کارل مارکس در سال ۱۸۴۵ یازده تز کوتاه، اندیشمند و اندیشهبرانگیز با نام «تزهایی درباره فوئرباخ» نوشت. این تزها خُردهگیری بر ماتریالیسم نخستین، بهویژه ماتریالیسم فیلسوف همروزگار او، لودویگ فوئرباخ بود.
نکتهی بنیادین در این نوشتهها آن است که ماتریالیسم کهن – مانند نگرش فوئرباخ – بسیار کنشپذیر (انفعالی) و نظری بود. این نگرش، انسان را تنها برآیندی از پیرامونش میدید که تنها به دیدن و دریافت جهان میپردازد.
مارکس جوان «تزهای فوئرباخ» را با این شکوه آغاز کرد که ماتریالیستها و سوسیالیستهای آن زمان پهنه روانشناختی-عمل انسانی که زیر تأثیر احساسات انجام میگیرد- را نادیده گرفتهاند. او پیشتر در جمله نخست تز ۱ نوشت: «کمبود اصلی همهی گونههای ماتریالیسمِ پیشین — مانند ماتریالیسم فوئرباخ — در این است که شیء، واقعیت، و حسیّت تنها همچون ابژه یا موضوعِ تأمل درک میشود، نه همچون پراتیک (کنش) حسیِ انسانی، نه بهگونهای سوبژکتیو.»
فوئرباخ و دیگر ماتریالیستهای پیشین، جهان عینی را همچون چیزی برونی درک میکردند که بدون سرند (فیلتر) از سوی انسان دریافت میشود. از نگر مارکس، واقعیت تنها بازتاب ساده در اندیشه نیست، بلکه در کردار و تجربهی اجتماعی انسان درهمآمیخته و سنجیده میشود.
این سخنان سالها پس از مارکس از سوی هانس-گئورگ گادامر (Hans-Georg Gadamer)، فیلسوف آلمانی و نمایندهی برجستهی هرمنوتیک فلسفی، دوباره بازگویی شد. گادامر میگفت که فهم هرگز یک پدیدهی «ناب» نیست، یعنی بدون پیشزمینه نیست. پیشفهم (Vorverständnis) (preunderstanding) یک دسته از پیشفرضهای تاریخی، فرهنگی، زبانی و شخصی است که انسان هنگام برخورد با واقعیت برونی با خود به همراه میآورد و بدون این سازهها درک یک پدیده شدنی نیست. به زبان دیگر، انسان جهان برون را در مغز خود همچون یک آیینه بازتاب نمیدهد.
فوئرباخ انسان را همچون یک نیروی کنشگر و دگرگونساز نمیبیند. برای همین، مارکس بر ارزش کنش عینی و کارکرد کنشگر انسان در دگرگونی جهان پای میفشرد. هدف تنها شناخت جهان نیست، بلکه باید آن را دگرگون کرد.
مارکس همچنین نگرش خشک دربارهی انسان را نمیپذیرد. او باور دارد که انسانها تنها برآیند پیرامون خود نیستند، بلکه خود میتوانند شرایط را دگرگون کنند. به گفتهی او، «فویرباخ فراموش میکند که این انسانها هستند که شرایط را تغییر میدهند، برای همین آموزگار خود باید آموزش ببیند.» یعنی دگرگونی راستین از راه کنش انقلابی؛ جایی که هم شرایط برونی و هم خود انسان دگرگون میشود روی میدهد.
در پایان، تز یازدهم مارکس چکیدهی همهی این نگرشهاست:
«فیلسوفان تا کنون تنها به شیوههای گوناگون جهان را بازنمودهاند؛ اما کار بر سر دگرگونی آن است.»
به گفتار ساده، فوئرباخ میگفت برای دریافت دشواریهای جهان باید آن را نظری وارسی کرد، اما مارکس پای میفشرد که دریافت نظری تنها گام نخست است. آنچه سنجه است، کنش است – همان کردار انقلابی که نهتنها جهان، که سرشت خود انسان را نیز دگرگون میسازد. بدینسان، مارکس کانون اندیشهی فلسفی را از بازنمایش جهان به دگرگونی آن برمیگرداند.
واکنشهای درونی مانند ترس، بیتابی، دلسوزی، بیزاری و امید، ویژگیهای انسانی هستند که نقشی برجسته در درک انسان از جهان برون و کنش او در برابر آن دارند.
حکومتها واکنش درونی ندارند؛ آنها منافع دارند که به سود طبقهی فرمانروای خودشان است. «کنش سوسیالیستی» رفتاری انسانی و حسبنیاد است که بر پایهی واکنشهای درونی انسان ریخته میشود و برای همین، ”چپ” باید بکوشد که همهی هستی یک انسان را در واکاوی خود از رویدادها به کار گیرد. از اینرو، ما میکوشیم دریابیم که چرا و چگونه هنگام ارزیابی باید به واکنشهای درونی انسان هم پرداخت.
خرد و شور یک کشمکش بنیادی – یا شاید بهتر است بگوییم یک همکاری سرنوشتساز – در اندیشه مارکسیستی است که به واکاوی بیشتری نیاز دارد. برخیها بیشتر مارکسیسم را همچون دانشی سرد میکنند که فروپاشی گریزناپذیر سرمایهداری و چیرگی سوسیالیسم را پیشبینی میکند. و برخی دیگر، مارکسیسم را فراخوانی برای نبرد طبقاتی پرشور میدانند که از سوی خشم برحق تودهها برانگیخته میشود. راستش این است که هر دو دیدگاه را میتوان در کتابهای درسی مارکسیستی یافت. نیروی دیدگاه مارکسیستی درست در پیوند دیالکتیکی (یا بهتر است بگوییم «همافزایی و همکاری») میان هسته سرد، خردبنیاد و واکاوانه آن – ماتریالیسم تاریخی – و نیروی رمانتیک، شورانگیز و انگیزشی آن – نبرد طبقاتی آن نهفته است.
ما این کشمکش را از راه نوشتههای سه چهره کلیدی کارل مارکس، فردریش انگلس و ولادیمیر لنین دنبال خواهیم کرد. ما میخواهیم بررسی کنیم که: آیا مارکسیسم دانشی است که روند گریزناپذیر تاریخ را به روشنی نشان میدهد، از چیرگی ناگزیر سوسیالیسم سخن میگوید و آن را پیشبینی میکند، یا فریاد شوری از همدردی، امیدها و آرزوها در رویارویی با ددمنشی سرمایهداری و برای فراهم کردن نیازهای کاربردی دنیای راستین است؟ همانگونه که خواهیم دید، بررسی کنش مارکسیستها در تاریخ نشان میدهد که پاسخ «یا این یا آن» یا «هر دو همزمان» نیست، بلکه رخداد «یکی پس از دیگری» است. در تاریخ جنبش کارگری، دورههایی بوده است که زمان برای واکاوی خردبنیاد سرد آماده بوده است و دورههای دیگری زیر فرمانروایی شوری که با زندگی و مرگ در پیوند بوده است.
دیالکتیک بنیادین در اندیشه مارکس و انگلس از ساختار خردبنیاد ماتریالیسم تاریخی سرچشمه میگیرد. مارکس و انگلس با داوی رویکردی دانشگرا کوشیدند تاریخ و جامعه را با موشکافی یک دانشمند علوم طبیعی واکاوی کنند. مارکس در پیشگفتار «سهمی در نقد اقتصاد سیاسی»، الگوی شناختهشده زیربنا-روبنا را به پیش میگذارد که در آن تکانه تاریخ، رشد نیروهای تولیدی دربرگیرنده فناوری، ابزارها و زیرساختهاست که مناسبات تولیدی همساز با خود مانند ساختارهای طبقاتی مانند اربابان و دهقانان یا بورژوازی و پرولتاریا را پدید میآورند. این زیربنای اقتصادی سپس روبنای جامعه دربرگیرنده قانون، سیاست، فرهنگ و اندیشهها را شکل میدهد. این فرآیند منطقی و قانونمند با تضادهای گریزناپذیری همراه است، چرا که با رشد نیروهای تولید، تضاد با مناسبات تولید افزایش گرفته و دورهای از انقلاب اجتماعی را به همراه خود میآورد. در این تحلیل، سرمایهداری به دلیل تضاد بنیادی میان تولید جمعی در کارخانههای هزارکارگری و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، دیر یا زود فروپاشی خواهد کرد و این واژگونی آن در این چارچوب علمی ناگزیر به شمار میآید.
در برابر ساختار خردبنیاد ماتریالیسم تاریخی، نیروی شور نبرد طبقاتی خودنمایی میکند که تکانه دگرگونیهای اجتماعی است. با این همه، این فرآیند عینی خود به خودی روی نمیدهد، بلکه از راه نبرد طبقاتی، آگاهی طبقاتی، سازماندهی، بسیج و با باورهای پرشور پیش میرود. همانگونه که در آغاز مانیفست کمونیست با آوایی رسا میخوانیم: “همه تاریخ جامعههای انسانی تا به امروز، تاریخ نبردهای طبقاتی بوده است.”
در این گذار سرنوشتساز، پرولتاریا در آغاز تنها یک طبقه در خود به شمار میآید – یک دستهبندی عینی که با چگونگی پیوند آن با ابزارهای تولید شناخته میشود. دگرگونی پرولتاریا به طبقه برای خود، هنگام رویش آگاهی طبقاتی رخ مینماید، یعنی زمانی که کارگران از فرآوردههای کنشپذیر (منفعل) قانون اقتصادی به کنشگران آگاه در راه رهایی خود دگرگون میشوند. این دگرگونی ژرف، ریشه در بهرهکشی، بیگانگی و احساس ناراستی دارد که همگی برانگیزندههایی نیرومند و احساسی هستند.
در همآمیزی پایانی این دو بخش، از نگاه مارکس، واکاوی خردبنیاد نشان میدهد که پرولتاریا میتواند و باید پیروز شود، همزمان نبرد شورانگیز راه چگونگی این پیروزی را نمایان میسازد. دانش علمی به نبرد طبقاتی یاری و کمک کاربردی میبخشد، و نبرد طبقاتی نیز به جای خود به دانش، نیروی کاربردی میدهد. این همان کنش آگاهانه برآمده از دانش نظری است که در همآمیزی این دو بخش، دگرگونی را شدنی میسازد.
بخش دوم به دگرگونی راهبردی لنین و برجستهسازی سازه ذهنی میپردازد. در آغاز سده بیستم، چالش پیشآمده این بود که برپایه الگوی خردبنیاد، انقلاب میبایست در پیشرفتهترین کشورهای سرمایهداری مانند آلمان یا بریتانیا رخ میداد، اما در عمل جنبشهای انقلابی در کشورهای کمتر پیشرفته مانند روسیه پدیدار شدند. در شرایطی که مارکسیسم خشک و مکانیکی چشم به راه رسیدن شرایط عینی بود، لنین میگفت که این رویکرد به بیعملی و اصلاحخواهی (رفرمیسم) در حزبهای سوسیالیستی میانجامد؛ رویکردی که او آن را «اقتصادگرایی» مینامید و به معنای بسیج برای نبرد اتحادیهها برای دستمزد بهتر در درون سرمایهداری بود.
در کتاب کلیدی لنین «چه باید کرد؟»، او میگوید که طبقه کارگر بدون آگاهی طبقاتی زیر رهبری حزب طبقه کارگر اگر به خود رها شود، تنها به «آگاهی سندیکایی» دست مییابد که خواستار بهبود شرایط زندگی خود در چارچوب نظام سرمایهداری است، ولی هرگز به آگاهی انقلابی و سوسیالیستی خودجوش نخواهد رسید. بر این پایه، لنین بر نقش سازه ذهنی پای میفشارد و باور دارد که آگاهی انقلابی باید از بیرون و به شیوه سازمانی ویژه دربرگیرنده انقلابیهای حرفهای – یعنی حزب پیشتاز – به درون طبقه کارگر برده شود.
