروی عنوان خود را به «زندگی شوروی» تغییر داد.

«زندگی شوروی» عموماً یک مجله سیاسی نبود، به این معنا که به ندرت به مسائل سیاسی روز می‌پرداخت و در مورد نظریه سیاسی و غیره صحبت نمی‌کرد. در عوض، بر فرهنگ شوروی (از جمله اقلیت‌های ملی)، علم، آموزش و مراقبت‌های بهداشتی تمرکز داشت. آخرین شماره مجله «زندگی شوروی» در دسامبر ۱۹۹۱ منتشر شد.

برچسب ها

اين نوشته را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذاريد

توجه: کامنت هایی که بيشتر از 900 کاراکتر باشند، منتشر نمی‌شوند.
هر کاربر مجاز است در زير هر پست فقط دو ديدگاه ارسال کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی