
همه شبهای غم آبستنِ روزِ طرب است
یوسفِ روز، به چاهِ شبِ یلدا بینند
کی توان بُرد به خُرما ز دل کس غُصه
کهستُخوان غُصه شده؛ در دلِ خُرما بینند.
(خاقانی)
برایم به راستی دشوار است در این هنگامهی اندوه که بر ایرانِمان سایه افکنده است، سخن از شادی و سرور و جشن و خوشباشی به میان آرم. داغ بزرگی از به خاکافتادنِ جوانانی که در این سالیان، قامت افراشتند برای آزادی و عدالتِ این سرزمین در بسیارانی از خیزشهای سلحشورانه و خونین، بر دلم مانده است و از یادم نمیرود. این همه غم بر دلهای مردم ایران نیز؛ کهنه نمیشود. مردم دلشان (گیرم مردم یک ناحیه) از اندوهِ سوختنِ سرو بالای دو نوجوانِ کولبر؛ “فرهاد” و برادرش، که برای لقمهای نان، خونشان بر برفهای اورامانات کرمانشاه، در کوهستانهای اینک پُربرف؛ یخ زد، می سوزد. مردم جایجایِ ایران، نای نفسکشیدن از تنگیی ریسمانِ خفهکنندهی گرانیی بیپیر ندارند. غم بسیار دارند و شور و سرور اندک، اما نمیتوان سنتِ گرامیداشتنِ شعلهی امید را در دل ایرانیان پاس نداشت. پس، میروم تا در این هنگامهی غم، با قلم؛ به سپاس و ستایش امید برخیزم و یلدای پُر امید را گرامی بدارم:
“امید”،”امید”، (چه واژهای!) به راستی این واژه؛ در جان و جهان ایرانیان شعلهای بوده است که در گذر زمان و زندگی و در عبور از مغاکهای تاریکِ اندوه، روشناییی راه آنان شده است. اگر نبود این آتش همیشه شعلهور و فروزش های تابناک آن، چگونه این مردم میتوانستند از دامگه حادثهی اهریمنانی عبور کنند که بارها و بارها در گذر بیترحم زمان، قصد نابودی فرهنگ و هویت این مردمان داشتهاند.
کیمیای “امید” اما شوق و ذوق به پایداری و ماندن را در جانهای ایرانیان دم افزون کرده و عبور از گردابهای هایل را سبب شده است.
از سوی دیگر دشمنان این مردم به درستی منابع ملیی “امید” را در جان ایران نشانه رفتهاند و با آن کینه ورزیدهاند. آنان دریافتهاند تا پیوند گسستناپذیر همهی مردمان ایرانزمین با منابع شورآفرین و “امید”زای برخاسته از فرهنگ و اسطورهها و تاریخ این مردم برقرار است، این مردم و تاریخ آنان نیز ماندگار و پابرجایند.
شاعر و متفکر جاودانیاد محمد مختاری در جستاری تاریخی، ایران را مکانی میداند که “فاضلاب های جهان” در آن سرازیر بودهاند! تاریخ ایران امّا گواه است که این مردم بسیار بارها بر آلودگیهای فکری و قبیله ای مهاجمان فایق آمدهاند.
و هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه) چه خوش قصهی شب یلدا را سروده است:
چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید، افروختنم باید
ای عشق بزن در من، کز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم، در خون دلم دارم
تا خود به کجا آخر، با خاک درآمیزم
چون کوه نشستم من، با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد، آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم، بند از دل پُرآتش
وین سیل گدازان را، از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد، از ابر فروبارم
چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آویزم
ای سایه! سحرخیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا، بگشایم و بگریزم.
تاریخ ایران شاهد است هر اهریمنی که قصد پُف کردن چراغ هویت و فرهنگ این مرز و بوم را داشته است ریشش سوخته است و خود به ناگزیر واژهی تسلیم در برابر ژرفای فرهنگیی ایران به زبان آورده است. سخن از دوران دور نمیگویم، همین فرهنگسوزان حاکم کنونی را که بر مرز و بوم ایرانیمان فرمان میرانند بنگرید، تا به روشنی ببینید تمامیی تلاشهای فرهنگستیزانهی آنان برای محو و اضمحلال هویت فرهنگیی ایرانی شکست خورده است. نسلهای کنونی و آیندگان ما تلاشهای بیهوده و شکست خوردهی حاکمان پلید و رسوای کنونی را که کمر به نابودیی “امید” های ملی ایرانیان چون “نوروز” ، “چهارشنبه سوری” ، “مهرگان” و “یلدا” بسته بودند، و در برابر پایداریی ایرانیان و پاسداشت آنان از سنتهای فرهنگیشان سپر افکندند، فراموش نمی کنند.
