
این مجموعه شامل ۵۵ داستان و جستار در ۱۶۳ صفحه است. هرچند جای آن دارد که بعضی از داستانها و جستارها به تنهایی مورد بررسی قرار گیرند، اما این امر در این مقال کوتاه نمیگنجد و به برداشت کلی از آنها اکتفا میشود.
در هر یک از روایتهای فوق به موضوعی متفاوت پرداخته میشود اما در مجموع تمام آنها در راستای هم قرار دارند و به مفاهیم مشترکی میپردازند که در چارچوب رابطه انسان با خودش و با جهان پیرامونش میگنجد. محورها و موضوع اصلی آنها روانشناسی و فلسفه ذهن، جستجوی انسان در پی نیمه گم شده خود و جستجوی معنی زندگی است.

فرم روایتها
زبان روایتها ساده و بدور از پیچیدگی است. آنها اندیشه محور هستند و فرم و زبان آنها در همان راستا قرار دارد. در عین حال گاهی روایتها به شاعرانگی نزدیک میشوند.
در روایت ها از بینامتنیهای متعددی استفاده شده است که خیلی خوب بر متن نشستهاند. استعارهها، تمثیلها و نمادها در موارد زیادی روایتها را به پیش میبرند. همچنین به کرات مدلولهایی آورده شده است که برای آنها میتوان دالهای فراوانی یافت و دالهایی آورده شده است که خواننده باید خود در جستجوی مدلول آنها برآید.
راوی عمدتاً اول شخص است و برخی از تجارب، اتفاقات و شنیدههای خود را واکاوی میکند. به همین دلیل خواننده ارتباط تنگاتنگی با متن برقرار میکند. سبک روایتها عمدتاً سورئال و برخی با نثر شاعرانگی همراه هستند. برخی از داستانها به ژانر فانتزی نزدیک می شوند مثل« پرواز، سقوط ایکاروس ها، زلزله در قلب و علف های آسمان. متن آنها روان است و سبب خستگی خواننده نمیشود.
روایتها عمدتاً در قالب جستار هستند و بر حسب ساختار جستار فاقد طرح و پیرنگ شخصیت پردازی، تصویرسازی و صحنه پردازی هستند.
در روایتها از سکوت و فضاهای تهی، در جهت رساندن مفهوم خوب استفاده شده است. تکرار سکوت و همچنین قلمروهای خالی، خواننده را به درون متن میکشانند تا خود معمار شود و سکوت و آن فضاهای خالی را پر کند. در عین حال سفید خوانی در روایتها سبب مکث و تامل خواننده میشوند.
به لحاظ محتوایی
آنچه این مجموعه را برجسته کرده، بار محتوایی آن است. روایتها دارای مفاهیم روانشناسی و فلسفی فراوانی هستند و به لایههای پنهان مواجه شدن انسان با خود، با دیگران و با جهان میپردازند. نویسنده اشراف خوبی به کنشها و واکنش های روحی ـ روانی انسان برای شناخت جهان پیرامون و همچنین تاثیر و تأثر روابط بین فردی متقابل دارد. او به ذهن خود و شخصیتها نفوذ میکند و در مواردی تعاملات و کنشهای« نهاد، من و من برتر» را به نمایش میگذارد.
بیشتر روایتها تنهایی انسان و تلاش او برای« رسیدن به خانه» را نشان میدهند. در راه رسیدن به خانه، گاهی تلاش میکند، درون تهی هراس انگیز خود را اگر که شده حتی با « خارمغیلان» پر کند.
روایتها عدم قطعیت را در فضای زندگی که انسان در آن غوطه ور است نشان میدهند. زندگی آنقدر سیال است که انگار مثل بادهای بی جهت در چرخش و دگرگونی است و ثباتی در آن نیست. نشان میدهند که ما جهان را فقط از طریق ساختار و توانایی پردازش ذهنی خودمان میشناسم. انتخاب هایمان بر اساس فیلترها و طرح وارههای ذهنی شکل گرفته و یا در حال تغییر خودمان است و نه بر اساس ماهیت و یا یک معرفت دائمی مستقل از ذهن ما.