این نگرش، بازبینی بنیادینی از کار انقلاب به دست میدهد. لنین با پافشاری چشمگیر بر آگاهی، اراده و سازماندهی – که همگی از سازههای ذهنی، عاطفی و پرشور انقلاب هستند – این سازهها را کنشیارهای (کاتالیزورهای) نیازمند برای به کارگیری قانون عینی و خردبنیادی میداند که مارکس دربارهی آنها سخن گفته بود.
در این نقشه راه، روشناندیشان آگاه به دانش مارکسیستی – این نظریه خردبنیاد – همچون «سخنگویان تودهها» عمل میکنند و ناخرسندی عاطفی تودهها را به استراتژی انقلابی همبسته و هماهنگ دگرگون میکنند. برای لنین، انقلاب تنها یک رویداد گریزناپذیر نبود که باید به گفته خودش «در ایستگاه چشم به راه قطار انقلاب» نشست، بلکه کنشی سیاسی به شمار میآمد که میبایست با ریزکاری و خردهبینی برنامهریزی و پیاده شود.
برای درک عینی چگونگی کارکرد این کنشوکنش در پهنه عمل، میتوانیم به چند گسست برجسته تاریخی در درون جنبش ”چپ” نگاه کنیم. در هر نمونه، ما با رویارویی میان دو دیدگاه روبرو هستیم: از یکسو دیدگاهی که بر پایه واکاوی خردبنیاد از شرایط عینی – و به ماتریالیسم تاریخی – استوار شده، و از سوی دیگر دیدگاهی شورانگیز با احساسات اخلاقی، عاطفی یا نیازمندی کنش سیاسی بیدرنگ – مانند همبستگی طبقاتی، رهایی ملی یا اصول اخلاقی – راهبری میشوند.
نمونههای عینی از کشمکش میان خردورزی ماتریالیسم تاریخی و شور انقلابی-سیاسی را میتوان در پهنههای گوناگون تاریخ دید. بهکارگیری گفتوگوهای تاریخی مشخص، بهترین راه برای نمایاندن پیوند میان خرد و شور، میان جمعی و فردی، و میان راهبردهای بنیادین و تاکتیکهای نرمشپذیر است. این نگرش، گفتگو را از پهنه انتزاعی به واقعیت پرشور کنش سیاسی جابجا میسازد؛ جایی که همسنگی میان خرد و شور، میان کنش جمعی و مسئولیت فردی، و میان اصل های پایهای و سازشهای تاکتیکی، همواره در پهنه آزمون است.
نمونههای زیر میتوانند این کشمکش را به روشنی نشان دهند:
انقلاب اکتبر ۱۹۱۷: لنین و بلشویکها میان تحلیل علمی از شرایط عینی (که هنوز روسیه را برای گذار به سوسیالیسم نارسا میدانست) و فرصت طلایی انقلابی ناشی از خشم تودهها ناچار به گزینش شدند. شور انقلابی-سیاسی بر دیدگاه علمی چیره گشت.
جنگ داخلی اسپانیا: درگیری میان خط مشی کمینترن که بر اتحاد ضد فاشیستی پافشاری میکرد (تحلیل خردمند) با خواست آنارشیستها و پوآومیستها برای انقلاب (انگیزش شورانگیز) این تنش را به خوبی نشان میدهد.
جنبشهای استعمارزدایی: در هند، میان مبارزه مسالمتآمیز گاندی که بر تحلیل واقعبینانه از همسنگی نیروها استوار بود و خشم انقلابی گروههای ”چپ” که خواستار جنبش مسلحانه بودند، این کشمکش آشکار است.