یکی از این سنن گرامی که پیوندی اسطورهای و عمیق با هویت ایرانیان دارد، برافروختن آتش امید در دل طولانیترین و سیاهترین شب سال است! شبی که فردایش و صبح روشنش مهر یا میترا دوباره زاده می شود. این شب درازترین شب سال است. زمان تاریکی در شب یلدا پانزده ساعت و پنجاه و چهار دقیقه است. در شب یلدا آفتاب در “برج جدی” تحویل میشود.
یلدا واژهای است سریانی (یا در گویش ایرانیان امرور؛ آسوری) که به معنای زایش و به عرصه در آمدن است. در عربی این واژه معادلی چون “میلاد” دارد و در زبان رومی نیز نوئل و ناتالیس خوانده می شود که به معنای زایش و تولد است.
تولد میترا یا مهر تا چند صد سال پس از ظهور مسیحیت نیز در اروپا گرامی داشته میشد. میتراییانِ اروپا نیز زایش میترا یا مهر را به شادخواری و شادی می نشستند و آسمان و زمین را نور افشان می کردند. در اواسط قرن چهارم میلادی کلیسا که توان به نسیان سپردن این مراسم و فرهنگ را در اذهان مردم نداشت، آن را به زایش مسیح نسبت داد که با روز بیست و پنجم ماه میلادی ی دسامبر برابر شد. علت این اختلاف چهار روزه با مراسم “یلدا” به علت در نظر گرفتن و نگرفتن سال های کبیسه است. در ایران اما در این شب دراز و دیجور در مراسمی که “یلدا”یش نام نهادهاند، ایرانیان گرد هم می آمدند و اینک نیز ملیونها تن از آنان گرد هم می آیند تا تسمه از گردهی دیو تاریکی و پلیدی برکشند. شادخوارانه و سرخوشانه تیغ امیّد را بر پهلوی سیاهی می نهند و الههی روشنایی را از دل پلیدی بیرون میکشند. تولد “میترا” را که مهر نیز هست به شادمانی تا سپیدهدمان به انتظار مینشینند.
در میتولوژیی ایرانی، شب، سمبل اهریمن است و دیرپایی و بلندی شب در یلدا، نحس و بد شگون است. میتولوژیی ایرانی بر این باور است که تهاجم سرنوشتساز اهریمن بر میترا یا مهر در این شب صورت میگیرد. میترا، الههی دوستی و روشنایی و محبت و صفای روان است و هرگز مباد در این نبرد تنها بماند، پس باید شب را به یاد و نام مهر متبرّک کرد و نوشید و روشن شد! و نور امید را در دلها فروزاند و صبح سپید را چشمبهراه نشست.
یلدا جشن امید است و جشن پیروزیی نور بر تاریکی. ایرانیان در این شب گرد هم می آیند تا گل های دوستی و محبت بشکفند و دلها به نوری در پایان شبِ دیجور روشن گردد. ترس و زبونی از روان آدمی برود و دست سپید نیکویی به همیشهی عمر گشوده گردد، تا “لب تنور و شب سمور” نیز بگذرد!
در این شب ایرانیان بر پایهی یک باور کهن در منزل بزرگان خاندان گرد هم میآیند. در شب یلدا از میهمانان با تنقلاتی چون برگهی قیسیجات و توتخشک و نیز هندوانه و خربزه و انار پذیرایی میگردد. علت آن نیز در اعتقادات میترایی نهفته است، چون این خوردنیها برای عمل آمدن نیاز فراوانی به نور خورشید دارند. در دل تاریکترین و طولانیترین شبِسال خوردنیها و آشامیدنیها نیز جان خود را از نور و مهر گرفتهاند.
در این شب پیران و خردمندان با نقل حکایات و تمثیل در گوش جان جوانان، حکایت نور میگویند و امید. حکایت رزم و رنج و راز زیستن در گزش زهرآلودِ زمهریری که پادزهر آن امید باید باشد.
حکایت های شب یلدا، حکایت نبرد نیک و بد است و خیر و شر و روشن کردن چراغ دل به نور امید.
در بنیانهای اسطورهایی انسان ایرانی، تقابلی ازلی – ابدی و جاودانی نمودی نمایان دارد.
بر این بنیان، این تقابل؛ میان خیر و شر و نیکی و بدی و اهورا و اهریمن جاری است. در این میان شب یلدا نشانگر تقابل هستی شناسانهی سترونی و سرما و پژمردگی و مرگ با نور و گرما، باروری و سبزی و سرانجام زندگی است. تمامیی این عناصر نیکو در ایزد مهر یا میترا چهرهنمایی می کند. در این میتولوژی سال به دو فصل تقسیم شده است. فصل گرما و فصل سرما، که بهار و زمستان نامیده میشده است. ایرانیان آغاز “سال” را با فصل سرما برابر میدانستند. این مفهوم را میتوان در واژهی “سال” نیز بر رسید، که با واژهی “سرد” همریشه است. این میتولوژی بر این باور است که ایزد “مهر” یا میترا، در آغاز فصل سرما یعنی در “مهرگان” به دست دیو سرما جان می بازد، و مهرگان نیز آیینی است جهت بزرگداشت خدای کشته شده (مهر). در این زمان در این وقت از سال؛ خورشید(مهر) که نشانهی زندگی و گرما و نشاط است در آسمان کمتر می پاید. روزگاران کوتاه میشوند و شب، دستی دراز مییابد.