بسیاری از روایتها بر پایه روانشناسی ذهن هستند. راوی مواجه ذهنی انسان با تصمیمات، تغییرات فضای زندگی، پدیدهها، اتفاقات و تغییرات را با روایت های ساده به تصویر میکشد. به عنوان نمونه در داستان« پدربزرگ و مادربزرگ» بخوبی تحولات ذهنی و نوع واکنش آنها را نسبت به تغییرات بافت روستایی محل زندگی و احساس آنها در مواجهه شدن با تغییرات حادث شده نشان می دهد. وقتی که در کنار خانه روستایی آنها ساختمانهای بلندی ساخته میشوند، آنها احساس میکنند« خانه آن ها لخت شده است» و درون آن خود را لخت و در معرض نگاه غریبهها میبینند و به پستوی خانه پناه میبرند. همچنین روبرو شدن مادربزرگ و پدربزرگ با وسایل زندگی مدرن که برای آنها ناآشنا هستند، از قبیل رادیو، ذهن آنها به چالش کشیده میشود و درک آنها عاجز میماند.
در روایتهای« سکوت به زبان مادری، آواز در بیابان، انسانهای نیمه ای و…»باز هم روانشناسی ذهن انسان نشان داده می شود.
در تعداد دیگری از روایتها از جمله« سلیمان و قالیچه اش، سفر و حضر» به فلسفه ذهن پرداخته می شود. نوع ادراک انسان و تاثیر آن بر رفتار در لابلای بسیاری از روایتها مشاهده میشود.
در تعداد زیادی از روایتها، تلاش برای یافتن معنای زندگی، فقدان، یافتن راه خانه و جستجوی خودِ گم شده نشان داده شده است. او به شخصی بنام کاسپار هاوزر* میپردازد که توانایی حرف زدن نداشته و هیچکس اطلاعی از هویت و گذشته او نداشته است. راوی با او همزادپنداری میکند و به جهان خالی او رخنه میکند تا پی ببرد او دنیای پیرامون خودش را چگونه میبیند؟
گاهی راوی در پی یافتن تکههایی از خودِ گم شده، به دوران کودکی بر میگردد و آنها را در تلی از خاک خرابههای خانه قدیمی جستجو میکند و گاهی در سرزمینهای دورافتاده و یا در قارههای دیگری به جستجوی آنها بر میخیزد. تکههایی که آدمها، باد و سیر حوادث با خود به آنجا بردهاند و هرگز برنگشته اند« سفر جستجوی چیزی از خویشتن است، جستجوی چیزی از خویشتن که گم کردهایم و نمییابیم، پس در جستجوی آن به شهرهای دیگر و به قارههای دیگر میشتابیم و آنچه را در شهری دیگر، در مکانی دیگر گم کردهایم، در شهرها و کشورها و سرزمینهای دیگر جستجو میکنیم.»
در « انسان های نیمهای»، نشان داده میشود که ما نیمهای از وجود خود بیش نیستیم و با نیمههای انسانهای دیگر یک وجود میسازیم. به عبارتی، نیمهای از ما از وجود دیگران پر میشود.
راوی گاهی بدنبال تکههایی از دیگران در وجود خودش میگردد. تکههایی که صاحبان آنها، خود از آنها بی خبرند و آنها را در وجود ما رها کرده و رفتهاند. او پی میبرد چگونه با نشستن دو نفر لحظهای در کنار یا روبروی هم بر روی یک نیمکت، ممکن است تکههایی از وجود خود را بدون رد و بدل کردن کلامی مبادله کنند. در خواب و بیداری نیز « پل هایی» هستند که به کمک آن ها ما به راحتی به دنیای دیگران سُر میخوریم و یا دیگران به دنیای ما سُر میخورند. آن پلها شاید میتوانند ما را به خواب و بیداری سنجابها و جنگلها ببرند، همانگونه که آنها را به خواب ما میآورند.