بهار پاریس ۱۹۶۸: تنش میان تحلیل ساختاری مارکسیستی از سرمایهداری پیشرفته و شور انقلابی دانشجویان که خواهان دگرگونی آنی بودند، نمونهای دیگر از این درگیری است.
این نمونهها نشان میدهند که چگونه در بزنگاههای تاریخی، پیوند دیالکتیکی میان تحلیل عینی و شور انقلابی، میان اندیشه درازمدت و نیازمندی کنش سیاسی، خود را آشکار میسازد.
همانگونه که این نمونهها به روشنی نشان میدهند، همسنگی میان خرد و شور هرگز پایدار نمیماند. این کشمکش، تنشی همیشگی و بنیادین در سیاست مارکسیستی و جنبش ”چپ” است.
در هر نمونه، دید خردبنیاد نماینده اندیشیدن راهبردی و درک منطق گسترده و گاه بیمهر نیروهای تاریخی، قدرت دولتی یا نظامهای اقتصادی است. این نگرش با خطر غیراخلاقگرایی، بدبینی یا گسست از رنج انسانی روبروست.
در سوی دیگر، نگرش پرشور بر همبستگی اصولی و کنش بیدرنگ پای میفشارد. این دیدگاه با راهبری اخلاق، شور احساسی و پیوند با تجربههای زیسته، با خطر آرمانشهری شدن، سادهانگاری راهبردی یا ناتوانی در رویارویی با ساختارهای عینی قدرت روبرو است.
تاریخ جنبش ”چپ” را میتوان کوششی پیوسته و گاهی دردناک برای درهمآمیزی این دو قطب خواند: رام کردن واکاوی روشنگرانه قدرت (خرد) با پایبندی سوزان به عدالت (شور) در چارچوب کنشی کارآمد. ناتوانی در دستیابی به این همآمیزی، بارها به چندپارگی، ناکامی یا سازش اخلاقی انجامیده است.
این چالشی نیست که یکبار برای همیشه بتوان آن را حل کرد، بلکه چالشی است که در هر رویارویی سیاسی، بارها و بارها نیازمند اندیشهوری و تصمیمگیری استوار است.
در پایان باید به پرسش بنیادین درباره جایگاه خرد و شور در اندیشه مارکسیستی پاسخ گفت.
خردمندی دیدگاه مارکسیستی از مارکس تا لنین، در نپذیرفتن جدایی این دو، خرد و شور نهفته است. در اندیشه مارکس و انگلس، ما با وحدتی دیالکتیکی روبرو هستیم که در آن ماتریالیسم تاریخی نقشهای عینی و منطقی از سرزمین تاریخ به پیش میگذارد و نبرد طبقاتی، سفر پرشور و ذهنی در این پهنه است. این دو بدون یکدیگر ناکارآمد هستند؛ دانش علمی نشان میدهد که پیروزی سوسیالیسم ناگزیر است و نبرد طبقاتی آن را به واقعیت دگرگون میسازد.
در رویکرد لنین، ما چرخشی راهبردی و فلسفی در پاسخ به شرایط تاریخی میبینیم. او در برابر برداشت کنشپذیر (انفعالی) از دانش مارکسیستی، «سازه ذهنی» را برجسته کرد. اگرچه واکاوی منطقی همچنان پایدار ماند، اما شور سیاسی برای کنش – که در حزب پیشتاز بازتاب مییابد – به سازه برجسته و کلیدی در بهرهگیری از شرایط انقلابی دگرگون گردید.
در پایان باید گفت که مارکسیسم نه یک دانش خاموش و پژوهشی است و نه جوشش رودخانه شور. آن را باید نظریهای برای کنش انقلابی دانست که در آن شناخت منطقی از جهان و انگیزش پرشور برای دگرگونی آن، دو روی یک سکه به شمار میآیند. همسنگی میان این دو، پایدار و ایستا نیست، بلکه کشمکشی پویاست که هر اندیشمند و جنبش مارکسیستی میباید از آن گذر کند.


