
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی زند
هوشنگ ابتهاج
خانه ما را درین غربت گدائی در نزد
وز پی دزدیدن صابون کلاغی پر نزد
از فراز مطبخ همسایه بوئی برنخاست
آشنائی با تغار آش رشته سر نزد
دود اسفندی فسوسا، عطر یاسی ای دریغ
کس به خود اینجا گلاب برزُک و قمصر نزد
زینهمه باران که می بارید شَر شَر اینطرف
قطره ای بر پشت بام خانه هاجر نزد
مارگیری طرف میدان محل ظاهر نشد
افعی ِ نان آورش در راه ما چنبر نزد
جنگ و صلحی بین کفتربازها اینجا نبود
«حاج طُوقی» بوسه بر روی «حسن کفتر» نزد
«بستنی، آی بستنی» چرخش نیامد این طرف
بچه ای از بهر آن نق بر پدر مادر نزد
مرشد شهرفرنگی هیچ یاد از ما نکرد
حرفی از شهنامه و ناپلئون و قیصر نزد
عرعر سرد الاغ پیرمرد یخ فروش
باد جانبخشی به جان ظهر شهریور نزد
یاد باد عاشیقعلی قارمون نواز دوره گرد
او نیامد، نغمه «قوربان اولوم دلبر» نزد
دسته ارکستر غربت، ساز ایرانی نداشت
بهر ما جز سمفونی های ملال آور نزد
کوچه خالی ماند از فریاد مرد پنبه زن
وز خود ما پنبه ما را کسی بهتر نزد
در محل ما صدای لات چاقوکش نبود
جز خود ما هیچکس اینجا به ما خنجر نزد
غم که وارد شد به این کوچه، بدون معطلی
صاف آمد جانب ما و در دیگر نزد!
یاد ایام قدیم و حال امروز وطن
کو دلی کاینجا به عشق آنطرف پرپر نزد
بر لبم اینجا به غیر از صحبت ایران نرفت
قلبم اینجا جز برای مرز پر گوهر نزد
هادیا تلخی غربت را چه شیرین گفته ای
کس به حَنظل با چنین افسونگری شکّر نزد!
————————
۱۹ آذر ۲۰۲۵
سروده ای بیشتر:
www.gorbehe.com


یک پاسخ
جز خود ما پنبه ما را کسی بهتر نزد. به گمانم بهتر باشد. مثل همیشه عالی بود. درود بر خرسندی عزیز که این چراغ را هنوز روشن گاه داشته. کیف کردیم.