در شب یلدا، مهر؛ دوباره زاده میشود و در نبردی سهمگین بر دیو سرما و سیاهی چیره میگردد.
در پژوهشی بسیار گرانقدر از گرامی یاد استاد دکتر مهرداد بهار میخوانیم: ریشه های اسطورهشناسیی مهر، به اقوام ساکن در آسیای غربی میرسد. ایزد مهر بر اساس متنهای اوستا، ایزدی است دارای مراتع و چراگاههای بسیار فراخ. ایزد مهر قبل از برآمدن خورشید، ایستاده بر ارابهای با اسبانی سفید و زیبا، آشکار میشود نوید چیرگیی روشناییی زندگی را بر تاریکنای فسردگی و مرگ میدهد. از این رو با پرتو خورشید همبستگیی نزدیک داشته است.
با سیر تحول اساطیریی ایرانی، مهر، جایگاه ویژهای در میتولوژیی ایرانی یافت و آیینی ویژهی این ایزد، در ایران پا به عرصهی وجود گذاشت. این آیین (میتراییسم) در دوران اشکانیان و ساسانیان به رشدی چشمگیر دست یافت. سپس توسط دریانوردان اروپایی و مغان آسیای صغیر به روم راه یافت. این آیین در طول سه دهه؛ رشد و گستردگیی چشمگیری یافت و “مهرابه” ها (محراب) و مهرکده هایی ویژهیِ آن ساخته شد. آیینها و اساطیر و اعتقادات میترایی در گذر زمان تاثیرات ژرف و شگرفی بر آیین مسیحیت نهادند. چنان که پیشانه نوشته شد شورای کلیسایی روز تولد مهر را با تولد عیسی برابر گرفت.
چنان که پیشانه گفته آمد؛ از درون و از دل مرگ و سیاهی و اوج تاخت و تاز سرما؛یعنی شب یلدا، خورشیدِ زندگی و بیمرگی از دل تاریکی زاده می شود و از فردای آن، درنگ خورشید در آسمانِ فلک ماناییی بیشتری می یابد.
بر بنیان اساطیر میترایی، مهر در شبی سرد و زمستانی (یلدا) از درخت سرو که نماد سرسبزیی دائمی و جاودانگی است؛ زاده می شود.
این نماد هم اکنون نیز نماد زایش مسیح در نزد مسیحیان نیز هست. مهر؛ زاده میشود، در حالی که در دستی مشعل و در دستی دیگر خنجری دارد. زایش او را چوپانان گواهی می دهند تا بر پیوند او با سبزی و چراگاههای سر سبز،گواهی داده باشند.
سپس، مهر به شکار گاو میرود، با فروبردن خنجر بر گلوگاهِ گاو، آفرینش آغاز میشود. از خون و گوشت و سرگینِ گاو، گیاهان و جانوران پدید میآیند. آنگاه مهر بزمی در غاری برپا می دارد و از پییِ سیر شدن از گوشت گاو، به آسمان فراز می گردد.
برخی از اسطوره شناسان بر این معنا تاکید دارند که: اساطیر راویانِ آغاز آفرینشاند و انسانِ اسطورهای؛ با بازبینی و انجام آن در مراسم و مناسک، آن خاطرهی اساطیری را در امر آفرینش در ذهن خویشتن زنده نگاه داشته و بازآفرینی می کند و از این طریق به زندگیی خویش معنا میبخشد.
انسان ایرانی نیز در شب یلدا با یادآوری و انجام کردارهای روشنگرای آیینی و اسطورهای، رود زندگی و امید و آفرینش را بر زمین هستی و زندگانیی خشک و میرای خویش؛ جاری میسازد تا به جاودانگی و مانایی دست یازد.
به دیگر سخن، نگاه انسان ایرانی به مراسم آیینی و اسطورهاییِ خویش چون نوروز، مهرگان، آبانگان، سده و یلدا، دارای درون مایه و ساختار دیدگاهیی یکسانی است. این باور؛ باور به خرمی و عدالت، غلبهی خیر بر شر، صفای روان، زایشِ نیکویی و مرگ زمستان و تاریکی است. دل تپندهی تمامیی این اکسیرِ انسانی، “امید” است.
شب یلدا شبی است که “امید”، سردیی آن را گرما میبخشد و تاریکیی آن را با درخششِ خویش میزداید.

