
زمستان ۱۹۹۱
-اجازه بدید من براتون ببرم
بنظر سی ساله می آید، وقتی می خندد چشم هایش بیشتر ازهمهی اعضای صورتش می خندند. پس از اینهمه سال، من بیشتر از هر چیز، خنده اش یادم مانده. موهای پرپشتش را کمی به عقب سر جمع کرده، یکی از آن قیافه های به چشم همه آشنا. اگر پیرتر بود هر کی نگاهش می کرد، یاد دایی خودش می افتاد.
و من بیست سال دارم. نگرانی من، صف طولانی پرداخت خرید است تا آدمهای دور و بر.
-لطفا بیایید این خط، اجازه بدید من سبد خریدو ببرم.
-تشکر، …
توی برفی که بیرون می آمد و شلوغی فروشگاه، یک ثانیه مهربانی، چند ساعت از زندگی را گرم میکرد.
-اینجا زندگی می کنی؟
-نه برای دیدن پدرم اومدم.
– دانشگاه می رید؟
-بله، درس می خوانم
-چی میخونی
-مدیریت
-منم دارم دانشگاه رو شروع میکنم، البته بیست و سه سالم شده، بعد از دبیرستان کارهای مهمتری داشتم، اما الان دیگه آماده ام، دارم برای رشته ی مدیریت برا ترم آینده آماده میشم، چند دانشگاه پذیرش گرفته ام، باید آخرش تصمیم بگیرم و یکیو انتخاب کنم. شغل هم از همین الان برام ردیفه، ولی فکرشو کردم، همین فروشگاهی که هستم، می مونم و میرم بخش اداری، در حوزهی مدیریت، تا برسم اون بالا. شرکت ما یکی از معتبرترین شرکتهای بین المللیه!
بهار ۲۰۰۷
-سلام خوشحالم که دوباره می بینمت، برا دیدن اومدی؟ اوضاع احوالت چطوره؟ درست تموم شد؟
-بله درسم چند سال پیش تموم شد.
-کار می کنی؟
-آره
-چه کاری؟
-کارمند یک شرکتم
-چه کار می کنی در شرکت؟ کدام شرکت؟
مِن و مِن می کنم
-هیچی در بخش مدیریت یک کارمند هستم.
-آهان، پس بگو یک مدیر عامل شدی . . .
-نه! نه، مدیرعامل نه، شرکت، کلی مدیر عامل داره. من یک کارمند ساده ام. اون ور خط هم یک دنیای گستردهای هست، کوسه، کوسه را می خوره.
شگفتزده نگاهم می کند.
-منم دارم بزودی میرم دانشگاه رشته ی مدیریت بخونم، تا حالا چند دانشگاه برام پذیرش فرستادند، باید آخرش تصمیمو بگیرم. البته من در صدد هستم که شرکت خودمو بزنم، اولش، یه جا اجاره می کنم با یک منشی و …. البته من منتظرم تا خواهرم دیپلمشو بگیره، باید کمکش کنم، می خواد بعد از دیپلم پرستاری بخونه، عاشق…
صف طولانیه و مشتری بعدی را باید بگیرد، با کمی مِن و مِن می گوید، می تونم شماره تلفنتو داشته باشم؟
سرپرستِ فروشگاه برای کمک به صف می آید، حرفش را می بُرد.
پاییز ۲۰۱۷
سلام من یادت می آم؟ خیلی وقته اینجا نیومدی.
-سلام، آره، البته که یادمه، خوبی؟
-برا دیدارِ پدرت اومدی؟ الان کارت چی هست، وضع کار چطوره؟ الان دیگه مدیرعامل شدی؟
-نه، من یک کارمند ساده هستم و مطمئن نیستم که دوست داشته باشم که یک مدیر عامل بشوم، تازه اگر به آنجا برسم.
-منم دارم این پاییز میرم دانشگاه، میخوام مدیریت بخونم، تصمیم دارم شرکت خودمو بزنم. نمی خوام تا آخر عمر برای یکی دیگه کار کنم. اما نمی خوام هم مثل آدمهای بی برنامه هی شغلمو عوض کنم، تازه اگه مدیر فروشگاه یه روزی بفهمه که تصمیم دارم از اینجا برم، مطمئنم به گریه میفته!
نگاهش می کنم، هنوز با چشمهایش می خندد، تار تار موهای سفید روی پیشانی اش به بالا رفته اند، کمی وزن اضافه کرده، ولی انگار عضله هم قوی کرده.