راوی گاهی در یک لحظه هزاران فرسنگ پرواز میکند تا تکههای جامانده خودش را در« پاهای مندنی» که معلول و کر و لال بود و از بازی فوتبال محروم، در ساحل دریا و در لابلای سبزه و علف و گوش ماهیهایی که دریا در کودکی به بستر خوابش آورده بود، پیدا کند. وقتی که او خود را در راهی طولانی در گردنهای صعب العبور خسته و دور از مقصد مییابد، با دیدن حشرهای که ناتوان از راهرفتن است و ناگهان به پرواز در میآید، او هم پاهای خود و جاذبه زمین را فراموش میکند و مثل آن حشره به پرواز در میآید تا شاید راحتتر به خانه برسد.
او وقتی که به آینه نگاه میکند، از درون آن عبور میکند تا نیمه دوم خودش را بیابد. اما یادآور میشود که موقع نگاه کردن به آینه « به فکر کفش هایمان باشیم؛ ممکن است در آن سوی آینه راه های دیگری بیابیم که ما را به جهان های دیگری رهنمون کنند، همان راه هایی که ساکت و خاموش در آینه می خوابند و ما از آنها بی خبریم.» و هشدار می دهد که در آن سوی آینه ممکن است نیاز به کفشهایمان داشته باشیم.
او با آقای« هاوه» همراه میشود و از شهر و آبادی به یک بیابان برهوت فرار میکند. جایی که در سکوت مطلق حتی در شب، نه ستاره ای را بالای سر خود احساس میکند و نه چیزی روی زمین میبیند، اما صبح که در آن بیابان از خواب بیدار میشود، سنگی را در نزدیکی خود مشاهده میکند. سنگی که قبل از خوابیدن آن را ندیده بود. سنگ را بردوش میگیرد و در دره ای میاندازد اما وقتی که میخواهد سرجای خودش برگردد، کوهی را در نزدیکی خود میبیند. با خود میاندیشید؛ آیا باید از کوه فرار کند، یا تمام تکه سنگهای آن کوه را بر دوش بکشد و در دره بیندازد؟ از آنجا به بعد است که بیهوده بودن آن فرار و پوچی زندگی آغاز میشود (یادآور افسانه سزیف)
در« زیر سقف گودو» با اشاره به نمایشنامه ساموئل بکت، به ضعف و ناتوانی انسان میپردازد و بیان میکند که آنچه به گدایان گِرد میدانی در مراکش نیرو میبخشید، آن خدایی نبوده است که آنها برایش ورد میخواندند، بلکه همان وردی بوده که برای خدای خود میخوانده اند و با کمک وردهایشان، خواسته اند تا خدایان خود را نجات داده اند« …ما برای نجات خودمان ناچاریم با نیروی وردها، هرطوری هست ، خداهامان را نجات بدهیم.»
در « گفتگو به زبان مادری»، به شیوه مبادلات و گفتگوهای حسی و غیر کلامی انسان ها اشاره میکند. راوی زبان سکوت را میکاود، معنی آنرا جاری میسازد و تفاوتهای همدلی را با همزبانی نشان میدهد« ولی من سکوت آن پرنده کوچک پشت پنجره را میفهمیدم که وا قعاً سکوت بود. با خود گفتم ایکاش همه ما با زبان سکوت با هم صحبت میکردیم. در آن صورت من می توانستم، بی آنکه چیزی گفته باشم، آنچه را معلم میخواست، بی هیچ کلامی بگویم، بدون هیچ سوءتفاهمی.»
راوی به انسان هایی اشاره میکند که گاهی مثل در و یا پنجره رو به مناظر زیبا و یا به افقی دوردست باز میشوند و گاهی دیوارهایی میشوند که هریک سد راه دیگری میگردد و هیچکدام از آنها متوجه دیوار بودن خود نمی شود.
راوی به بادهای بی جهت و سرگردانی می پردازد که « نمازهای مادر» یارای کنترل آنها را ندارد. آیا بادها نیز مسیر بازگشت به خانه هایشان را که شاید همان دره ها باشند، گم کرده اند؟
در خاتمه، باید یادآور شد که« از سکوت تا تمساح» مثل یکی از همان پنجره هایی است که به افق دور دست باز میشود. مثل یک دفتر شعر است که هربار میل ورق زدن آن را داری.
همت قلاوند
* در روانشناسی، کاسپارهاوزر یک اختلال رشد و انزوای شدید محسوب میشود.



