
مادر میگوید: “اگه خون نیومد نگران نشین، مال بعضیها اینطوره، خیالت از خالهتم راحت باشه، مال خودشم شب اول خون نیومده.”
سمیرا متحیر، دستانش را ته جیب پالتو به خود میفشارد: “مامانجان زیر این برف منو کشوندی توی پارک اینو بگی؟”
– برف که برکته.
و برفدانههای درشت روی کاکل سفیدش را با دستکش میتکاند: “میخوای به خالهتم بگم مجید رو توجیه کنه؟”
– مامانجان، قربونت برم آخه این فکرها چیه توی کلۀ تو؟
– وظیفۀ هر مادریه دخترشو آماده کنه.
– مامان من دارم یخ میزنم، بیا بریم توی ماشین هرچی میخوای بگو.
– نه این حرف رو نمیتونستم توی خونه یا ماشین بهت بگم.
– چرا؟
– بعضی حرفها گفتنش زیر سقف شگون نداره.
– یا خدا… از خودت خرافات اختراع کردی مامان؟
– از قدیم رسم بوده مادرها دخترشون رو قبل از حجله توجیهش کنند.
– باشه، دست شما درد نکنه، رسالت مادری رو انجام دادی.
مادر غشاء ترد برف نیمکت را میسترد، مینشیند و سر برمیدارد رو به بارش نرم آسمانی. سمیرا بهتزده در او مینگرد: “نمیآی بریم؟ هزار تا کار داریم ها. “
– چهار تا خرت و پرت اکلیلی واسه سفرۀ عقد مونده خواهرت میخره.
به سمیرا رو نمیکند و سکوت را کش میدهد. لحاف پنبهای برف بر بوتۀ شمشادها مینشیند.
– خدا بیامرزتش. عروسی هیچکدومتون رو ندید.
– خب پس مامانجون، بیا یه فاتحه برای بابا بخونیم برگردیم توی ماشین.
سمیرا بلندبلند ورد میخواند، ولی مادر به نجوا دستکش بر صورت میکشد. سمیرا به ماشین اشاره میدهد. مادر با سر میفهماند که برود و او بعداً خواهد آمد.
سمیرا بازوان به بغل فشرده و در برفی که زیر چکمه غژغژ میکند به سمت خیابان میرود. ریموت قفل را میزند و پشت فرمان مینشیند. سوئیچ میچرخاند و بلافاصله بخاری را روشن میکند. ضرباهنگ زنگدار ماشینی که زنجیرچرخ بسته، در هالۀ مهآلود خیابان میگذرد و محو میشود. سمیرا برفپاککن که میزند، مادر را واضح میبیند که همچنان بر نیمکت نشسته است. گوشی از جیب بغل در آورده و لرزان شماره میگیرد: “سلام… نه، خرید تموم شد ولی مامان نشسته توی پارک نمیآد بریم… چه میدونم؟… گوش کن مجید، مامان ممکنه در مورد مسائل زفاف با مامانت حرف بزنه… نمیدونم. میگه مامانت با تو حرف بزنه که اگه خون ندیدی غیرتی نشی… که مثلا توجیه بشی… حالا مگه خاله حرفی زده؟… گوش کن، به مامان گفتم چیزی به خاله نگه ولی اگه حرفی زدند بپا سوتی ندی… نخند مسخره، دستمال خونی واسه چی؟ اصلا مامانت خودشم شب اول خون نداشته. ظاهرا ارثیۀ خونوادگی زنهای فامیل ما ارتجاعیه… یعنی پاره نمیشه، کش میآد. نگران بود تو قیلوقال راه بندازی… خفه تو حرف نزن، خودتم تا به من برسی ترتیبِ صد تا دخترو… ببین… گوش کن، مامان ده دقیقهس منجمد نشسته زیر بارش برف داره با تلفن حرف میزنه… چه میدونم با کی، لابد با مامانت… وای مجید یه فرداشب بیاد این جشن کوفتی تموم شه… از تو خیالم راحته ولی حرفی از توش درنیاد صلوات… نه وایسا پشت خطی دارم. قطع کن مامانه. حالا داره به خودم زنگ میزنه…
سمیرا تکمۀ اتصال را میفشارد و دوباره گوشی را به گونه میچسباند: “بله مامانجان؟… چی؟ بیا تو ماشین دیگه سرما میخوری… نه… خاله چی گفت؟… چی؟! مگه مجید گفته چی؟… اینو مجید به مامانش گفته؟… خب اشتباه کردم نباید گذشتهمو به مجید میگفتم. چه میدونستم بچهننه میره صاف میذاره کف دست مامانش؟… مامانجان مجید این دو سال هیچ مشکلی با گذشتۀ من نداشته… بله همون سال با آبتین، که از بس گفتی قیافهش زشته بهش ترحم کردم… چه میدونم؟ رفت از ایران… تو چرا شرمنده باشی؟ مجید نامرد خودشم قبل از من چند مورد داشته که… ببین، من حالا خودم زنگ میزنم به خاله… تو پاشو بیا بریم… اصلا… اصلا…
سمیرا بوق وسط فرمان را خشمناک میفشارد. مادر همچون مجسمهای مبهوت، گوشی به دست سر برمیدارد و از دور نگاهش میکند. سمیرا با اشارۀ دست او را فرامیخواند و پرخاشگرانه ادامه میدهد: “اصلا مامانجان خاله غلط کرد. این حرف چرتِ اُملی چیه به تو زده؟ بزرگ کردن دختر بدون پدر سخته یعنی چی؟!”