-کمی ملاحظات خونوادگی داشتم، البته فکر نکنم برا تحصیلاتم دیر شده، نه واقعا، چون من خیلی تجربه ی کاری دارم. می دونی تجربه همیشه جلوتر و مفیدتر از تئوریه، من خیلی ها را دیدم از دانشگاه فارغ التحصیل می شن ولی وقتی کارشونو شروع می کنند، یه بچه ی ده ساله را هم نمی تونند مدیریت کنن. اما خب من امسال ارتقا مقام گرفتم، من الان مسئول سه صندوقدار جدید هستم که در واقع همون کار مدیریته، تجربه، تجربه ست دیگه، چه بعد و چه قبل از تحصیلات. وقوف من به بیزنس الان عمیق و واقعیه. برادر کوچکم هم دیگه امسال دیپلمشو گرفت و داره رو پا خودش وا می سه و به کمک من دیگه احتیاج نداره، داره بیزنس باغبونی می زنه، چند سال که بگذره، چند کارگر استخدام می کنه و خودش بعدا می خوره و می خوابه و پول براش سرازیر می شه. همه که نباید تمام عمرشون کار کنن.
بعد به دور وبر نگاه می کنه و نگاهش را به سقف فروشگاه می دوزه و می گوید می تونم شماره تلفنتو داشته باشم؟
مانده ام که چه کنم: بله شماره ات را بده برات بفرستم.
با چشمهایش می خندد.
تابستان ۲۰۲۵
-سلام، چه عجب، من یادت میآد؟
-سلام، البته که یادم میاد. خوبی؟
بادِ کولر که مستقیم به سرش می خورد، موهای سفیدش را روی پیشانی اش به بازی میگیرد، همون موهایی که دیگر به پرپشتی سابق نیستند. وسایل را که از رو ماشین رد می کند، عضله های دستش را که اکنون گوشتی و بزرگند، برجسته میکند.
-حتما دیگه الان مدیر عامل یک شرکت بزرگ شده ای، آره؟
-نه من رشته ی کاریام را عوض کردم و اصلا به مدیریت نمی خوره، شما چی؟
-من الان مدیر نصف صندوقهای فروشگاه هستم، می دانی که اینجا یک فروشگاه بزرگ و معتبره و مدیریت هر بخشش کلی تجربهی مدیریت و کاردانی می خواد، البته که می خوام مدرک دانشگاهیمو هم بگیرم، هر چی باشه، برا جلب مشتری کمک می کنه. قرار بود با همکارم شریکی یک شرکت بزنیم.
-چه خوب، همکارت هم الان اینجاست؟
-نه، چند سال پیش از اینجا رفت، پدرش پول دانشگاشو داد و الان چند ساله برا یه شرکت کار می کنه. اون فقط یه تابستون اینجا کار کرد. اگر مشکل مادرم نبود، منم الان شاید همین جا، اما توی ادارهی شرکت، کاره ای بودم، ولی از هفته ی آینده قراره بریم مرکز سالمندانو ببینیم، شاید براش بهتر باشه. ولی در هر صورت، من کلا تو زندگی با دقت برنامه ریزی می کنم، هفته ای شصت ساعت کار میکنم، دارم یک زمین می خرم، جایی که بشه یه ساختمون کوچک برا یه شرکت ساخت، ولی باید پتانسیل داشته باشه که بعدا ساختمونو بزرگ و بزرگتر کرد. دوتا اتاق برا منشیها، سه چهار اتاق برا کارمندا و بازاریابها و یکی برا خودم، یک اتاق بزرگ هم برا میتینگها. من الان با تجربه ای که دارم، به ضررمه که شریک بگیرم. راستش فقط دارم میرم دانشگاه که مدرکم را بزنم رو دیوار، والا، با این همه آدم ناقابل و کار نیومد، با مدرکهای رنگارنگ دانشگاهی، آدم شک می کنه که اصلا تیپ هایی می رن درس می خونن که کارآمد نیستند و اگه کتاب و کلاس بهشون نَگَه چیکار بکنن، تو کوچکترین کار بیزنس و زندگی می مونن. اما من الان کاملا میدونم یک ماه بعد از فارغ التحصیلیام از دانشگاه باید چیکار کنم، می تونم بهت بگم حتی تو بیست و چهار ساعت اول چیکار خواهم کرد. ولی اگه در مدیریت کار نمی کنی، پس کارت چیه؟
-من حالا توی یک شرکت کوچیک کار می کنم، یک کارمند ساده.
-پس برا چی رفتی اونهمه درس خوندی؟ من از همین الان به دانشگاه گفتم که باید بهم اجازه بدن، تجربه هامو با کلاس و دانشجوا به اشتراک بذارم، باید بفهمند که بیزینس واقعی چی هست و چه احتیاجاتی داره.
خط خلوت شده، موهای سفیدش را پس می زند و همان لبخند، ولی چروکیده، در چشمهایش می دود. نگاهش را به سقف می دوزد و با مِن و مِن می گوید: می تونم این دفه بطور واقعی شماره تلفونتو داشته باشم؟
.
.
آتلانتا، دسامبر ۲۰۲۵
مرضیه شاه بزاز

